سير الي الله
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
قالب وبلاگ

آیة الله حجت هاشمی خراسانی

ابومعین حمید الدین آیة الله حجت هاشمی موسوی خراسانی فرزند مرحوم حاج سید حسین موسوی در سال 1354 قمری متولد شدند ودر دوران تحصیل  خود از محضر بزرگانی همچون آیات عظام واساتید بزرگوارش شیخ محمد تقی ادبی نیشابوری رحمه الله ،فقیه سبزواری رحمه الله ،شیخ محمد حسن هروی رحمه الله، شیخ حسن خاوری رحمه الله،شیخ محمد رضا کلباسی رحمه الله،سید محمد هادی میلانی رحمه الله ، سیدرضا فاضل هاشمی سبزواری رحمه الله استفاده کردند وهم اکنون هم در مشهد مقدس مشغول به تدریس وتربیت نفوس مستعده می باشند

ازمعظم له تا کنون آثار گرانسنگی به زیور طبع آراسته شده است که عبارتند از :

 

1. شرح کلمات وجملات امیرالمؤمنین صلواتالله علیه

 

2. دیوان اشعار 10.مرأت الحجة

 

3. مفصل شرح مطول

 

4. فوائد الحجتیه شرح بهجة المرضیه سیوطی

 

5. شافیه شرح حاشیه در منطق

 

6. بدایة شرح هدایه در نحو

 

7. فرائد الحجتیة شرح فوائد صمدیه شیخ بهایی

 

8. شرح چهل حدیث در فضائل امیرالمؤمنین صلوات الله علیه

.


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:50 ] [ حسین ] [ ]

زندگینامه : مرحوم حضرت آیة الله سید جواد فقیه سبزواری (ره) فرزند حضرت آیة الله العظمی حاج سید میـرزا حسین فقیه سبزواری متولد روز جمعه بیست و هفتم ربـیع الاول سال هـزار و سیـصد و چهل و نه هجری قمری در مشهد مقدس می باشد. ایشـان پس از گذراندن ایام کودکی  دروس قـران را فرا گرفته و پس از سن شـش سالگی وارد یکی از مدارس آن زمان به نام مدرسه محمّدیّـه سعادت شدند و مـدت شش سال تمام به تحصیل مشغول بودند. تا در سال 1361 هجری قمری که مصـادف بود با وارد شدن قوای متفقین به خاک ایران و وضع مملکت چندان رضایت بخش نبود و موقعیت بسیار عالی در اختیار علمای آن زمان قرار گرفت زیرا تا آن زمان در خفقان بسیار شدید به سر می بردند و منتـظر چنین فرصتی بودند لذا ، علما مدارس علوم دیـنیّه را که تا آن زمان به صـورت خرابه و متروکه در آمده بود تمامـی را باز سـازی کرده وطـلاب علوم دینیّه را از اطراف مشهد مقدّس فراخوانده و مدارس یکی پس از دیگری آباد و تعمیر گردید . مرحوم حضرت آیة الله سیـد جواد فقیه سبزواری نیز مانند طلاب دیـگر خود را در ردیف یکی از طالبین علوم محسوب داشته و در مدرسه نواب آن زمان مشغول به تحصیل شدند. ایشان مدت پنج سال در آن مدرسه اشتغال به ادبیات داشته و جامع المـقدمات و سیوطی و مغنی و مطـوّل و سایر کتب ادبیّـات را فرا گرفتند . نزد اساتیدی چون آقای شیخ محمد تقـی ادیب نیشـابوری و سایر مدرسیـن ، چون آن مدرسه قدری شـلوغ بود و مانع درس خوانـدن ایشان می شد لذا نقل مکان کرده و به مدرسه مبارکه بالا سر حضرت رضا علیه السلام به اتاقی مجـاور حرم حضرت که در حال حاضـر به صورت رواقی در آمـده است نقل مـکان کردند و بحـمد الله به همان مـکان خلوتـی را که مـدتها آرزوی آن را داشتنـد رسیدند. و هر کدام از دروس ادبیــات را دو مرتبه حاضر نمودند تا اشتباهی باقــی نماند ونیز دروس شـرح جلدی لـمعه و قوانیـن و معالم الأصول را نزد حضـرت آیة الله حـاج میرزا احمـد مدرس حاضـر گشتند . تا اینکه هر کدام را دو دوره خـواندند بـرای اینـکه اشتباهی ایشان را متوجه نباشد و تمامی دروس را به رشته تحریر در آوردند تا در مـوقع مناسـب اقدام به چـاپ آن شود. در ضـمن این دروس و دروس دیـگر را نزد مدرسیـن عالی مقام کسب فیض نمودند علوم معـقول از علم کـلام و اخلاق را نزد مرحـوم آیة الله حاج شیـخ کاظم دامغـانی و حضرت آیة الله حاج شیخ مهدی آشتیانی و مرحـوم حـاج شیخ محمد استاد جهت حاشیه ملا عبـد الله و حاج محمد رئیسی قوچانی و سایر مدرسین فرا گرفتند .وهمچنین منظومه حاج ملا هادی سبزواری را نزد پدر بزرگوارشان فرا گرفتند. این رویه تا سال هزارو سیصدو شصت ونه هجری قمری ادامه داشت تا اینکه از آن تاریخ به بعد صبح به دروس جلدین کفایه و مکاسب و طرف بعد از ظهر به درس رسائل مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینــی و شبها بعد از نماز مغرب و عشا به درس کفایه والد محترمشان مرحوم حضرت آیة الله حـاج سید میرزا حسین فقیه سبـزواری می رفتند . واین سیـره تا سال 1376 هجـری قمری ادامه داشت ، طلـبه ها مایل بودند که مدرس قزوینــی یک درس اصول خارج شـروع نمایند وبنا به تقاضـای طلبه ها شـروع نمودند وتا اندازه ای ادامه دادند که در تاریخ بیست ربیع الثـانی هزار وسیصدوهشتادو یک هجری قـمری ایشان بدرود حیات گفتند و حوزه علمیه مشهد مقدس غرق در ماتم و عزا گردید، رحمة الله علیه ، از آن زمان دروس ایشان تقریبا منحصر گردید به درس خارج فقه و اصول حضـرت آیة الله حـاج سید میرزا حسین فقیه سبـزواری و درس خارج حضرت آیة الله خـراسانی و درس خارج فقه آیة الله میلانی که ایشان کسب فیض نمودند و از این بزرگان منافع سرشـاری بردند و این سیره ادامه داشت تا تاریخ بیست و پنجم شهر شوال هزارو سیصدو هشتادو شش هجری قمری که ابوی ایشان حضرت آیة الله حاج سید میرزا حسین فقیه سبـزواری دار فانی را وداع گفتند، رحمة الله علیه، که بعد از برگزاری مجالس فاتحـه عده ای ازطلاب و اهل علم از ایشان تقاضا نمودند که شروع به درس نمایند از آن زمان ایشان صبحها جهـار درس و بعد از ظهر یک درس وشب بعد از نماز مغرب و عشاء یک درس در محـل باغ رضوان که ساخته دست مرحوم پدر ایشان بود مداومت داشتندکه تقریبا وقت ایشان کاملا در تدریس می گذشت واین سیره همین طور ادامه داشت تا اینکه بیمار گشتند حدود سال 1348 هجری شمسی و به دستور آقایان پزشکان معالج ایشان را از تدریس زیاد منع نمودند وبرای معالجه به تهران رفتند و پس از برگشـت از تهران مباحـثات ایشان قدری کاهش پیدا کرد. و بنا به دستور آقایان پزشکان معـالج فقط طرف صبـح را ایشان تدریـس می کردند لذا از صبح تا ظـهر چهار درس را می گفتند و بعد از ظهر تعطیل بودند و این سیره ادامه داشت تادستور خرابی اطراف فلکه صادر گردید و باغ رضوان با آن عظمت با خاک یکسـان گردید و ایشان مجبور شدند بعد از خرابی باغ رضوان به مسجد گوهرشاد بروند ودرهمان محلی که مرحوم والد محترمشان تدریس می فرمودند مشغول به تدریس گشتند و به علت عمـل جراحی که در کمر داشتند فقط در طرف صبح چهار درس را می گفتند. امّا دیـگر اساتید یکی پس از دیگـری دار فانی را وداع گفتند حضرت آیة الله کفـائی اول فوت نمودند و بعد از ایشان حضرت آیة الله میلانی در تاریخ آخر رجب 1385 هجـری قمری به رحمت خدا رفتـند و باز حوزه علمیه به سـوگ آن عالـم جلیل عزا دار گردید . تا سال 1380 هجری شمسی این رویه تدریس در مسجد گوهرشاد چهار درس در صبـح ادامه داشـت در این سـال ایشان بیمار گشتند (بیماری قلبی) و پــس از بسـتری شدن در بیمارسـتان به مدت چنـد روز و منع دکتر از تدریس زیاد ، مجبور شدند این چند سال آخر را فقط یک درس بگویند. حضرت آیة الله حاج سید جواد فقیه سبزواری در طول عمر با برکت خود خدمات فراوانی به حوزه علمیه و عمـوم مردم داشتند ایشان در طول عمر با برکت خود شاگردان زیادی تربیت نمودند و تحویل حوزه دادند . ایشان از اساتید خود در جوانی تصدیق اجتهاد دریافت کرده بودند از علمائی چون پـدر بزرگوارشان و مرحوم شیخ هاشم قزوینـی و دیگر علما . ( رحمة الله علیهم أجـمعین ). ایشان از سال 1328 هجری شمسـی امام جماعت مسجد حاج حکیم در خیابان طبرسی را تا زمان فوت به عهده داشتند سالهای متمادی صبح و ظهر و شب به اقامه جماعت می پرداختند و بعدها به علت کسالت جسمی به دو وعده نماز ظهر و شب ادامه دادند. افسـوس که دست اجل این بـزرگ مرد علم و عمل و اخلاق را از مسـلمین گرفت و در تـاریخ اول آذر ماه 1384 هجری شمسی سـاعت دو بعد از ظهر جامعه مسلمین به فراق ایشان مبتلا گشـت و در جوار ملکوتی حضرت رضا علیه السّـلام در صحن آزادی آرمیدند . مرحوم پدر بزرگوارشان ، حضـرت آیة الله حاج سیّد میرزا حسین فقیه سبـزواری در روز جمـعه شهادت حضرت صادق علیه السلام فـوت نمودند و فرزنـد ایشـان حضرت آیة الله حاج سیّد میرزا جواد فقیه سبزواری نیز پس از سالها ، شهادت حضرت صادق علیه السلام ، هفتم فوت ایشان بود. مرحوم فقیه سبزواری از مردان با حقیقت بی ریا و از دانشوران با وفا و صفا بود و دارای خلـق خوش و متواضـع ، دارای طلاقـت صبر و صبـاحت وجه بود . در اخـلاق و آداب بی نظیر و حوزه تدریـس ایشان در مسجد گوهر شاد بهـترین حوزه به شمار می آمد این گفته تمام شاگردان ایشان و دوستان و آشنایان که با ایشان مراودت و رفت و آمد داشتند می باشد . درِ منزل ایشـان بر روی تمامی آحاد مردم در تمامی ساعات شبانه روز باز و مشکل گشای کارهای مردم که به ایشان مراجعه می کردند بود .
خـداوند ایشان و پدر بزرگـوارشان را با اجـداد طاهرینش محـشور گرداند .


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:49 ] [ حسین ] [ ]
 

 

عده ای می‌گفتند آیت‌الله خویی کافر و فاسق شده است…آیت‌الله خویی در جواب نوشتند من در پیشگاه خداوند، دروغگویان را محاکمه خواهم کرد .

آیت‌ الله شیخ مصطفی اشرفی شاهرودی از شاگردان آیت‌الله خویی و امام خمینی در گفتگویی عنوان کردند : عده ای می‌گفتند آیت‌الله خویی کافر و فاسق شده است…آیت‌الله خویی در جواب نوشتند من در پیشگاه خداوند، دروغگویان را محاکمه خواهم کرد . به گزارش پایگاه اطلاع رسانی بصیرت ، به مناسبت بیستمین سالگرد رحلت فقیه بزرگ آیت‌ الله سید ابوالقاسم خویی ، مصاحبه‌ای با آیت‌الله شیخ مصطفی اشرفی شاهرودی استاد درس خارج حوزه علمیه مشهد و از شاگردان برجسته آیت‌الله خویی و امام خمینی انجام شده است که حاوی خاطراتی گفته نشده می باشد … دو تن از مجتهدین معروف درگذشته که سال‌ها در درس آیت‌الله خویی و هم‌چنین امام خمینی شرکت کردند، نظری دارند نسبت به اینکه درس آیت‌الله خویی نیم ساعت بیشتر نبود و ایشان با آن قدرت بیان، در درس مجال اشکال به کسی نمی‌دادند. حتی بعد از درس اگر اشکال می‌شد، به آیت‌الله آقا شیخ جواد تبریزی یا فضلای درسشان ارجاع می‌دادند. اما شاگرد پروری درس امام، بهتر بود و مجال بیشتری به اشکلات می‌دادند و از اشکال استقبال می‌کردند. آیا حضرتعالی چنین دیدگاهی را در مقایسه درس آیت‌الله خویی با درس امام خمینی می‌پذیرید؟ بله، علتش این بود که مرحوم آیت‌الله خویی بخاطر اینکه از نظر بدنی و کشش سینه مشکل داشتند، خیلی راغب نبودند که در حین درس اشکال شود. ایشان در همان سی و پنج دقیقه یا کمتر، یک درس بسیار پرباری داشتند که ما گاهی در نوشتار درس ایشان، خیلی به زحمت می‌افتادیم. ولی مرحوم امام می‌گفت مرحوم میرزای شیرازی سه الی چهار ساعت درسش طول می‌‌کشید. برای اینکه درس خارج معنایش این نیست که یکی گوینده و دیگران شنونده مثل مجلس روضه‌خوانی باشد، بلکه درس خارج، مجلس مذاکره و مباحثه است. مثلا یک روز، درافتادگی بنده با ایشان، نزدیک بیست دقیقه یا کمتر طول کشید؛ من در آخر، بی‌اختیار به ایشان با تندی گفتم: آقا گوش کن! بعد ایشان سکوت کرد و خندید و گفت بفرمایید. من گفتم: اولا من مطلب شما را بازگو می‌کنم که بدانید حرف شما را فهمیدم. بعد که حرف ایشان را قشنگ تقریر کردم گفتم: آقا سخن من غیر از این است که شما می‌فرمایید؟! فرمودند: نه، بعد گفتم اشکالم این است ولی شما اصرار دارید که من حرف شما را نفهمیدم!

بعدها یک دسته از عشاق امام در نجف که طلبه‌هایی بودند که تازه آمده بودند (مانند شیخ حسن کروبی، آقای محتشمی و امثال آنها) رفتند پیش مرحوم شیخ ابوالقاسم روحانی(از علمای شاهرودی) و به او گفتند این آقای اشرفی ظاهراً می‌خواهد به امام اهانت کند و درس را به هم بزند! آقای اشرفی چرا سر درس آقای خویی اشکال نمی‌کند و اینجا اینقدر اهل بحث و اشکال است؟! من وقتی این حرف را شنیدم، ناراحت شدم و  دیگر دو سه روزی سر درس صحبت نکردم. یک روز مرحوم امام بعد از درس به من فرمود: چی شده دیگر صحبت نمی‌کنی؟ گفتم: آقا والاّ اون روزی که این کلمه بی‌اختیار از دهنم درآمد که گفتم آقا گوش کن، بعضی خیال کرده بودند که قصد اهانت دارم، از این جهت گفتم که صحبت نکنم. فردا ایشان آمد سر درس و گفت: این حرف‌های بچه‌گانه یا احمقانه (یکی از این دو تعبیر) چیست که می‌زنید؟! اینجا مگر مجلس روضه‌خوانی است؟! اینجا جای مباحثه است. بعد ایشان مرا خیلی تشویق کردند و گفتند ایشان از فضلا است، از اشکالاتش استفاده کنید. بعد این را فرمودند که درس میرزای شیرازی سه چهار ساعت طول می‌کشید، شاگردان نظر می‌دادند و بعد در آخر، خودشان نظرشان را بیان می‌کردند.

در درس مرحوم امام خمینی فرصت اشکال بود و ایشان هم حال صحبت خیلی داشتند. یک موقعی مرحوم آقا مصطفی به من گفت: من که اشکال نمی‌کنم می‌ترسم روی آقا فشار بیاید و خدای نخواسته مشکلی برای قلبشان اتفاق بیافتد. شما هم اشکال‌هایتان را زیاد ادامه ندهید! گفتم: اگر اینطور است چشم! ولی آقای خمینی خودش گفته که شما صحبت کنید من خوشم می‌آید!

آیا مرحوم امام مانند آیت‌الله خویی بعد از درس، جلسات خصوصی علمی که خاص فضلای ایشان بود، داشتند؟ نه. گمان نمی‌کنم.
یک داستان شیرینی هست که خوب است گفته شود؛ مرحوم آقای عمید زنجانی در نجف، همیشه به من می‌گفت آقای خمینی خیلی به شما بها می‌دهد! گفتم چطور؟! گفت: در درس قم، آقای شیخ جعفر سبحانی که اشکال می‌کرد، آقا اشکال را مسخره و هو می‌کرد! ولی به شما خیلی بها می‌دهد! گفتم: علتش این است که یک دفعه همان اوائلی که در درس اشکال کردم ایشان گفتند: مگر شما تخم دو زرده زائیدی؟! طلبه‌ها همه زدند زیر خنده! من هم به شوخی عرض کردم که بله آقا ما شنیده بودیم مبادی برهان پنج تا است، ولی نفهمیده بودیم که تخم دو زرده هم یکی از مبادی برهان باشد! تا این را گفتم، ایشان سرشان را انداختند پایین و دیگر بعد از آن، اشکالات من را مسخره و هو نکردند. باری مرحوم امام خمینی در درس این حالات را داشتند و دوست داشتند طلبه‌ها پرورش پیدا کنند. یادم می‌آید من چندین بار به ایشان، اشکلاتم را که گاهی دو تا سه صفحه می‌شد می‌نوشتم، ایشان هم به دقت می‌خواندند و مطالعه می‌کردند و فردا که درس می‌آمدند، اشکالات را مطرح کرده و جواب می‌دادند.

ولی مرحوم آیت‌الله خویی چون جمعیت درس ایشان زیاد بود و از طرف دیگر گرفتار مرجعیت و استفتا بودند، مجال جواب به اشکال نداشتند و بیشتر از این در درس فرصت نداشتند.

مرحوم آیت‌الله خویی می‌گفتند تا به‌حال من نشنیده‌ام استادی 9 دوره، خارج اصول گفته باشد و من 9 دوره اصول گفتم. زمان ما، درس خارج اصول ایشان، نه سال طول کشید، ولی ظاهرا دوره‌های اول کمتر بوده است.

شما اشکالات خود را چگونه به آیت‌الله خویی عنوان می‌کردید؟ من بعد از درس به منزل ایشان می‌رفتم. منتهی ایشان همیشه خیلی حوصله اشکال و جواب نداشتند، چون خیلی ذهن فعالی داشتند و تا شما حرفی می‌زدید، ایشان می‌فهمیدند و به سرعت چند کلمه در جواب می‌گفتند و ما از ادامه سخن باز می‌ایستادیم!

در دوره ای که شما در درس آیت‌الله خویی بودید شهید صدر، آیت‌الله سیستانی و آیت‌الله شیخ جواد تبریزی حضور داشتند؟
بله، بسیاری از مباحث را من با مرحوم آقا شیخ جواد تبریزی در میان می‌گذاشتم. البته آقا شیخ جواد یک دوره قبل از من بود و با مبانی آیت‌الله خویی کاملا آشنا بود.

از شخصیت علمی آیت‌الله خویی به قدرت بیان، احاطه کامل ایشان بر مباحث فقهی و اصولی و خوش‌ذهنی یاد می‌کنند. حضرتعالی موارد دیگری نیز سراغ دارید؟ چند خصلت در آیت‌الله خویی بود؛ یکی اینکه ایشان واقعا ذهن وقادی داشتند و به سرعت، مطالب را می‌فهمیدند. دوم اینکه در سن پیری هم، دارای حافظه خیلی قوی بودند و دیگر ویژگی ایشان، احاطه بر روایات بود. البته اگر روایات صحیحی نبود، آیت‌الله خویی خیلی روی آن‌ها کار نمی‌کردند.

تفاوت آیت‌الله خویی با آیت‌الله بروجردی در برداشت از روایات چطور بوده است؟

هیچ کس مثل آیت‌الله بروجردی نمی‌شود. آیت‌الله بروجردی، بسیار فقیه بود وبه‌نظر می‌رسد در فهم روایات، آیت‌الله بروجردی از همه فقها بهتر بود. زیرا ایشان شدیدا بر مبانی اهل سنت و تاریخ صدور روایات اطلاع داشت. کار آیت‌الله بروجردی کم نظیر بود. گفته شده ایشان بعد از اینکه از نجف آمد و در بروجرد مستقر شد، از صبح می‌رفت کتابخانه اش و درب را می‌بست و فقط سالی یک مرتبه، ملاقات می‌کرد و در این توقف در بروجرد، دائما کار علمی می‌کرد؛ لذا تسلط ایشان بر روایات، رجال و فهم روایات انصافا فوق العاده بود.

باز گردیم به دوران تاریخی آیت‌الله خویی؛ گفته می‌شود در رابطه با اخراج طلبه‌های کشورهای دیگر از عراق توسط حزب بعث، آیت‌الله خویی تحرکی نداشتند و یا امام خمینی در نجف نسبت به این قضیه از آیت‌الله خویی دلگیر بودند؟ آیت‌الله خویی بنده خدا در آن تاریخ، در بغداد بستری بودند و به‌وسیله آقای فیاض(شاگرد ایشان و از مراجع کنونی نجف) و عده دیگری، به ما طلبه‌ها سفارش کرده بودند از نجف بیرون نروید. ایشان می‌فرمود: ما در این زمان گیر کردیم، شانس ما این شد که مرجعیت در وقتی به ما رسید که مبتلا شدیم به دولت بعثی‌ها و مریضی و ایشان نسبت به این قضایا بسیار نگران بودند. من نمی دانم این دروغ‌ها چیست که گفته می‌شود. کجا آیت‌الله خویی کم تحرک بودند؟! برعکس ایشان خیلی اصرار داشتند که حوزه نجف از هم نپاشد.

در زمان حیات آیت‌الله خویی داستان معروفی نقل می‌شد که ایشان در دیدار خود با فرح، انگشتری به وی هدیه داده بودند. اساسا چنین داستانی صحت دارد؟
اصل دیدار با فرح بوده است، اما آیت‌الله خویی بنده خدا در شرایطی بود که بی اختیار با آن دیدار مواجه شد. مأموران در را باز کردند و با فرح وارد شدند. من یادم نمی‌رود آن زمان شاهرود بودم و بعد از انقلاب، بر سر این داستان، سر و صداها شدت گرفت. مردم شاهرود، سبزوار، گرگان و مازندران و مرحوم پدر ما مقلد آیت‌الله خویی بودند. هرشب بعضی با لباس پاسدارها می‌رفتند در روستاها و همین نامه را پخش می‌کردند که بله شاه به آیت‌الله خویی نوشته که انگشتر اهدایی شما که در نگین آن نوشته یدالله فوق ایدیهم، توسط بانو فرح رسید و متشکرم. بعد این اشخاص می‌گفتند ای مردم بدانید آیت‌الله خویی کافر و فاسق شده است و نباید او را تقلید کنید! کار به جایی رسید که امام جمعه ساده ما در شاهرود، در خطبه‌های نماز جمعه همین حرف را گفت که از چنین کسی نباید تقلید کرد. من تلفن را گرفتم و به امام جمعه زنگ زدم. گفتم: شیخ از خدا نمی‌ترسی؟! من تو را آدم متدینی می‌دانستم، آخر از کجا بر تو ثابت شد که این مسئله، راست است؟ تو که اهل فضلی! اگر بر فرض هم این کار را کرده باشد، مگر کفر یا فسق است؟!

بعد گله کردم به آقای توحیدی که از بستگان امام جمعه بود و به ایشان اعتراض کردم. آقای توحیدی گفت چرا آیت‌الله خویی از خودشان دفاع نمی‌کند تا قضیه برای دیگران روش شود. من خدمت آیت‌الله خویی نامه نوشتم و آن را فرستادم. آیت‌الله خویی در جواب رسما نوشتند که من وصیت کردم این ورقه را در کفن من بگذارند و من در پیشگاه خداوند، دروغگویان را محاکمه خواهم کرد و به خداوند شکایت می‌کنم. حتی اصحاب آیت‌الله خویی هم در ایران، جرات نکردند همین را از ایشان سوال کنند. ولی من خدمت ایشان فرستادم و جواب که آمد، وکلای آیت‌الله خویی آن را از من مطالبه کردند، گفتم در جوابیه اسم مرا نیاورید و آن‌ها این نامه آیت‌الله خویی را به عنوان تکذیب تکثیر کردند.

مرحوم آقای لواسانی به من زنگ زد که آقای اشرفی امام خمینی به شما خیلی علاقه دارد. این نامه را که منتشر کردند، می‌دانید معنایش چیست؟ گفتم نه. گفت امام خمینی منکر این قضیه است اما آنهایی که این داستان را بر سر زبان‌ها انداختند، پدرت را فردا در می‌آورند!

من هدفی جز پاک کردن دامن یک فقیه اهل بیت(ع) را نداشتم و با انتشار این نامه، اثر بدی به من بار نشد. البته بعداً مرحوم آقای لواسانی به من تلفن زدند که شخص امام، مقام آیت‌الله خویی را تهذیب نموده و گفته اند مقصود در سخنان من، آیت‌الله خویی نبوده است. بعدها معلوم شد که داستان انگشتر بخشی به فرح توسط آیت‌الله خویی را باند مهدی هاشمی درست کردند و آن را رواج دادند.

منبع : بصیرت نیوز


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:46 ] [ حسین ] [ ]

 معظم له سال 1290 هجری قمری ( 1252 هجری شمسی ) در محله شعربافان لاهیجان دیده به جهان گشود .مادرش خیر النساء خانم و پدرش مرحوم آشیخ حسن عترتی کوشالی از علماء معروف شهر لاهیجان و از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی انصاری و میرزا حبیب الله رشتی بود .

معظم له در اوان جوانی پس از تحصیلات مقدماتی در لاهیجان و نزد پدر ، به نجف اشرف مهاجرت نمود و در درس مرحوم آخوند خراسانی و حاج شیخ عبدالله مازندرانی (دیوشلی) حاضر میشود و مراتب عالی فقه و اصول را طی می نماید و به درجه اجتهاد نائل می گرددو اجازات متعدد از اعاظم آن حوزه دریافت می نماید . وی یک دوره تقریرات درس اصول این بزرگواران را نوشته که در اوراقش موجود میباشد.

چنانکه بیان گردید  این خانواده ریشه دار اصلاً اهل «سوستان» لاهیجان که در قسمت جنوب شهر (به فاصله دو کیلومتر . البته امروز چسبیده به شهر است ) قرار دارد بوده اند .

علت نامگذاری:

علت اینکه به «کوشالی» معروف شده اند. چنان که فرزند بزرگ معظم له  نقل می کرد این بوده که یکی از  خوانین   شهر ( منتصر الملک )  می خواسته   جنگل  های   «لیل»   را      ( دهی است به فاصله 8 تا 10 کیلومتری جنوب لاهیجان) بنام خود ثبت کند، از جدم مرحوم آیه الله حاج شیخ حسن خواسته بود که این کار را تأیید نماید، وی متعذر شده بود که جنگل ها از «انفال» است و نمی تواند ملک کسی باشد بلکه جزء بیت المال است.

از این رو از تأیید آن سرباز می زند ، آن خان نیز بنای اذیت و آزار آن عالم ربانی را گذاشت، به گونه ای که ناگزیر شد به منطقه «کوشال» که در طرف دیگر یعنی در شمال شرقی شهر (به فاصله 6-7 کیلومتر) قرار داشت و از نفوذ آن خان که به منطقه کوهپایه حاکم بود ( نه جلگه ، خان حاکم بر این منطقه امین دیوان بود ) ، هجرت کرد . مضافاً به اينكه از دهكدة كوشال در آغاز مشروطيت آخوندي بنام شيخعلي شاه به دشمني با محمدعلي شاه قاجار برخاست او را دستگير كردند و کرج دم توپ گذاشتند و كشتند.[1] از اين حيث نيز آنجا بعنوان مكاني براي آزاديخواهي مطرح بود. شيخعلي شاه معروف به شيخ علي شهيديان است. خانوادة وي امروزه به نام شهيديان اكبر معروف هستند.

معظم له  مردی زاهد و پارسا و زبانزد خاص و عام این سامان درظهور کرامات عجیب و غریب و استجابت دعوات و نفس رحمانی و در یک جمله عارف بالله و  عابد واصل  بوده تا جائی که یکی از بزرگان این شهر می گفت : بر اثر تبلیغات گمراه کننده فرقه ضالّه ای در حال شک و تردید قرار گرفته بودم ولی رفتار انسانی این مرد ملکوتی مرا از تردید و شک بدر آورد و با خود گفتم. من پیامبر اسلام و ائمه هدی را ندیده ام ولی این مرد را با این وارستگی که می بینم، مبلغ دین آن هاست، از این راه به درستی آیین محمدی (ص) ایمان پیدا میکنم

فرزندان آیه الله شیخ عبد الحسین عترتی کوشالی :

مرحوم شیخ عبدالحسین عترتی کوشالی درشعبان سال 1327 هجری قمری ( مطابق با  سال 1282 هجری شمسی ) در نجف اشرف با خانم زینب دختر مرحوم محمد بیک ازدواج نمود سند ازدواجشان که با مهر مرحوم آیه الله العظمی شیخ عبدالله دیوشلی (مازندرانی ) تائید شده نزد بازماندگان و حضرت آیه الله قربانی موجود است .

ثمره این ازدواج 6 فرزند بقرار ذیل است :

1- شیخ محمد حسن غروی  لاهیجی که ترجمه اش خواهد آمد.

2- شیخ محمد کاظم ( آقا ضیاء )عترتی کوشالی که  ترجمه ایشان نیز خواهد آمد.

3- خانم مسطوره عترتی کوشالی ، این خانم همسر مرحوم حاج ابراهیم محجوبی بود و یک پسر از او بیادگار مانده بنام دکتر اسماعیل محجوبی که دکترای فیزیک هسته ای و ساکن آمریکاست . این خانم در 15 رمضان سال 1363 هجری قمری فوت نمود .و در جوار پدر بخاک سپرده شد .

4- خانم منصوره ( سکینه ) عترتی کوشالی ، این خانم نیز پس از فوت خواهرش  در تاریخ 1/10/1319 هجری شمسی به همسری مرحوم ابراهیم محجوبی در آمد ولی صاحب فرزندی نشد و در سال 1365 هجری قمری      ( 13/06/1323 هجری شمسی ) از دنیا رفت ودر مقبره خا نوادگی دفن گردید

5- خانم عفت عترتی کوشالی که در حدود سال 1330 هجری شمسی فوت نمود و در مقبره خا نوادگی دفن گردید .

6- خانم زهرا عترتی کوشالی که بهمراه برادرش مرحوم شیخ محمد کاظم زندگی میکرد . در تاریخ 19 رمضان 1371 هجری شمسی فوت نمود و در مقبره خانوادگی دفن گردید.

- البته مرقد همسر حضرت آیه الله شیخ عبدالحسین عترتی کوشالی بنام زینب خانم

 ( متولدحدود سال 1320  هجری قمری مطابق 1281 شمسی ) که در تاریخ 9/11/1312 هجری شمسی فوت نمود ،  در بقعه شیخ زاهد گیلانی زیر گنبد رو به قبله در زاویه سمت راست دفن گردیده ، قرار دارد.

تالیفات معظم له :

از آثار مرحوم شیخ عبدالحسین میتوان به تالیفات ذیل اشاره نمود :

1- اربعین حدیث ( به عربی )

2- تقریرات درس مرحوم آخوند خراسانی (به عربی).

3- تقریرات درس مرحوم شیخ عبدالله دیوشلی ( مازندرانی ) (به عربی  ).

4- رساله لقاء الله : که رساله ای خطی و مشحون از روایات در اخلاق و اعمال میباشد.( فارسی )

5- ترجمه و بیان دعاء مکارم الاخلاق .( فارسی )

6- رساله ای در اجتهاد و تقلید (به عربی) .

( نظر به اینکه مرحوم شیخ عبد الحسین عترتی کوشالی جد اعلای امی اینجانب است لذا تمام این رساله ها ی خطی نزد اینجانب موجود است ولی از سائر مکتوبات ایشان اطلاعی در دست نیست.)

سال وفات و مدفن معظم له :

مرحوم آیه الله شیخ عبد الحسین عترتی کوشالی این عالم ربانی و فاضل صمدانی عارف  واصل پس از عمری تلاش و مجاهده ، امامت و وعظ ،  تصفیه باطن ، سیر و سلوک الی الله ،  و داعی الی الله بودن در روز یکشنبه 25 ربیع الاول 1361 هجری قمری    ( 23/01/1321 هجری شمسی یعنی حدود 6 ماه پس از بمباران لاهیجان)  به مرض سل در سن 71 سالگی دیده از جهان فرو بست و پس از تشییع جنازه با شکوه در قبرستان آسید محمد یمنی لاهیجان در مفبره خانوادگی دفن گردید .  بر سنگ مزارش اینگونه مکتوب است :

هو الحی الذی لا یموت . هذا مرقد العالم الربانی و الفاضل الصمدانی آیه الله الشیخ عبد الحسین الکوشالی العترتی طاب الله رمسه ابن مرحوم المغفور الشیخ حسن نور الله مرقده . و کان وفاته فی یوم الاحد الخامس و العشرین من شهر ربیع الاول 1361.



موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:45 ] [ حسین ] [ ]

معظم لهاز معاریف و روحانیون مورد قبول شهر لاهیجان بود . مدتی درنجف ساکن گردید  در آنجا دوست صمیمی و هم مباحثه آیه الله آقا رضی شیرازی بود و این دوستی تا آخر عمرشان باقی ماند .

 سپس به لاهیجان نزد خانواده برگشت بعد به  مشهد و پس آنگاه  به حوزه تهران و قم وارد شد  سپس به لاهیجان برگشت و در مسجد شعر بافان به امامت جماعت پرداخت .

ایشان به مشهد مسافرت نمود و مدتی آنجا پناه برد تا قدری از آلامش کاسته گردد. پس از آن به تهران عزیمت نمود و مدتی در تهران بود و به خدمت نظام برده شد سپس با اصرار برادر بزرگتر خود  معمم گردید و عازم نجف گردید پس آنگاه به لاهیجان برگشت و از خانواده میرزا محمود واعظ ایجه ای اصفهانی همسر برگزید .  

 ثمره ازدواج مرحوم آقا ضیاء کوشالی و خانم صدیقه ایجه ای  8 فرزند بقرار ذیل بود :

نورالدین - علاء الدین - شمس الدین - نجم الدین - کمال الدین – مستوره – نسرین – لطیفه

و بالاخره مرحوم شیخ محمد کاظم ( آقا ضیاء ) با اینکه برادر کوچکتر بود ولی بواسطه بیماری در سال 1354 هجری شمسی دار فانی را وداع گفت ودر جوار پدر در قبرستان آسید محمد یمنی لاهیجان بخاک سپرده شد.

 


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:44 ] [ حسین ] [ ]

 مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد حسن ( معروف به علم الهدی ) بن شیخ عبدالحسین بن شیخ حسن عترتی کوشالی فرزند ارشد مرحوم شیخ عبدالحسین عترتی کوشالی بود که در اول حمل سال 1284 هـ.ش. در نجف اشرف دیده به جهان گشود. در حدود سن 6 سالگی همراه پدر و مادر به لاهیجان برمی گردد، این دوره مصادف با حکومت خفقان رضاشاه است، معظم له  به همراه پدر مدتی را در روستاها و دهات کوهستان لاهیجان مخفی می شوند.

معظم له تحصیلات مقدماتی را نزد پدر در لاهیجان فراگرفت، سپس در حدود سن 20 سالگی مجددا به نجف اشرف هجرت نمود و  درس میرزا ی نائینی و آقاضیاءالدین عراقی و سید ابوالحسن اصفهانی را درک نمود. و پس از نیل به اجتهاد و اخذ مدرک اجتهاد از سه مرجع برجسته مذکور حوزه علمیه نجف  ونیل مراتب عالیه علم و کمال و طی مراحل سیر و سلوک و تهذیب نفس و استعانت از روح بلند علوی (ع) و صاحبان کرامت و نفس ،  پس از حدود 10 سال اقامت در نجف و همراهی و بهره مندی از اعاظم و بزرگان آن حوزه و هم حجره و هم مباحثه بودن با مرحوم آیه الله العظمی حاج شیخ محمد تقی بهجت فومنی پس از تحویل اثاثیه و وسائل خود به آیه الله بهجت به واسطه ابتلاء به بیماری ، بنا بر توصیه پزشکان  به لاهیجان مراجعت  و مشغول تدریس و اقامه نماز جماعت و ارشاد خلایق گردید .

ایشان در زهد  ورع و پارسایی زبانزد خاص و عام و نمونه عملی تقوا و قداست بود . بسیار متین ،  سلیم النفس وبا مناعت طبع و در یک جمله تربیت یافته مکتب علوی (ع) و عالمی از تبار دانشیان ربانی بود. تا جائی که مرحوم آیه الله العظمی شیخ محمد تقی بهجت به کرات و مرات از ایشان به نیکی و با عنوان علم الهدی تعبیر می نمود و بخاطر از دست دادن ایشان ابراز تاسف   می فرمود.

اولاد معظم له :

مرحوم آیه الله حاج شیخ محمد حسن کوشالی در 26 فروردین سال 1320 هـ.ش. با خانم لیلا نعیم آسا دختر مرحوم حاج خلیل نعیم آسا که از تجّار معروف ابریشم و ساکن محله کاروانسرا بر لاهیجان بود ازدواج نمود که ثمره این ازدواج سه دختر به قرار ذیل است :

1-     نرگس غروی لاهیجی،   .

2-     راضیه غروی لاهیجی ، همسر آقای محمد خالصی دبیربازنشسته  دبیرستانهای تهران.

3-    بتول غروی لاهیجی  که همسر مرحوم آقای حسین جنابی قدس، از بازاریان محترم لاهیجان است.که در 4 فروردین 1392 چشم از جهان فرو بست  و در قبرستان آسید محمد یمنی لاهیجان دفن گردید .

سال وفات و مدفن معظم له :

سرانجام حضرت آیت­الله­ شیخ محمدحسن­کوشالی پس ازیک دوره طولانی بیماری در شب جمعه 7 شهریور سال 1362 هـ.ش. دیده از جهان فروبست و پس از تشییع جنازه با شکوه و نماز میّت به امامت داماد بزرگشان، حضرت آیت­الله قربانی در مقبره خانوادگی در جوار پدر و برادر و خواهرانش  به خاک سپرده شد

بر سنگ مزارش این گونه مکتوب است :

العلماء باقون ما بقی الدهر. حجه­الاسلام والمسلمین مرحوم حاج شیخ محمدحسن غروی کوشالی فرزند ارشد و خلف صالح مرحوم آیت­الله حاج شیخ عبدالحسین کوشالی که در لیلۀ جمعه 7/7/62 پس از 40 سال ارشاد و هدایت جامعه اسلامی در سنگر امامت جماعت دار فانی را وداع و مردم این خطّه را داغدار کرد.

 فسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیّاً.


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:42 ] [ حسین ] [ ]
 
زندگی نامه آیت الله العظمی حاج میرزا علی فلسفی ره
آیة الله حاج میرزا علی آقا فلسفی در ماه ربیع الاول سال 1339 ق (برابر با هشتم دی ماه 1299ش) در تهران به دنیا آمد و با ولادتش چشم پدر را به چهارمین فرزند خانواده روشنی بخشید.
- پدر :
پدر ایشان مرحوم آیة الله حاج شیخ محمدرضا تنکابنی فرزند شیخ محمد واعظ تنکابنی، از علمای برجسته و وارسته تهران بود.
پدر ایشان شش سال در محضر درس فقه آیة الله شیخ حبیب الله رشتی(312ق) زانو زد، خارج فقه را نزد آیة الله سید محمد کاظم یزدی صاحب عروة الوثقی آموخت. دو دوره کامل درس خارج اصول فقه آخوند خراسانی را درک کرد. از وی اجازه اجتهاد گرفت و در اخلاق و سلوک نیز، از مجالس عرفانی مرحوم آیة الله حاج ملا حسینقلی همدانی بهره برد. از همین رو، عالمی جامع و کامل، انسانی آرام و ساده زیست و به شدت مورد توجه خواص و ارادت عموم مردم به شمار می آمد. از دیگر اساتیدش آیة الله حاج میرزا خلیل، حاج آقا رضا همدانی صاحب مصباح الفقیه و شیخ عبدالله مازندرانی بودند و از جمله شاگردان برجسته آن بزرگ، می توان به آیة الله آخوند ملا علی همدانی و مرحوم آیة الله حاج میرزا هاشم آملی اشاره کرد. از آن مرحوم تقریراتی از درس های اساتیدش برجای مانده که در اختیار فرزندش آیة الله میرزا علی فلسفی بوده است.
مرحوم شیخ محمدرضا تنکابنی یکی از چهار روحانی بزرگی بود که در دوره اعمال فشار بر عالمان دینی و محدودیت پوشش روحانی، به دلیل داشتن اجازه اجتهاد، در تهران مجاز به استفاده علنی از کسوت روحانیت بود.  وی روز عید غدیر 1385 ق (برابر با 21 فروردین 1345ش) در تهران درگذشت، ایشان وصیت کرده بود که پیکرش در نجف اشرف به خاک سپرده شود. به رغم محدودیت های دولتی، نخست در تهران مراسم تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد و مرحوم آیة الله العظمی حاج سید احمد خوانساری بر ایشان نماز خواند. آنگاه پیکر وی توسط آیة الله میرزا علی فلسفی به کربلا انتقال یافت. در عراق جنازه را یک شب در حرم مطهر امام حسین(ع) گذاشتند، سپس آنرا به آستان منور علوی در نجف بردند و طی مراسمی با حضور بزرگان مراجع، تشییع کردند و سرانجام در جوار بارگاه هود و صالح واقع در قبرستان وادی السلام به خاک سپردند.
- خانواده:
والده ی ماجده آیت الله العظمی میرزا علی فلسفی، دختر مرحوم آقا ابوالحسن تاجر اصفهانی بود. وی به امور دینی اهتمام زیادی داشت، و به تربیت و رشد دینی خانواده اهمیت فراوان می داد. آن مرحوم در ایام کشف حجاب از جمله بانوانی بود که هرگز از منزل خارج نشد و با نگرانی زیاد، مشکلات دینی زنان مسلمان را که با ایشان مراوده و ارتباط داشتند پیگیری می کرد. سرانجام وی در روز 12 شعبان سال 1360 ق (1320 ش) بر اثر عارضه قلبی به دیار حق شتافت.
عموی ایشان (آیة الله فلسفی) مرحوم آیة الله حاج شیخ محمدحسین تنکابنی نیز از شاگردان برجسته و بنام آخوند خراسانی و صاحب عروة الوثقی بوده است. وی زبانزد در زهد و تقوی و از فقهای مبرز حوزه نجف به شمار می آمد.
همچنین برادر بزرگتر ایشان، خطیب شهیر مرحوم حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمدتقی فلسفی نیز از چهره های بنام خاندان فلسفی بود که صیت و صوت شهرتش در تبلیغ دین و ترویج مبانی اسلام و بیان معارف، به حق یگانه دوران به شمار می آمده است. و سابقه جهاد و مبارزات او علیه دشمنان اسلام و سردمداران کفر، در پیشانی تاریخ مبارزات و تلاش های روحانیت می درخشد. چنانکه امام خمینی(ره) در پیام خود "زبان گویای اسلام"ش نامید.
- آغاز تحصیل:
آیةالله میرزا علی فلسفی ، کودکی و مراحل تحصیل ابتدایی خود را در تهران گذراند و نخستین آموزش های معمول حوزوی را در دامن پر مهر پدر و برادر بزرگتر خود میرزا ابوالقاسم تنکابنی آموخت ،همان امر سبب شد که چندی بعد ،یکسره به دروس حوزه روی آورد ؛ بدین ترتیب نخستین استادش پدر بود و حدود دوسال در درس خارج پدر شرکت نمود و برخی کتب فقهی و اصولی را نزد پدر آموخت .آن گاه ادبیات را در مدرسه فیلسوف الدوله پی گرفت ،شرح جامی و شرح شمسیه را نزد استاد فاضلی به نام شیخ حسین نوایی آموخت .سپس کتاب های مغنی و شرح نظام را در مدرسه محمدیه در محضر شیخ محمد حسین بروجردی وسید محمد قصیر فرا گرفت ، و پس از آن برای آموختن مقدمات اصول و فقه به مدرسه مروی رفت ، اما برای تحکیم پایه های علمی خویش و خواندن کتاب های رسائل و مکاسب ، محضر پدر را طی سال ها غنیمت شمرد . همه آموخته های خود را به شیوه معمول در حوزه های علمیه با شاگردان هم دوره اش مباحثه می کرد و بهترین دوست هم مباحثه اش که تا سال های تحصیل در نجف ، همراه او ماند ،شیخ ابوالقاسم تهرانی بود که بعد ها معروف به دکتر ابوالقاسم گرجی شد و در اغلب جلسات خصوصی درس مرحوم آیةالله تنکابنی نیز با او شرکت داشت . نوجوان بود که همراه مادرش برای زیارت به عتبات عالیات رفت و تا سال های پایانی عمر ،خاطره آن سفر روحانی و به ویژه حال و هوای آستان بوسی امام حسین (ع) و برگرفتن تربت مطهر قتلگاه آن امام را در یاد، داشت وهمچنین شکوه نماز های جماعتی را که به امامت آیات عظام میرزا محمد حسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی در صحن های مطهر برگزار می شد ،به خاطر می آورد . در سال 1360ق(1320ش)با کشیده شدن زبانه های آتش جنگ جهانی دوم به ایران و خارج شدن رضا شاه پهلوی از کشور، مدارس علمیه ای که به زور از متولیانش گرفته و به تعطیلی کشیده شده بود ، به آنان بازگردانده شد و به عنوان فضایی برای سکونت و تدریس ، بار دیگر ، در اختیار حوزه های علمیه قرار گرفت. از جمله این مراکز آموزشی ، مدرسه مروی تهران بود که دوباره فعال شد و در پی آن متولیان و دست اندر کاران مدرسه برای اقامت طلاب در حجره های آن آزمونی را برگزار کردند . از بزرگانی که به عنوان مسئولان این امتحان حضور داشتند مرحوم سید محمد بهبهانی و مرحوم میرزا محمد باقر آشتیانی بودند.
- سفر به نجف:
در سال 1324ش با اتمام کتاب های سطح حوزه و به منظور ادامه تحصیلات خارج فقه و اصول، در حالی که بیش از 25 سال نداشت، به پیشنهاد پدر، به تنهایی، راهی نجف اشرف شد تا از خرمن درس بزرگان آن حوزه خوشه برگیرد. چند روز پیش از وی هم مباحثه اش آقای ابوالقاسم گرجی به آنجا رفته بود. آنها بار دیگر محفل مباحثه علمی خود را برپاکردند و دو حجره یک نفره در مدرسه مرحوم سید محمدکاظم یزدی گرفتند؛مدرسه ای که حدود هشتاد حجره داشت وبه دلیل رعایت نظم و بهداشت مورد توجه همگان بود. به گونه ای که هیئت های علمی خارجی برای بازدید به آن مدرسه می آمدند. گفتنی است که وی، پس از بازگشت آقای دکتر گرجی به ایران، آیت الله وحید خراسانی و آیت الله سید تقی قمی و آیت الله شیخ علی اصغر شاهرودی را به عنوان هم مباحثه برگزید. در نجف اشرف، شیوه های تدریس بزرگانی چون آیات عظام مرحوم سید عبدالهادی شیرازی، مرحوم سید محمود شاهرودی و مرحوم شیخ کاظم شیرازی را آزمود، اما سرانجام محفل درس مرحوم آیت الله شیخ محمد علی کاظمینی از برجسته ترین شاگردان آیت الله نائینی را پسندید. مرحوم کاظمینی روزها در مقبره میرزای شیرازی درس فقه می گفت و شب ها بر پشت بام مسجد هندی درس اصول می داد.چند سالی در این هر دو درس به دانش اندوزی پرداخت و تقریرات دروس او را نوشت. پس از درگذشت استاد، نخست به درس مرجع بزرگ زمان، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی رفت اما حضور در این درس دیری نپایید، از آن پس به مجلس درس آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی رفت و تا پایان زمان اقامت در نجف در درس های ایشان حاضر می شد.
آیت الله ميرزا على آقا فلسفى، يكى از برجسته‏ترين درس‏آموزان مكتب آیت الله خويى است كه پيوسته تقريرات درس وى را مى‏نوشت و استاد گاه خود با قلم  خويش، مهر تأييدى بر پايان آن مى‏نهاد يا كسانى را كه مباحث مكتوب فقهى او را مى‏خواستند به جزوه‏هاى آن شاگرد برجسته‏اش ارجاع مى‏داد.
همين ويژگى‏هاى علمى و مراتب فضل و كمال بود كه سبب شد هنگام بازگشت آیت الله فلسفى به تهران، اجازه اجتهادى از سوى مرجع بزرگ شيعه حضرت آیت الله خويى به نام وى صادر شود. اين گواهى ارزشمند كه بدون اطلاع شخصى وى شرف صدور يافته بود، نخستين اجازه‏نامه‏اى است كه از سوى حضرت آیت الله خويى به نام يكى از شاگردانش نوشته شده است و با اين كه به دليل پيشگيرى از صدور گستردهاجازه‏هايى از اين دست، سعى بر كتمان آن بود، ديرى پنهان نماند.
گو اين كه آموختن اصول و فقه، اهتمام اصلى درسى او بود، امّا چندى نيز در محضر استادى به نام شيخ صدرا، به خواندن اسفار پرداخت و رجال و درايه را نيز در جلسات درسى مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى (م 1389 ق) فرا گرفت; هر چند اين دو درس، يكى به دليل عدم توجه به مباحث فلسفى در حوزه نجف، و ديگرى به دليل كهولت سن استاد ديرى نپاييد.
آیت الله  حاج ميرزا على فلسفى به پيروى از شيوه‏اى سازنده، همزمان با تحصيل بهتدريس اهتمام شايسته ورزيد. وى سال‏ها در سايه ديوار پشت بام مدرسه سيدمحمّدكاظم يزدى، به تدريس آموخته‏هاى خود نيز پرداخت. تدريس را از كتاب شرح لمعه آغاز كرد و تا كتاب‏هاى رسائل و مكاسب و كفایة الاصول نيز پيش رفت.
بيان روان و شيوا و مثال زدنى وى، و تسلط علمى فوق‏العاده بر مبانى علمى، شاگردان بسيارى را به مجلس درس او كشانيد و درس كفايه او از پر رونق‏ترين دروس آن روزگار نجف به شمار مى‏آمد; چندان كه مدرّسان حوزه نجف او را برخوردار از جادوى بيان توصيف كردند و استادش آیت الله خويى، با مشاهده فراوانى شاگردان وى، او را به ماندن در نجف و ادامه تدريس تشويق فرمود.
حسن تقرير و سلاست و لطافت بيان وى را بسيارى از كسانى كه به توصيف وىپرداخته‏اند با شگفتى ستوده‏اند و بسيارى بى‏نظير توصيف كرده‏اند. آنان كه محضردرسى وى را درك كرده و احياناً امكان مقايسه را يافته‏اند بر درستى اين دعوى گواهىداده‏اند; چنان كه در برخى مصاحبه‏ها و نوشتارهاى اين دفتر، نمونه‏هايى از اين دسترا مى‏نگريد. و شگفتى نيست; زيرا برادر بزرگ‏ترش مرحوم حجة‏الاسلام والمسلمينشيخ محمدتقى فلسفى نيز به گواهى همگان يكه تاز عرصه خطابه و سخن در زمانمعاصر و چه بسا فراتر از آن بوده است. افزون بر اين، از پژوهش و تحقيق در مبانى فقه نيز غفلت نورزيد و از همين رو، در جلسه علمى شبانه بيت حضرت آیت الله خويى كه در آن بر كتاب عروةالوثقى، اثر مرحوم سيدمحمّد كاظم يزدى و كتاب وسيلةالنجاة سيدابوالحسن اصفهانى حاشيه زده مى‏شد و به جلسه استفتاء شهرت داشت و شمار اندكى از شاگردان ايشان براى تحقيق در مسائل فقهى و رجوع به آيات و روايات گرد مى‏آمدند، شركت مى‏جست و از اصحاب استفتاء بود.
ايام اقامت در نجف را با شهريه اندكى كه از سوى مرحوم آیت الله سيدابوالحسناصفهانى پرداخت مى‏شد، با قناعت سپرى كرد، و تا سال 1340 ش كه در نجف بود،سه بار به ايران آمد كه در يكى از اين سفرها، با كوشش برادر ارشدش مرحوم شيخابوالقاسم، مقدمات ازدواج وى با فرزندى از خانواده‏اى متدين و محترم فراهم شد.نامه‏اى كه آیت الله خويى همراه آقاى گرجى روانه كرده، و در آن به خوبى و فضل شاگردجوان خود گواهى داده بود، در برقرارى اين وصلت تأثير داشت. پس از ازدواج كه اقامت در مدرسه به طور طبيعى ممكن نبود، با كمك مالى پدر در جايى ديگر اقامت گزيد.
- بازگشت به ايران
يك بار كه در ايام تعطيل دروس حوزه، به ايران آمد، مصادف با درگذشت مرحوم شيخ على‏اكبر برهان، امام جماعت مسجد لر زاده تهران (واقع در خيابان لر زاده) شد،كه در سفر مكه به رحمت ايزدى رفته بود. مردم و معتمدين محل از وى خواستند كه به جاى امام جماعت مرحوم، در مسجد اقامه نماز كند، امّا وى نپذيرفت و امامت را به جانشين امام همان مسجد وانهاد و به نجف بازگشت. شور و شوق و علاقه مردم به حضور آیت الله فلسفى در مسجد لر زاده موجب شد كه جانشين امام جماعت مسجد را راضى كنند و نامه‏هاى متعددى را خطاب به آیت الله خويى و آیت الله حكيم بنويسند و از آنان بخواهند كه ايشان را به تهران بفرستند. در نتيجه، آیت الله خويى به رغم تمايل درونى خود به ماندن وى در نجف و ادامه تدريس اصول و فقه، در برابر اصرارها و پيگيرى‏هاى فراوان مردم متديّن با اين جمله كه »خوب است دعوت آقايان را اجابت كنيد«، با مراجعت ايشان به تهران موافقت كرد.      اين گونه بود كه آیت الله حاج ميرزا على فلسفى با كوله‏بارى از علم و فقاهت و تجربه‏اى گرانبار از تحصيل و تحقيق و تدريس، پس از 16 سال اقامت در نجف اشرف، سرانجام در سال 1340 شمسى; يعنى همان سالى كه آیت الله  بروجردى درگذشت، راهى تهران شد. وى به اقامه نماز و برپايى جماعت بسنده نكرد، بلكه هم به تدريس دروس تخصصى خارج فقه و اصول براى حوزويان پرداخت، هم براى جوانان علاقه‏مند صرف و نحو عربى را تدريس كرد و هم عموم مردم را از اندرزهاى حكيمانه خويش كه در قالب دروس اخلاق و تعليم معارف اسلامى عرضه مى‏داشت، بهره‏مند ساخت.     خاطرات شيرين بحث‏هاى اخلاقى و معنوى ايشان كه ريشه در ژرفاى آيات و روايات اسلامى داشت و برخاسته از باور عميق قلبى بود، هنوز در ذهن و زبان كسانى كه آن ده سال در پيشگاهش زانو زدند، به جا مانده است.
در همين سال‏ها بود كه به منظور تحقيق گسترده در احاديث معصومين(ع) مطالعاتى سودمند را در زمينه موضوع‏يابى و دسته‏بندى روايات انجام داد. دفترهاى يادداشت شده چندى در اين زمينه از ايشان برجاى مانده كه مجال انتشار نيز نيافته است. همان گونه كه در ابتداى اين زندگى‏نامه گفته شد، در سال 1345 ش پدر خود مرحوم حاج شيخ محمدرضا تنكابنى را از دست داد و در اجراى وصيت وى، جنازه‏اش را براى دفن در وادى السلام به نجف اشرف برد.
در سال 1349 شمسى و در اوج خفقان ستمشاهى كه هر صداى مخالفى در نطفهخفه مى‏شد، به دنبال شهادت روحانى مبارز سيد محمدرضا سعيدى در زندان، از سوى آیت الله فلسفى مجلس يادبود در مسجد لرزاده بر پا شد كه بسيارى از مردم در آن شركت كردند، ولى اندكى پس از شروع، و پيش از آن كه خطيب سخن بگويد، با دخالت نيروهاى شهربانى به تعطيلى كشانده شد. ترديدى نيست كه نيروهاى دولتى از همراهى ديرين آیت الله فلسفى با نهضت انقلابى برخاسته از ايمان اسلامى مردم و اقدام پيشين وى در امضاى اطلاعيه‏هاى انقلاب آگاهى داشتند.
- هجرت به مشهد
در آن سال‏ها حوزه علميه مشهد مقدس در كنار حوزه‏هاى نجف و قم، از بركت حضور آيات عظام بهره‏مند بود، و اساتيد بزرگوار با تدريس دروس سطح و خارج، بر نشاط و پويايى آن مى‏افزودند. در يكى از سفرهاى زيارتى به مشهد، حضرت آیت الله ميلانى (م 1395 ق) كه از مراجع تقليد بود و بالاترين حوزه درسى مشهد را اداره مى‏كرد، به دليل كهولت سنّى و ضعف جسمى، نياز به تجهيز و تقويت و نشاط آفرينى در حوزه مشهد را احساس كرد و به همين دليل، فرزند خود و يكى ديگر از آقايان را نزد آیت الله  فلسفى فرستاد و از وى خواست كه به منظور رونق بخشيدن به حوزه علميه مشهد و رفع نيازهاى علمى طلاب، به ويژه با توجه به تصميم آیت الله وحيد خراسانى براى عزيمت به قم، جماعت و تدريس در تهران را رها سازد و به مشهد كوچ كند. پافشارى مردم علاقه‏مند به ايشان در تهران كه وى را با تلاش بسيار از نجف به نزد خويش آورده بودند از يك سو، و دشوارى‏هاى دورى از موطن، او را به درنگ واداشت، امّا شوق زيستن در كنار بارگاه منوّر رضوى و احساس مسئوليت در برابر مشتاقانى كه در حوزه مشهد گرد آمده انتظار نشستن در محضر وى را مى‏كشيدند، او را به اين شهر مقدس كشاند.
در آغاز، مدتى، مسجدى در كوچه چراغ برق را براى تدريس خارج انتخاب كرد، كه به دليل شيرينى گفتار و شيوايى بيان و نوآورى در تقرير، به شدت مورد استقبال طلاب حوزه علميه مشهد قرار گرفت و حضور و پافشارى جمعى از مريدان ايشان در مسجد لر زاده و بردن وى به تهران نيز نتوانست مانع از تصميم‏نهايى براى اقامت هميشگى ايشان در مشهد شود و بدين گونه بود كه با پنج فرزند خويش به مشهد كوچيد و از آن زمان تا  پايان عمر پر بركت خويش، يعنى 34 سال را در اين شهر سپرى كرد.
با حضور آن استاد فرزانه در مشهد، جان تازه‏اى به كالبد حوزه مشهد دميده شد و صدها تن از طلاب علاقه‏مند در محضر درس ايشان حاضر شدند; چندان كه محفل دانش‏گستر او در مدرَس اصلى مدرسه ميرزا جعفر، سپس مسجد ملاحيدر و سرانجام در مدرسه آیت الله خويى، به پر رونق‏ترين درس‏هاى حوزوى و درس اصلى فقه و اصول حوزه علميه مشهد بدل گشت. او گذشته از خوى خوش و منش زاهدانه‏اش كه از آن رهگذر، زبانزد خاص و عام شده بود، با توان علمى و قدرت بيان خود شاگردان فراوان را شيفته خويش ساخت.
وى در كنار برخوردارى از كرسى تدريس، هرگز ارتباط مستقيم با توده‏هاى مردم را رها نكرد و به همين منظور دعوت جمعى از مؤمنان شهر براى حضور در محراب جماعت مسجد آقاحسين، يا بناها را كه پس از انقلاب اسلامى به مسجد شهدا تغيير نام يافت پذيرفت; جايى كه هم براى مردم اقامه جماعت مى‏كرد و هم در روزهاى سرشار از معنويت ماه رمضان، شيفتگان معنويت را با زبان شيرين و لحن سوزان خويش، به انجام كارهاى نيك مى‏خواند و از كردار و رفتار ناپسند باز مى‏داشت.
كيست كه يك بار در برابر وى نشسته و به سخنان برخاسته از ايمانش گوش سپرده باشد و نفوذ كلام آن عالم ربانى و عارف زاهد تا ديرباز در جان و روانش نمانده باشد؟
در همسايگى منزل ايشان مسجد كوچكى به نام موسى بن جعفر(ع) بود كه هر روزنماز صبح را به جماعت در آن جا اقامه مى‏كرد و جلسات هفتگى درس معارف ايشان در شب‏هاى شنبه كه در آن به تبيين مبانى عقايد و اخلاق مى‏پرداخت، نيز در همانمسجد برگزار مى‏شد.
- فعاليت‏هاى اجتماعى
او با اين كه همواره از جاه و مقام - اگر چه از جنس مناصب دينى همچون مرجعيت - به رغم همه شايستگى‏ها گريزان بود، امّا آن گاه كه پاى مسئوليت در ميان بود، از حضور در صحنه و مشاركت در هر اقدامى كه به بهبود اوضاع اجتماعى و فرهنگى مردم مى‏انجاميد، به ويژه آن گاه كه پاى باورهاى دينى و اعتقادى در ميان مى‏آمد، هيچ پرهيزى نداشت.
نمونه اين حضور را مى‏توان در ايام شكوفا شدن انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى ديد، آن‏گاه كه حوزه درس او نيز همانند ديگر كانون‏هاى تحصيلى در اعتراض به حكومت ستمشاهى تعطيل شد و خود وى نيز با مشاركت در امضاى اطلاعيه‏هايى كه از جانب علماى مشهد صادر مى‏شد، مردم را به حضور گسترده در راهپيمايى‏ها فرا مى‏خواند و خود نيز همراه ديگر عالمان آگاه مشهد پيشاپيش مردم در همبستگى با شور انقلابى ملت مسلمان ايران شركت مى‏جست.
با ورود امام خمينى به ايران، (در روز پانزدهم بهمن سال 1357 ش) همراه گروهى ازعلماى مشهد، از جمله مرحوم آیت الله ميرزا حسنعلى مرواريد و آیت الله سيدعزالدين حسينى زنجانى، براى خيرمقدم‏گويى به رهبر انقلاب راهى تهران شد. در (دوازدهم مرداد سال 1385ش) در انتخابات نخستين مجلس خبرگان كه به منظور تدوين قانون اساسى جمهورى نو پاى اسلامى ايران تشكيل مى‏شد، در پى پافشارى گروهى از خيرانديشان، خود را در معرض انتخاب مردم مشهد قرار داد و همراه با جمعى از خبرگان شهر، از جمله مرحوم آیت الله شيخ ابوالحسن شيرازى (م 1379 ش) و مرحوم آیت الله ميرزا جوادآقا تهرانى (م 1368 ش) به اين مجلس راه يافت تا آموخته‏ها و يافته‏هاى فقهى خود را در صحنه عمل به كار گيرد و در تحكيم بنيان‏هاى نظام دينى كشور سهيم باشد.
ارادتش به خاندان عصمت و طهارت، او را به آستان بوسى پيوسته حضرت ثامنالائمه على بن موسى الرضا(ع) كه بيش از سه دهه در جوار مرقد پاكش زيسته بود،مى‏كشاند و همين اخلاص معنوى سبب شده بود كه هر سال در ايام سوگوارى شهادتحضرت فاطمه زهرا(س)، محفل عزايى را در منزل خويش بر پا كند; مجلسى كه در آن،خود بر در آستانه آن مى‏نشست و سوگواران را خوشامد مى‏گفت.
در چند سال اخير به منظور تقويت و ترويج بيشتر شخصيت و مظلوميّت بانوى عالم اسلام، در روز شهادت آن حضرت، پيشاپيش هيأتى از علماى عزادار و خيل فراوانى از طلاب و مردم سوگوار، پس از اتمام محفل عزا، از خانه بيرون مى‏آمد و رهسپار حرم مطهر رضوى(ع) مى‏شد و در آن جا براى دخت پاك پيامبر(ص) اشك ماتم مى‏ريخت.
-عروج
شايد همين ارادت بى‏پايانش به خاندان امامت بود كه درگذشت جانكاهش نيز هنگامى رخ داد كه هنوز غبار سوگوارى در تاسوعاى محرم از سر و روى عزاداران سترده نشده بود و هنوز سرشك اندوه مصائب حضرت ابوالفضل العباس در ديده عاشقان مانده بود، و خبر جانسوز ارتحالش زمانى در شهر پيچيد كه هنوز غم سترگ شهادت حضرت اباعبدالله الحسين در پيش رو بود.
اين گونه بود كه پس از 85 سال زندگى، ظهر روز هشتم محرم پس از شركت درمجلس عزا و سپس اقامه نماز جماعت در مسجد شهدا ، ناراحتى در قلب خود احساس كرد و عصر همان روز به بيمارستان انتقال يافت، و به دنبال افزوده شدن مشكل تنفّسى و ريوى مقارن اذان ظهر روز تاسوعاى سال 1427 هجرى قمرى برابر با 19 بهمن 1384 هجرى شمسى، قلب استاد از تپش ايستاد و قلب شهر نيز دمى به خود لرزيد و خيل ارادتمندانش از عارف و عامى با خود زمزمه كردند:
كسى كه روى تو ديده است حال من داند / كه هر كه دل به تو پرداخت صبر نتواند
هر آفريده كه چشمش به آن جمال افتاد / دلش ببخشد و بر جانش آفرين خواند
صبح روز جمعه يازدهم محرم، پيكر پاك آن عزيز، با حضور آيات عظام، استادان و طلاب حوزه علميه و بر دوش مردم عزادار و شيفته زهد و پارسايى آن عالم ربانى، از محل مسجد شهدا كه يادآور نمازهاى روح‏انگيز آن مرحوم بود در ميان حزن و اندوه شديد علماء و مدرّسان و طلاب و مردم عزادار تا جوار بارگاه رضوى(ع) تشييع شد و پس از اقامه نماز توسط دوست ديرينش حضرت آیت الله وحيد خراسانى، در رواق دارالسرور و در كنار آیت الله  مرواريد كه حدود يك سال پيش درگذشته بود، آرام گرفت، و به دوست و همراه هميشگى سال‏هاى اقامتش در مشهد پيوست

+++++++++++++++++++++++++++++++++  میرزا علی آقا فلسفی در ربیع الاول ۱۳۳۹ (برابر با هشتم دی ماه ۱۲۹۹ شمسی) در تهران به دنیا آمد. پدر او آیت‌الله حاج شیخ محمدرضا تنکابنی (متولد ۱۲۸۲ هجری قمری)، فرزند شیخ محمد واعظ تنکابنی، از علمای برجستهٔ تهران بود. وی شش سال در محضر فقهی میرزا حبیب الله رشتی (م ۱۳۱۲ ق.) زانو زد، خارج فقه را نزد آیت‌الله سید محمدکاظم یزدی (م ۱۳۳۷ ق.) آموخت، دو دوره کامل درس خارج اصول فقه آخوند خراسانی (م ۱۳۲۹ ق.) را درک کرد و از وی اجازهٔ اجتهاد گرفت و در اخلاق و سلوک نیز از مجالس عرفانی مرحوم آیت‌الله حاج ملا حسینقلی همدانی (م ۱۳۱۱ ق.) بهره برد؛ از همین رو عالمی جامع و کامل، انسانی آرام و ساده زیست و به شدت مورد توجه خواص و ارادت عموم مردم به شمار می‌آمد. آیت‌الله میرزا علی فلسفی، کودکی و مراحل تحصیل ابتدایی را در تهران گذراند و نخستین آموزش‌های معمول حوزوی را در نزد پدر و برادر ارشدش میرزا ابوالقاسم آموخت. آن گاه ادبیات را در مدرسهٔ فیلسوف الدوله پی گرفت. شرح جامی و شمسیه را نزد استاد فاضلی به نام شیخ حسین نوایی آموخت. سپس کتاب‌های مغنی و شرح نظام را در مدرسه محمدیه (مقابل مسجد جامع تهران) در محضر شیخ محمدحسین بروجردی و سید محمد قصیر فراگرفت و پس از آن برای آموختن مقدمات اصول و فقه به مدرسهٔ مروی رفت. اما برای تحکیم پایه‌های علمی خویش و خواندن کتاب‌های رسائل و مکاسب، از محضر پدر استفاده کرد. در سال ۱۳۲۴ شمسی با اتمام کتاب‌های سطح حوزه و برای ادامهٔ تحصیل خارج فقه و اصول در حالی که بیش از ۲۵ سال نداشت، به پیشنهاد پدر، به تنهایی راهی نجف اشرف شد و در حجرهٔ یک نفره در مدرسهٔ مرحوم سید محمد کاظم یزدی سکنی گزید. گفتنی است که وی، پس از بازگشت آقای دکتر گرجی به ایران، آیت‌الله وحید خراسانی، آیت‌الله سیدتقی قمی و آیت‌الله شیخ علی اصغر شاهرودی را به عنوان هم مباحثه برگزید. در نجف اشرف، شیوه‌های تدریس بزرگانی چون مرحوم سید عبدالهادی شیرازی (م ۱۳۸۲ ق.)، مرحوم سید محمود شاهرودی (م ۱۳۹۵ ق.) و مرحوم شیخ کاظم شیرازی (م ۱۳۶۷ ق.) را آزمود، اما سرانجام محفل درس مرحوم حاج شیخ محمد علی کاظمینی (م ۱۳۶۴ ق.) از برجسته‌ترین شاگردان آیت‌الله نائینی را پسندید که روزها در مقبرهٔ میرزای شیرازی درس فقه می‌گفت و شب‌ها بر پشت بام مسجد هندی درس اصول می‌داد. چند سالی در این هر دودرس به دانش اندوزی پرداخت و تقریرات دروس او را نوشت. پس از درگذشت استاد، نخست به درس مرجع بزرگ زمان، آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی رفت، که بر جنازه مرحوم کاظمینی نماز خوانده بود، اما حضور در این درس دیری نپایید و از آن پس به مجلس درس آیت‌الله سید ابوالقاسم خوئی رفت و تا پایان زمان اقامت در نجف، هیچ گاه حضور در آن را از دست نداد. دو دوره درس اصول فقه و کتاب‌هایی چند از ابواب فقه را نزد آن استاد بزرگ آموخت که پس از رحلت مرحوم کاظمینی محفل علمی او در اوج شکوفایی و رونق قرار داشت. آیت‌الله میرزا علی فلسفی، یکی از برجسته‌ترین درس آموزان مکتب آیت‌الله خوئی است که پیوسته تقریرات درس وی را می‌نوشت و استاد گاه خود با قلم خویش، مهر تائیدی بر پایان آن می‌نهاد یا کسانی را که مباحث مکتوب فقهی او را می‌خواستند به جزوه‌های آن شاگرد برجسته اش ارجاع می‌داد. همین ویژگی‌های علمی و مراتب فضل و کمال بود که سبب شد هنگام بازگشت آیت‌الله فلسفی به تهران، اجازهٔ اجتهادی از سوی مرجع بزرگ شیعه حضرت آیت‌الله خوئی به نام وی صادر شود. این گواهی ارزشمند که بدون اطلاع شخصی وی شرف صدور یافته بود، نخستین اجازه نامه‌است که از سوی حضرت آیت‌الله خوئی به نام یکی از شاگردانش نوشته شده‌است و با این که به دلیل پیشگیری از صدور اجازه‌هایی از این دست، سعی بر کتمان آن بود، دیری پنهان نماند. چندی نیز در محضر استادی به نام شیخ صدرا، به خواندن اسفار پرداخت و رجال و درایه را نیز در جلسات درسی مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی (م ۱۳۸۹ ق.) فرا گرفت؛ هر چند این دو درس، یکی به دلیل عدم توجه به مباحث فلسفی در حوزهٔ نجف، و دیگری به دلیل کهولت سن استاد دیری نپائید. به پیروی از شیوه‌ای سازنده، هم زمان با تحصیل، در سایهٔ دیوار پشت بام مدرسهٔ سید محمد کاظم یزدی، به تدریس آموخته‌های خود نیز پرداخت. تدریس را از کتاب شرح لمعه آغاز کرد و تا کتاب‌های رسائل و مکاسب و کفایه الاصول نیز پیش رفت. بیان روان و شیوای وی، و تسلط علمی فوق العاده بر مبانی علمی، شاگردان بسیاری را به مجلس درس او کشانید و درس کفایه او از پر رونق‌ترین دروس آن روزگار نجف به شمار می‌آمد؛ چندان که مدرسان حوزهٔ نجف او را برخوردار از جادوی بیان دانستند و استادش آیت‌الله خوئی، با مشاهدهٔ فراوانی شاگردان وی، او را به ماندن در نجف و ادامهٔ تدریس تشویق فرمود.
مهاجرت به مشهد
در آن سال‌ها حوزهٔ علمیهٔ مشهد در کنار حوزه‌های نجف و قم از برکت حضور مراجع بزرگ بهره مند بود و اساتید بزرگوار با تدریس دروس سطح و خارج، برنشاط و پویایی آن می‌افزودند. در یکی از سفرهای زیارتی به مشهد، آیت‌الله میلانی (م ۱۳۹۵ ق.) فرزند خود و یکی دیگر از آقایان را نزد آیت‌الله فلسفی فرستاد و از وی خواست که به منظور رونق بخشیدن به حوزهٔ علمیه مشهد و رفع نیازهای علمی طلاب، به ویژه با توجه به تصمیم آیت‌الله وحید خراسانی برای عزیمت به قم، جماعت و تدریس در تهران را رها سازد و به مشهد کوچ کند. شوق زیستن در کنار بارگاه رضوی و احساس مسئولیت در برابر مشتاقانی که در حوزهٔ مشهد گرد آمده و انتظار نشستن در محضر وی را می‌کشیدند، او را به این شهر گرامی کشاند. نخست، مسجدی در کوچهٔ چراغ برق را برای تدریس خارج انتخاب کرد. با حضور آن استاد فرزانه در مشهد، جان تازه‌ای به کالبد حوزهٔ مشهد دمیده شد و صدها تن از طلاب علاقه مند در محضر درس ایشان حاضر شدند؛ چندان که محفل دانش گستر او در مدرس اصلی مدرسهٔ میرزا جعفر، سپس مسجد ملاحیدر و سرانجام در مدرسهٔ آیت‌الله خوئی، به پر رونق‌ترین درس‌های حوزوی بدل گشت. پس از ۸۵ سال زندگی، مقارن اذان ظهر روز تاسوعای سال ۱۴۲۷ هجری قمری، برابر با ۱۹ بهمن ۱۳۸۴ هجری شمسی، دارفانی را وداع گفت و صبح روز جمعه یازدهم محرم، پیکر ایشان پس از اقامهٔ نماز توسط دوست دیرینش حضرت آیت‌الله وحید خراسانی، در رواق دارالسرور و در کنار آیت‌الله مروارید که حدود یک سال پیش درگذشته بود، آرام گرفت.
شاگردانش
ایشان در طول حیات علمی خود، به تربیت شاگردان نیز پرداخته‌است که در زیر به تعدادی از آنان اشاره می‌شود. آیت‌الله سید مرتضی نجومی کرمانشاهیمرحوم حجت‌الاسلام علی دوانیآیت‌الله محمد اسحاق فیاضحجت‌الاسلام محمد فلسفیحجت‌الاسلام سید احمد علم‌الهدی (امام جمعه مشهد)حجت‌الاسلام محمد مرواریدحجت‌الاسلام و المسلمین رضا نگارندهحجت‌الاسلام و المسلمین محمود واعظ شهیدیحجت‌الاسلام و المسلمین ابراهیم سیبویهحجت‌الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریانحجت‌الاسلام و المسلمین سید حسن تبادکانیحجت‌الاسلام و المسلمین محمد باقر سیبویهحجت‌الاسلام و المسلمین علی مرواریدحجت‌الاسلام و المسلمین سید عبدالهادی مرتضویحجت‌الاسلام و المسلمین س‍ید حسن شیرازیحجت‌الاسلام و المسلمین گرایلیحجت‌الاسلام و المسلمین صدرایازی
حجه الاسلام و المسلمين شیخ حسن علم الهدی سید عباس صالحیحسن رحیم پور ازغدیدکتر محمد علی انصاریدکتر محمد علی قربانی دمتر سعید نظری توکلی
مجموعه سخنرانی در موضوع امامت و اخلاق آن‌چه در اختیار شماست تعدادی محدود از مجموعه سخنرانی‌های مرحوم آیت‌الله حاج میرزا علی فلسفی(طاب ثراه)، پیرامون مبحث امامت است که بین سال‌های دهه 60 در مشهد مقدس در جمع طلاب و علاقمندانی که در شب‌های شنبه گرد هم می‌آمدند ایراد شده است.
به رغم ممانعت ایشان از ضبط سخنانشان، دوستان مشتاق وادار به ضبط نامحسوس شدند و این خود حفظ ناقص مباحث و در پاره‌ای موارد نامطلوبی صدا را به دنبال داشت. با این همه روا نبود به این بهانه از عرضه‌ی آنچه در اختیار بود با همه شیوایی و روانیش و در همان حال استواری و تأثیرگذاریش دست کشیم.
ایشان در سخنرانی‌های خود ابتدا به طرح چند مسئله‌ی شرعی می‌پرداختند و سپس بحث اعتقادی را مطرح نموده و در انتها، کلام خود را با بیان روایتی اخلاقی و توضیح در مورد آن به پایان می‌بردند. بحث امامت در این مجموعه شامل ضرورت وجود امام، وظایف و صفات امام، امامت در عصر غیبت و مباحثی پیرامون امامت در آیینه قرآن و حدیث و ... می‌باشد.
بحث اخلاقی نیز شامل وصایای امیرالمؤمنین(علیه السلام) به فرزندشان امام حسن(علیه السلام) و سفارشات اخلاقی از امام صادق(علیه السلام) و ... می‌باشد.

مرحوم آیت الله میرزا علی آقا فلسفی(طاب ثراه) فرزند مرحوم آیت الله شیخ محمدرضا تنکابنی(رحمةالله علیه) در سال 1299 ش. در تهران چشم به جهان گشود. در سال 1324 ش. پس از گذراندن دروس ابتدایی و سطح برای تکمیل مباحث راهی نجف اشرف شد و در سال 1340 ش. بعد از کسب درجه‌ی اجتهاد به تهران بازگشت. 10 سال در تهران اقامت کرد و در سال 1350 ش. به مشهد کوچ کرد و حدود 34 سال در جوار بارگاه امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) در حوزه‌ی آن دیار به تدریس خارج فقه و اصول، تهذیب نفس و کسب ملکه‌ی زهد و پارسایی پرداخت. سرانجام در تاسوعای حسینی 1384 ش. در سن 85 سالگی چشم از جهان فروبست و در همان شهر در جوار مولایش در رواق دارالسرور دفن گردید. رحمت و رضوان خدا بر او باد ...

زندگی نامه آیت الله العظمی حاج میرزا علی فلسفی ره
آیة الله حاج میرزا علی آقا فلسفی در ماه ربیع الاول سال 1339 ق (برابر با هشتم دی ماه 1299ش) در تهران به دنیا آمد و با ولادتش چشم پدر را به چهارمین فرزند خانواده روشنی بخشید.
- پدر :
پدر ایشان مرحوم آیة الله حاج شیخ محمدرضا تنکابنی فرزند شیخ محمد واعظ تنکابنی، از علمای برجسته و وارسته تهران بود.
پدر ایشان شش سال در محضر درس فقه آیة الله شیخ حبیب الله رشتی(312ق) زانو زد، خارج فقه را نزد آیة الله سید محمد کاظم یزدی صاحب عروة الوثقی آموخت. دو دوره کامل درس خارج اصول فقه آخوند خراسانی را درک کرد. از وی اجازه اجتهاد گرفت و در اخلاق و سلوک نیز، از مجالس عرفانی مرحوم آیة الله حاج ملا حسینقلی همدانی بهره برد. از همین رو، عالمی جامع و کامل، انسانی آرام و ساده زیست و به شدت مورد توجه خواص و ارادت عموم مردم به شمار می آمد. از دیگر اساتیدش آیة الله حاج میرزا خلیل، حاج آقا رضا همدانی صاحب مصباح الفقیه و شیخ عبدالله مازندرانی بودند و از جمله شاگردان برجسته آن بزرگ، می توان به آیة الله آخوند ملا علی همدانی و مرحوم آیة الله حاج میرزا هاشم آملی اشاره کرد. از آن مرحوم تقریراتی از درس های اساتیدش برجای مانده که در اختیار فرزندش آیة الله میرزا علی فلسفی بوده است.
مرحوم شیخ محمدرضا تنکابنی یکی از چهار روحانی بزرگی بود که در دوره اعمال فشار بر عالمان دینی و محدودیت پوشش روحانی، به دلیل داشتن اجازه اجتهاد، در تهران مجاز به استفاده علنی از کسوت روحانیت بود.  وی روز عید غدیر 1385 ق (برابر با 21 فروردین 1345ش) در تهران درگذشت، ایشان وصیت کرده بود که پیکرش در نجف اشرف به خاک سپرده شود. به رغم محدودیت های دولتی، نخست در تهران مراسم تشییع جنازه باشکوهی برگزار شد و مرحوم آیة الله العظمی حاج سید احمد خوانساری بر ایشان نماز خواند. آنگاه پیکر وی توسط آیة الله میرزا علی فلسفی به کربلا انتقال یافت. در عراق جنازه را یک شب در حرم مطهر امام حسین(ع) گذاشتند، سپس آنرا به آستان منور علوی در نجف بردند و طی مراسمی با حضور بزرگان مراجع، تشییع کردند و سرانجام در جوار بارگاه هود و صالح واقع در قبرستان وادی السلام به خاک سپردند.
- خانواده:
والده ی ماجده آیت الله العظمی میرزا علی فلسفی، دختر مرحوم آقا ابوالحسن تاجر اصفهانی بود. وی به امور دینی اهتمام زیادی داشت، و به تربیت و رشد دینی خانواده اهمیت فراوان می داد. آن مرحوم در ایام کشف حجاب از جمله بانوانی بود که هرگز از منزل خارج نشد و با نگرانی زیاد، مشکلات دینی زنان مسلمان را که با ایشان مراوده و ارتباط داشتند پیگیری می کرد. سرانجام وی در روز 12 شعبان سال 1360 ق (1320 ش) بر اثر عارضه قلبی به دیار حق شتافت.
عموی ایشان (آیة الله فلسفی) مرحوم آیة الله حاج شیخ محمدحسین تنکابنی نیز از شاگردان برجسته و بنام آخوند خراسانی و صاحب عروة الوثقی بوده است. وی زبانزد در زهد و تقوی و از فقهای مبرز حوزه نجف به شمار می آمد.
همچنین برادر بزرگتر ایشان، خطیب شهیر مرحوم حجة الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمدتقی فلسفی نیز از چهره های بنام خاندان فلسفی بود که صیت و صوت شهرتش در تبلیغ دین و ترویج مبانی اسلام و بیان معارف، به حق یگانه دوران به شمار می آمده است. و سابقه جهاد و مبارزات او علیه دشمنان اسلام و سردمداران کفر، در پیشانی تاریخ مبارزات و تلاش های روحانیت می درخشد. چنانکه امام خمینی(ره) در پیام خود "زبان گویای اسلام"ش نامید.
- آغاز تحصیل:
آیةالله میرزا علی فلسفی ، کودکی و مراحل تحصیل ابتدایی خود را در تهران گذراند و نخستین آموزش های معمول حوزوی را در دامن پر مهر پدر و برادر بزرگتر خود میرزا ابوالقاسم تنکابنی آموخت ،همان امر سبب شد که چندی بعد ،یکسره به دروس حوزه روی آورد ؛ بدین ترتیب نخستین استادش پدر بود و حدود دوسال در درس خارج پدر شرکت نمود و برخی کتب فقهی و اصولی را نزد پدر آموخت .آن گاه ادبیات را در مدرسه فیلسوف الدوله پی گرفت ،شرح جامی و شرح شمسیه را نزد استاد فاضلی به نام شیخ حسین نوایی آموخت .سپس کتاب های مغنی و شرح نظام را در مدرسه محمدیه در محضر شیخ محمد حسین بروجردی وسید محمد قصیر فرا گرفت ، و پس از آن برای آموختن مقدمات اصول و فقه به مدرسه مروی رفت ، اما برای تحکیم پایه های علمی خویش و خواندن کتاب های رسائل و مکاسب ، محضر پدر را طی سال ها غنیمت شمرد . همه آموخته های خود را به شیوه معمول در حوزه های علمیه با شاگردان هم دوره اش مباحثه می کرد و بهترین دوست هم مباحثه اش که تا سال های تحصیل در نجف ، همراه او ماند ،شیخ ابوالقاسم تهرانی بود که بعد ها معروف به دکتر ابوالقاسم گرجی شد و در اغلب جلسات خصوصی درس مرحوم آیةالله تنکابنی نیز با او شرکت داشت . نوجوان بود که همراه مادرش برای زیارت به عتبات عالیات رفت و تا سال های پایانی عمر ،خاطره آن سفر روحانی و به ویژه حال و هوای آستان بوسی امام حسین (ع) و برگرفتن تربت مطهر قتلگاه آن امام را در یاد، داشت وهمچنین شکوه نماز های جماعتی را که به امامت آیات عظام میرزا محمد حسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی در صحن های مطهر برگزار می شد ،به خاطر می آورد . در سال 1360ق(1320ش)با کشیده شدن زبانه های آتش جنگ جهانی دوم به ایران و خارج شدن رضا شاه پهلوی از کشور، مدارس علمیه ای که به زور از متولیانش گرفته و به تعطیلی کشیده شده بود ، به آنان بازگردانده شد و به عنوان فضایی برای سکونت و تدریس ، بار دیگر ، در اختیار حوزه های علمیه قرار گرفت. از جمله این مراکز آموزشی ، مدرسه مروی تهران بود که دوباره فعال شد و در پی آن متولیان و دست اندر کاران مدرسه برای اقامت طلاب در حجره های آن آزمونی را برگزار کردند . از بزرگانی که به عنوان مسئولان این امتحان حضور داشتند مرحوم سید محمد بهبهانی و مرحوم میرزا محمد باقر آشتیانی بودند.
- سفر به نجف:
در سال 1324ش با اتمام کتاب های سطح حوزه و به منظور ادامه تحصیلات خارج فقه و اصول، در حالی که بیش از 25 سال نداشت، به پیشنهاد پدر، به تنهایی، راهی نجف اشرف شد تا از خرمن درس بزرگان آن حوزه خوشه برگیرد. چند روز پیش از وی هم مباحثه اش آقای ابوالقاسم گرجی به آنجا رفته بود. آنها بار دیگر محفل مباحثه علمی خود را برپاکردند و دو حجره یک نفره در مدرسه مرحوم سید محمدکاظم یزدی گرفتند؛مدرسه ای که حدود هشتاد حجره داشت وبه دلیل رعایت نظم و بهداشت مورد توجه همگان بود. به گونه ای که هیئت های علمی خارجی برای بازدید به آن مدرسه می آمدند. گفتنی است که وی، پس از بازگشت آقای دکتر گرجی به ایران، آیت الله وحید خراسانی و آیت الله سید تقی قمی و آیت الله شیخ علی اصغر شاهرودی را به عنوان هم مباحثه برگزید. در نجف اشرف، شیوه های تدریس بزرگانی چون آیات عظام مرحوم سید عبدالهادی شیرازی، مرحوم سید محمود شاهرودی و مرحوم شیخ کاظم شیرازی را آزمود، اما سرانجام محفل درس مرحوم آیت الله شیخ محمد علی کاظمینی از برجسته ترین شاگردان آیت الله نائینی را پسندید. مرحوم کاظمینی روزها در مقبره میرزای شیرازی درس فقه می گفت و شب ها بر پشت بام مسجد هندی درس اصول می داد.چند سالی در این هر دو درس به دانش اندوزی پرداخت و تقریرات دروس او را نوشت. پس از درگذشت استاد، نخست به درس مرجع بزرگ زمان، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی رفت اما حضور در این درس دیری نپایید، از آن پس به مجلس درس آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی رفت و تا پایان زمان اقامت در نجف در درس های ایشان حاضر می شد.
آیت الله ميرزا على آقا فلسفى، يكى از برجسته‏ترين درس‏آموزان مكتب آیت الله خويى است كه پيوسته تقريرات درس وى را مى‏نوشت و استاد گاه خود با قلم  خويش، مهر تأييدى بر پايان آن مى‏نهاد يا كسانى را كه مباحث مكتوب فقهى او را مى‏خواستند به جزوه‏هاى آن شاگرد برجسته‏اش ارجاع مى‏داد.
همين ويژگى‏هاى علمى و مراتب فضل و كمال بود كه سبب شد هنگام بازگشت آیت الله فلسفى به تهران، اجازه اجتهادى از سوى مرجع بزرگ شيعه حضرت آیت الله خويى به نام وى صادر شود. اين گواهى ارزشمند كه بدون اطلاع شخصى وى شرف صدور يافته بود، نخستين اجازه‏نامه‏اى است كه از سوى حضرت آیت الله خويى به نام يكى از شاگردانش نوشته شده است و با اين كه به دليل پيشگيرى از صدور گستردهاجازه‏هايى از اين دست، سعى بر كتمان آن بود، ديرى پنهان نماند.
گو اين كه آموختن اصول و فقه، اهتمام اصلى درسى او بود، امّا چندى نيز در محضر استادى به نام شيخ صدرا، به خواندن اسفار پرداخت و رجال و درايه را نيز در جلسات درسى مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى (م 1389 ق) فرا گرفت; هر چند اين دو درس، يكى به دليل عدم توجه به مباحث فلسفى در حوزه نجف، و ديگرى به دليل كهولت سن استاد ديرى نپاييد.
آیت الله  حاج ميرزا على فلسفى به پيروى از شيوه‏اى سازنده، همزمان با تحصيل بهتدريس اهتمام شايسته ورزيد. وى سال‏ها در سايه ديوار پشت بام مدرسه سيدمحمّدكاظم يزدى، به تدريس آموخته‏هاى خود نيز پرداخت. تدريس را از كتاب شرح لمعه آغاز كرد و تا كتاب‏هاى رسائل و مكاسب و كفایة الاصول نيز پيش رفت.
بيان روان و شيوا و مثال زدنى وى، و تسلط علمى فوق‏العاده بر مبانى علمى، شاگردان بسيارى را به مجلس درس او كشانيد و درس كفايه او از پر رونق‏ترين دروس آن روزگار نجف به شمار مى‏آمد; چندان كه مدرّسان حوزه نجف او را برخوردار از جادوى بيان توصيف كردند و استادش آیت الله خويى، با مشاهده فراوانى شاگردان وى، او را به ماندن در نجف و ادامه تدريس تشويق فرمود.
حسن تقرير و سلاست و لطافت بيان وى را بسيارى از كسانى كه به توصيف وىپرداخته‏اند با شگفتى ستوده‏اند و بسيارى بى‏نظير توصيف كرده‏اند. آنان كه محضردرسى وى را درك كرده و احياناً امكان مقايسه را يافته‏اند بر درستى اين دعوى گواهىداده‏اند; چنان كه در برخى مصاحبه‏ها و نوشتارهاى اين دفتر، نمونه‏هايى از اين دسترا مى‏نگريد. و شگفتى نيست; زيرا برادر بزرگ‏ترش مرحوم حجة‏الاسلام والمسلمينشيخ محمدتقى فلسفى نيز به گواهى همگان يكه تاز عرصه خطابه و سخن در زمانمعاصر و چه بسا فراتر از آن بوده است. افزون بر اين، از پژوهش و تحقيق در مبانى فقه نيز غفلت نورزيد و از همين رو، در جلسه علمى شبانه بيت حضرت آیت الله خويى كه در آن بر كتاب عروةالوثقى، اثر مرحوم سيدمحمّد كاظم يزدى و كتاب وسيلةالنجاة سيدابوالحسن اصفهانى حاشيه زده مى‏شد و به جلسه استفتاء شهرت داشت و شمار اندكى از شاگردان ايشان براى تحقيق در مسائل فقهى و رجوع به آيات و روايات گرد مى‏آمدند، شركت مى‏جست و از اصحاب استفتاء بود.
ايام اقامت در نجف را با شهريه اندكى كه از سوى مرحوم آیت الله سيدابوالحسناصفهانى پرداخت مى‏شد، با قناعت سپرى كرد، و تا سال 1340 ش كه در نجف بود،سه بار به ايران آمد كه در يكى از اين سفرها، با كوشش برادر ارشدش مرحوم شيخابوالقاسم، مقدمات ازدواج وى با فرزندى از خانواده‏اى متدين و محترم فراهم شد.نامه‏اى كه آیت الله خويى همراه آقاى گرجى روانه كرده، و در آن به خوبى و فضل شاگردجوان خود گواهى داده بود، در برقرارى اين وصلت تأثير داشت. پس از ازدواج كه اقامت در مدرسه به طور طبيعى ممكن نبود، با كمك مالى پدر در جايى ديگر اقامت گزيد.
- بازگشت به ايران
يك بار كه در ايام تعطيل دروس حوزه، به ايران آمد، مصادف با درگذشت مرحوم شيخ على‏اكبر برهان، امام جماعت مسجد لر زاده تهران (واقع در خيابان لر زاده) شد،كه در سفر مكه به رحمت ايزدى رفته بود. مردم و معتمدين محل از وى خواستند كه به جاى امام جماعت مرحوم، در مسجد اقامه نماز كند، امّا وى نپذيرفت و امامت را به جانشين امام همان مسجد وانهاد و به نجف بازگشت. شور و شوق و علاقه مردم به حضور آیت الله فلسفى در مسجد لر زاده موجب شد كه جانشين امام جماعت مسجد را راضى كنند و نامه‏هاى متعددى را خطاب به آیت الله خويى و آیت الله حكيم بنويسند و از آنان بخواهند كه ايشان را به تهران بفرستند. در نتيجه، آیت الله خويى به رغم تمايل درونى خود به ماندن وى در نجف و ادامه تدريس اصول و فقه، در برابر اصرارها و پيگيرى‏هاى فراوان مردم متديّن با اين جمله كه »خوب است دعوت آقايان را اجابت كنيد«، با مراجعت ايشان به تهران موافقت كرد.      اين گونه بود كه آیت الله حاج ميرزا على فلسفى با كوله‏بارى از علم و فقاهت و تجربه‏اى گرانبار از تحصيل و تحقيق و تدريس، پس از 16 سال اقامت در نجف اشرف، سرانجام در سال 1340 شمسى; يعنى همان سالى كه آیت الله  بروجردى درگذشت، راهى تهران شد. وى به اقامه نماز و برپايى جماعت بسنده نكرد، بلكه هم به تدريس دروس تخصصى خارج فقه و اصول براى حوزويان پرداخت، هم براى جوانان علاقه‏مند صرف و نحو عربى را تدريس كرد و هم عموم مردم را از اندرزهاى حكيمانه خويش كه در قالب دروس اخلاق و تعليم معارف اسلامى عرضه مى‏داشت، بهره‏مند ساخت.     خاطرات شيرين بحث‏هاى اخلاقى و معنوى ايشان كه ريشه در ژرفاى آيات و روايات اسلامى داشت و برخاسته از باور عميق قلبى بود، هنوز در ذهن و زبان كسانى كه آن ده سال در پيشگاهش زانو زدند، به جا مانده است.
در همين سال‏ها بود كه به منظور تحقيق گسترده در احاديث معصومين(ع) مطالعاتى سودمند را در زمينه موضوع‏يابى و دسته‏بندى روايات انجام داد. دفترهاى يادداشت شده چندى در اين زمينه از ايشان برجاى مانده كه مجال انتشار نيز نيافته است. همان گونه كه در ابتداى اين زندگى‏نامه گفته شد، در سال 1345 ش پدر خود مرحوم حاج شيخ محمدرضا تنكابنى را از دست داد و در اجراى وصيت وى، جنازه‏اش را براى دفن در وادى السلام به نجف اشرف برد.
در سال 1349 شمسى و در اوج خفقان ستمشاهى كه هر صداى مخالفى در نطفهخفه مى‏شد، به دنبال شهادت روحانى مبارز سيد محمدرضا سعيدى در زندان، از سوى آیت الله فلسفى مجلس يادبود در مسجد لرزاده بر پا شد كه بسيارى از مردم در آن شركت كردند، ولى اندكى پس از شروع، و پيش از آن كه خطيب سخن بگويد، با دخالت نيروهاى شهربانى به تعطيلى كشانده شد. ترديدى نيست كه نيروهاى دولتى از همراهى ديرين آیت الله فلسفى با نهضت انقلابى برخاسته از ايمان اسلامى مردم و اقدام پيشين وى در امضاى اطلاعيه‏هاى انقلاب آگاهى داشتند.
- هجرت به مشهد
در آن سال‏ها حوزه علميه مشهد مقدس در كنار حوزه‏هاى نجف و قم، از بركت حضور آيات عظام بهره‏مند بود، و اساتيد بزرگوار با تدريس دروس سطح و خارج، بر نشاط و پويايى آن مى‏افزودند. در يكى از سفرهاى زيارتى به مشهد، حضرت آیت الله ميلانى (م 1395 ق) كه از مراجع تقليد بود و بالاترين حوزه درسى مشهد را اداره مى‏كرد، به دليل كهولت سنّى و ضعف جسمى، نياز به تجهيز و تقويت و نشاط آفرينى در حوزه مشهد را احساس كرد و به همين دليل، فرزند خود و يكى ديگر از آقايان را نزد آیت الله  فلسفى فرستاد و از وى خواست كه به منظور رونق بخشيدن به حوزه علميه مشهد و رفع نيازهاى علمى طلاب، به ويژه با توجه به تصميم آیت الله وحيد خراسانى براى عزيمت به قم، جماعت و تدريس در تهران را رها سازد و به مشهد كوچ كند. پافشارى مردم علاقه‏مند به ايشان در تهران كه وى را با تلاش بسيار از نجف به نزد خويش آورده بودند از يك سو، و دشوارى‏هاى دورى از موطن، او را به درنگ واداشت، امّا شوق زيستن در كنار بارگاه منوّر رضوى و احساس مسئوليت در برابر مشتاقانى كه در حوزه مشهد گرد آمده انتظار نشستن در محضر وى را مى‏كشيدند، او را به اين شهر مقدس كشاند.
در آغاز، مدتى، مسجدى در كوچه چراغ برق را براى تدريس خارج انتخاب كرد، كه به دليل شيرينى گفتار و شيوايى بيان و نوآورى در تقرير، به شدت مورد استقبال طلاب حوزه علميه مشهد قرار گرفت و حضور و پافشارى جمعى از مريدان ايشان در مسجد لر زاده و بردن وى به تهران نيز نتوانست مانع از تصميم‏نهايى براى اقامت هميشگى ايشان در مشهد شود و بدين گونه بود كه با پنج فرزند خويش به مشهد كوچيد و از آن زمان تا  پايان عمر پر بركت خويش، يعنى 34 سال را در اين شهر سپرى كرد.
با حضور آن استاد فرزانه در مشهد، جان تازه‏اى به كالبد حوزه مشهد دميده شد و صدها تن از طلاب علاقه‏مند در محضر درس ايشان حاضر شدند; چندان كه محفل دانش‏گستر او در مدرَس اصلى مدرسه ميرزا جعفر، سپس مسجد ملاحيدر و سرانجام در مدرسه آیت الله خويى، به پر رونق‏ترين درس‏هاى حوزوى و درس اصلى فقه و اصول حوزه علميه مشهد بدل گشت. او گذشته از خوى خوش و منش زاهدانه‏اش كه از آن رهگذر، زبانزد خاص و عام شده بود، با توان علمى و قدرت بيان خود شاگردان فراوان را شيفته خويش ساخت.
وى در كنار برخوردارى از كرسى تدريس، هرگز ارتباط مستقيم با توده‏هاى مردم را رها نكرد و به همين منظور دعوت جمعى از مؤمنان شهر براى حضور در محراب جماعت مسجد آقاحسين، يا بناها را كه پس از انقلاب اسلامى به مسجد شهدا تغيير نام يافت پذيرفت; جايى كه هم براى مردم اقامه جماعت مى‏كرد و هم در روزهاى سرشار از معنويت ماه رمضان، شيفتگان معنويت را با زبان شيرين و لحن سوزان خويش، به انجام كارهاى نيك مى‏خواند و از كردار و رفتار ناپسند باز مى‏داشت.
كيست كه يك بار در برابر وى نشسته و به سخنان برخاسته از ايمانش گوش سپرده باشد و نفوذ كلام آن عالم ربانى و عارف زاهد تا ديرباز در جان و روانش نمانده باشد؟
در همسايگى منزل ايشان مسجد كوچكى به نام موسى بن جعفر(ع) بود كه هر روزنماز صبح را به جماعت در آن جا اقامه مى‏كرد و جلسات هفتگى درس معارف ايشان در شب‏هاى شنبه كه در آن به تبيين مبانى عقايد و اخلاق مى‏پرداخت، نيز در همانمسجد برگزار مى‏شد.
- فعاليت‏هاى اجتماعى
او با اين كه همواره از جاه و مقام - اگر چه از جنس مناصب دينى همچون مرجعيت - به رغم همه شايستگى‏ها گريزان بود، امّا آن گاه كه پاى مسئوليت در ميان بود، از حضور در صحنه و مشاركت در هر اقدامى كه به بهبود اوضاع اجتماعى و فرهنگى مردم مى‏انجاميد، به ويژه آن گاه كه پاى باورهاى دينى و اعتقادى در ميان مى‏آمد، هيچ پرهيزى نداشت.
نمونه اين حضور را مى‏توان در ايام شكوفا شدن انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى ديد، آن‏گاه كه حوزه درس او نيز همانند ديگر كانون‏هاى تحصيلى در اعتراض به حكومت ستمشاهى تعطيل شد و خود وى نيز با مشاركت در امضاى اطلاعيه‏هايى كه از جانب علماى مشهد صادر مى‏شد، مردم را به حضور گسترده در راهپيمايى‏ها فرا مى‏خواند و خود نيز همراه ديگر عالمان آگاه مشهد پيشاپيش مردم در همبستگى با شور انقلابى ملت مسلمان ايران شركت مى‏جست.
با ورود امام خمينى به ايران، (در روز پانزدهم بهمن سال 1357 ش) همراه گروهى ازعلماى مشهد، از جمله مرحوم آیت الله ميرزا حسنعلى مرواريد و آیت الله سيدعزالدين حسينى زنجانى، براى خيرمقدم‏گويى به رهبر انقلاب راهى تهران شد. در (دوازدهم مرداد سال 1385ش) در انتخابات نخستين مجلس خبرگان كه به منظور تدوين قانون اساسى جمهورى نو پاى اسلامى ايران تشكيل مى‏شد، در پى پافشارى گروهى از خيرانديشان، خود را در معرض انتخاب مردم مشهد قرار داد و همراه با جمعى از خبرگان شهر، از جمله مرحوم آیت الله شيخ ابوالحسن شيرازى (م 1379 ش) و مرحوم آیت الله ميرزا جوادآقا تهرانى (م 1368 ش) به اين مجلس راه يافت تا آموخته‏ها و يافته‏هاى فقهى خود را در صحنه عمل به كار گيرد و در تحكيم بنيان‏هاى نظام دينى كشور سهيم باشد.
ارادتش به خاندان عصمت و طهارت، او را به آستان بوسى پيوسته حضرت ثامنالائمه على بن موسى الرضا(ع) كه بيش از سه دهه در جوار مرقد پاكش زيسته بود،مى‏كشاند و همين اخلاص معنوى سبب شده بود كه هر سال در ايام سوگوارى شهادتحضرت فاطمه زهرا(س)، محفل عزايى را در منزل خويش بر پا كند; مجلسى كه در آن،خود بر در آستانه آن مى‏نشست و سوگواران را خوشامد مى‏گفت.
در چند سال اخير به منظور تقويت و ترويج بيشتر شخصيت و مظلوميّت بانوى عالم اسلام، در روز شهادت آن حضرت، پيشاپيش هيأتى از علماى عزادار و خيل فراوانى از طلاب و مردم سوگوار، پس از اتمام محفل عزا، از خانه بيرون مى‏آمد و رهسپار حرم مطهر رضوى(ع) مى‏شد و در آن جا براى دخت پاك پيامبر(ص) اشك ماتم مى‏ريخت.
-عروج
شايد همين ارادت بى‏پايانش به خاندان امامت بود كه درگذشت جانكاهش نيز هنگامى رخ داد كه هنوز غبار سوگوارى در تاسوعاى محرم از سر و روى عزاداران سترده نشده بود و هنوز سرشك اندوه مصائب حضرت ابوالفضل العباس در ديده عاشقان مانده بود، و خبر جانسوز ارتحالش زمانى در شهر پيچيد كه هنوز غم سترگ شهادت حضرت اباعبدالله الحسين در پيش رو بود.
اين گونه بود كه پس از 85 سال زندگى، ظهر روز هشتم محرم پس از شركت درمجلس عزا و سپس اقامه نماز جماعت در مسجد شهدا ، ناراحتى در قلب خود احساس كرد و عصر همان روز به بيمارستان انتقال يافت، و به دنبال افزوده شدن مشكل تنفّسى و ريوى مقارن اذان ظهر روز تاسوعاى سال 1427 هجرى قمرى برابر با 19 بهمن 1384 هجرى شمسى، قلب استاد از تپش ايستاد و قلب شهر نيز دمى به خود لرزيد و خيل ارادتمندانش از عارف و عامى با خود زمزمه كردند:
كسى كه روى تو ديده است حال من داند / كه هر كه دل به تو پرداخت صبر نتواند
هر آفريده كه چشمش به آن جمال افتاد / دلش ببخشد و بر جانش آفرين خواند
صبح روز جمعه يازدهم محرم، پيكر پاك آن عزيز، با حضور آيات عظام، استادان و طلاب حوزه علميه و بر دوش مردم عزادار و شيفته زهد و پارسايى آن عالم ربانى، از محل مسجد شهدا كه يادآور نمازهاى روح‏انگيز آن مرحوم بود در ميان حزن و اندوه شديد علماء و مدرّسان و طلاب و مردم عزادار تا جوار بارگاه رضوى(ع) تشييع شد و پس از اقامه نماز توسط دوست ديرينش حضرت آیت الله وحيد خراسانى، در رواق دارالسرور و در كنار آیت الله  مرواريد كه حدود يك سال پيش درگذشته بود، آرام گرفت، و به دوست و همراه هميشگى سال‏هاى اقامتش در مشهد پيوست

+++++++++++++++++++++++++++++++++  میرزا علی آقا فلسفی در ربیع الاول ۱۳۳۹ (برابر با هشتم دی ماه ۱۲۹۹ شمسی) در تهران به دنیا آمد. پدر او آیت‌الله حاج شیخ محمدرضا تنکابنی (متولد ۱۲۸۲ هجری قمری)، فرزند شیخ محمد واعظ تنکابنی، از علمای برجستهٔ تهران بود. وی شش سال در محضر فقهی میرزا حبیب الله رشتی (م ۱۳۱۲ ق.) زانو زد، خارج فقه را نزد آیت‌الله سید محمدکاظم یزدی (م ۱۳۳۷ ق.) آموخت، دو دوره کامل درس خارج اصول فقه آخوند خراسانی (م ۱۳۲۹ ق.) را درک کرد و از وی اجازهٔ اجتهاد گرفت و در اخلاق و سلوک نیز از مجالس عرفانی مرحوم آیت‌الله حاج ملا حسینقلی همدانی (م ۱۳۱۱ ق.) بهره برد؛ از همین رو عالمی جامع و کامل، انسانی آرام و ساده زیست و به شدت مورد توجه خواص و ارادت عموم مردم به شمار می‌آمد. آیت‌الله میرزا علی فلسفی، کودکی و مراحل تحصیل ابتدایی را در تهران گذراند و نخستین آموزش‌های معمول حوزوی را در نزد پدر و برادر ارشدش میرزا ابوالقاسم آموخت. آن گاه ادبیات را در مدرسهٔ فیلسوف الدوله پی گرفت. شرح جامی و شمسیه را نزد استاد فاضلی به نام شیخ حسین نوایی آموخت. سپس کتاب‌های مغنی و شرح نظام را در مدرسه محمدیه (مقابل مسجد جامع تهران) در محضر شیخ محمدحسین بروجردی و سید محمد قصیر فراگرفت و پس از آن برای آموختن مقدمات اصول و فقه به مدرسهٔ مروی رفت. اما برای تحکیم پایه‌های علمی خویش و خواندن کتاب‌های رسائل و مکاسب، از محضر پدر استفاده کرد. در سال ۱۳۲۴ شمسی با اتمام کتاب‌های سطح حوزه و برای ادامهٔ تحصیل خارج فقه و اصول در حالی که بیش از ۲۵ سال نداشت، به پیشنهاد پدر، به تنهایی راهی نجف اشرف شد و در حجرهٔ یک نفره در مدرسهٔ مرحوم سید محمد کاظم یزدی سکنی گزید. گفتنی است که وی، پس از بازگشت آقای دکتر گرجی به ایران، آیت‌الله وحید خراسانی، آیت‌الله سیدتقی قمی و آیت‌الله شیخ علی اصغر شاهرودی را به عنوان هم مباحثه برگزید. در نجف اشرف، شیوه‌های تدریس بزرگانی چون مرحوم سید عبدالهادی شیرازی (م ۱۳۸۲ ق.)، مرحوم سید محمود شاهرودی (م ۱۳۹۵ ق.) و مرحوم شیخ کاظم شیرازی (م ۱۳۶۷ ق.) را آزمود، اما سرانجام محفل درس مرحوم حاج شیخ محمد علی کاظمینی (م ۱۳۶۴ ق.) از برجسته‌ترین شاگردان آیت‌الله نائینی را پسندید که روزها در مقبرهٔ میرزای شیرازی درس فقه می‌گفت و شب‌ها بر پشت بام مسجد هندی درس اصول می‌داد. چند سالی در این هر دودرس به دانش اندوزی پرداخت و تقریرات دروس او را نوشت. پس از درگذشت استاد، نخست به درس مرجع بزرگ زمان، آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی رفت، که بر جنازه مرحوم کاظمینی نماز خوانده بود، اما حضور در این درس دیری نپایید و از آن پس به مجلس درس آیت‌الله سید ابوالقاسم خوئی رفت و تا پایان زمان اقامت در نجف، هیچ گاه حضور در آن را از دست نداد. دو دوره درس اصول فقه و کتاب‌هایی چند از ابواب فقه را نزد آن استاد بزرگ آموخت که پس از رحلت مرحوم کاظمینی محفل علمی او در اوج شکوفایی و رونق قرار داشت. آیت‌الله میرزا علی فلسفی، یکی از برجسته‌ترین درس آموزان مکتب آیت‌الله خوئی است که پیوسته تقریرات درس وی را می‌نوشت و استاد گاه خود با قلم خویش، مهر تائیدی بر پایان آن می‌نهاد یا کسانی را که مباحث مکتوب فقهی او را می‌خواستند به جزوه‌های آن شاگرد برجسته اش ارجاع می‌داد. همین ویژگی‌های علمی و مراتب فضل و کمال بود که سبب شد هنگام بازگشت آیت‌الله فلسفی به تهران، اجازهٔ اجتهادی از سوی مرجع بزرگ شیعه حضرت آیت‌الله خوئی به نام وی صادر شود. این گواهی ارزشمند که بدون اطلاع شخصی وی شرف صدور یافته بود، نخستین اجازه نامه‌است که از سوی حضرت آیت‌الله خوئی به نام یکی از شاگردانش نوشته شده‌است و با این که به دلیل پیشگیری از صدور اجازه‌هایی از این دست، سعی بر کتمان آن بود، دیری پنهان نماند. چندی نیز در محضر استادی به نام شیخ صدرا، به خواندن اسفار پرداخت و رجال و درایه را نیز در جلسات درسی مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی (م ۱۳۸۹ ق.) فرا گرفت؛ هر چند این دو درس، یکی به دلیل عدم توجه به مباحث فلسفی در حوزهٔ نجف، و دیگری به دلیل کهولت سن استاد دیری نپائید. به پیروی از شیوه‌ای سازنده، هم زمان با تحصیل، در سایهٔ دیوار پشت بام مدرسهٔ سید محمد کاظم یزدی، به تدریس آموخته‌های خود نیز پرداخت. تدریس را از کتاب شرح لمعه آغاز کرد و تا کتاب‌های رسائل و مکاسب و کفایه الاصول نیز پیش رفت. بیان روان و شیوای وی، و تسلط علمی فوق العاده بر مبانی علمی، شاگردان بسیاری را به مجلس درس او کشانید و درس کفایه او از پر رونق‌ترین دروس آن روزگار نجف به شمار می‌آمد؛ چندان که مدرسان حوزهٔ نجف او را برخوردار از جادوی بیان دانستند و استادش آیت‌الله خوئی، با مشاهدهٔ فراوانی شاگردان وی، او را به ماندن در نجف و ادامهٔ تدریس تشویق فرمود.
مهاجرت به مشهد
در آن سال‌ها حوزهٔ علمیهٔ مشهد در کنار حوزه‌های نجف و قم از برکت حضور مراجع بزرگ بهره مند بود و اساتید بزرگوار با تدریس دروس سطح و خارج، برنشاط و پویایی آن می‌افزودند. در یکی از سفرهای زیارتی به مشهد، آیت‌الله میلانی (م ۱۳۹۵ ق.) فرزند خود و یکی دیگر از آقایان را نزد آیت‌الله فلسفی فرستاد و از وی خواست که به منظور رونق بخشیدن به حوزهٔ علمیه مشهد و رفع نیازهای علمی طلاب، به ویژه با توجه به تصمیم آیت‌الله وحید خراسانی برای عزیمت به قم، جماعت و تدریس در تهران را رها سازد و به مشهد کوچ کند. شوق زیستن در کنار بارگاه رضوی و احساس مسئولیت در برابر مشتاقانی که در حوزهٔ مشهد گرد آمده و انتظار نشستن در محضر وی را می‌کشیدند، او را به این شهر گرامی کشاند. نخست، مسجدی در کوچهٔ چراغ برق را برای تدریس خارج انتخاب کرد. با حضور آن استاد فرزانه در مشهد، جان تازه‌ای به کالبد حوزهٔ مشهد دمیده شد و صدها تن از طلاب علاقه مند در محضر درس ایشان حاضر شدند؛ چندان که محفل دانش گستر او در مدرس اصلی مدرسهٔ میرزا جعفر، سپس مسجد ملاحیدر و سرانجام در مدرسهٔ آیت‌الله خوئی، به پر رونق‌ترین درس‌های حوزوی بدل گشت. پس از ۸۵ سال زندگی، مقارن اذان ظهر روز تاسوعای سال ۱۴۲۷ هجری قمری، برابر با ۱۹ بهمن ۱۳۸۴ هجری شمسی، دارفانی را وداع گفت و صبح روز جمعه یازدهم محرم، پیکر ایشان پس از اقامهٔ نماز توسط دوست دیرینش حضرت آیت‌الله وحید خراسانی، در رواق دارالسرور و در کنار آیت‌الله مروارید که حدود یک سال پیش درگذشته بود، آرام گرفت.
شاگردانش
ایشان در طول حیات علمی خود، به تربیت شاگردان نیز پرداخته‌است که در زیر به تعدادی از آنان اشاره می‌شود. آیت‌الله سید مرتضی نجومی کرمانشاهیمرحوم حجت‌الاسلام علی دوانیآیت‌الله محمد اسحاق فیاضحجت‌الاسلام محمد فلسفیحجت‌الاسلام سید احمد علم‌الهدی (امام جمعه مشهد)حجت‌الاسلام محمد مرواریدحجت‌الاسلام و المسلمین رضا نگارندهحجت‌الاسلام و المسلمین محمود واعظ شهیدیحجت‌الاسلام و المسلمین ابراهیم سیبویهحجت‌الاسلام و المسلمین شیخ حسین انصاریانحجت‌الاسلام و المسلمین سید حسن تبادکانیحجت‌الاسلام و المسلمین محمد باقر سیبویهحجت‌الاسلام و المسلمین علی مرواریدحجت‌الاسلام و المسلمین سید عبدالهادی مرتضویحجت‌الاسلام و المسلمین س‍ید حسن شیرازیحجت‌الاسلام و المسلمین گرایلیحجت‌الاسلام و المسلمین صدرایازی
حجه الاسلام و المسلمين شیخ حسن علم الهدی سید عباس صالحیحسن رحیم پور ازغدیدکتر محمد علی انصاریدکتر محمد علی قربانی دمتر سعید نظری توکلی
مجموعه سخنرانی در موضوع امامت و اخلاق آن‌چه در اختیار شماست تعدادی محدود از مجموعه سخنرانی‌های مرحوم آیت‌الله حاج میرزا علی فلسفی(طاب ثراه)، پیرامون مبحث امامت است که بین سال‌های دهه 60 در مشهد مقدس در جمع طلاب و علاقمندانی که در شب‌های شنبه گرد هم می‌آمدند ایراد شده است.
به رغم ممانعت ایشان از ضبط سخنانشان، دوستان مشتاق وادار به ضبط نامحسوس شدند و این خود حفظ ناقص مباحث و در پاره‌ای موارد نامطلوبی صدا را به دنبال داشت. با این همه روا نبود به این بهانه از عرضه‌ی آنچه در اختیار بود با همه شیوایی و روانیش و در همان حال استواری و تأثیرگذاریش دست کشیم.
ایشان در سخنرانی‌های خود ابتدا به طرح چند مسئله‌ی شرعی می‌پرداختند و سپس بحث اعتقادی را مطرح نموده و در انتها، کلام خود را با بیان روایتی اخلاقی و توضیح در مورد آن به پایان می‌بردند. بحث امامت در این مجموعه شامل ضرورت وجود امام، وظایف و صفات امام، امامت در عصر غیبت و مباحثی پیرامون امامت در آیینه قرآن و حدیث و ... می‌باشد.
بحث اخلاقی نیز شامل وصایای امیرالمؤمنین(علیه السلام) به فرزندشان امام حسن(علیه السلام) و سفارشات اخلاقی از امام صادق(علیه السلام) و ... می‌باشد.

مرحوم آیت الله میرزا علی آقا فلسفی(طاب ثراه) فرزند مرحوم آیت الله شیخ محمدرضا تنکابنی(رحمةالله علیه) در سال 1299 ش. در تهران چشم به جهان گشود. در سال 1324 ش. پس از گذراندن دروس ابتدایی و سطح برای تکمیل مباحث راهی نجف اشرف شد و در سال 1340 ش. بعد از کسب درجه‌ی اجتهاد به تهران بازگشت. 10 سال در تهران اقامت کرد و در سال 1350 ش. به مشهد کوچ کرد و حدود 34 سال در جوار بارگاه امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) در حوزه‌ی آن دیار به تدریس خارج فقه و اصول، تهذیب نفس و کسب ملکه‌ی زهد و پارسایی پرداخت. سرانجام در تاسوعای حسینی 1384 ش. در سن 85 سالگی چشم از جهان فروبست و در همان شهر در جوار مولایش در رواق دارالسرور دفن گردید. رحمت و رضوان خدا بر او باد ...


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:41 ] [ حسین ] [ ]
 

 

بسياري ازدانشمندان معاصر علوم ديني به‌دليل فعاليتهاي چشمگير اين شخصيت ديني

به علامه آشتياني، لقب "ملاصدراي ثاني" داده‌اند،

استاد علامه "سيدجلال‌الدين آشتياني" فرزند "آقاعلي" در سال ‪ ۱۳۰۴‬خورشيدي در آشتيان

 ديده به جهان گشود. وي دوره تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان خاقاني آشتيان به پايان رساند و در مكتب خانه،

گلستان سعدي، تاريخ معجم، المقدمات در صرف و نحو، قسمتي از دره نادري و نيز قسمتي

 از كتاب شرح سيوطي را فراگرفت . علامه آشتياني در سال ‪ ۱۳۲۳‬خورشيدي به راهنمايي و تشويق آيت الله "ميرزا ابوالقاسم دانش آشتياني" براي فراگيري علوم ديني و معارف اسلامي عازم حوزه علميه قم شد و پس از فراگيري

 دورس مقدماتي در حلقه درس آيت الله طباطبايي حاضر شد. وي الهيات شفا، اسفار و يك دروه اصول فقه و قسمتي از تفسير قرآن را نزد علامه طباطبايي

فراگرفت و براي تكميل دروس فلسفه و حكمت الهي به‌قزوين هجرت كرد و نفس اسفار به

همراه قسمتي ازامورعامه آن را درمحضر فيلسوف محقق آيت الله "ابوالحسن رفيعي قزويني"

آموخت. علامه آشتياني كه تشنه فراگيري فلسفه و علوم ديني بود، براي تكميل علوم نقلي به‌نجف

 اشرف هجرت كرد و مدت دو سال درحوزه‌هاي درس مراجع و زعماي حوزه علميه نجف

حضور يافت. استادعلامه آشتياني بيشترين بهره را در عتبات عاليات از محضر مجتهد جامع

مرحوم آيت الله ميرزا "سيد حسن بجنوردي" برد و مدت اندكي نيز در حلقه درس آيات

عظام "سيد محسن حكيم"، شيخ "حسين حلي" و ميرزا "عبدالهادي شيرازي" حضور يافت. وي، پس از دو سال به ايران مراجعت كرد و در تهران مدتي ازحوزه درس حكيم محقق و

فيلسوف بزرگ شرق مرحوم آقا ميرزا "احمد آشتياني" بهره برد و به فراگيري مشكلات

عرفاني و فلسفي پرداخت . همچنين درحوزه علميه قم ازمحضر درس اساتيدي چون "سيدمحمدتقي خوانساري"،

 "سيدمحمد حجت كوه‌كمره‌اي" و ميرزا "رضا تبريزي" استفاده كرد و شرح منظومه حكمت

و قسمتي از مكاسب و شوارق را درخدمت مرحوم حاج شيخ "مهدي كلاهي" فرا گرفت. علامه آشتياني درمهرماه سال ‪ ۱۳۳۸‬خورشيدي در دانشكده علوم معقول و منقول دانشگاه

 فردوسي مشهد تدريس خود را آغاز كرد و درسال ‪ ۱۳۴۵‬به مرتبه استادي اين دانشگاه ارتقا يافت. ازاين استاد فرزانه و فيلسوف قرن، ‪ ۵۰‬اثر تحقيقي و تاليف درزمينه فلسفه و عرفان اسلامي

 به‌جاي مانده است. استاد علامه آشتياني سرانجام پس از تحمل يك دوره طولاني بيماري، در سوم فرودين ماه

سال ‪ ۱۳۸۴‬در حالي كه تا پايان عمر هرگز تاهل اختيار نكرده‌بود، روي در نقاب خاك و بال و پر

سوي افلاك كشيد.

 

استاد در جوانی

استاد در مدرسه امام صادق (ع) مشهد

 

نماز بر پیکر مطهر سیدنا الاستاذ در حرم مطهر رضوی (ع)

سالشمار زندگانی استاد :

۱۳۰۴ هجری شمسی: تولد در آشتیان. ۱۳۲۳ هجری شمسی: مهاجرت به قم برای تحصیل علوم دینی. اقامت در نجف برای استفاده از درس استادان حوزه علمیه آن شهر. بازگشت به قم و شرکت در درس علامه طباطبایی. مهاجرت به قزوین و استفاده از محضر میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی. مهرماه ۱۳۳۸: آغاز تدریس در دانشکده معقول و منقول (دانشکده الهیات و معارف اسلامی) دانشگاه مشهد و مؤسسه وعظ و تبلیغ. بهمن ماه ۱۳۳۸: تألیف “رساله ای در مبحث وجود” و عرضه آن به دانشکده به منظور استخدام در دانشگاه مشهد، به موجب ماده ۴ قانون تکمیل عده معلمین دانشگاههای شهرستانها (مصوبه ۲۶ اردیبهشت ماه۱۳۳۸) بهمن ماه ۱۳۳۹: عضویت در انجمن تألیف و ترجمه دانشگاه مشهد به نمایندگی از دانشکده علوم معقول و منقول خرداد ماه ۱۳۴۰: احراز رتبه دانشیاری. آذر ماه ۱۳۴۵: نیل به رتبه استادی. مهر ماه ۱۳۴۶: مأموریت یک ساله به دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. بهمن ماه ۱۳۴۸: سخنرانی در آیین بزرگداشت حاج ملاهادی سبزواری در دانشگاه تهران به دعوت مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل کانادا، شعبه تهران با عنوان “سبزواری کیست؟”. شهریور ماه ۱۳۴۹: شرکت در نخستین “کنگره ملی ایران شناسی” در دانشگاه تهران. مهر ماه ۱۳۴۹: تصدی مدیریت گروه فلسفه و حکمت اسلامی در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه فردوسی. آذر ماه ۱۳۵۲: انتصاب مجدد به مدیریت گروه فلسفه و حکمت اسلامی. دی ماه ۱۳۵۲: عضویت در کمیته تألیف و ترجمه دانشکده الهیات و معارف اسلامی به موجب رأی هفتادمین جلسه شورای دانشکده مزبور. آبان ماه ۱۳۵۵: عضویت در شورای پژوهشی دانشگاه فردوسی برای مدت دو سال. آبان ماه ۱۳۵۵: عضویت در کمیته انتصابات و ترفیعات دانشکده الهیات و معارف اسلامی. ۱۳۵۵: نایل شدن به دریافت جایزه بنیاد فرهنگی البرز به خاطر آثار علمی و پژوهشی. خرداد ماه ۱۳۷۰: انتصاب به سمت مدیر گروه فلسفه و حکمت اسلامی. اسفند ماه ۱۳۷۴: عضویت در هیأت تحریریه نشریه علمی- پژوهشی دانشکده الهیات. خرداد ماه ۱۳۷۵: انتصاب مجدد به سمت مدیر گروه فلسفه و حکمت اسلامی. آبان ماه ۱۳۷۵: بازنشستگی از خدمت در دانشگاه فردوسی. اسفند ماه ۱۳۷۶: انتخاب به عنوان “دانشمند برجسته” توسط فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران. شهریور ماه ۱۳۷۷: اشتغال به کار مجدد در دانشکده الهیات به پیشنهاد دانشگاه مشهد و به استناد مجوز کمیسیون امور اجتماعی هیأت محترم دولت. مهر ماه ۱۳۷۷: برپایی آیین بزرگداشت برای استاد آشتیانی در دانشگاه مشهد. بهمن ماه: ۱۳۷۷: دریافت جایزه شانزدهمین دوره کتاب سال جمهوری اسلامی ایران به مناسبت انتشار کتاب “شرح قیصری بر فصوص الحکم” فروردین ماه ۱۳۸۴: بدرود حیات در مشهد.

 

http://ashtiyani.ir/

آدرس سایت استاد سید جلال الدین آشتیانی : http://ashtiyani.ir/


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:39 ] [ حسین ] [ ]
 
 

 

 

عکس دوران جوانی معظم له

معظم له  در سال 131۲، در خانواده‌ای متصف به علم و تقوی در مشهد به دنيا آمد پدرش عالم زاهد مرحوم حاج سيد محمد باقر و نوه مرحوم آيت الله صاحب كرامات و مقامات معنوي آقا سيدعلي سيستاني بزرك (متوفي 1340 ق) و نيز برادر كوچكتر مرجع والا قدر آيت الله العظمي سيدعلي سيستاني دام ظله مي باشد. علامه، محقق، حكيم، فرزانه جامع معقول و منقول، استاد برجسته معارف قرآن و اهلبيت عليهم السلام حضرت آيت الله حاج سيد محمود مجتهد سيستانی اعلی الله مقامه، از نوادر عصر ما بوده و در پاره ای از كمالات همتايی نداشت. استعداد فوق العاده و نبوغ سرشار و جامعيت وی شخصيتی ممتاز از او ساخته بود. اين مرد بزرگ نگهبانی قوی برای مكتب ولايت و مدافعی سرسخت از عقائد حقه بود، در بحث های علمی خويش به دقت آراء فيلسوفان و عارفان اصطلاحی را مورد نقد و بررسی قرار می داد و بنيان يك مبنای باطل فلسفی يا عرفانی را درهم می شكست. بزرگان مكتب ولایت برای او از جهت قوت در بحث و استدلال و سرعت انتقالش احترام خاصی قائل بودند. مقدمات و ادبيات را از محضر اديب نيشابوری فرا گرفت و سطح را نزد آيات عظام  حاج سيد احمد مدرس يزدی، حاج شيخ هاشم قزوينی و حاج شيخ مجتبی قزوينی آموخت. درس خارج را در مجلس درس آيةالله العظمی ميلانی حاضر شد واز ديگر بزرگان علوم و فنون گوناگون را آموخت و از محضر آنان بهره ها برد و از حاج شيخ مجتبی به عنوان عالمی كه در همه علوم و فنون دستی داشت ياد می نمود. مدتی برای فراگيری علوم به حوزه‌های علميه‌ قم و نجف رفت و آخرين بخش حيات خويش را در مشهد گذراند .  استاد محمد رضا حكيمی در باره آيت الله حاج سيد محمود مجتهد سيستانی می نويسد: علامه ذو فنون  جامع علوم مختلف آيت الله حاج سيد محمود مجتهدی سيستانی (131۲- 1372 ش) وی صاحب استعدادی قوی وسرعت انتقالی نيرومند بود. از محضر شيخ استاد سالها در فنون مختلف بهره برده بود و در نقد فلسفی و اجتهاد در معارف و عقليات از بزرگان بشمار مي رفت ايشان از شاگردان مبرز دوره های اخير تدريس شيخ استاد بودند و در علوم غريبه بخصوص صنعت جفر كار مي كردند و حوصله و پشت كاری عجيب و استعدادی قوی داشتند و در فرصت های خصوصی بسيار خدمت شيخ می رسيدند و بهره می بردند. حدودا 30 سال جلسه تفسير قرآن داشتند و اقامه جماعت نيز می كردند و از سالها پيش به تدريس نيز اشتغال مي ورزيدند، تدريس مكاسب، كفايه و منظومه (دوره هاي متعدد به همراه نقد فنی و عميق فلسفي كه افسوس در حوزه های ديگر رايج نيست و موجب رواج تقليد فكری و ركود عقلی است) و مشاعر و شرح تجريد و قبسات... علامه ذو فنون آیه الله  مجتهدی يكی از صميمی ترين دوستان اينجانب بود چه سالهای متمادی كه در ايام تحصيل، كوچه پس کوچه های نسبتا طولاني ميان مدرسه نواب و منزل شيخ استاد و به عكس را می پيموديم، با يكی دو تن ديگر از دوستان و سراسر راه بحث بود و بحث، در باره مطالب اشارات و اسفار و نقاط قابل نقد در فلسفه و گاه گاه سخنی از سياست و گاه از علوم غريبه. مرحوم مجتهدی بسيار زرنگ بود و اغلب می خواست بفهمد دوستان خصوصی بتازگی چيزی از شيخ گرفته اند يا نه؟ تا اگر گرفته اند به لطايف الحيل از چنك شان درآورده و اين امر سرگرمی بسيار جالبی بود برای ما در آن دوران، دوران شور و طلب و سلامتی و جوانی .... (عقل سرخ ص 162 _ 164). محافل علمی، و مجالس مذهبی وی در مشهد از شهرت و ويژگی برجسته‌ای برخوردار بود. ايشان سال‌ها در مسجد ولی عصر(عج) واقع در خيابان راهنمايی مشهد به اقامه‌ جماعت می‌پرداخت. اين عالم فرزانه در زمينه اذكار و ادعيه دريای مواجی بود كه هر كه با او مي نشست به وسعت آن پی می برد اما آنچه كه او پيوسته بر آن تاكيد مي كرد و حقيقت همه كمالات را در آن می دانست تمسك به صاحب مقام ولايت كبری حضرت اميرالمومنين علی عليه السلام و ائمه معصومين عليهم السلام بود و بر ازدياد معرفت و محبت و ولايت چهارده معصوم و تبری از دشمنان آنها توصيه می نمود، ذكر فضائل و مناقب اميرالمومنين عليه السلام ورد زبانش بود تا زمانی كه چراغ عمر دنيويش به خاموشی گرائيد و جان به جان آفرين سپرد و چه زيبا كه در ماه مبارك رمضان به لقای بروردگار و مواليانش شتافت. روز يکشنبه 16 رمضان 1414ق برابر با هشتم اسفند 1372ش در سن شصت سالگی در مشهد مقدس، در جوار بارگاه منور امام رضا(ع) در صحن آزادی، جنب کفشداری شماره‌ی 9 به خاک سپرده شد رحمت خدای بزرگ بر او باد  .


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:37 ] [ حسین ] [ ]
 
آخوندِ خُراساني، مُلاّمُحَمَّد كاظِم (1255ـ1329ق/1839ـ 1911م)، فقيهِ اصولي و مرجع تقليد شيعه و رهبر سياسي عصر مشروطيت. وي كوچك‌ترين پسر ملاحسين واعظ بود. ملاحسين در مشهد ساكن بود و محمدكاظم در همان جا زاده شد و علوم مقدماتي را فراگرفت و ازدواج كرد. در 1277ق/1860م مشهد را به سوي سبزوار ترك كرد. در آنجا، چند ماهي در نزد حاج ملاهاديِ سبزواري (د 1289ق/1872م) فلسفه خواند. سپس به تهران سفر كرد و نزد ملاحسين خوبي و نيز ميرزا ابوالحسن جلوه (د 1314ق/1896م) به تحصيل فلسفه ادامه داد. در 1279ق/1862م راهي نجف شد و تا زمان درگذشت شيخ مرتضي انصاري (1281ق/1864م) يعني مدت 2 سال و چند ماه، از درس فقه و اصول او استفاده كرد.. پس از وفات انصاري در محضر ميرزا محمد حسن شيرازي (د 1312ق/1894م) به تعلم فقه و اصول پرداخت. از درس استادان ديگري مانند سيد علي شوشتري (د 1283ق/1866م)، شيخ راضي نجفي (د 1290ق/1873م) و سيد مهدي قزويني (د 1300ق/1883م) نيز بهره گرفت. در 1291ق/1874م كه ميرزاي شيرازي از نجف به سامره رفت و در آنجا به تدريس پرداخت، آخوند نيز مانند بسياري از شاگردان استاد مدتي در سامره ماندگار شد، اما پس از چندي، به توصية ميرزا، به نجف بازگشت و كار تدريس را آغاز كرد. ميرزاي شيرازي آخوند را به فضل مي ستود و طلاب را به استفاده از درس او تشويق مي‌كرد. پس از درگذشت ميرزا حوزة سامره از رونق افتاد و همة نظرها بار ديگر به سوي حوزة نجف و زعيم آن معطوف شد. آخوند خراساني به عنوان جانشين ميرزاي شيرازي و بزرگ‌ترين مرجع تقليد عالم شيعه مشخص گرديد. علما و طلاب از همة نقاط جهان تشيع به سوي نجف روي آوردند و در مجلس درس او شركت كردند. به ويژه تعداد شركت‌كنندگان در درس اصول او به قدري زياد بود كه تا آن زمان مانند آن شنيده نشده بود. اين تعداد را در آخرين دورة درسي اصول آخوند، از 200،1 تا 200،2 تن گفته‌اند كه بنابر اقوال گوناگون، بيش از 100 يا 400 تن از ايشان مجتهد مسلم بوده‌اند. آخوند در عين اشتغال دائم به كارهاي علمي و تربيت طلاب و ادارة حوزه‌اي كه در حال رونق روزافزون بود، رويدادهاي سياسي ايران را نيز با دقت دنبال مي‌كرد. نشانه‌هايي حاكي از ابراز مخالفت وي با اخذ وام توسط مظفرالدين شاه از روسية تزاري و تلاشهاي او در راه روشن ساختن اذهان مردم نسبت به پيامدهاي اين گونه اقدامات وجود دارد. اما شهرت آخوند به عنوان رهبر سياسي از دوران فعاليت شديد وي در جنبش مشروطيت آغاز شد. آخوند به همراه 2 تن از مجتهدان بزرگ معاصر خويش، ميرزا حسين تهراني و شيخ عبدالله مازندراني، با ارسال نامه‌ها و تلگرامها براي رهبران ديني و سياسي در داخل كشور و نشر اعلاميه‌هاي روشنگر در رأس رهبران جنبش قرار گرفت. علامه ميرزا محمد حسين ناييني نيز در اين راه به او ياري مي‌رساند و از جمله طي كتابي تحت عنوان تنبيه الامّه و تنزيه الملّه كوشيد نظام مشروطه را از ديدگاه شريعت توجيه و اعتراضات علماي مخالف مشروطيت را رد كند. آخوند خراساني خود تقريظي بر اين كتاب نوشته و ضمن آن «مأخوذ بودن اصول مشروطيت را از شريعت محقه» اعلام كرده است. آخوند و ياران همراهش به نظام مشروطه به عنوان وسيله‌اي براي تحديد ظلم مي‌نگريستند و شركت در جنبش مشروطيت را بر همة مسلمانان واجب مي‌شمردند. وقتي محمدعلي شاه به سلطنت رسيد (1325ق/1907م)، آخوند اندرزنامه‌اي براي او فرستاد و او را به رعايت موازين شرع و عدالت و كوشش در راه تأمين استقلال كشور دعوت كرد، اما محمدعلي شاه كه علي‌رغم تظاهرش به همراهي با مشروطه قصد حكومت به شيوة استبداد را داشت، سرانجام كار را به بمباران مجلس كشاند. آنگاه آخوند به نبرد خويش برضد وي شدت بخشيد. او حتي كوشيد از نيروي ايرانيانِ آزاديخواهي كه در استانبول ساكن بودند، براي تقويت نبرد با خودكامگي محمدعلي شاه استفاده كند. همچنين وقتي آگاه شد كه محمدعلي شاه قصد دارد با گرو گذاردن جواهرات سلطنتي از دولت روسيه وامي دريافت كند، طي تلگرامي براي «انجمن سعادت ايرانيان» كه توسط گروهي از ايرانيان آزاديخواه در استانبول تشكيل يافته بود، از آنان خواست «به توسط سفراء و جرايد رسمية دول معظمه» رسماً اعلام دارند كه به موجب اصل 24 و 25 «نظامنامة اساسي» دولت ايران حق هيچ‌گونه معاهده و استقراض بدون امضاي پارلمان ندارد و نيز جواهرات موجود در خزانة تهران متعلق به ملت ايران است و هرگاه وامي به محمدعلي شاه داده شود، ملت آن را معتبر نخواهد شمرد و در برابر آن مسئوليتي نخواهد داشت. پس از آن آخوند طي اعلاميه‌اي كه ميرزا حسين تهراني و شيخ عبدالله مازندراني نيز آن را امضا كردند، از مردم ايران خواست كه از پرداختن ماليات به مأموران محمدعلي شاه خودداري كنند و در سرنگون ساختن حكومت او بكوشند. اين 3 تن، همچنين طي اعلاميه‌اي، از انقلابيون مسلمان قفقاز، تفليس و مناطق ديگر خواستند كه به كمك انقلابيون تبريز بشتابند و به استبداد قاجاريه پايان دهند. اسناد وزارت خارجة انگلستان حاكي از آن است كه دولتهاي روس و انگليس در اين دوران با يكديگر توافق كرده بودند كه به منظور ارام ساختن مردم، شاه را به قبول نوعي مشروطيت صوري وادارند و از سوي ديگر، همة تلاش خود را براي دور ساختن علماي ديني از منازل فعاليت سياسي به كار برند. از اين رو 2 دولت طي يك يادداشت مشترك از آخوند و ساير رهبران مشروطه‌خواه مقيم عراق خواستند كه فعاليت سياسي خويش را متوقف كنند و رهبران گروههاي مشروطه‌خواه داخل كشور را به ميانه‌روي فرا خوانند. در اين يادداشت همچنين آمده بود كه پايان بخشيدن به فعاليتهاي سياسي به سود خود مجتهدان خواهد بود. علما به اشارة تهديد آوري كه در اين يادداشت بود، وقعي ننهادند و به ويژه آخوند همچنان آشتي‌ناپذير باقي ماند. از اين تاريخ در رسانه‌هاي گروهي انگلستان مطالبي شديداً خصمانه بر ضد آخوند انتشار يافت. در همين ايام علماي نجف تحت رهبري آخوند تصميم گرفتند به منظور كسب آگاهي بيش‌تر از كيفيت نبرد مشروطه‌خواهان ايران و شرايط كار و نيز رهبري مشروطه‌خواهان از نزديك، دسته‌جمعي به ايران سفر كنند، اما وقتي به كربلا رسيدند آگاهي يافتند كه نيروهاي سپهسالار تنكابني و سردار اسعد بختياري تهران را اشغال كرده و محمدعلي شاه را از پادشاهي بر كنار ساخته‌اند. پس از آن سران سياسي جنبش بر بي‌اعتنايي خود نسبت به مذهب و روحانيون افزودند. در نتيجه، گروهي از علماي مخالف مشروطه، از جمله آقاسيد كاظم يزدي كه شركت در اين جنبش را حرام شمرده بودند. به نكوهش علماي مشروطه‌خواه پرداختند. آخوند از عملكرد سران سياسي مشروطيت به شدت انتقاد كرد، اما همچنان به دفاع از اصل مشروطيت ادامه داد. سرانجام به منظور كسب آگاهي از نزديك و جلوگيري از كج‌رويها، تصميم گرفت به همراه جمعي ديگر از علما به ايران سفر كند، اما ناگهان در نجف درگذشت. مرگ او طبيعي تلقي نشد و اينكه عمال انگلستان او را مسموم ساخته‌اند محتمل مي‌نمايد. 14 ماه پيش از آن، شيخ عبدالله مازندراني به مناسبتي اعلام داشته بود كه زندگي او و آخوند آماج تهديد گشته است. آخوند خراساني به سبب تبحر و نوآوريهايش در فن اصول، شهرت علمي عظيمي كسب كرده است. مهم‌ترين اثر او، كفايه‌الاصول، كتاب درسي طلاب در پايان دورة سطح است كه غالباً پاية كار مدرسان خارج اصول مي‌گردد. بيش از 100 تن مجتهد بر اين كتاب حاشيه نگاشته‌اند. از شاگردان بلند آوازة آخوند، ميرزا ابوالحسن مشكيني، شيخ محمد حسين كاشف‌الغطاء، شيخ محمد جواد بلاغي، آقاضياءالدين عراقي، آقا شيخ محمدعلي شاه‌آبادي، سيدمحسن امين عاملي، آقاسيدابوالحسن اصفهاني، حاج‌آقا حسين قمي، سيدمحمدتقي خوانساري، سيدعبدالحسين حجت، سيدحسن مدرس، شيخ محمدحسين اصفهاني (كمپاني)، سيدصدرالدين صدر، حاج‌آقا حسين بروجردي، سيدعبدالله بهبهاني، سيدعبدالهادي شيرازي، سيدمحسن حكيم، سيدمحمود شاهرودي و آقابزرگ تهراني را مي‌توان نام برد. از آثار مهم آخوند كتب و رسائل زير شهرت بيشتري يافته‌اند: كفايه‌الاصول، تعليقه علي المكاسب، دُرر الفوائد في شرح الفرائد، الفوائد الفقهيه و الاصوليه، تكمله التبصره، شرح تكمله التبصره، الاجتهاد و التقليد، كتاب في الوقف.
مآخذ: آقابزرگ، هديّه الرازي الي المجدّد الشيرازي، تهران، ميقات، 1403ق، ص 145؛ امين، محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف، 1403ق، 9/5 ـ6؛ ايرانيكا؛ بامداد، مهدي، تاريخ رجال ايران، تهران، زوّار، 1347ـ1353ش، 4/1؛ حايري، عبدالهادي، تشيع و مشروطيت در ايران، تهران، اميركبير، 1360ش، ص 155ـ160 و صفحات ديگر؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ زركلي، خيرالدين، الاعلام، بيروت، 1969م، 7/234؛ كسروي، احمد، تاريخ مشروطيت ايران، اميركبير، 1356ش، ص 730؛ كفايي، عبدالحسين، مرگي در نور، زندگاني آخوند خراساني، تهران، زوار، 1359ش، جم‍ ؛ مدرس، محمدعلي، ريحانه‌الادب، تبريز، 1346ش، 1/41ـ42؛ ناييني، محمد حسين، تنبيه الامّه و تنزيه الملّه، تهران، 1334ش، جم‍ ؛ نجفي قوچاني، محمدحسن، سياحت شرق، تهران، اميركبير، 1362ش، ص 474، 476.

موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:35 ] [ حسین ] [ ]
 

تولد و زادگاه

مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی، در سال 1270 ش در روستای «قلعه هاشم خان»(1) قزوین، در خانواده ای کشاورز دیده به جهان گشود. وی از دوران کودکی، با محبت و عشق به اهل بیت علیهم السلام تربیت و رشد یافت، به طوری که عمل به واجبات و پرهیز از محرمات را از همان دوران مراعات می کرد.

تحصیلات و اساتید

به نقل استاد محمد رضا حکیمی مقدمات و ادبیات را در قزوین فرا گرفت و پس از تکمیل ادبیات عرب، نزد استادان ادبیات، در محضر اساتید قزوین، که در رأس آنان «حاج ملا علی طارمی» و «آخوند ملا علی اکبر» بودند، سطوح عالیه فقه و اصول را خواند و در همین شهرستان فلسفه اشراق و مشّاء را نزد مرحوم آیت اللّه حاج سید موسی زرآبادی قزوینی آموخت.

آن گاه برای تکمیل مدارج عالیه استنباط به اصفهان عزیمت کرد و در آنجا نزد مرحوم «کلباسی» و «فشارکی» به کسب علم پرداخت و پس از شش سال اقامت به قزوین بازگشت.

طی این مدت، وصف حوزه علمیه مشهد را که در آن دوران سرآمد مجامع علمی به شمار می آمد شنید و طبع دانش پژوهش، او را مایل به مهاجرت به این سامان ساخت و به شوق وصول به این کانون معرفت، بار سفر بست. در مشهد از محضر آیات حاج آقا حسین قمی و میرزا محمد آقا زاده خراسانی (فرزند آخوند ملا محمد کاظم خراسانی، صاحب کفایه ) کسب کمال نمود و از دو استاد اخیر به اجازه اجتهاد مفتخر گردید و همین اجازه از طرف آیت اللّه العظمی سید ابوالحسن اصفهانی به توقیع «صدر عن اهله و وقع فی محله» موشّح گردید.(2) و پس از بازگشت از عراق با مهاجرت آیت اللّه میرزا مهدی اصفهانی به مشهد در سال 1340 ق(3)، مدتی نیز از محضر ایشان بهره برد و مبانی اصولی میرزا نایینی را از ایشان فرا گرفت.

علاقه و احترام به اساتید

از آنجا که استاد در شکل گیری شخصیت علمی و معنوی شاگرد نقش اساسی دارد، در اسلام سفارش بسیار شده است که احترام آنان حفظ شود. مرحوم حاج شیخ هاشم نیز مانند بسیاری از عالمان، به اساتید خود احترام فراوان می گذاشت و به آنان علاقه وافر داشت.

نامه ای از ایشان در دست هست که در سال 1362 ق به استادش حضرت آیت اللّه میرزا مهدی اصفهانی نوشته اند(4) که نامه را با عبارت: «بِاَبِی اَنْتَ وَ اُمّی»؛ «پدر و مادرم فدای تو باد!» آغاز می کند و پس از اظهار ارادت فراوان می نویسد:

«دعاگو قبل از عید نوروز به سمت عتبات حرکت کرده بودم، لذا از تشریف فرمایی جناب عالی به طرف تهران مطلع نشده، بعد از مراجعت هم به فاصله چند روز به مشهد حرکت نموده، در میامی، از توابع مشهد مطلع شدم که در تهران توقف دارید. در هر صورت میل دارم بقیه عمرم در خدمت شما صرف شود و فعلاًمتحیّرم که چه باید کرد. آیا جناب عالی میل دارید در تهران بمانید یا در عتبات متوقف خواهید شد یا مراجعت خواهید فرمود، و علی فرض اخیر، چه مقدار در تهران خواهید بود؟ اگر مدت زیاد است همان جا خدمت برسم. علی کلّ حال خوب است مخلص را از حال تحیّر خارج فرمایید.»

در پایانِ نامه می نویسد:

«اگر امری، نهیی و خدمتی باشد به ارجاع آن سر افرازم فرمایید. و استدعا دارم که به دستخط شریف هر چه زودتر از حالات خودتان مرقوم و قلب افسرده و پژمرده دعاگو را روح تازه و حیات نوین بخشید.»(5)

شاگردان شیخ

مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی قبل از حادثه گوهرشاد و پس از سقوط رضاشاه و احیای مجدّد حوزه مشهد، یکی از بهترین مدرسان سطوح عالی، کفایه، رسائل و مکاسب بود. در دوران حضور پربرکت چهل ساله مدرس قزوینی در مشهد مقدس، شخصیتهای بسیاری ازمحضر وی بهره برده اند.

به نقل از استاد واعظ زاده خراسانی، شاید بیش از هزار طلبه در مدت مدید تدریس او از درس وی استفاده کردند.(6)

از شاگردان مرحوم حاج شیخ هاشم می توان به شخصیتهای زیر اشاره کرد:

1 آیت اللّه العظمی خامنه ای

2 شهید آیت اللّه سعیدی

3 آیت اللّه العظمی صالحی مازندرانی

4 آیت اللّه خزعلی

5 آیت اللّه میرزا حسنعلی مروارید

6 آیت اللّه واعظ زاده خراسانی

7 آیت اللّه میرزا جواد آقا تهرانی

8 آیت اللّه سید جواد سبزواری

9 آیت اللّه شمس

10 آیت اللّه لنگرودی

11 آیت اللّه محمد باقر ملکی

12 مرحوم آیت اللّه میرزا محمد انواری

13 آیت اللّه واعظ طبسی

14 آیت اللّه حاج میرزا مهدی نوغانی

15 آیت اللّه عبد الجواد غرویان، امام جمعه نیشابور

16 استاد محمد رضا حکیمی

17 حجت الاسلام والمسلمین استاد محمد کاظم مدیر شانه چی

18 استاد محمد تقی شریعتی مزینانی

19 حجت الاسلام والمسلمین محمد شریف رازی

20 حجت الاسلام والمسلمین سید علیرضا قدّوسی

21 حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید جواد مصطفوی

22 استاد محمد باقر بهبودی

23 دکتر محمد جعفر جعفری لنگرودی

24 دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

25 دکتر عبد الجواد فلاطوری

26 شهید حسین آستانه پرست

27 مرحوم حاج علی اصغر عابدزاده(7)

28 استاد شاعر، مرحوم ذبیح اللّه صاحبکار

نکاتی از روش تدریس حاج شیخ

1 بیان روان

مدرس قزوینی از بیان روان برخوردار بود.

به نوشته استاد محمد رضا حکیمی وی «در بیان مطالب علمی و عمیق، با روانی و سلاست، نمونه بود. گویی کلمات و جملات مانند جویباری نرم و تند از دهان او سیلان می یافت.»(8)

آیت اللّه خزعلی نیز می گوید:

«... در بیان به قدری روان و سلیس بود که مشکلی در مکاسب و کفایه برای انسان باقی نمی ماند...»(9)

او به نوشته استاد محمد رضا حکیمی «نمونه برجسته یک عالم دینی و یک روحانی اسلامی واقعی بود؛ مردی خردمند، وارسته، متواضع، هوشیار، متعهد، شجاع، روشن بین و بیزار از عوام فریبی و انحطاط پراکنی و ارتجاع گرایی.»

«او از بزرگان مدرسان عصر حاضر، از مردان وارسته در مدرسه نواب بود. به تدریس فقه و اصول می پرداخت و عده بسیاری از محضر ایشان استفاده می کردند و از افاداتش بهره مند می شدند. اخیرا عده ای از مؤمنان از وی درخواست کرده بودند تا در حرم مبارک حضرت امام رضا علیه السلام اقامه جماعت کند، و او نماز را در آنجا اقامه می کرد و عده ای از مؤمنین به وی اقتدا می کردند».(10)

رهبر معظم انقلاب اسلامی نیز در توصیف ابعاد شخصیت استاد فرزانه اش می فرماید:

«پس از اینکه شرح لمعه را تمام کردم، رفتم درس مکاسب و رسائل مرحوم آیت اللّه شیخ هاشم قزوینی (که از شاگردان مرحوم آقا میرزا مهدی اصفهانی) و اهل ریاضت و مدرس درجه یک مشهد و بسیار مرد محترم و ملا و معروف در بین خواص مشهد، مرد آزاده و روشن ضمیر بود. به خصوص در نزد اهل علم، ایشان مرد ملاّ و جامع و خوش بیان بودند؛ به طوری که من در نجف و در قم که اغلب درسهای آنجا را رفتم کسی به خوش بیانی ایشان ندیدم. بخش عمده درس رسائل و مکاسب و کفایه را پیش ایشان خواندم... یک مدتی هم درس خارج حاج شیخ هاشم قزوینی رفتم؛ یعنی ایشان با اصرار خود ما یک درس خارج اصول شروع کرد. مرحوم شیخ هاشم با بحث وسیع، همه اقوال را نقل می کرد و بعد رد می کرد.»(11)

به نقل از استاد واعظ زاده خراسانی، «او مردی روشنفکر، با تقوا و بسیار خوش بیان بود، اما از مردم عادی منزوی بود و تنها طلاب حوزه او را می شناختند. او در عین حال مرد انقلابی بود، اما زمانه به وی مجال عرضه وجود نداد»(12).

شاگرد برجسته دیگر وی آیت اللّه صالحی مازندرانی می گوید:

«من در سال 1333 ش وارد مشهد شدم تا درس سطوح عالیه را ادامه دهم. در آن زمان عالمانی بزرگ در مشهد بودند و صاحب مقامات عالی علمی و معنوی بودند. در این فکر بودم که علما را آزمایش و اختیار کنم که کجا باید زانو بزنم. اولین بار که در درس شیخ هاشم شرکت کردم بلا تأمل و بلا درنگ درس ایشان برای من مقبول واقع شد. ایشان بیان سلیس و روانی داشت و من تا الآن به مثل ایشان کسی را ندیده ام، به طوری که سنگین ترین و سخت ترین مطالب را به گونه ای ساده بیان می کرد که معروف بود می گفتند که ایشان مسائل علمی را از علمیت می اندازد، به قدری آن را آسان و روان بیان می کرد.»(13)

2 توصیه های اخلاقی در حین تدریس

حاج شیخ هاشم قزوینی از هر گونه غرور و خودپسندی به دور بود، به طوری که همواره همه را به کار نیک و اخلاق خوب دعوت می کرد.

آیت اللّه صالحی مازندرانی بیان می کند:

«شیخ هاشم از اخلاق بسیار عالی برخوردار بود، به طوری که ما را تحت تأثیر قرار می داد. ایشان همیشه ما را به اخلاق خوب و پسندیده سفارش می کرد. وقتی که در سر درس مسائل اخلاقی عنوان می کردند همه شروع به ضجّه و گریه می کردند و واقعا طوفان به پا می کرد، به گونه ای که گاهی درس تعطیل می شد.»(14)

3 تربیت علمی طلاب

یکی از ویژگیهای مدرس قزوینی تربیت طلبه و دلسوزی برای آنان بود.

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی از شاگردان آیت اللّه قزوینی در این باره می نویسد:

«... لازم به یاد آوری است که در زندگی من، بعد از پدرم... چند نفر بوده اند که بیشترین تأثیر را داشته اند و یکی از مهم ترین ایشان، مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی است، که علاوه بر «فقه و اصول» عملاً به ما آموخت که از تنگ نظریهای قرون وسطایی به در آییم، و در یادگیری و دانش اندوزی مرزهای تعصب را بشکنیم.

... ذهن باز و خاطر تند و تیز او و حاضر جوابی اش در میان استادان عصر بی مانند بود... غالبا در مباحث فقهی و اصولی مثالهایی از مسائل روز می آورد، تا از کلیشه شدن ذهن طالبان علم جلوگیری کند.»(15)

آیت اللّه خزعلی نیز در این باره می گوید:

«... شبها وقتی درس استاد به پایان می رسید، هنگام برگشت، مسیرمان یکی بود. می آمدیم بازارچه حاج آقاجان، ایشان می رفتند تَپُل (تهِ پلِ) محلّه، من می رفتم کوچه حمام باغ. جوانی بود و شبهات گاهی پیش می آمد. در بین راه من شبهاتم را می گفتم. این مرد با یک دنیا حلم، شروع می کرد صحبت کردن، یک وقت کنار پیاده رو می ایستاد. مردم دارند رفت و آمد می کنند. گفتم: من از این شبهات می ترسم. با دست اشاره کرد و گفت: «نترس، نترس کله ای که در او شبهه نباشد، کدوست، کدوست»، کله باید توش شبهه بیاید و حل شود، خدا به تو عنایت کرده و به تو شبهه را القا می کند تا تو شبهه را دفع کنی، خلاصه می ایستاد کنار خیابان، جواب مرا می داد.

یعنی من دلسوز طلبه هستم. می بینم یک طلبه سؤال و اشکالی دارد نمی گویم اینجا مَدرَس است، اینجا منزل است، اینجا پیاده رو است، من هستم و مغز.

من آنجا یافتم ایشان از پدر هم مهربان تر است.»(16)

مرحوم حجة الاسلام و المسلمین استاد کاظم مدیر شانه چی درباره تدریس شیخ هاشم قزوینی می گوید:

«... در قسمت سطوح عالیه (رسائل، مکاسب و کفایه) از محضر مرحوم آقای شیخ هاشم قزوینی که از اساتید مبرّز حوزه علمیه مشهد بلکه سراسر ایران بودند فیض بردم و شاید هسته های اولیه حوزه علمیه مشهد پس از تجدید، همان تلامذه مجلس درس ایشان بودند که پس از رکود حوزه در زمان پهلوی به واسطه وجود امثال ایشان بارور شد.

ایشان با اصرار زیادِ ما در مشهد ماندند و تدریس رسائل، مکاسب و کفایه را شروع کردند و در ادامه آن پس از اتمام سطوح عالیه از ایشان خواهش کردیم که بحث خارج فقه و اصول را هم بگویند. البته ایشان بحث حارج را مدتی قبل برای عده معدودی از بازماندگان حوزه سابق مشهد شروع کرده بودند که بعد از آن رسمی تر شد.»(17)

در جای دیگر استاد مرحوم مدیر شانه چی چنین می گوید:

«... بعد مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی که از مدرسین عالیقدر مشهد قبل از تعطیل حوزه بودند و به وسیله رضا شاه تبعید شده و در قزوین به سر می بردند، سفری به مشهد کردند و با توصیه مرحوم آیت اللّه آمیرزا مهدی اصفهانی که از مجتهدین وارسته و زهاد مشهد بودند و شاگردان بزرگی تربیت کردند، خدمت حاج شیخ رفتیم و از ایشان تقاضای ماندن در مشهد و تجدید درس در حوزه را کردیم. ایشان هم پذیرفتند و برای اولین مرحله دروس سطوح عالیه یعنی رسائل و مکاسب شیخ انصاری و کفایة الاصول را برای چند نفر از ما که طلاب جدید حوزه محسوب می شدیم و چند نفر از بقایای طلاب سابق تدریس کردند که این جانب به هر سه درس ایشان غیر از مقداری از اول کفایه که بعدا نزد مرحوم حاج میرزا علی اکبر نوقانی خواندم حاضر می شدیم. بعد هم از محضر ایشان تقاضای درس خارج نمودیم که یک دور اصول و چند بحث از فقه را از درس پرفیض آن مرحوم استفاده بردیم...»(18)

«... در سال 1337 ش دانشکده الهیات در مشهد افتتاح شد، مرحوم دکتر فیاض که جزء فضلای اسبق حوزه علمیه مشهد و در ادبیات فارسی و عربی صاحب نظر و کم نظیر بود برای این مهم مأموریت یافت.

ایشان شنیده بودند که می شود از بعضی مدرسین حوزه برای به راه انداختن دانشکده استفاده کرد که به دنبال این فکر به سراغ بنده و چند نفر از دوستانمان آمدند و برای تدریس در دانشکده دعوت کردند.

این جانب با استشاره از بعضی اساتیدمان، امر و فتوای صریح مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی به لزوم مشارکت و دست اندر کار بودن در این سنگر علمی را شنیدم و عهده دار تدریس فقه در دانشکده مزبور شدم»(19).

4 عشق به دانش پژوهان علوم دینی

مرحوم شیخ هاشم عاشق درس بود و تا روز آخر یا ما قبل آخر زندگی اش درس می گفت. استاد محمد رضا حکیمی در این مورد می نویسد:

«...این مربی گرانقدر، صبحهای زود آن هم در زمستانهای سرد مشهد پیاده به راه می افتاد و برای تدریس حاضر می شد، در مَدرَس مدرسه نواب، بر روی فرشهای حصیری مندرس، بدون وسیله گرمکن... و در عین حال با چه علاقه و نشاطی درس می گفت و ادای تکلیف می کرد و به پرورش طلاب همت می گماشت.

طلاب نیز با شوقی وافر در آن درسها حاضر می شدند: خارج اصول، سطح کفایه، مکاسب، رسائل...

... قامت رسا و هیکل درشت و چهره پر هیبت و نگاه بسیار نافذش مانع از آن نبود که انسان با او احساس پیوستگی کند و قلب خود را از محبت سرشار بیند.

تصور می کنم ما طلبه ها را خیلی دوست می داشت، چون ما طلبه ها نیز او را خیلی دوست می داشتیم.

بجز لحظاتی که درس می گفت، سکوت عمیق، وقار سنگین و قیافه پر معنی و با تأملش انسان را خود به خود به تأمل وا می داشت و به عمقها می برد.»(20)

و آیت اللّه خزعلی می گوید:

«... اگر طلبه ای بر اثر کسالت در درسی حاضر نمی شد ایشان می رفت به عیادت وی. طلبه می گفت: متأسفم، مریضم، نمی توانم در درس کفایه شرکت کنم.

آیت اللّه شیخ هاشم به طلبه می فرمود: «طوری نیست، در ایام تعطیلی می آیم (و درس شما را می گویم» ). می آمد حجره فلان طلبه و درس را به او می گفت: با یک دنیا صفا و مهر...

5 فنای در علم

از ویژگیهای حاج شیخ هاشم قزوینی فنای در علم بوده است. در این باره در کتاب مکتب تفکیک استاد حکیمی چنین می خوانیم:

«... و یکی از احوال بسیار ژرف او در طلب علم، واقعه ای است از دوران تحصیل و طلبگی وی در اصفهان، در سال قحطی، که به هنگام مباحثه با استاد جلال الدین همایی که در آن وقت از طلاب اصفهان بوده است اتفاق می افتد. این واقعه را استاد همایی در مجلسی که در «دار الفنون» برای بزرگداشت آیت اللّه العظمی بروجردی از سوی فرهنگیان و دانشگاهیان برگزار می گردد نقل می کنند. پس از سالها از نقل آن به وسیله استاد همایی، روزی بنده با دو سه تن از دوستان و آشنایان به خدمت استاد همایی رسیدیم،(21) موضوع را به یاد ایشان آوردم و خواستم که نقل کنند تا از زبان خودشان شنیده باشیم، نقل کردند استاد دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی نیز واقعه را با واسطه شنیده اند و آن را مرقوم داشته اند، چون به یقین چنین احوالی از چنان بزرگانی برای طلاب جوان و دانشجویان و چه بسا برای همه سودمند و سازنده است و نشاندهنده فنای طالب علمی در طلب علم است و تصویرگر چهره یک طلبه واقعی است که بعدها عالمی گرانقدر می شود، آن «مرقوم» را در این اوراق می آورم:

«هم در آن ایام که استاد ما، مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی در گذشت،(22) و به مناسبت بزرگداشت خاطره مرحوم آیت اللّه بروجردی(23) مجلسی در دارالفنون تهران برگزار شد، در آن مجلس شادروان استاد جلال الدین همایی سخنرانی کرد. سخنان استاد همایی از رادیوی ایران پخش شد، دوستانی که خود شنیده بودند برای من چنین نقل کردند: به تواتر شنیدم که استاد همایی، بعد از خواندن خطبه ای و... از شیوه تحصیلات قدما و دشواریهایی که بر سر راه ایشان بود یاد کرد. در آن میان خاطره ای از حال و روزگار خویش به هنگام تحصیل در مدارس قدیم آورد که:

«در اصفهان به سال مجاعه که یکی از آن «قحط سالهای دمشقی» بود و مردم، پیر و جوان و زن و مرد، از گرسنگی، خیل خیل می مردند، من و شماری اندک از طلاب مدرسه نیماوَرْد (یا مدرسه ای دیگر که استاد همایی نامش را یاد کرد و من اکنون به یاد ندارم) با گرسنگی و قحطی همچنان دست و پنجه نرم می کردیم، و نستوه در کار تحصیل علم کوشا بودیم. چنان مستغرق در جمال معنی و لذات حاصل از کسب معرفت بودیم که گویی در پیرامون ما هیچ اتفاقی نیفتاده است.

گذران ایام تحصیل را با کمترین سد جوعی به شیوه اصحاب صُفّه، شبی را به روز می آوردیم و روزی را به شب...

یک روز در ضمن مباحثه با رفیق همدرسم که طلبه برجسته ای از اهل قزوین بود متوجه شدم که ناگهان حالش دگرگون شد و تشنجی به او دست داد و بی هوش افتاده و به حالت غش درآمد، می دانستم که هیچ بیماری و دردی ندارد، در کمال سلامت و نشاط جوانی است، دردش از گرسنگی است که آن را از من نیز پنهان می کند. به ناچار با شتاب از جای برخاستم. هر چه در گوشه و کنار طاق و رواق مدرسه و ذهن و ضمیرم بود گشتم که وجهی حاصل کنم و از آن راه لقمه نانی برای او فراهم آورم، به هیچ روی حاصل نشد، که همه در کمال فقر و قناعت می زیستیم و هر کس هر چه داشت، از کتابهای غیر درسی گرفته تا لوازم زندگی، در روزهای گذشته، همه را فروخته بود. دیگر چیزی در بساط باقی نبود. به ناگزیر خود را به خیابانی که در نزدیکی آن مدرسه بود رساندم، به تعبیر بیهقی، همچون متحیری و غمناکی می گشتم و چشمم به هیچ چیز نمی افتاد که بتوان سدّ جوع کرد.

از پس جست و جوی بسیار و نومیدی، ناگهان در گوشه خیابان چشمم به چند برگ کاهوی گل آلود افتاد، که از قضای روزگار در آنجا افتاده بود. گویی هنوز کسی از خیل گرسنگان شهر آن را ندیده بود. آن چند برگ کاهوی گل آلود را همچون مائده ای بهشتی که از آسمان فرود آمده باشد، از زمین برداشتم، آن را در جوی آب شستم، خود را به کنار آن دوست رساندم، همچنان بی هوش افتاده بود. دیدم رنگ رخساره اش از فرط گرسنگی زرد شده است. از آثار حیات نفسی هنوز باقی است که به دشواری صدای آمد و رفتنش را می توان شنید. اندکی از آن برگهای کاهو در دهانش نهادم، بی رمق، با چشمان بسته، به زحمت به جویدن پرداخت. با هر برگی که می جوید و فرو می برد، چنان بود که گویی پاره ای از حیات رفته باز می گردد.

هنوز آن چند برگ کاهو به پایان نرسیده بود که اندک اندک چشمانش باز شد و با لبخندی که در آن شکرها بود و نه شکایتی، برخاست و نشست و بی درنگ روی به من کرد و انگشت روی خط نهاد و گفت: «در کجای بحث بودیم؟» و دیگر از آن گرسنگی و بی هوشی و پیچ و تابهای حاصل از آن هیچ سخنی نگفت. چنان بود که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

من نیز که از به سامان رسیدن سعی خویش، در رمق بخشیدن به او، رضایتی در خود احساس می کردم، روا نداشتم که آن مایه اشتیاق و جویندگی او را در راه دانش، که تا بدین پایه بود، به سخنانی دیگر گونه بیالایم و از گرسنگی او و حالاتی که در آن میان بر من و او رفته بود سخن بگویم، یا چیزی بپرسم. هیچ اشاره ای به آن احوال نکردم و دنباله بحث را یاد آور شدم. مباحثه ما از همان جا که قطع شده بود ادامه یافت، چنان که گویی هیچ واقعه ای در میان نبوده است.»

همان دوستانی که این داستان را از سخنرانی استاد همایی برای من نقل کردند چنین گفتند که او در دنباله این داستان یاد آور شد که آن دوست، طلبه ای بود به نام «شیخ هاشم قزوینی» که شنیده ام هم اکنون یکی از استادان برجسته حوزه علمی خراسان است.(24)

مبارزه سیاسی

مدرس قزوینی آزادمردی بود که در عین زهد و دوری از دنیا اجتماعی بود و در مسائل سیاسی حضور فعال داشت. استاد محمّدرضا حکیمی نقل می کند:

«روزی برای تدریس به مدرسه نواب آمده بود برای درس عصر و چون کمی به وقت مانده بود، در راهرو مدرسه روی سکوی زیر طاق نشسته بود، به خدمتش رسیدم و فرصت را مغتنم شمرده، از مبارزات مسلحانه و اقدامات نواب صفوی پرسیدم و نظرش را در این باره جویا شدم.

دستش را به طرف عمامه اش برد و با اشاره به تحت الحنک خود گفت: «با تحت الحَنَک نمی شود از دین دفاع کرد.»(25)

روحانیت در طول تاریخ، هماره ستیزی خونبار علیه زورگویان و دین ستیزان داشته و این بین مستضعفان و روحانیت یک اعتماد دو جانبه به وجود آورده است.

بنابراین شناخت مبارزات روحانیت بسیار ضروری است.

یکی از این مبارزات مربوط است به حادثه مسجد گوهر شاد مشهد در سال 1314 ش که در این مورد، عالمان شجاع و انقلابی، اساتید و بزرگان حوزه علمیه مشهد در برابر تهاجم فرهنگی یعنی از بین بردن حجاب و انهدام ارزشهای ملی اسلامی به واسطه مجبور کردن مردم به گذاشتن کلاه پهلوی ایستادند تا هویت اسلامی را از گزند حمله دشمنان مصون دارند.

یکی از این عالمان بزرگ آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی است؛ دانشمندی که در این راه زحمت تبعید را به جان خرید و مدت هفت سال دوری از تدریس و درس را متحمل شد و در زادگاه خویش قلعه هاشم قزوین به صورت تبعید به سر برد.

قیام مسجد گوهر شاد ونقش مدرس قزوینی در آن

«رضا خان میر پنج» به حکومت رسید و طبق برنامه ریزی استعمار برای رسیدن به اهداف پلیدش دستورالعملی را صادر کرد و آن استفاده کردن همه مردم ایران از «کلاه پهلوی» یا «کلاه شاپو» بود، به گونه ای که هیچ کس حق نداشت بدون کلاه یا با کلاههای محلی در جامعه ظاهر شود.

بعد از پخش این بخشنامه ها و پس از حوادث مدرسه شاهپور شیراز و میدان جلالیه تهران برای علما و همه ملت ثابت گردید که برنامه دقیق و حسابشده ای برای تغییر فرهنگ و هویت ملی و کشف اجباری حجاب زنان و حذف روحانیون از جامعه طراحی شده است.

از این رو مقاومت آغاز شد. از جمله مراکز اصلی مقاومت و پایداری در این قضیه، مردم شهرهای شیراز، تبریز، تهران و مشهد بودند.

علمای بزرگ مشهد همچون حضرات آیات حاج آقا حسین قمی، حاج میرزا محمّد آقا زاده، شیخ هاشم قزوینی، سید عبداللّه شیرازی، سید علی سیستانی و سید علی اکبر خویی (پدر آیت اللّه العظمی خویی)، در منزل حضرت آیت اللّه سید یونس اردبیلی گرد هم آمدند و تصمیمهای مهمی گرفته شد، از جمله نوشتن تلگراف به شاه و هشدار به وی که این نقشه ها در ایران اسلامی قابل اجرا نیست و باید از تصمیم خود منصرف شود.

به صلاحدید آقایان بنا شد حضرت آیت اللّه حاج آقا حسین قمی تلگراف را به شاه رسانده، او را برای انصراف از برنامه های خود قانع کند. افراد حاضر در جلسه از جمله مدرس قزوینی پای تلگراف را امضا کردند و مخالفت صریح خود را با نقشه های استعماری آشکار نمودند. حاج آقا حسین قمی پس از رسیدن به شهر ری به دستور شاه محاصره و به عتبات تبعید شد. مردم با بیدارگریهای روحانیون از نقشه های شوم استعمار آگاه شده بودند. محقق خراسانی از سخنوران معروف مشهد در یکی از سخنرانیهای خود گفته بود: «ای مردم من زیر این کلاه کلاهها می بینم».

سرانجام پاسی از نیمه های شب 12 ربیع الآخر گذشته بود که قشون سرتا پا مسلح رضاخان، به سرکردگی سرلشکر ایرج مطبوعی و... برای فتح مسجد گوهر شاد به حرکت در آمد و صدای شیپور آغاز جنگ از همه طرف بلند شد و مردم به خاک و خون کشیده شدند و دو تا پنج هزار تن مظلومانه و غریبانه از پای درآمدند.(26)

«فردای آن روز خفقان شگفت آوری در مشهد حاکم شد و دژخیمان رژیم وابسته پهلوی بعد از کشتار در مسجد گوهر شاد آغاز به دستگیری و زندانی کردن افراد سرشناس، متدین، وعاظ و علمای درجه اول نمودند که یکی از افراد و علمای برجسته و سرشناس آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی بود. آنان را ابتدا در زندانهای مشهد مورد بازجویی قرار دادند و سپس به زنجیرشان کشیده و با توهین و تحقیر فوق العاده و با تأمین حفاظت شدید، از راه زمینی به زندان تهران منتقل کردند.

یکی از کسانی که در جریان مسجد گوهر شاد دستگیر شد مرحوم آیت اللّه سید عبداللّه شیرازی بود که خاطراتی از آن قیام و آیت اللّه حاج شیخ هاشم نقل کرده است(27).

پس از دو ماه محاکمه علمای بزرگ اردبیل، شیراز، شاهرود، قزوین و... حکومت پهلوی تصمیم می گیرد که آنها را تبعید کند. طبق امضایی که در تلگراف نموده اند، یکی به شیراز، دیگری به اردبیل و آیت اللّه حاج شیخ هاشم به قزوین تبعید شدند.

سرانجام مدرس والامقام مشهد، مدت هفت سال در زادگاه خود قلعه هاشم خان به صورت تبعید به سر برد.

تا اینکه در شهریور 1320 ش بر اثر حوادث جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط نیروهای خارجی رژیم طاغوت سرنگون و رضاشاه به جزیره موریس در آفریقا تبعید شد.

آیت اللّه حاج شیخ هاشم قزوینی مجددا به مشهد مقدس باز گشت و مجاورت اختیار نمود.

حضرت امام بارها از این قیام به نیکی یاد می کرد:

«... قیام خراسان را کی کرد؟ علمای خراسان، مرحوم آمیرزا یونس و مرحوم آقازاده و امثال اینها. بعد از او هم یک قیام تنهایی آقای قمی کرد که آمد به حضرت عبدالعظیم و ما هم حضرت عبدالعظیم بودیم...»(28)

«... یک نهضت، نهضت علمای خراسان بود، مرحوم آقازاده و مرحوم آسید یونس و سایر علمای آن وقت، همه را گرفتند و آوردند و در حبس در تهران، و من خودم مرحوم آمیرزا محمّد آقازاده رحمه الله (فرزند مرحوم آخوند خراسانی صاحب کفایه) را دیدم که یک جایی نشسته بود بدون عمامه ... تحت مراقبت بود...»(29)

باز در جای دیگر درباره قیام و حرکت ضد رضا خانی علمای خراسان از جمله آیت اللّه قزوینی در کلام مرحوم امام خمینی قدس سره چنین آمده:

«در این مدتی که خودمان مشاهده کردیم قیامهایی از این طبقه (روحانیت شیعه) دیده ایم در مقابل رضا شاه، آن وقت که آمد کودتا کرد... قیامی که از خراسان شد که همه علمای خراسان را که قیام کرده بودند گرفتند و آوردند و بردند در زندان.»(30)

آری، گرچه به ظاهر عده زیادی از مردان شجاع و رشید خراسان در مسجد گوهر شاد به خاک و خون کشیده شدند، علما به زندان رفتند، عده ای تبعید و عده ای محکوم به اعدام شدند، ... ولکن حادثه گوهر شاد چونان حماسه عاشورا ماهیت کفرآمیز رضا شاه و حکومت او را آشکار ساخت و این نقطه آغازی برای رانده شدن رضا خان از ایران و منفور شدن ابدی خاندان او بود.

سرانجام مردم مسلمان و غیور ایران در سال 1357 با شعار «اللّه اکبر» و به رهبری امام خمینی کاخ ظلم و کفر و نفاق پهلوی را از بیخ و بن برکند.

ویژگیهای اخلاقی حاج شیخ هاشم

1 توجه به خانواده

این عالم زاهد در عین شجاعت، دانش و کرامت، در منزل همسری مهربان بود و برای آرامش و آسایش خانواده خود تلاش می کرد. در این زمینه به دو مورد از اخلاق وی در منزل از زبان آیت اللّه خزعلی اشاره می کنیم:

«... ایشان یک انسان بود؛ یعنی می گفت من در خانه حقی به گردن زن ندارم که بگویم فلان چیز را بیاور. حقی به گردن بچه ندارم. بستگانش می گویند یک بار نشد به ما بگوید یک لیوان آب بیاور. (آب را) می آوردیم نیم خیز بلند می شد، آن را می گرفت. در تمام چهل سال زندگی (به نقل از همسرش) یک بار تندی نکرد. یک دفعه از ما چیزی نخواست».

«او برای آرامش خانواده و برای اینکه همسرش از خواب بیدار نشود، وقتی که مطالعه می کرد یک نخ به گهواره (فرزند خردسال خود) می بست و یواش یواش گهواره را تکان می داد (تا فرزند از خواب بیدار نشود و به ناچار مادر از خواب بیدار شود برای خواباندن وی).»(31)

ناگفته نماند که از این عالم ربانی، جز یک دختر به یادگار نمانده بود که وی نیز در تاریخ 10/2/1378 به رحمت ایزدی پیوست و در جوار حرم مطهر رضوی در صحن جمهوری اسلامی، قطعه 139 به خاک سپرده شد.

2 آزاد مردی و مناعت طبع

به نقل آیت اللّه خزعلی، مرحوم شیخ هاشم یک روز دید خیلی فشار فقر آمده است، او ناچار می شود برود در حجره های مسجد گوهر شاد بنشیند و برای زوار رقعه نویسی کند (عریضه نامه بنویسد).

مرحوم حاج سید علی سیستانی مرد واصل شاگرد آیت اللّه سید اسماعیل صدر (که آقا میرزا مهدی اصفهانی هم شاگرد او بود) شبانه می آید 20 قران (ریال) توی یک کیسه کرباسی به وی می دهد و می گوید برای شما رقعه نویسی حرام است، شما باید درس بدهید، آقا شیخ هاشم تعجب کرد، چطور ایشان از نیت درونی من خبر دارد و درمی یابد که ایشان سید علی سیستانی اهل اللّه است. فردا می رود درس سید علی سیستانی، چند روز بعد سید علی سیستانی رو می کند به حاج شیخ هاشم و می گوید:

«شما به درس من نیایید یعنی خودت مدرس قوی هستی من بر شما روا نمی دارم پای درس من بیایید. بعد به عده ای می گوید: پای درس حاج شیخ هاشم قزوینی بروید.»(32)

3 شجاعت

علم و شجاعت، رابطه ای تنگاتنگ دارند. آن کس که معرفت و دانش دینی اش بیشتر باشد، از صفت زیبای شجاعت بیشتر برخوردار است. آیت اللّه شیخ هاشم نیز از این مقام عالی بی نصیب نبود و با تمام مسائل با شجاعت و جدیت برخورد می کرد. شیخ هاشم همچون رادمردان تاریخ هیچ وقت از دیکتاتوری رضاخان نهراسید و علیه او تلاش کرد. هر چند زندانی و تبعید شد، ولی دست از مبارزه بر نداشت و با شجاعت هر چه تمام تر به مبارزه خود ادامه داد.

رهبر فرزانه انقلاب فرموده است:

«مرحوم آیت اللّه قزوینی تنها روحانی بود که بر اساس همان آزادگی و بزرگ منشی اش در مقابل شهادت مرحوم نواب صفوی عکس العمل نشان داد و در مجلس درس از شهادت مرحوم نواب صفوی و یارانش به دسیسه دستگاه حاکم انتقاد شدید کرد و تأثر خودش را از شهادت آنها ابراز داشت و گفت: «مملکت ما کارش به جایی رسیده که فرزند پیغمبر را به جرم گفتن حقایق می کشند!»(33)

مرحوم آیت اللّه صالحی مازندرانی می گوید:

«ترس و وحشت محال بود به وجود ایشان راه پیدا کند و بسیار باهوش و شجاع بودند. ایشان از مبارزان عصر رضا خان بود، بسیار شجاع بود، هیچ وقت از خود تعریف نمی کرد. یک روز سر درس، خاطره ای تعریف کرد و گفت: روزی مرا دستگیر کردند، به جای اینکه من بترسم، سربازی که دست مرا می بست، از ترس به شدت می لرزید و گریه می کرد!

آیت اللّه سید حسن موسوی شالی می گوید:

«اولین بار شیخ را در مشهد مقدس که به همراه عموی خود مشرف شده بودم شناختم. وی را فردی مقتدر و شجاع یافتم. مرحوم شیخ خودشان برای من تعریف کردند من دو بار پیش رضاخان رفتم؛ اولین بار علمای خراسان مرا به عنوان نماینده پیش شاه فرستادند تا خواسته های آنان را به شاه برسانم، وقتی که پیش شاه رسیدم او مثل دیوار تکان نمی خورد. بعد از لحظه ای شروع به قدم زدن کرد و به من گفت: آخوند! نظر شما در رابطه با کشف حجاب چیست؟!

به او گفتم: مملکت به منزله یک تن است که سر آن تن، شاه است و دو چشم آن سر، روحانیت اند. چشم آنچه می بیند به سر خبر می دهد تا مواظب شر و فساد باشد. من الآن به تو می گویم: این کشف حجاب شرّ و فساد است و ریشه تو را این شر می سوزاند.

رضا خان گفت: راست می گویی آقا شیخ.»(34)

4 بی رغبتی به دنیا

مهم ترین مانع کمال آدمی، وابستگی به دنیاست. اگر این حالت بر روح انسان حاکم گردد، تمام ارزشها را تحت الشعاع قرار می دهد و از فروغ آنها می کاهد. برای رهایی از جلوه های فریبنده دنیا و مظاهر مادی، راهی بهتر از زهد و ساده زیستی نیست.

مرحوم شیخ هاشم قزوینی نیز از این توفیق بهره های فراوان داشت و در زندگی اش بجز مایحتاج اولیه و فردی، چیزی یافت نمی شد. یکی از اساتید نقل می کنند:

مرحوم شیخ هنگام رحلت، از مال دنیا جز خانه اش که به او بخشیده بودند و مقداری کتاب که تمام آنها را وقف کتابخانه حضرت رضا علیه السلام کرده اند، نداشت. بعد از رحلت شیخ هاشم، از خانواده ایشان سؤال کردم مخارج زندگی را از کجا تأمین می کنید، همسر ایشان گفتند: خانه ای که از ایشان مانده است، بیرونی اش را اجاره داده ایم و با درآمد آن زندگی می کنیم.

در خصوص این خانه آیت اللّه حاج سید حسن موسوی شالی نقل می کنند در مشهد مقدس خدمت آیت اللّه شیخ هاشم رسیدم، بعد از مدتی صحبت و گفت وگو از مسائل منطقه خودمان، خدمت ایشان عرض کردم، عده ای از اهالی قلعه هاشم خان می گویند، شما پولهای آنها را گرفته، برای خود در مشهد خانه ساخته اید. آیت اللّه شیخ هاشم فرمودند: من از خودم خانه ای ندارم تا با پول آنها خریده باشم! قضیه خانه دار شدن من به این نحو است که روزی کسی آمد و گفت: آقا! زمینی دارم، می خواهم آنجا را خانه بسازم و دلم می خواهد نقشه آن را یک روحانی بدهد و روحانی پسند باشد. مرا همراه خود برد و من با عصای خود نقشه خانه را کشیدم. مدتی از این قضیه گذشت همان شخص آمد و گفت: شیخ این کلید همان خانه است که نقشه آن را کشیدی. این را بگیر و فردا هم بیا محضر تا آن را به اسم شما کنم. این خانه هم این طوری برای من درست شده است.

5 سعه صدر و توجّه به مقتضیات زمان

سعه صدر و سعه مشرب مرحوم حاج شیخ هاشم، مورد تأیید همه شاگردان وی است. حضرت آیت اللّه خامنه ای در سخنرانی 11 تیرماه 1364 در مراسم دیدار با امام جمعه و جمعی از مسئولان قزوین، از مرحوم آقا شیخ هاشم قزوینی یاد کرده می فرماید:

«مرحوم آقاشیخ هاشم... بسیار برای ما محبوب بود. هیچ استادی یادم نمی آید که طلبه ها به قدر آقاشیخ دوست داشته باشند. خیلی عجیب بود در ایجاد محبت در دل شاگردان. عالمی بود بسیار سنگین، متین، خوش بیان، اهل معنی و زاهد و بی اعتنا به دنیا، در عین حال بسیار روشنفکر.

آن زمان که اهل علم (اهل) روزنامه خوانی و مجله خوانی و این چیزها نبودند ایشان مرتبا مجلات مختلف را می گرفت و در جیبش می گذاشت، طوری که کاملاً دیده می شد و با آن محاسن سفید، خیلی مرد انصافا بزرگی بود. در طول سال، ماه رمضان ایشان می آمد قزوین قلعه هاشم خان و به منبر می رفت و پولی به آقا شیخ می دادند و ایشان با همان پول دوران سال را می گذراند و از هیچ کس وجوهات نمی گرفت...»(35)

کرامات شیخ هاشم

شخصیتهایی که راه سعادت و تقوا پیش می گیرند دارای روحی با طهارت و ملکوتی می شوند و به قدرت لایزال الهی مرتبط می گردند و کارهایی انجام می دهند که اشخاص معمولی از انجامش عاجزند و این همان کرامات و خوارق عادات است که فقط از مردان الهی و اولیای خاص خدا سر می زند.

آیت اللّه شیخ هاشم، بحق در زمره چنین مردان و از پیوستگان به قدرت و نیروی خدایی بود.

او روحی پاک و ملکوتی داشت و دارای کرامات و شگفتیهای فراوان بود.

خاطره ای شیرین از کرامات نفسانی حاج شیخ هاشم که خود آن بزرگوار نقل می کرد:

«زمانی که من در اصفهان درس می خواندم، سال سختی پیش آمد و ما طلبه ها در مدرسه با وضع نامناسبی زندگی می کردیم و گاهی از گرسنگی، ضعف شدید بر ما عارض می شد. روزی شنیدیم که در خارج شهر گوشت شتر پخش می کنند، من هم به آن سو رفتم و جمع زیادی مانند من چشمهایشان را به مقَسِّم دوخته بودند تا اینکه در آخر مقدار پنج سیر از آن گوشت نصیب من شد. مسرور بودم که بی نصیب نشده ام، به طرف مدرسه راه افتادم. در مسیر راه در کنار کوچه ای دیدم یک زن ارمنی نشسته و دو دختر بچه اش را در دو طرف خود خوابانیده، سر یکی را روی زانوی راست و سر دیگری را روی زانوی چپ خود گذاشته است. چشمان این دو دختر از بی حالی و بی رمقی مانند مردگان روی هم بود و آهسته آهسته نفس می کشیدند. آن زن که چشمش به من افتاد و از لباسهایم مرا فرد روحانی تشخیص داد، با حال شرمساری و ضعف بی نهایت به من ملتجی شد و با زبانی که من نمی فهمیدم اظهار حاجت کرد و اشاره به دو دخترش نمود و به من فهمانید که به فریاد این فرزندانم برسید که در شرف تلف و هلاکت هستند و گاهی هم سر به سوی آسمان می کرد و با زبان خود دعا می کرد.

خیلی ناراحت شدم، خود را فراموش کردم و به آن زن فهماندم که اینجا باشید من می آیم.

به مدرسه رفتم و همان گوشتها را سرخ کردم و برگشتم و به آن زن دادم. او قلیه ای از آن را نزدیک دهان یکی از دخترها برد و فشار داد و قطره آبی از آن گوشت به دهان او چکید و مقداری چشم خود را باز کرد! قلیه دیگری را گرفت و در دهان دختر دیگر فشار داد. او هم چشم باز کرد. کم کم آن تکه های گوشت را به دخترانش داد و سر به سوی آسمان گرفت و برای من دعا کرد. از او خداحافظی کردم و آمدم به مدرسه، در حالی که بعد از ظهر بود و هوا گرم و ضعف گرسنگی وجودم را گرفته بود، دراز کشیدم و خودم چیزی نداشتم که سدّ جوع کنم. ناگاه دیدم درِ حجره باز شد و پیرمردی نورانی که بقچه ای در دست داشت وارد شد، سلام کردم. حالم را پرسید، بسیار محبت نمود و پرسید: چه می کنی؟

گفتم: دراز کشیده ام.

فرمود: این بقچه از آنِ شماست، این را گفت و از اتاق بیرون شد! من به شک افتادم که این پیر مرد خوشرو و نورانی که بود؟! دنبالش روان شدم، ولی او را نیافتم! آمدم به حجره و آن بسته را باز کردم، دیدم که نانهای تافتون معطر و روغنی است که تا آن زمان از آنها ندیده و نخورده بودم. یادم آمد که از آن پیر مرد پرسیدم چه کسی اینها را فرستاده است؟ اشاره ای کرد که مپرس، کسی که چرخ و پر به دست اوست به یاد شماهاست و از اتاق خارج شد! بعضی از دوستان خود را صدا زدم و جریان را نقل کردم و از آن تافتونها همه سیر خوردند و من از حالت ضعف و سستی بیرون آمدم.»(36)

مرحوم حاج میرزا عبداللّه ، از اهالی قلعه هاشم خان نقل می کردند:

درقلعه هاشم خان یخچال طبیعی می ساختند، روزی یکی از کارگران که ازحضور شیخ آگاه نبود به کارگران می گوید: پسرِ مهدی (مهدی نام پدرمرحوم شیخ هاشم است) پولها را به خمره می ریزد و به ما مزد نمی دهد، و این درحالی بود که شیخ هیچ پولی برای پرداخت مزد کارگرها نداشت.

حاج شیخ از این موضوع بسیار ناراحت شده، بیرون می رود ودر ابتدای روستا ناراحت قدم می زند و در فکر فرو می رود که چگونه پول کارگران را بپردازد. یک مرتبه اسب سواری از راه می رسد و مبلغ یک صد تومان به شیخ می دهد و می گوید: شیخ! بری ء الذمه شدم، بری ء الذمه شدم.

شیخ می گوید تأمل کن حساب کنیم، ولی آن شخص به سرعت از نظرها دور می شود و شیخ با آن یک صد تومان تمام بدهیها و مزد کارگرها را پرداخت می نماید.

آیت اللّه حاج شیخ هاشم از روح بلندی برخوردار بود و بسیاری از خصلتهای او از همین روحیه بلند و قوی نشأت می گرفت.

در این زمینه در کتاب مکتب تفکیک چنین آمده است:

«... پاره ای خصوصیات در او بود که او را در شمار نوابغ جای می داد. روحی بسیار قوی داشت و برخوردهای روحی مهمی از نوع مکاشفات برایش اتفاق افتاده بود که برخی را گاه به مناسبتی وبه منظور آموختن در سر درس نقل می کرد...»(37)

آیت اللّه خزعلی در این باره می گوید:

«جناب آیت اللّه وحید می گوید: آیت اللّه شیخ هاشم به من فرمود: اواخر عمر من است، درسم را ناقص گذاشتم. شما در مشهد بمانید درس مرا کامل کنید. گفت، نه می خواهم بروم نجف. حاج شیخ ساکت شد. آیت اللّه وحید چهار ماه در تهران معطل می شود و نمی تواند به نجف برود. تا بالاخره مجبور می شود برگردد مشهد بعد از فوت حاج شیخ درس ایشان را تمام کند.

به تعبیر آیت اللّه وحید «مثل اینکه حاج شیخ مرا قبض کرد که من نتوانم به نجف بروم». با اینکه اگر ایشان یک نامه می نوشت برای یک طلبه به راحتی می توانست برود نجف، اما خودش چند ماه معطل شد.

فهمیدم این مرد دارای یک روحیه بسیار بلندی بود.»(38)

عروج ملکوتی شیخ هاشم قزوینی

جامه مرگ بر قامت همگان دوخته شده و مرگ خواسته یا ناخواسته به سراغ همه خواهد رفت و خوشا به حال کسانی که روحشان آراسته به معنویات به سوی محبوب پر کشد.

آقای حاج شیخ موسی، داماد آیت اللّه حاج شیخ هاشم که سالها پیش مرحوم شده اند، نقل کرده است، جریان رحلت ایشان از این قرار بود که مرحوم شیخ هاشم، روز وفات به حمام می روند تا خود را پاکیزه کرده برای عروج ملکوتی آماده کنند. حمام ایشان طول می کشد. خدمتکار ایشان سؤال می کند: آقا! چرا حمام شما این همه طول کشید؟

ایشان پاسخ می دهند: بله، طول کشید.

بعد از حمام برای ایشان یک استکان چایی می برند و کس دیگری را کنار ایشان مشاهده می کنند. چایی برای میهمان می برند.

بعد از مدتی میهمان ناشناخته ناپدید می شود و شیخ جان به جان آفرین تسلیم می کند.

نقل دیگر(39) آن است که مرحوم آیت اللّه شیخ هاشم روز وفات به حمام می روند و بعد از حمام تمام گلهای باغچه منزل را می چینند. در همین وقت کسی درِ منزل را می زند و میهمانی وارد می شود. برای میهمان چای می برند، ولی بعد از چند لحظه میهمان غایب می شود و مردم بدون اطلاع اهل منزل جهت تشییع جنازه هجوم می آورند.

سرانجام مدرس والامقام حوزه علمیه مشهد، آن عالم مذکّی و مربی، پس از شصت و نه سال عمر با برکت، چهل سال تدریس و تربیت شاگردان برجسته و وارسته در تاریخ 22 مهر ماه 1339 ش همزمان با بیستم ربیع الآخر 1381 ق درگذشت و در مدخل ورودی حرم مطهر رضوی، از طرف ضلع شمالی صحن آزادی (صحن نو) کفشداری شماره 7، به خاک سپرده شد.

یکی از شاگردان مرحوم شیخ هاشم، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در رثای این عالم ربّانی سروده است:

امروز، بامداد، هراسان بود گیسوی آفتاب پریشان بود
می خواست شمع صبح برافروزد دست سپیده، خسته و لرزان بود
و آن روشنای صبحدم آفاق مشرق نبود، چاک گریبان بود
در هر کرانی از افق مشرق اندوه بیکرانه نمایان بود
انبوه سایه گستر اندوهش در سوگ آفتاب خراسان بود(40)

 


1 امروزه به «شهرک مدرس» معروف است.

2 محمدرضا حکیمی، مکتب تفکیک، (ضمیمه تاریخ و فرهنگ معاصر). ویژه نامه 1، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1373 ش / 1414 ق، ص 230.

3 نگاه حوزه، مقاله غلامرضا جلالی، خرداد شهریور 1374، ص 6.

4 در روزهایی که آن مرحوم برای درمان ناراحتی قلبی اش به تهران رفته بود و در اثر همان بیماری دار فانی را وداع گفت.

5 مکتب تفکیک، ص 196.

6 مجله حوزه، شماره 43 44، فروردین، اردیبهشت، خرداد و تیرماه 1370، ویژه سی امین سال درگذشت آیت اللّه العظمی بروجردی رحمه الله ، چاپ دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، ص 202.

7 مکتب تفکیک و میراث ماندگار.

8 مکتب تفکیک، ص 348.

9 بخشی از سخنرانی آیت اللّه خزعلی در قلعه هاشم خان، زادگاه مرحوم شیخ هاشم قزوینی.

10 تاریخ علمای خراسان، ص 15.

11 مرجعیت آیت اللّه العظمی خامنه ای از دیدگاه فقها و بزرگان، تهیه و تنظیم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، شانزدهم آذر 1373 / سوم رجب 1415 ق؛ زندگینامه مقام معظم رهبری، ص 31.

12 مجله حوزه، شماره 43 44، فروردین تیر 1370، ویژه سی امین سال در گذشت آیت اللّه العظمی بروجردی ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ص 202.

13 مصاحبه مرحوم آیت اللّه صالحی مازندرانی، با تهیه کنندگان این نوشتار، در تاریخ 12/11/1378ش .

14 همان.

15 مکتب تفکیک، ص232

16 از بیانات آیت اللّه خزعلی، مشهد 9 / 8 /1370 .

17 اندیشه فصلنامه حوزه علمیه مشهد، سال اول، شماره 3 و 4، پاییز و زمستان، 1370، ص46؛ جزوه «یادمان مرحوم استاد کاظم مدیر شانه چی»، قم، مرکز تحقیقات دار الحدیث، بهار 1381، ص 7.

18 میراث ماندگار، چاپ دوم: مؤسسه کیهان، پاییز 1369، ص 57؛ مجله کیهان
فرهنگی، سال چهارم، شماره 5 ، 1366 ش؛ یادمان مرحوم استاد کاظم مدیر شانه چی، ص7.

19 میراث ماندگار، ص 57؛ مجله کیهان فرهنگی، سال چهارم، شماره 5 ، 1366 ش ؛ یادمان مرحوم استاد کاظم مدیر شانه چی، ص7.

20 مکتب تفکیک، ص 348.

21 روز پنجشنبه، 11 فروردین 1356؛ و از جمله آن دوستان، آقای دکتر محمد خوانساری بودند.

22 آیت اللّه استاد، حاج شیخ هاشم مدرس قزوینی (ولادت: 20 خرداد 1270 ش) در تاریخ 23 مهرماه 1339 ش، در مشهد مقدس درگذشت... آیت اللّه العظمی بروجردی در تاریخ 10 فروردین 1340 ش فوت کردند و مراسم بزرگداشت ایشان در دارالفنون ظاهرا به مناسبت چهلم بوده است.

23 همان .

24 مکتب تفکیک، ص 350. این واقعه به طور خلاصه و مقداری تفاوت در کتاب «تعلیم و تعلّم» آمده است.

25 مکتب تفکیک، ص 349.

26 اندیشه فصلنامه حوزه علمیه مشهد، شماره اول، بهار 1370، ص 145-128.

27 بنگرید به: فصلنامه اندیشه، سال اول، ش 2، تابستان 1370، ص 68-65.

28 به نقل از: صحیفه نور، ج 9، ص 30.

29 به نقل از: صحیفه نور، ج 1، ص 261 و 328.

30 همان.

31 بخشی از سخنرانی آیت اللّه خزعلی در سی و یکمین سالگرد درگذشت آیت اللّه شیخ هاشم فزوینی.

32 از سخنرانی آیت اللّه خزعلی، مشهد 9/8/1370 .

33 مرجعیت آیت اللّه العظمی خامنه ای از دیدگاه فقها و بزرگان، تهیه و تنظیم دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ص 44.

34 گزیده ای از مصاحبه با آیت اللّه حاج سید حسن موسوی شالی، نماینده مجلس خبرگان و امام جمعه تاکستان.

35 نگاه حوزه، ضمیمه مجله حوزه (5)، سال 1374، ص 8-7.

36 عبدالجواد غرویان، جلوه های ربانی، در حالات آیت اللّه میرزا جواد آقا تهرانی، انتشارات شفق، 1375 ش، ص 20.

37 مکتب تفکیک، ص350

38 پیاده شده از نوار سخنرانی آیت اللّه خزعلی، 9/8/1370.

39 حضرت آیت اللّه موسوی شالی (امام جمعه تاکستان) از زبان همسر مرحوم حاج شیخ هاشم.

40 مکتب تفکیک، ص 233.


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:33 ] [ حسین ] [ ]
 
ولادت

 

آیت الله  محمد صادق سعيدي در آخرين روز سال يكهزار و سيصد و دوازده شمسي هجري مطابق با اوائل محرم يكهزار و سيصد و پنجاه و سه قمري در روستاي فرشه واقع در شمال شرقي كاشمر مجاور قريه ي نامق ، زادگاه شيخ طريقت احمد جامي كه از مشاهير عرفا است از پدري به نام غلامحسين سعيدي و از مادري به نام حاجيه زينت الله سعيدي چشم به جهان گشود.

تا سن سيزده سالگي در محضر پر بار و سرشار از محبت پدر موفق به خواندن قرآن و حفظ ادعيه ي مأثور، و فراگرفتن نصاب الصبيان و قدري از غلم صرف و نحو و آموختن و نوشتن گرديد.

هجرت به شهر كاشمر

در مدت ده سال اقامت در حوزه ي كاشمر موفق به فراگرفتن ادبيات و سطوح كامل فقه و اصول و علوم جديده مانند فيزيك و شيمي ، جبر، هندسه، و مثلثات در حدود ديپلم متوسطه و سپس تدريس مكرر ادبيات و علوم جديد و شركت و همكاري در كانون تربيت مبلغ و دريافت جوايزي از آن كانون گرديد.

هجرت به نجف

در سال 1335 توسط حضرت آيت الله امامي نوري شيخ محمد صادق سعيدي عازم نجف ميشود. در بين درسهاي خارج فقه و اصول نجف حوزه ي درس حضرت آيت الله الخويي مدظله نظر ایشان را جلب نمود. فقها و اصولا در مباحث معظم له شركت نمود و ضمنا توجه داشت كه حضور در محضر استاد هر كه باشد فقط به منظور آشنايي با نظرات خصوصي و طرز ورود و خروج به مسائل و بالآخره تقويم فكري و راهنماييهاي كلي استاد است و به قول معروف : كعبه يك سنگ نشاني است كه ره گم نشود. و عمدتا فقه تتبع و آشنايي با فتاواي ديگران و دست يابي به منابع آنها است كه بايد براي رسيدن به اين منظور كارهاي خصوصي را آغاز كرد.

يكي از روشهاي پسنديده و بديعي كه استاد شيخ محمد صادق سعيدي در فقه در پيش ميگيرد مباحثهي گروهي هفت نفره در نجف اشرف در حجره ي ايشان است كه پاشنه ي آشيل اين مباحث تا فرجام آن خود استاد بود. كه مباحث پختگي خاصي را در عرصه ي فقه براي استاد فراهم آورد.

بازگشت به کاشمر

در سال 1343 به ايران و كاشمر باز ميگردد و مورد استقبال بينظير همشهريان خود قرار ميگيرد. با در خواست آيت الله امامي در كاشمر رحل اقامت افكنده و افدام به تشكيل خانواده ميكند.

درس تفسير را به عنوان اشتغال اصلي و تدريس براي خود بر ميگزيند و تا پايان عمر هم بدان وفادار ميماند.

در سال 1362 به جهت حوادثي كه از جانب برخي از علماء قم (در فرصتي بدان اشاره خواهم كرد و به تفصيل از آن سخن خواهم گفت) كه روزگاري به عللي در كاشمر تبعيد بودهاند ناخواسته بر ايشان تحميل شده و استاد ما دنيا را با همه زيبائيهايش براي همان دنيا مداران وا مينهد و رهسپار مشهد ميشود.

درس رسائل و مكاسب و بعد هم كفايه را شروع ميكند و مورد استقبال طلاب نوجو قرار ميگيرد. ولي كيد مكاران و حاسدان اورا امان نميدهد. همان دستهاي شوم كه عرصه را در كاشمر بر استاد تنگ كرد، در مشهد نيز چنگال به گردن استاد آويختند. و اين در همان آغاز شكل گيري بحث سلمان رشدي و ارتداد او بود. كه از طرف عدهاي از مخالفين استاد، ايشان به عنوان ضد ولايت و ولايت فقيه و طرفدار سلمان رشدي و ... شايع شد. حوادث كاشمر و ماجراي ارتداد سلمان رشدي و نگرش خاص استاد نسبت به امور و مسائل، فضاي تنگ و خفقان آوري را براي ايشان فراهم ساخت. اما ايشان كه سنگ زيرين آسيا بودند هرگز از پاي در نيفتادند. درس تفسير و دروس حوزوي را همچنان به پيش ميبردند.

بیاد دارم زمانی را که معظم له از کاشمر به مشهد مهاجرت نموده بود و حضرت آیه الله الهی خراسانی حدود 2 ماه درس مکاسب محرمه را در مدرسه سلیمانیه شروع کرده بود ند  لذا ایشان به احترام آیه الله سعیدی کاشمری کرسی تدریس خود و این درس را در مدرسه سلیمانیه به ایشان واگذار نمودند و ما سالیان سال خوشه چین دریای بیکران این شخصیت ممتاز ، بینظیر ،  متواضع و دارای  خلق نکوی محمدی (ص) ، در فقه و اصول و تفسیر و اخلاق بودیم  خدایش با موالیانش او محشور کناد . طوبی له و حسن مآب .

رحلت

وی در ۱۹ ارديبهشت سال ۱۳۷۵ در مشهد به رحمت خدا رفت و در رواق دارالزهد حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شد


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:31 ] [ حسین ] [ ]
 
یپدر او سیدمرتضی ‌بن ‌سیدمحمد (د ۱۲۰۴ق/۱۷۹۰م) که از عالمان دین بود، دو پسر داشت: سیدجواد، جد اعلای مرجع معاصر حاج‌آقا حسین طباطبایی بروجردی (۱۲۹۲-۱۳۸۰ق/۱۸۷۵-۱۹۶۱م)، و سیدمحمدمهدی سردودمان آل بحرالعلوم. او در یکی از اجازاتش، خود را «حسنیِ حسینی» دانسته‌است. دلیل این انتساب دوگانه این است که در سلسله نسب او عبدالله محض نواده امام حسن مجتبی علیه‌السلام (۳-۵۰ق/۶۲۴-۶۷۰م) قرار دارد که از طریق مادرش، فاطمه دختر امام حسین علیه‌السلام به آن امام منسوب است. سیدمحمدمهدی در کربلا زاده شد.

وی مجتهدی بنام و بلندآوازه بود، با مرگ استادش وحید بهبهانی ، بر مرجعیت و زعامت بی‌رقیب عراق و حوزه علمی نجف دست یافت. از ابتکارات او تقسیم کار میان عالمان و فقیهان برجسته، به منظور اداره حوزه و پاسخگویی سریع‌تر به مراجعات مردم بود. از این‌رو شیخ‌ جعفر کاشف‌الغطا را به امر فتوا گماشت، شیخ‌حسین نجفی را به امامت نماز جماعت در نجف منصوب گرد، امور قضا را به شیخ‌محیی‌الدین واگذاشت، سیدمحمدجواد عاملی را به کار تألیف و تدوین فقه وادار کرد (که محصول تلاش‌های وی تألیف کتاب فقهی و مشهور مفتاح‌الکرامه بود) و خود به امور علمی و تحصیلی و اداره حوزه نجف اهتمام بیشتری ورزید. از این رو، در زمان ریاست بحرالعلوم، حوزه نجف تقویت شد. سـیـد مـهدی بحرالعلوم، شاگرد بزرگ و بزرگوار وحید بهبهانی است و از فقهای بزرگ است مـنظومه ای در فقه دارد كه معروف است آرا و نظریات او مورد عنایت و توجه فقها است بحرالعلوم بـه عـلـت مقامات معنوی و سیر و سلوكی كه طی كرده است، فوق العاده مورد احترام علمای شیعه است و تالی معصوم به شمار می رود كرامات فراوانی ازاو نقل شده است کاشف الغطا (شیخ جعفر) آتـی الـذكـر بـا تحت الحنك عمامه خود،غبار نعلین او را پاك می كرد بحر العلوم در سال ۱۱۵۴ یا ۱۱۵۵ متولد شده و در سال۱۲۱۲ ه ق درگذشته است.

 

زندگینامه: 


عـلا مـه دهر و وحید عصر، سید محمد مهدی بن سید مرتضی بن سید محمد بن سید عبدالكریم حسنی حسینی طباطبائی بروجردی الاصل نجفی المسكن، اعجوبه دهر، جامع منقول و معقول، و مرجع عصر و دوران خویش بود. سید مرتضی طباطبائی بروجردی (ره) كه از علما و مراجع کربلا بود، دارای دو فرزند می باشد، یـكی سید جواد كه جد مرحوم آیة اللّه العظمی بروجردی (ره) است، و دیگری، سید محمد مهدی بحرالعلوم هر دو از بزرگان فقها و علمای اسلامی می باشند. سید محمد مهدی بحرالعلوم، پیش از پگاه عید فطر در سال ۱۱۵۵ ه ق در شب جمعه چشم به دنیا گـشـود. پدر ارجمندش می گوید: در آن شب كه ولادت فرزندم مهدی بود، در عالم رؤیا امام هشتم (ع) را دیدم كه شمع بزرگی را به شاگردش محمدبن اسماعیل بن بزیع می دهد محمد آن شمع را بر فراز بام منزل ما برده و روشن می كند ناگهان نور آن شمع تا آسمان بالا رفته و دنیا را فرا می گیرد. [۱] [۲] آری شمعی كه توسط امام رضا (ع) افروخته شود، باید نورش جهان را روشن سازد و جهانیان را فرا بگیرد. بحرالعلوم مقدمات نحو و صرف و ادبیات و منطق و فقه و اصول را با كوششی بی نظیر نزد پدر خود و سایر فضلا و دانشمندان، در مدتی كمتر از چهار سال فرا گرفت در اوایل بلوغ به درس خارج پدر خـود، و هـمچنین درس استاد كل، وحید بهبهانی، و نیز درس شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق راه یـافـت و از مـحـضـر آن بزرگان استفاده شایانی برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عـمـیـق و طی مـرحـلـه سطح، به درجه اجتهاد عالیه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضا كردند. پـس از آن از کربلا بـه نجف مهاجرت كرد و در مركز بزرگ دانشهای اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی كم كه هنوز سنش از ۳۰ سال تجاوز نكرده بود،ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال كه به تدریس و تالیف اشتغال می ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی كرده، مسائل و مشكلات اجتماعی مردم را حل و فصل می نمود. بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود تواضع و فروتنی او زبانزد خاص و عام، و عطوفت و مهربانی او نسبت به بینوایان و مستمندان، دربالاترین حد ممكن خود بود، به حدی كه شـاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر كامل قرار می داد او كم سخن می گفت، سكوتش از حرف زدنـش بـیشتر بود همواره در حال تفكر و اندیشیدن به سر می برد، اگر سخنی به زبان می آورد با ذکر خدا همراه بود دربین مردم كه می نشست، نشستن حالت تشهد در نماز را داشت هنگام راه رفتن هیبت و وقار خاصی داشت هیچ گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی كرد، مگردر حـال ضـرورت گـامـهـای استوار خود را بیشتر با اندیشه های شگرف می آمیخت دریافته بود كه هیبتش مانع از سخن گفتن مردم با وی می شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می كرد باب سـخـن گـفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم باخبر شده، در رفع گرفتاریهای آنان بیشتر بكوشند. صـبـحـهـا را هـمـواره در بـحـث و تـدریـس و قضاوت بین مردم، و شبها را در مطالعه و تحقیق می گذراند و پس از اندكی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خـود را كاملا آماده می ساخت و بسیار دیده شده بود كه پس از نیمه شب از نجف تا کوفه پیاده راه می رفت كه هنگام مناجات در مسجد کوفه باشد و پس از نماز صبح به نجف باز می گشت و قبل از هـر كـار بـه حـرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین (ع) مشرف می شد و با آن حالت معنوی و عـرفـانـی كـه داشـت، بـه زیارت مشغول می گشت و برخی از كتب رجال در احوال آن بزرگوار نـوشـتـه انـد كـه: گـاهـی سـؤالاتـی از امام می كرد و به نحوی كه ما نمی دانیم، پاسخ دریافت می نمود.
آثار علمی و عملی:
سید بحرالعلوم پس از وفات استادش وحید بهبهانی (قدس سره)، رهبری كامل و زعامت و مرجعیت شیعه را به دست گرفت و دنیا در برابر این دریای دانش وبینش و تقوی و پارسائی و فضیلت خضوع نمود و آوازه او آفاق را پر كرد در این فرصت پیش آمده، برای اینكه بتواند به مسائل اجتماعی و مشكلات گوناگون وفراوان امت اسلام رسیدگی نماید و نظمی به حوزه های علمیه بدهد، تمام اوقات خودرا برای این كار وقف نمود و با كمال اخلاص و جدیت مشغول خدمت شد و بـرای ایـنكه بهتر به كارهایش برسد، از شخصیتهای برجسته ای كه معاصر او بودند، دعوت به عمل آورد شـاگـرد بـزرگـوارش شیخ جعفر کاشف الغطا (ره) را برای فتوی و پاسخ ‌به احکام شرعی تعیین نمود. و هـمـچـنین آیة اللّه شیخ حسین نجفی (ره) را كه از علمای مقدس و پارسای نجف اشرف بود، به عـنـوان امام جماعت در مهم ترین و مشخص ترین مسجد،مسجد هندی نصب نمود و شیخ شریف الدین محی الدین را برای قضاوت و حل وفصل دعاوی مردم گماشت و خود بار سنگین تدریس و مشكلات حوزه و اداره امورمردم را بر دوش گرفت.
لقب بحرالعلوم:
و امـا ایـنـكـه چـرا بـه او بحرالعلوم گفته اند، مورخین نقل كرده اند كه سید مهدی به عنوان دانـشـجـو بـرای اسـتـفـاده از محضر درس فیلسوف بزرگ، میرزا سید محمد مهدی اصفهانی به خراسان سفر كرد مدت ۶ سال در آنجا اقامت گزید و بالاترین بهره ها را از استاد خود گرفت میرزا اصفهانی كه از هوش سرشار شاگردش شگفت زده شده بود، روزی در اثنای درس خطاب به او گـفـت: انما انت بحرالعلوم (براستی تو دریای دانشی) و از آن لحظه سید به این لقب مشهور شـد و امـروز خـانـواده بـحـرالـعـلـوم از خـانـواده های معروف و مشهور نجف اشرف می باشند و چهره های شاخصی در علم و عمل در بین آنان وجود دارد.
گفتار بزرگان:
← وحید بهبهانی اسـتـادش وحید بهبهانی در ستایش او گوید: عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم، پژوهشگر و مـحقق بزرگ، فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش،عالم باتقوا، سید نجیب محمد مهدی. محقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای كه به او داده است، متذكر می شود كه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می باشد.
← صاحب منتهی المقال صاحب منتهی المقال می نویسد: رهبر دینی وارسته ای كه دوران مانند او سراغ ندارد، و شـخـصـیـتـی كـه روزگار از آوردن نظیر او، عقیم مانده است سید دانشمندان و عالمان، و ولی فـاضلان، علا مه دهر و یگانه عصر، كسی كه اگر در معقول سخن گوید، می پندارم شیخ الرئیس ابوعلی سینا است، و اگر در منقول بحث كند،بگویم این علامه و محقق است كه در فروع و اصول دریـا آسـاسـت، و اگر در كلام مناظره كند، نخواهم گفت، جز اینكه او به خدا سید مرتضی (علم الهدی) اسـت، و اگر قرآن را تفسیر كند و به او گوش فرا دهم، حیرت زده خواهم گفت: گویا خدا قرآن را براو نازل كرده است كه این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است. در سـتـایـش و مدح او سخنها بسیار و نوشته ها بی شمار است، چرا كه او در عین اینكه دانشمندی بـزرگ بـود، در زهد و عبادت نیز نظیری نداشت، در همان حال كه به تدریس و تالیف با جدیتی فراوان مشغول بود، دمی از خدمت به بندگان خدا نمی آسائید و با تمام وجود در خدمت بندگان خدا بود. داسـتـان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در كتابهای نقل كرده اند كه بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین (ع) با علمای یهود و نصاری دارداین مناظره كه در ۱۴ صفحه با قـطـع وزیـری چـاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است، بیانگر اطلاع و آگاهیهای فوق العاده سید بحرالعلوم دربخش عقائد و کلام می باشد.
شاگردان:
عـلما و دانشمندان بسیاری از محضر درس ایشان استفاده كرده و به مقامات والائی رسیده اند كه نام برخی از آنان را می آوریم: ۱ ـ شیخ جعفر کاشف الغطا. ۲ ـ سید محمد جواد عاملی، صاحب موسوعه بزرگ فقهی مفتاح الکرامة. ۳ ـ شیخ محمد تقی اصفهانی، صاحب حاشیه بر معالم. ۴ ـ شیخ احمد نراقی، صاحب مستند الشیعه فی احکام الشریعه. ۵ ـ شیخ ابوعلی حائری، مؤلف كتاب منتهی المقال در علم رجال. ۶ ـ شیخ اسداللّه تستری، نویسنده كتاب المقابیس در اصول. ۷ ـ شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی. ۸ ـ سید میر علی طباطبایی، صاحب الریاض در فقه. ۹ ـ مولی محمد شفیع استرآبادی. ۱۰ ـ شیخ حسین نجف. ۱۱ ـ شیخ شمس الدین بن جمال الدین بهبهانی.
آثار:
بحر العلوم دارای تالیفات ارزنده ای در علوم مختلفه می باشد كه چند نمونه ذكر می شود: ۱ ـ مصابیح، كتابی ارزنده در فقه (در عبادات و معاملات). ۲ ـ الدرة النجفیة، منظومه ای در فقه، مشتمل بر دو هزار بیت شعر كه چندین بار تفسیر و شرح شده است. ۳ ـ مشکاة الهدایة، شاگردش مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطا، به امر استاد برآن شرحی نوشته است. ۴ ـ الفوائد الاصولیة. ۵ ـ حاشیه علی طهارة شرائع المحقق الحلی. ۶ ـ الفوائد الرجالیة پیرامون علم شامخ رجال. ۷ ـ رسالة فی الفرق و الملل. ۸ ـ تحفة الكلام فی تاریخ مكه و بیت اللّه الحرام. ۹ ـ شرح باب الحقیقة و المجاز. ۱۰ ـ قواعد احكام الشكوك. ۱۱ ـ الدرة البهیة فی نظم بعض المسائل الاصولیة. ۱۲ ـ دیوان شعری كه دارای بیش از یك هزار بیت می باشد.
رسیدگی به حال بینوایان:
داستانهای بسیاری درباره دستگیری بحرالعلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شـده اسـت و بـرخی از نویسندگان دارند كه شبها همانند جدش امیرالمؤمنین (ع) كوله باری از مـواد غـذایـی را بـر دوش مـی گـرفـت و از تاریكی شب استفاده می كرد، در كوچه های نجف راه مـی افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی كه می رسید، مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می كرد و به بینوایان رسیدگی كامل داشت. نـوشته اند شبی شاگرد برجسته اش سید محمد جواد عاملی (صاحب مفتاح الکرامة) را فراخوانده، او را توبیخ و سرزنش نمود مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید، استاد در پاسخ گفت: یكی از برادران مسلمان كه همسایه شما است، تهیدست است او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقال می گرفت وبچه های خود را با آن سیر می كرد امروز رفته است از بقال خرما بگیرد، بقال از دادن خـرمـا امتناع ورزیده است، زیرا بدهكاریهای آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او و بچه هایش بی شام مانده اند سید جواد عاملی از آقای بحرالعلوم معذرت خواهی می كند و از اینكه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد. بحرالعلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می خوردی و به او اعتنا نمی كردی، کافر بودی، ولی آنچه مرا نگران و ناراحت كرده است، این است كه تو چرا از برادر مسلمانت خبر نداشته ای؟ [۳] [۴] باید از حال برادرانت جستجو كنی و آنان را دریابی. در هـر حـال سید، سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از او خواست كه به منزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به اوبپردازد تا قرضهای خود را ادا كند، و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نكرد تااینكه آقای عاملی برگشت و به او خبر داد كه غـذا را بـا هـمـسـایـه اش تـنـاول كرده و پول را هم به او رسانده است، و جالب اینجاست كه انعام بحرالعلوم درست به اندازه قرضها و دیون آن مؤمن بوده است. [۵]
وفات:
او سرانجام در ماه رجب سال ۱۲۱۲ ه ق، در سن ۵۷ سالگی، جهان فانی را وداع و ندای حق را لبیك گـفت و به سوی محبوب خود شتافت جسد او را كنار قبرشیخ طوسی (ره) در مسجد طوسی به خاک سپردند كه امروزه این مقبره به اسم مقبره الطوسی و بحرالعلوم معروف است.
پانویس:
 
۱. ریحانه الادب، ج ۱، ص ۲۳۴، چاپ دوم اقبال .
۲. الكرام البرره، ج ۱، ص ۱۷۲، چاپ دوم .
۳. . ریحانه الادب، ج ۱، ص ۲۳۴، چاپ دوم اقبال.
۴. الكرام البرره، ج ۱، ص ۱۷۲، چاپ دوم .
  داستان راستان، شهید مطهری . http://www.wikifeqh.ir

گذری بر زندگانی علامه سید محمدمهدی بحرالعلوم

           

علامه دهر و وحید عصر، سید محمدمهدی بن سید مرتضی بن سید محمد بن سید عبدالکریم حسنی حسینی طباطبائی بروجردی‌الاصل نجفی المسکن، اعجوبه دهر، جامع منقول و معقول و مرجع عصر و دوران خویش بود .سید مرتضی طباطبائی بروجردی(ره)که از علما و مراجع کربلا بود، دارای دو فرزند است؛ یکی سید جواد که جد مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی(ره)است و دیگری،سید محمدمهدی بحر‌العلوم؛هر دو از بزرگان فقها و علمای اسلامی

بحر العلوم مقدمات نحو و صرف و ادبیات و منطق و فقه و اصول را با کوششی بی‌نظیر نزد پدر خود و سایر فضلا و دانشمندان، در مدتی کمتر از چهار سال فرا گرفت. در اوایل بلوغ به درس خارج پدر خود و همچنین درس استاد کل، وحیدبهبهانی، و نیز درس شیخ یوسف بحرانی صاحب حدائق راه یافت و از محضر آن بزرگان استفاده شایانی برد و پس از پنج سال درس و بحث فشرده و عمیق و طی مرحله سطح، به درجه اجتهاد عالیه نائل آمد و هر سه استاد بزرگ اجتهاد او را امضا کردند.

پس از آن از کربلا به نجف مهاجرت کرد و در مرکز بزرگ دانش‌های اسلامی، به بحث و تحقیق پرداخت و در مدتی کم که هنوز سنش از 30 سال تجاوز نکرده بود، ارشاد و رهبری مسلمانان را بر عهده گرفت و در عین حال که به تدریس و تالیف اشتغال می‌ورزید، به امور فقرا و مستمندان نیز رسیدگی و مسائل و مشکلات اجتماعی مردم را حل و فصل می‌کرد.

بحرالعلوم دارای اخلاق پسندیده انسانی و پیامبرگونه بود. تواضع و فروتنی او زبانزد خاص و عام و عطوفت و مهربانی او به بینوایان و مستمندان، در بالاترین حد ممکن خود بود، به حدی که شاگردان و مریدان خود را تحت تاثیر کامل قرار می‌داد. او کم سخن می‌گفت، سکوتش از حرف‌زدنش بیشتر بود. همواره در حال تفکر و اندیشیدن به سر می‌برد، اگر سخنی به زبان می‌آورد با ذکر خدا همراه بود. در بین مردم که می‌نشست، حالت تشهد در نماز را داشت. هنگام راه‌رفتن هیبت و وقار خاصی داشت. هیچ‌گاه به پشت سر خود یا به اطراف خود نگاه نمی‌کرد، مگر در حال ضرورت. گام‌های استوار خود را بیشتر با اندیشه‌های شگرف می‌آمیخت. دریافته بودکه هیبتش مانع از سخن‌گفتن مردم با وی می‌شود، لذا همیشه ملازمان خود را سفارش می‌کرد باب سخن گفتن با مردم را بگشایند تا از راز دل مردم با خبر شوند و در رفع گرفتاری‌های آنان بیشتر بکوشند.

صبح‌ها را همواره در بحث و تدریس و قضاوت بین مردم و شبها را در مطالعه وتحقیق می‌گذراند و پس از اندکی خواب و استراحت، برای عبادت و مناجات به درگاه خداوند ذوالجلال خود را کاملا آماده می‌ساخت و بسیار دیده شده بود که پس از نیمه شب از نجف تا کوفه پیاده راه می‌رفت که هنگام مناجات در مسجد کوفه باشد و پس ازنماز صبح به نجف باز می‌گشت و قبل از هر کار به حرم مطهر جد بزرگوارش امیرالمؤمنین(ع)مشرف می‌شد و با آن حالت معنوی و عرفانی که داشت،به زیارت مشغول می گشت و برخی از کتب رجال در احوال آن بزرگوار نوشته‌اند که: « گاهی سؤالاتی از امام می‌کرد و به نحوی که ما نمی‌دانیم، پاسخ دریافت می‌نمود.»

آثار علمی و عملی بحر العلوم:
سید بحر العلوم پس از وفات استادش وحید بهبهانی(قدس سره)،رهبری کامل و زعامت و مرجعیت شیعه را به دست گرفت و دنیا در برابر این دریای دانش و بینش وتقوی و پارسائی و فضیلت خضوع نمود و آوازه او آفاق را پر کرد.در این فرصت پیش آمده، برای اینکه بتواند به مسائل اجتماعی و مشکلات گوناگون و فراوان امت اسلام رسیدگی نماید و نظمی به حوزه های علمیه بدهد،تمام اوقات خود را برای این کار وقف نمود و با کمال اخلاص و جدیت مشغول خدمت شد و برای اینکه بهتر به کارهایش برسد،از شخصیتهای برجسته ای که معاصر او بودند،دعوت به عمل آورد.

شاگرد بزرگوارش شیخ جعفر کاشف الغطاء(ره)را برای فتوی و پاسخ به احکام شرعی تعیین نمود. و همچنین آیة الله شیخ حسین نجفی(ره)را که از علمای مقدس و پارسای نجف اشرف بود،به عنوان امام جماعت در مهم ترین و مشخص ترین مسجد،«مسجدهندی »نصب نمود و شیخ شریف الدین محی الدین را برای قضاوت و حل و فصل دعاوی مردم گماشت و خود بار سنگین تدریس و مشکلات حوزه و اداره امور مردم رابر دوش گرفت.

«بحر العلوم »چرا؟:
و اما اینکه چرا به او«بحر العلوم »گفته اند،مورخین نقل کرده‌اند که سید مهدی به عنوان دانشجو برای استفاده از محضر درس فیلسوف بزرگ،میرزا سید محمد مهدی اصفهانی به خراسان سفر کرد.مدت 6 سال در آنجا اقامت گزید و بالاترین بهره‌ها را ازاستاد خود گرفت.میرزا اصفهانی که از هوش سرشار شاگردش شگفت زده شده بود،روزی در اثنای درس خطاب به او گفت:«انما انت بحر العلوم »(براستی تو دریای دانشی)و از آن لحظه سید به این لقب مشهور شد و امروز خانواده بحر العلوم ازخانواده‌های معروف و مشهور نجف اشرف می باشند و چهره های شاخصی در علم وعمل در بین آنان وجود دارد.

گفتار بزرگان:
استادش وحید بهبهانی در ستایش او گوید:«عزیزترین و گرامی ترین فرزندانم،پژوهشگر و محقق بزرگ،فرزند روحانی من، دانشمند مطلع و باهوش،عالم با تقوا،سید نجیب محمد مهدی...»

محقق خوانساری و سید حسین در اجازه ای که به او داده است،متذکر می‌شودکه ایشان مجتهد در فروع و اصول و مقتدای خاص و عام و یگانه روزگار می باشد.

صاحب منتهی المقال می نویسد: «...رهبر دینی وارسته ای که دوران مانند اوسراغ ندارد،و شخصیتی که روزگار از آوردن نظیر او،عقیم مانده است.سید دانشمندان و عالمان،و ولی فاضلان،علامه دهر و یگانه عصر،کسی که اگر در معقول سخن گوید،می پندارم شیخ الرئیس ابو علی سینا است، و اگر در منقول بحث کند،بگویم این علامه ومحقق است که در فروع و اصول دریا آساست،و اگر در کلام مناظره کند،نخواهم گفت،جز اینکه او به خدا سید مرتضی(علم الهدی)است،و اگر قرآن را تفسیر کند و به اوگوش فرا دهم،حیرت زده خواهم گفت:گویا خدا قرآن را بر او نازل کرده است که این چنین از رموز و اسرار آن آگاه است.»

در ستایش و مدح او سخنها بسیار و نوشته ها بی شمار است، چرا که او در عین اینکه دانشمندی بزرگ بود،در زهد و عبادت نیز نظیری نداشت،در همان حال که به تدریس و تالیف با جدیتی فراوان مشغول بود،دمی از خدمت به بندگان خدا نمی آسائید و با تمام وجود در خدمت بندگان خدا بود.

داستان مفصلی را از مناظره او با دانشمندان یهود در کتابهای نقل کرده اند که بیشتر شباهت به مناظره و احتجاج ائمه معصومین(ع)با علمای یهود و نصاری دارد.

این مناظره که در 14 صفحه با قطع وزیری چاپ شده است و علمای یهود را به تسلیم و خضوع واداشته است،بیانگر اطلاع و آگاهیهای فوق العاده سید بحر العلوم در بخش عقائد و کلام می باشد.

شاگردان او:
علماء و دانشمندان بسیاری از محضر درس ایشان استفاده کرده و به مقامات والائی رسیده اند که نام برخی از آنان را می‌آوریم:

1- شیخ جعفر کاشف‌الغطاء، بزرگ شخصیت برجسته جهان اسلام

2- سید محمد جواد عاملی، صاحب موسوعه بزرگ فقهی «مفتاح الکرامة »

3- شیخ محمد تقی اصفهانی، صاحب حاشیه بر معالم

4- شیخ احمد نراقی، صاحب «مستند الشیعة فی احکام الشریعة »

5- شیخ ابو علی حائری، مؤلف کتاب «منتهی المقال در علم رجال »

6- شیخ اسد‌الله تستری، نویسنده کتاب «المقابیس »در اصول

7- شیخ محمد علی زینی عاملی نجفی

8- سید میر علی طباطبائی، صاحب «الریاض »در فقه

9- مولی محمد شفیع استرآبادی

10- شیخ حسین نجف

11- شیخ شمس‌الدین بن جمال الدین بهبهانی

آثار و کتب او:
بحر العلوم دارای تالیفات ارزنده ای در علوم مختلفه می باشد که چند نمونه ذکرمی شود:

1- مصابیح،کتابی ارزنده در فقه(در عبادات و معاملات)

2- الدرة النجفیة،منظومه ای در فقه،مشتمل بر دو هزار بیت شعر که چندین بار

تفسیر و شرح شده است.

3- مشکاة الهدایة، شاگردش مرحوم شیخ جعفر کاشف‌الغطاء، به امر استاد بر آن شرحی نوشته‌است.

4- الفوائد الاصولیة

5- حاشیة علی طهارة شرائع المحقق الحلی

6- الفوائد الرجالیة در زمینه علم شامخ رجال

7- رسالة فی الفرق و الملل

8- تحفة الکلام فی تاریخ مکة و بیت‌الله الحرام

9- شرح باب الحقیقة و المجاز

10- قواعد احکام الشکوک

11- الدرة البهیة فی نظم بعض المسائل الاصولیة

12- دیوان شعری که دارای بیش از یک هزار بیت می باشد.

رسیدگی به حال بینوایان:
داستان‌های بسیاری درباره دستگیری بحر العلوم از بینوایان و رسیدگی او به حال مستمندان نقل شده است.و برخی از نویسندگان دارند که شبها همانند جدش امیر المؤمنین(ع)کوله باری از مواد غذایی را بر دوش می گرفت و از تاریکی شب استفاده می کرد،در کوچه های نجف راه می افتاد و بر در خانه هر فقیر مستمندی که می رسید،مقداری از غذا و پول قرار می داد و همواره از حال مردم سؤال می کرد و به بینوایان رسیدگی کامل داشت.

نوشته اند شبی شاگرد برجسته اش سید محمد جواد عاملی(صاحب مفتاح الکرامه)را فرا خوانده،او را توبیخ و سرزنش نمود.مرحوم عاملی دلیل نگرانی استادش را پرسید،استاد در پاسخ گفت: یکی از برادران مسلمان که همسایه شما است، تهیدست است. او هر شب خرمای بد و ارزان قیمتی از بقال می گرفت و بچه های خود را با آن سیر می کرد. امروز رفته است از بقال خرما بگیرد، بقال از دادن خرما امتناع ورزیده است، زیرا بدهکاریهای آن بیچاره زیاد شده بود و امشب او و بچه هایش بی شام مانده اند. سید جواد عاملی از آقای بحر العلوم معذرت‌خواهی می کند و از اینکه از حال او خبر نداشته است، پوزش می طلبد.

بحر العلوم در پاسخ او می گوید: معلوم است بی اطلاع بوده ای، چون اگر با علم به حال آن بیچاره شام می‌خوردی و به او اعتنا نمی کردی،کافر بودی، ولی آنچه مرا نگران و ناراحت کرده است، این است که تو چرا از برادر مسلمانت خبر نداشته ای؟ باید از حال برادرانت جستجو کنی و آنان را دریابی.

در هر حال سید،سینی بزرگی پر از غذا با مقداری پول به آقای عاملی داد و از اوخواست که به منزل آن برادر مؤمن برود و با هم شام بخورند و این پول را هم به او بپردازد تا قرض‌های خود را ادا کند و خود همچنان منتظر ماند و شام تناول نکرد تا این‌که آقای عاملی برگشت و به او خبر داد که غذا را با همسایه اش تناول کرده و پول را هم به او رسانده است و جالب اینجاست که انعام بحر العلوم درست به اندازه قرض‌ها و دیون آن مؤمن بوده است.

وفات او:
او سرانجام در ماه رجب سال 1212 ه.ق،در سن 57 سالگی،جهان فانی را وداع و ندای حق را لبیک گفت و به سوی محبوب خود شتافت. جسد او را کنار قبر شیخ طوسی(ره)در مسجد طوسی به خاک سپردند که امروزه این مقبره به اسم «مقبرة الطوسی و بحرالعلوم » معروف است.

موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:28 ] [ حسین ] [ ]
 
وی شاگردانی چون سید علی محمد کازرونی ـ سید محمد مدرسی ـ شهید صدوقی و سید عباس خاتم یزدی را تربیت کرد. ایشان چندین کتاب تألیف نموده که برای نمونه می توان کتب مفاتیح علوم القرآن (تفسیر) و ترجمه نماز یا اسرار الصلوه را نام برد .

 

تأسیس و تعمیر چندین مسجد و حوزه علمیه از جمله یادگارهای ایشان است، این بزرگوار در شهرهای مختلف با بیانی زیبا سخنرانی نموده که بیانات ایشان تأثیر بسزایی داشته است. وی عارفی صاحبدل و زاهد و صاحب کرامت و یاور مستمندان بود و توفیق زیارت حضرت ولیعصر (عج) را داشت.

از ایشان کرامت های بسیاری مانند طی الارض، ایجاد چشمه آب در بیابان خشک و اطلاع اخبار نهانی به تواتر نقل شده است. وی سرانجام در روز جمعه 22 ذی حجه 1378 قمری در روستای طرزجان در 50 کیلومتری یزد وفات یافت و پیکر مطهرش بر روی دست مردم تا یزد تشییع و در جوار امامزاده جعفر (ع) به خاک سپرده شد.

روایت دوم : ولادت، حیات و وفات عالم ربانی آیةالله حاج شیخ غلام رضا(ره) ـ برابر دست خطی که از معظم له موجود است ـ در شعبان المعظم 1295 ه . ق در محله سراب مشهد مقدس متولد شد.

سال 1309 تحصیلات حوزوی را آغاز کرد و تا سال 1314 ادبیات، فقه و کلام را از محضر اساتید معروف استفاده نمود و سپس همراه رفیق و همدرس خود سید اجلّ، آقا نجفی قوچانی(ره) «صاحب کتاب سیاحت شرق و سیاحت غرب» از طریق طبس و یزد وارد حوزه اصفهان شد و تا سال 1319 از اساتید بزرگ فقه، اصول و فلسفه آن حوزه بهره مند گردید و سپس برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه نجف اشرف مهاجرت کرد و تا سال 1324 ه . ق در درس مراجع عظام و اساتید بزرگ آن حوزه شرکت نمود و در سال 1325 ه . ق در حالی که سی سال از عمر شریفش می گذشت به وطن آباء و اجدادی خود ـ یزد ـ مراجعت فرمود و تا پایان عمر پر برکت خود در آن ناحیه زندگی کرد.

اقامت ایشان در یزد 53 سال طول کشید و به خاطر کسالت شدید چشم، سال ها از مراجعه به کتاب و تحقیق و تتبّع معذور بود و اُنس آن بزرگوار (طبق نوشته خودشان) بیشتر با قرآن کریم بود و از طریق منبر و خطابه و وعظ، مردم را با مبدأ و معاد که عمده هدف انبیا(ع) است، آشنا می ساخت.

در سال 1360 ه . ق از برکت زیارت حضرت امام رضا(ع) و دست رسی ایشان به نوعی سرمه، چشمشان بهبود نسبی پیدا کرد و به تألیف کتب به خصوص در تفسیر قرآن پرداخت و سرانجام در روز جمعه 22 ذی  الحجة ‌الحرام 1378 ه . ق برابر با 22 تیرماه 1338 ه .ش دار فانی را بدرود گفت و به لقای محبوب و معبود خویش و هم جواری با اولیای الهی نایل آمد؛ «حشره الله مع أنبِیائه و أصفِیائه واسْکَنُه بحبوحات جَنّاتِهِ».

طالبین می توانند برای آگاهی بیشتر از ویژگی های دوران تحصیل و اسامی اساتید ایشان به کتاب هایى، چون «تندیس پارسایی» به قلم نواده ایشان فاضل پرتلاش، آقای کاظمینی و کتاب «نجوم السّرد» تألیف آیةالله حاج سید جواد مدرسی و منابع دیگر مراجعه نمایند. مقامات علمی حاج شیخ غلام رضا(ره) استعداد سرشار، علاقه فراوان به فراگیری علوم و معارف، استفاده از فرصت ها، بی علاقه بودن به زخارف مادی و متاع ناچیز دنیا و بالاتر از همه نشاط و روحیه ایمانى، همراه با حافظه بسیار قوى، که در آن بزرگوار وجود داشت برای دست یابی به مدارج بالای علمی و رسیدن به مقام اجتهاد پس از 15 سال تحصیل مداوم کافی است و این واقعیت را علمای بزرگ و مراجع عظام مورد تأیید قرار داده اند.

ایشان می فرمودند: «حافظه من در حوزه اصفهان زبان زد طلاب بود؛ به گونه ای که پس از یک سال می توانستم درس استاد را بدون کم و زیاد تقریر نمایم و لذا آیةالله بروجردی که آن زمان در اصفهان بودند، در برخی از درس ها که نمی توانستند شرکت کنند از تقریرات و نوشته من کمک می گرفتند و به آن اعتماد می کردند».

علاوه بر همه این جهات، از نکات دقیق و تحقیقات عمیق ایشان به خصوص در تفسیر و کلام، می توان به درجات بالای علمی ایشان واقف گردید. خودسازی و مبارزه با خواسته های نفسانى  به جرأت می توانم ادعا کنم که در این وادی گوی سبقت را از دیگران ربوده و تاکنون کم تر شخصیتی را همانند ایشان در این جهات سراغ داریم. توجه به خودسازی و تزکیه نفس از دوران کودکی تا روزهای آخر عمرشان مشهود بوده است.

معظم له می فرمودند: «در سنین کودکی همراه با مادرم در کوچه  که گذر می کردیم من روی دیوارهای کوتاه گِلی در کنار جاده راه می رفتم و گاهی به زمین می خوردم.

وقتی مورد اعتراض مادر قرار می گرفتم به ایشان می گفتم که می خواهم عبور از صراط را تمرین کنم». این برداشت کودکانه مشخص می کند که از همان ایام، نوعی خودسازی را مد نظر داشته اند. در سنین جوانی و ایام تحصیل در مشهد و اصفهان، زهد و بی اعتنایی به مادیات در زندگی ایشان محسوس بوده است.

می فرمودند: «هرگاه غذای مطبوع، یا لباس مرغوبی به دستم می رسید،‌ آن را کنار می گذاشتم و خطاب به نفس می گفتم: شرط استفاده از این غذا و لباس به جا آوردن فلان عمل عبادى یا امساک یا شب زنده داری است، وقتی آن عمل را انجام می دادم آن لباس و غذا را به طلاب دیگر می دادم و خودم از غذای ساده و لباس معمولی استفاده می کردم و به نفس خطاب کرده می گفتم: که نباید همیشه تو بر من حاکم باشی و خواسته های خودت را به من تحمیل کنى، من هم در مبارزه باید سر تو کلاه بگذارم و غالب شوم».

به ادعیه و مناجات و آیه های قرآنی توجه تام داشتند و آن ها را روی منابر مطرح می کردند و بیش از مستمعین، خودشان از مضامین آن ها متأثر می شدند و آثار آن مضامین در وجودشان مشاهده می گردید.

توجه به نکات ظریف اخلاقى و برنامه های عبادى بررسی این جهات به گونه ای نیست که بتوان با زبان توصیف کرد، یا با قلم به رشته تحریر درآورد. وصول به این حقیقت تنها با مراوده و مشاهده حرکات و کلمات ایشان میسّر بود.

تواضع و ساده زیستى، رسیدگی به ضعفا و بی نوایان، محبت و علاقه خاص ایشان به طلابِ موفق و تشویق آنان به ادامه تحصیل، احترام زیاد ایشان به سادات و ذریه ی حضرت زهرا(س)، نشست و برخاست با مردم عادی از اقشار مختلف، گریزان بودن از القاب و عناوین ظاهرى، تلاش زیاد برای رفع مشکل دیگران حتی اقلیت های مذهبی و صدها جهات دیگر، ریشه در عمق وجود ایشان داشت و او به راستی خود را در پیشگاه پروردگار حاضر می دانست و از هرگونه وابستگی به ماسوی الله بر حذر بود. بارها می دیدم، که کسی می خواست دست ایشان را ببوسد، اما ایشان امتناع می فرمود و اگر در این هنگام نگاهشان به یکی از سادات می افتاد، به آن شخص می گفتند: «دست این سیّد را ببوس، نه دست من را که خود را نوکر سادات می دانم».

در برنامه های عبادى علاوه بر واجبات که با توجه خاصی انجام می دادند، خود را موظف به عمل به مستحبات در حدّ توان می دانستند. هرگاه نافله ای از ایشان فوت می شد، مقید بودند قضای آن را به جا آورند. روز اوّل هر ماه مقید به خواندن نماز اول ماه بودند و به دیگران نیز تذکر می دادند.

در لیلة الرغائب تا اواخر عمر شریفشان نمازهای مخصوص بین مغرب و عشا را ترک  نکردند. در یکشنبه های ماه ذی قعده نماز توبه را می خواندند و دیگران را نیز به خواندن آن یادآور می شدند. هرگاه خبر درگذشت یکی از مؤمنین به ایشان می رسید، مقیّد بودند نماز لیلةالدفن برایش بخوانند. زبانشان غالباً مشغول ذکر بود.

در رکعت اول نمازهای واجب سوره های نسبتاً طولانی را بعد از سوره ی حمد می خواندند و در دعاهای پس از پایان منبر بیشتر به ادعیه مأثوره از قبیل دعاهای موجود در زیارت امین الله، و دعای مخصوص شب نیمه شعبان: «أللهمّ اقسم لنا من خشیتک...» و دعای معروف: «أللّهمّ ارْزُقنا توفیق الطّاعة...» توجه داشتند و از این دعاها استفاده می کردند. عشق به ارشاد و هدایت در سایه قرآن و عترت مرحوم حاج شیخ که موقعیت اجتماعی و دینی ایشان در استان یزد سرآمد بود و محبوبیت  خاصی در میان اقشار مختلف داشتند، نسبت به تبلیغ، ارشاد، موعظه و نصیحت، امر به معروف و نهی از منکر، و توجّه دادن مردم به وظایف خود و رعایت حدود الهی و آگاه ساختن آنان از عواقب گناه، اهتمام و علاقه ویژه ای داشتند که نمونه آن را در تاریخ روحانیت با این کیفیت و کمیّت کم تر می توان پیدا کرد.

ایشان همواره بعد از نماز جماعت، صبح، ظهر و مغرب و عشا منبر رفتند و با کسالت و کهولت سنّ تا پایان عمر شریف خود، این سنّت حسنه را ادامه دادند.
در یزد، در ایام سال، مجالس عزاداری بسیاری تشکیل می گردید و هنوز هم چنین است. بیشتر بانیان مجالس از ایشان دعوت به عمل می آوردند و آن بزرگوار برنامه های خود را به گونه ای تنظیم می فرمودند که لااقل یکی دو روز در هر مجلسی شرکت نمایند. برای ایشان ویژگی های ظاهری مجالس مطرح نبود، نزدیکی و دوری راه هم نقشی نداشت. به خاطر دارم که آن مرحوم در مجلس بسیار سنگینی که برای آیةالله مجاهد سیّد شرف الدین لبنانی اعلی الله مقامه در مسجد جامع کبیر گرفته شده بود، منبر  رفتند و در مجالس بانوان در نقاط دورافتاده نیز منبر می رفتند.
مرحوم حاج شیخ در فصل تابستان مبلّغ سیّار بودند و صدها روستای محروم و دورافتاده را از وجود خود بهره مند می کردند. مردم هر محل و روستایی که ایشان به آن جا می رفتند، خوشحال و شادمان می گردیدند و علاقه به دین و روحانیت در آنان زیاد می شد.
در سخنرانی های خود از معارف قرآن کریم و روایات اهل بیت (ع) بسیار بهره می گرفتند و نسبت به آیات اعتقادی و اخلاقى عنایت ویژه داشتند. برای ذکر مصایب اهل بیت به خصوص حضرت سیدالشهدا(ع) اهمیت خاصی قایل بودند.

تضرع و گریه ایشان گاهی مستمعین را تحت تأثیر قرار می داد و دو نکته مهم در منبرهای ایشان مشهود بود: یکی مراتب دشمنی نفس امّاره و شیطان با انسان که روی آن همیشه تأکید داشتند و خطر آن را برای مردم بیان می کردند؛ و دیگری سفارش صلوات بر پیامبر و آل آن حضرت. احساس می شد ایشان می خواهند جامعه را با مبادی فیض و برکت و مشعل های خیر و هدایت آشنا سازند.

نوع مطالب مطرح شده توسط آن بزرگوار به گونه ای بود که هم مجتهدین و علما از آن بهره می بردند و هم مردم کوچه و بازار.
جهات دقیق دیگری نیز در این بخش از بحث می باشد که فعلاً از ذکر آن ها معذورم، چون برای عموم قابل هضم نیست. این ویژگی ها بود که مرحوم حاج شیخ را نزد علما و مراجع مُشار بالبنان کرده بود و همگان، نسبت به مقامات معنوی ایشان غبطه می خوردند. جمله معروف آیةالله سید جمال گلپایگانی(ره) احتمالاً ناظر به همین ویژگی ها بود که فرموده بودند: «ما بیست نفر بودیم که برخی به درجه اجتهاد و مرجعیت نایل شدیم، ولی هیچ کدام مثل حاج شیخ غلام رضا نشدیم».

 

آثار گران بهایی ـ که گرچه از نظر تعداد اندک است ـ از مرحوم حاج شیخ به یادگار مانده که عبارت است از؛ مفتاح علوم القرآن، ترجمة الصلوة، هدایة المسترشدین و سی بحث در اصول دین، که همگی چاپ شده است.
جنازه شریف ایشان را پس از ارتحال در قریه طزرجان، در 40 کیلومتری یزد،‌ مردم بالای دست و با پای پیاده و با شکوهی وصف ناشدنی به شهرستان یزد منتقل و در جوار حضرت امام زاده جعفر از فرزندان امام صادق(ع) دفن کردند. ایشان بقعه ای مخصوص دارند، و اطراف قبر شریفشان قبور علمای بزرگ و سادات شریف است. مردم برای برآمدن حوایجشان به آن جا می روند و روحانیت خاص و معنویت قابل توجهی در آن جا مشاهده می شود. و آخردعوانا أن الحمدلله ربّ العالمین والسّلام علینا و علی عبادالله الصالحین.

کلمات برخی از فقهاء در باره ایشان :

آیةالله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی(ره):

من فقط دو نفر را دیدم که واقعاً خالی از هوای نفس هستند: یکی مرحوم حاج شیخ حسین زاهد در تهران و دیگر مرحوم حاج شیخ غلام­رضا در یزد، اما علوّ همت مرحوم حاج شیخ غلام­رضا را هیچ­کس ندارد.

آیةالله العظمی بروجردی(ره):

آقای آیةالله حاج شیخ همه کاره­ی من و صاحب اختیار من است.

آیةالله حاج آقا بزرگ تهرانی(ره):

شیخ غلام­رضا یزدی دانش­وری است کمال یافته و فرهیخته­ای است بلند پایه. آنان که اهل معرفتند، جایگاه برینش را می­شناسند و بسیار گرامی­اش می­شمارند. خدمات ارجمندش والا و ماندگارند و پندهای سنجیده­اش در جان مخاطبان اثرگذار؛ زیرا او، خود، تندیس پارسایی و راست­گویی و بی­آلایشی است.

آیةالله سید جمال­الدین گلپایگانی(ره):

خوشا به حالتان! خوشا به حالتان! به ایرانی­ها بگویید آقای حاج شیخ غلام­رضا «حجّت زمان» است. چهل سال پیش در این­جا (نجف) بوده است، دویست نفر از ما در این­جا مجتهد و بعضی­ها مرجع تقلید شده­اند، ولی هیچ­کدام آقای حاج شیخ غلام­رضا نمی­شوند.

آیةالله العظمی بهجت:

از آقای حاج­آقا حسین قمی شنیده بودم که از منبر دو نفر به خوبی می­شود استفاده نمود: یکی منبر آقا سید یحیی و دیگر حاج شیخ غلام­رضای یزدی. ما رفتیم پای منبر ایشان استفاده کنیم که دیدم نظر آقای قمی درست است. از آقای حاج سیّد محمّد داماد پرسیدم: آیا کسی الآن در یزد مثل حاجی شیخ غلام­رضا هست؟ گفت: نه.

ایشان مفتاح علوم قرآن دارند که کتاب جالبی است. معلوم نیست از این کارخانه­، دیگر چنین قماش­هایی در می­آید یا نه؟ نمی­دانم، خدا بهتر می­داند! خوشا به سعادت آقای حاج شیخ غلام­رضا، ما کجا و این­ها کجا!

علاّمه محمدتقی جعفری(ره):

شما روحانیون باید اهل عمل باشید. شما اگر حاج شیخ غلام­رضا یزدی را می­دیدید، با همان دیدن او، جواب سؤالتان را می­گرفتید.

ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال

حضرت آیةالله صافی گلپایگانی:

منبر ایشان را درک کرده بودم. ایشان انسان جالب و روحانی وارسته­ای بود و نفوذ کلام عجیبی داشت.

 محمّدرضا حکیمی:

باری، مرحوم حاج شیخ غلام­رضا یزدی، چند سالی تابستان­ها به مشهد مقدّس مشرّف می­شدند، و شب­ها نماز مغرب و عشا را ـ به جماعت ـ در صحن آزادی (صحن نو) برگزار می­کردند. پدر این­جانب (مرحوم حاج عبدالوّهاب حکیمی) که از مریدان ایشان بود، مرا که نوجوان بودم، با برخی از دوستان و همکارانش به نماز ایشان می­برد. جمعی از بازاریان و تجّار یزدی ساکن مشهد و محترمین دیگری نیز ـ از سر ارادت ـ به جماعت ایشان حاضر می­شدند. پس از نماز به منبر می­رفتند و به روش خاص خود مختصری موعظه می­فرمودند، منبری بسیار با حال و حالت بود و شامل نکته­ها و معرفت­ها، و به فرموده­ی خود ایشان: «یادآوری مبدأ و معاد که عمده­ی وظیفه­ی پیغمبران(ص) است و فطرت بنی­آدم گواه بر این دو است». گاه در مقام ترغیب به استفاده از عمر و به خصوص از شب و شب زنده­داری با کلماتی مؤثّر سخن می­گفتند، و این بیت را با لحنی خاص می­خواندند:

گر کسان قدر می­ بدانندی            شب نخفتند و رَز نشانندی

در یکی از این سفرها، ایام مصادف شده بود با 23 ماه ذی­قعده که روز مخصوص زیارتی حضرت امام ابوالحسن علی­بن موسی­الرضا(ره) است. و مردم در آن شب و روز از همه جا رو به مشهد می­گذارند، و برای درک روز زیارتی مخصوص با تحمّل مشقّتِ سفر، خود را به آستانه­ی مبارکه می­رسانند...

آن شب 23 ذی­قعده، هنگامی که نماز و منبر حاج شیخ تمام شد، گفتند حاج شیخ امشب عازم حرکت به سوی یزد هستند و از فردا شب نماز جماعت نیست؟! و این امر مایه تعجّبی بسیار و تعجّب بسیاری شد ـ بلکه هرکس شنید ـ که چه­طور ایشان برای روز زیارتی مخصوص ـ در حالی که شب آن در مشهد هستند ـ نمی­مانند. گفتند: حاج شیخ فرموده­اند کاغذی از یزد برایم رسیده است که وظیفه­ی خود می­دانم هیچ تأخیر نکنم و برای انجام آن کار به طرف یزد حرکت کنم... و این است مرز دقیق تکلیف شناسی.


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:24 ] [ حسین ] [ ]
 
 

بهاءالدین در کودکی به همراه پدرش به ایران آمد و پس از اتمام تحصیلات، و پس از فوت پدرش ، لقب "شیخ الاسلامی" از طرف شاه عباس صفوی به او تفویض شد و شیخ الاسلام اصفهان گردید . وی در سال 984 هـ ق، بهمراه پدرش به حج رفت و در سال 1008 هـ ق، همراه شاه عباس کبیر پیاده به مشهد مقدس سفر کرد. و سفرهای دیگری به هرات، آذربایجان، دمشق، فلسطین و مصر و عراق نمود. در هر شهری مورد احترام فوق العاده بود و ملاقاتهایی با بعضی از اهل کمال و علما و فضلا داشت و گاهی نیز مباحثات علمی و مذهبی با پیشوایان مذاهب دیگر داشت . اساتید وی  در تفسیر و حدیث و عربیت و امثال آن پدرش و در حکمت و کلام و بعضی علوم منقول، مولانا عبدالله مدرس یزدی مؤلف مشهور حاشیه بر تهذیب منطق معروف به حاشیه ملا عبدالله بود . ریاضی را از ملا علی مذهب ملا افضل قاضی مدرس سرکار فیض کاشانی فرا گرفت و طب را از حکیم عماد الدین محمود آموخت و در اندک زمانی در منقول و معقول پیش رفت و به تصنیف کتاب پرداخت."

 

 مؤلف روضات الجنات استادان شیخ بهائی را پدرش و محمد بن محمد بن محمد ابی اللطیف مقدسی می شمارد و گوید که صحیح بخاری را نزد او خوانده است. علاوه بر استادان فوق در ریاضی؛ نزد ملا محمد باقر بن زین العابدین یزدی مؤلف کتاب مطالع الانوار در هیئت و عیون الحساب که از ریاضی دانان عصر خود بوده نیز درس خوانده است  .

 (خوانساری ، میرزا محمدباقر ،روضات الجنات ، ج ۷، کتابخانه اسماعیلیان ، صص ۵۸- ۵۷ )

 

شيخ بهايي سال هاي دراز به تدريس اشتغال داشت. انديشه وران بسياري در دامان درس او تربيت يافتند که نام برخي از آنان به قرار زير است؛ ملاصدرا شيرازي، ملامحسن فيض کاشاني، فياض لاهيجي، نظام الدين بن حسين ساوجي، سيدماجد بحرايي، فاضل جواد بغدادي، ملاخليل غازي قزويني، ميرزارفيع الدين طباطبايي ناييني، شيخ زين الدين عاملي، نوه شهيد ثاني، شرف الدين محمد رويدشتي، شيخ محمدعلي عاملي تبنيني، مظفرالدين علي که کتابي نيز درباره زندگي شيخ بهايي نوشته است، محمدتقي مجلسي، پدر علامه محمدباقر مجلسي، شيخ محمود بن حسام الدين جزائري، محقق سبزواري، ملاعزالدين فرهاني مشهور به علينقي کمره يي شاعر معروف، عنايه الله علي کوهپايه يي معروف به قهپايي، هاشم بن احمد بن عصام الدين اتکاني، شيخ نجيب الدين علي بن محمد بن مکي عاملي جيبلي جبعي، محمد صالح بن احمد مازندراني، حسنعلي بن عبدالله شوشتري، شيخ زين الدين علي بن سليمان بن درويش بن حاتم قدمي بحراني، سلطان العلما سيدحسين حسيني مرعشي نويسنده حاشيه بر روضه و حاشيه بر معالم و بسياري ديگر که بنا بر گفته مورخان شاگردان حضرت شيخ به 100 نفر مي رسند.

 شیخ بهایی در مدت ۷۵ سال عمر خود با چهار تن از سلاطین صفوی معاصر بوده‌است ولی عمده فعالیت سیاسی او در دورهٔ دو پادشاه آخر گذشته.

  1. شاه طهماسب (۹۰۲ - ۹۵۴ خورشیدی) (از۹۶۶ (سال هجرت) تا ۹۸۴ق به مدت ۱۸ سال.)
  2. شاه اسماعیل دوم (۹۸۴-۹۸۵ق) (به مدت یک سال و اندی.)
  3. سلطان محمد خدابنده (۹۸۵-۹۹۵ق) (به مدت ۱۰ سال.)
  4. شاه عباس اول (۹۹۵-۱۰۳۸ق) (تا ۱۰۳۱ق (سال رحلت) به مدت ۳۵ سال.)

 

آثار و تالیفات شیخ بهائی :

بهاءالدین عاملی در علومی که در آن زمان مرسوم بود، بویژه در اخبار و احادیث، تفسیر، اصول فقه و ریاضیات دارای تالیفات بسیار است. تالیفات شیخ  بالغ بر ۹۵ کتاب و رساله‌است. برخی از نویسندگان نیز آثار او را ۱۲۰ عنوان ذکر کرده‌اند.( ترکمان ، اسکندر بیگ ،تاریخ عالم آرای عباسی، ج‏۱، ، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۰ ش. ص ۱۵۷)

بهائی آثار برجسته‌ای به نثر و نظم پدید آورده‌ که علاوه بر فارسی و عربی، شامل ترکی هم می‌شده‌است .یکی از مهم ترين کتابهای شيخ بهايي عبارت است از جامع عباسي که به دستور شاه عباس اول نگاشته شده است. در تاليف اين کتاب شيخ مي بايد رساله يي فقهي جهت پياده کردن آن در قلمرو صفويان بنويسد. اين کتاب برآيند خط مشي مذهبي دولت صفوي و اداره و اجراي امور سياسي - مذهبي در زمان شاه عباس اول است. البته شيخ قبل از به پايان رساندن کتاب از دنيا رفت و شاگردش نظام الدين ساوجي کار تکميل و نگارش آن را بر عهده گرفت. کتاب ديگر شيخ بهايي کشکول اوست که مجموعه يي است از علوم و دانش هاي مختلف که شيخ در آن تبحر داشته است. در اين کتاب شيخ اجل اشعاري را به فارسي و تازي سروده است که حکايت از ذوق عرفاني وي دارد. کتاب ديگر شيخ الزبده مهم ترين اثر شيخ در اصول است. تاريخ نگارش آن يعني سال 1018 قمري حکايت از اهميت آن دارد، زيرا اوايل قرن يازدهم عصر سيطره اخباريون در حوزه فقه و اصول شيعي بوده است. کتاب هاي ديگر شيخ عبارتند از؛ چهل حديث، رساله اثني عشريه پيرامون طهارت، نماز، زکات، روزه و حج، خلاصه الحساب که مهم ترين تاليف شيخ بهايي در رياضيات و هندسه است، تشريح الافلاک و رساله اعمال اسطرلاب از آثار نجومي شيخ است، فوائدالصمديه که به نام صمديه معروف است و در باب نحو است و براي برادر خود عبدالصمد نگاشته که در حوزه هاي علميه تدريس مي شود، طوطي نامه، منظومه نان و پنير، مثنوي نان و حلوا از آثار شعري اوست، کتابهاي تفسير ايشان عبارت است از عروه الوثقي تفسير سوره حمد، عين الحياه، تفسير بيضاوي، حاشيه بر تفسير بيضاوي، حل حروف القرآن، حواشي تفسير کشاف و مشرق الشمسين و اکسير السعادتين.

 

وفات :

شيخ بهايي به همراه گروهي از شاگردانش براي خواندن فاتحه به قبرستان رفت، بر سر قبرها نشست و فاتحه يي نثار گذشتگان کرد تا اينکه به قبر بابا رکن الدين رسيد. آوايي شنيد که سخت او را تکان داد. از شاگردان پرسيد؛ شنيديد چه گفت. گفتند؛ نه. شيخ پس از آن حال ديگري داشت. همواره در حال دعا و گريه و زاري بود. گرچه او هيچ گاه از عبادت غافل نبود ولي از آن پس،  بيش از پيش به مناجات و دعا اهميت مي داد. مدتي بعد شاگردانش از او پرسيدند آن روز چه شنيدي؟ فرمود ؛ به من گفتند آماده مرگ باش.
شش ماه گذشت. در شب چهارم شوال سال‏1031 ه.ق بیمار شد و هفت روز رنجور بود، تا این كه در شب 11 شوال درگذشت، و چون وى رحلت كرد، شاه عباس در ییلاق بود و اعیان شهر جنازه او را برداشتند و ازدحام مردم به اندازه‏اى بود كه در میدان نقش جهان جا نبود كه جنازه او را حركت‏ دهند بيش از 50 هزار نفر از مردم اصفهان در تشييع جنازه او شرکت داشتند. اصفهان پايتخت صفويه غرق در ماتم بود. در مسجد جامع عتیق به آب چاه غسل دادند و ملامحمدتقي مجلسي بر وي نماز گزارد. و در بقعه‏اى منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام) كه مدفن دو امامزاده است، گذاشتند و از آنجا به مشهد مقدس بردند و بنا بر وصيتش او را در جوار مرقد مطهر حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام در پائین پا ، در جایى كه هنگام توقف در مشهد در آنجا درس مى‏گفت، به خاك سپردند.

اسکندر بیگ منشی مورخ مشهور عهد صفوی و نویسنده کتاب عالم آرای عباسی در مورد واقعه درگذشت وی که در سال ۱۰۳۰ هجری ( عده زیادی سال وفات وی را سال 1031 نوشته اند ) رخ داد، نوشت :

«اشرافی که در پایتخت بودند در پیش و پس جنازه مغفرت انداره قدم بر خاک نهاده، وضیع و شریف در برداشتن جنازه به یکدیگر سبقت می جستند. ازدحام خلایق به مرتبه ای بود که در میدان نقش جهان با همه وسعت و فسحت بر زیر یکدیگر افتاده، از هجوم عام بردن جنازه دشوار بود.»


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:22 ] [ حسین ] [ ]
 

 

 

شیخ علی‏اکبر پس از بهره‏گیری از حوزه نجف اشرف و علمای آن سامان و درک مقام

 اجتهاد در حدود سال 1335 قمری به قزوین مراجعت نمود و در آنجا به تدریس و تربیت

طلاب علوم دینی پرداخت. در همین زمان با حضور در خدمت اعجوبه دوران، عالم ربانی

 و متأله قرآنی حضرت سیدموسی زرآبادی (متوفی سال 1353 قمری) به تهذیب و تزکیه

 نفس مشغول گردید. استاد که یکی از بنیانگذاران و استوانه‏های «مکتب تفکیک» بود،

در پرورش ایشان و شیخ مجتبی قزوینی تلاش فراوان نمود. مکتب تربیتی سیّد که

مکتب توأمان علم و عمل بود بر معرفت و شناخت بر اساس علوم قرآنی خالص و

عمل بر طبق موازین دقیق شرعی تأکید داشت. درباره تأثیر اخلاق و کتب علمی و

عملی او در پرورش و ساختن روحهای بزرگ، همین بس که شیخ علی‏اکبر الهیان

و شیخ مجتبی قزوینی تنکابنی از تربیت‏یافتگان ایشان هستند. شیخ علی‏اکبر الهیان

در سال 1345 قمری به رامسر مهاجرت و چندی در آنجا رحل اقامت انداخت. وی پس

 از مدتی درنگ در آن شهر به قزوین بازگشت و از آن پس همیشه در سفر بسر می‏برد.

ویژگیهای اخلاقی‏

با گذشته آمد و در آینده ماند. حال را شناخت و زمان را به بند کشید، وقت‏شناس بود و گوهر

شناس، قدر گوهر جان را دانست و به بهای گزاف فروخت. زنگار آینه جانش او را نفریفت تا آن

که به اشک دیدگان آن را شست و در داد و ستدی کالای جانش را در مقابل جاودانگی فروخت.

زندگی خصوصی او سرشار از عشق و بینوایی بود. بینوایی‏اش تجملی پرکشش بود. این

بینوایی تحمیلی نبود، خود خواسته بود، هرچه داشت در انبان می‏کرد و به نیازمندان می‏داد،

 در حالی که چیزی در خانه نداشت در میان گونی‏های زغال، گونی پول را پرت می‏کرد و بی‏توجه

 به دزدی شبگردان، آنها را در امان خدا رها می‏کرد. لباسهای کهنه‏اش تمیز بود، وصله‏اش را

خود می‏زد، ولی وصله مال امام (ع) را بر تن نمی‏مالید حتّی برای عروسی فرزندش، از آن همه

دارایی که در اختیار داشت و خود را امانت‏دارش می‏شمرد، چیزی برنداشت. می‏گفت: بانکدار

 پول زیادی در میان دست و بالش است ولی پول و مال مردم، همیشه می‏شمارد اما پول

 دیگران را.

مانند همه پیرمردان و به شیوه اندیشمندان و فرهیختگان کم می‏خفت، خوابی کوتاه و عمیق.

 شبگیر از بستر خواب بیرون می‏جهید چون تیری از چله رها، و چون شهابی سوزان و چون

 اخگری فروزان. به ایوانی می‏رفت از پشت طارمی‏ها سربلند می‏کرد و رو به آسمان زمزمه

 می‏کرد: اِنّ فی خَلْقِ‏السّمواتِ وَالْاَرض... و همیشه در حالت سفر بود، گاه به مشهد مقدس

مشرف می‏گشت و بر خواهرزاده خود مرحوم شیخ مجتبی قزوینی وارد می‏شد و گاه در حجره‏ای

در مدرسه نواب اقامت می‏گزید و به زیارت و عبادت مشغول می‏شد و همواره در شهرهای قزوین،

 رامسر، رشت، طالقان، تهران، آستانه و مشهد در تردد بود. وی هر جا می‏رفت به تدریس و

تربیت و تهذیب طلاب علوم دینی می‏پرداخت. در طول دوران زندگی هرگز دلبستگی به دنیا

پیدا نکرد و هیچگاه خانه‏ای تهیه ننمود. با زندگی بسیار ساده و بی‏آلایش عمر را سپری

می‏ساخت. با وجودی که هزاران تومان وجوهات به او داده می‏شد با این حال هرگز در آن وجوه

 تصرف نمی‏نمود و در دوران زعامت آیةللّه‏العظمی بروجردی(ره) هم وجوهات را به ایشان می‏داد.

هرگاه عبای سیاه کهنه و تمیز و عمامه سفیدی را که کمی به زردی می‏گرایید، می‏پوشید

 با آن گالشهایش از جنس لاستیک مردمانی گمان‏های ناروا در حق او می‏بردند و به هدف آزارش

سلامی به استهزا می‏کردند و با پوزخندی بر او می‏نگریستند، او تبسمی می‏کرد که شخص

خودش را می‏باخت و دست و پایش را جمع وجود می‏کرد و در آن هنگام لحن کلامش و شیوه

گفتارش دگرگون می‏گشت. صامت را ناطق، خاموش را سخنگو، سخنگو را خاموش و صامت

می‏کرد.

چون قرآن و نمازش تمام می‏شد، نیازش آغاز می‏شد، صبحانه‏اش را که کمی نان و پنیر و

چای بود می‏خورد و پس از ناشتایی در باغ جانش اکنون برای شخم زدن در باغ خردش فلسفه می‏خواند. سپس به کار مردم می‏پرداخت. در بیشتر اوقات روزه می‏گرفت، و هرگاه روزه نداشت

ناهارش شباهت زیادی به چاشت داشت. در ده نمی‏گشت، در بازار قدم نمی‏زد، ولی در بالای

تپه‏های

اطراف به پیاده روی می‏پرداخت، همیشه تنها می‏رفت. سرپایین انداخته و چشم فرو داده، خیره

در زمین (یا شاید زمین جان) نه چنان که از وقارش بکاهد. در مسافرتهایش بردبار و ملایم بود.

کم حرف می‏زد و حتی کمتر از آن موعظه می‏کرد، و با این حال هیچ فضیلت را دور از دسترس

مردم قرار نمی‏داد. گفتارش شیرین و سخن و کلامش دلچسب بود، در کلبه دهقانان و گالشان

در طالقان و جواهر ده چنان بود که در خانه اعیان. می‏توانست عالی‏ترین مضامین عرفانی و

 قرآنی را با ساده‏ترین اصطلاحات عوامانه بیان کند، چون به همه زبانها حرف می‏زد و در همه

جانها نفوذ می‏کرد. طالقانی او را اهل طالقان می‏دانست، لاهیجانی اهل لاهیجان، و قزوینی

 اهل قزوین. و برای توده مردم یکسان بود. در هیچ چیز عجله نمی‏کرد جز در کار خیر.

ایشان چون استادش سیدموسی زرآبادی هیچگاه شانه از تکالیف سیاسی و اجتماعی خالی نمی‏کردند و همیشه در مبارزه با ظلم و ستم در دو میدان جهاد نفسانی و جهاد بیرونی پیش‏

قدم بودند. از همین بابت یکبار مرحوم آقای الهیان سخنی درباره نواب صفوی (شهید 1334ش)

 گفت که استاد محمدرضا حکیمی چنین نقل می‏کند:

«شیخ علی‏اکبر الهیان از علمای بزرگ بود، اهل علوم باطنی و مشاهدات و کرامات، با عمری

در حدود 70 سال و دارای پیکری نحیف و تحلیل رفته از عبادات و ریاضات یکبار از او شنیدم که

می‏گفت: اگر من نواب را حضورا دیده بودم، چه بسا جزو افراد و دسته او می‏شدم» و با این

 سخن اشاره می‏کرد به اهمیت فوق‏العاده دفاع مسلحانه از دین خدا در این روزگار(1).»

کرامات‏

علامه حاج شیخ عبدالحسین لاهیجی ساکن لاهیجان نقل می‏کند: از مرحوم الهیان شنیدم

که فرمود: تمام هوی‏ و هوسها را از خود دور کردم و هیچ آمالی در من وجود ندارد. و نیز نقل

نمود: حدود سال 1370 قمری نامبرده یک شب تابستان با عده‏ای از ارادتمندان آن جناب در

 منزل ما بودند. آن شب در اتاق کک زیاد بود به حدّی که همه را ناراحت می‏کرد. یکی از دوستان

 ککی را با دست کشت. مرحوم الهیان متغیّر شد و فرمود: چرا این حیوان را می‏کشید؟ بگویید.

 برود - لحظاتی نگذشت که تمام ککها از اتاق خارج شدند، و مدتها در آن اتاق کک مشاهده

نگردید.

او ازافراد بزرگ عصر و دارای روحی بسیار قوی بوده و دهها کرامت از ایشان نقل شده است

 که حکایت سخن گفتن گوشت گوسفند در سر سفره که به علت این که بر اثر خفگی مرده بود

 و صاحب خانه از آن اطلاع نداشت در حالی که نوکر از بیم ارباب واقعه را کتمان کرده تا توبیخ

نگردد و مانند اینها هنوز در مناطق شمالی به ویژه در لاهیجان و رامسر نُقل مجالس است.

علامه حاج شیخ عبدالحسین لاهیجی همچنین حکایت می‏کند که مرحوم شیخ مجتبی قزوینی

تنکابنی خراسانی (خواهرزاده مرحوم الهیان) برایم نقل نمود که: مرحوم الهیان به زیارت حضرت

 علی‏بن موسی (ع) مشرف گردید، و به منزل من وارد شد، موقع خواب برایش رختخواب

گذاشتم و از اتاق خارج شدم، پس از چند ساعت جهت انجام کاری بدان اتاق رفتم، دیدم

مرحوم الهیان نشسته و زانو را در بغل گرفته است.

گفتم: آقادایی! فرش گذاشتم، چرا نمی‏خوابید؟ فرمود: پا را که برای خواب دراز کردم، متوجه

 شدم به طرف حضرت (ع) است به این طرف برگرداندم دیدم به سوی عکس آقای بروجردی است،

 که یک مرتبه شمایلش در مقابلم مجسم شد، لذا به احترام حضرت رضا (ع) و آقای بروجردی که

 سید جلیل‏القدری است این طور استراحت می‏کنم. من فوری جای او را تغییر دادم.

وقتی گروهی کولی آوازخوان و موسیقی‏دان با تار و چنگ، طبل و کرنا، با او در یک ماشینی

به قصد رشت نشستند و به هدف آزردنش به نواختن غنایی پرداختند، به ملایمت و ملاطفت

 ابزار نواختن آنها را گرفته و دستی بر آنها کشیده، و به آنها بازگردانید، کولیان خواستند چیزی

بنوازند از هیچیک آوازی و نوازی برون نیامد که نیامد.

فرزندان‏

شیخ علی‏اکبر دارای دو فرزند یکی بنام محمد و دیگری بنام حسن، که هر دو دبیر آموزش و

پرورش تهران می‏باشند البته حسن در سال 1402 هجری قمری در هنگام بازگشت از زیارت

حضرت رضا (ع) در تصادفی دار فانی را وداع گفت(2).

وفات‏

مرحوم الهیان همان طور که گذشت همیشه در سفر بود و در سال اخیر بیشتر اوقات را در طالقان می‏گذرانید تا در اوایل زمستان 1339 خورشیدی بیمار شد و بیماری ایشان شدت یافت(3) و در بیمارستان دکتر هشترودی تهران بستری گردید و در روز سه‏شنبه سیزدهم بهمن ماه 1339

خورشیدی سال 1380 قمری به‏درود حیات گفت جنازه‏اش به قم حمل شد و مرحوم آیةاللّه‏العظمی بروجردی(ره) بر ایشان نماز گذارد (و گویا این آخرین نماز میّت ایشان بود که بجا آورد) و در قبرستان «وادی‏السلام خاکفرج» به خاک سپرده شد.

شیخ محمدتقی نحوی که اکثر اوقات خدمت آن مرحوم می‏رسید از قول یکی از اخیار تهران که

 در لحظات آخر حیات آن مرحوم نزدش حاضر بوده است نقل می‏کند که چند لحظه قبل از وفات،

 ایشان به من فرمودند: زیر بغلم را بگیرید تا بنشینم. او را نشاندیم، متوجه شدیم آن مرحوم پاها

 را جمع کرده و مؤدب نشسته و به یک نقطه معینی نگاه می‏کنند و لبان را تکان می‏دهد، گویا

با کسی صحبت می‏کند، سپس پا را دراز نموده و خوابید و به رحمت ایزدی پیوست، در همین

حال بوی عطری بسیار عالی به مشام ما رسید.

«پی‏نوشتها»

1 - تفسیر آفتاب، محمدرضا حکیمی، ص 234 و مکتب تفکیک، محمدرضا حکیمی، ص 265.

2 - بزرگان رامسر، ص 105.

3 - شیخ مجتبی قزوینی تنکابنی خراسانی به سال 1318 ق در قزوین از مادری صالحه تولد

یافت پدرش حجةالاسلام شیخ احمد تنکابنی نیز از عالمان بود

4-نجوم فقاهت


موضوعات مرتبط: علما
[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 17:21 ] [ حسین ] [ ]
سلام وعرض ادب واحترام

از بازدید کنندگان محترم وبلاگ که بنده رو با راهنمایی خوبشان تشویق  میکنند ممنونم

هدف جز بندگی نیست  برای رسیدن به این امال باید شب وروز تلاش کرد .

خداوند همه ما را در زمره خوبان قرار دهد ان شا الله

 

[ جمعه بیست و ششم دی 1393 ] [ 17:35 ] [ حسین ] [ ]

پندهاى حكیمانه علامه حسن زاده آملى

علامه حسن زاده
هر انسانى در وجود و نهادش باید واعظى درونى داشته باشد. پندها و مواعظ اگر از دلى پاك بر زبانى مطهر جارى گردد اثر بخش ‍ است . در این مقاله به پندهایی از علامه حسن زاده خواهیم پرداخت.

هذا بیان للناس و هدى و موعظة للمتقین قرآن به انسان حیات حكیمانه مى بخشد. قرآن كریم پند و موعظه براى انسان است . قرآن كریم پندآموز عالمیان است .

نهج البلاغه كتاب پند و اندرز و موعظه است . سخنان و پندهاى معصومین سعادت انسان را در دنیا و آخرت بیمه مى كند. پندها زداینده زنگار غفلت هستند. در حقیقت بیداران كسانى اند كه پندپذیرند. امام حسن (ع ) مى فرماید: خدا رحمت كند كسى را كه نسبت به خویش یا برادر دینى با خانواده اش اندرز گو باشد.

 

هر انسانى در وجود و نهادش باید واعظى درونى داشته باشد. پندها و مواعظ اگر از دلى پاك بر زبانى مطهر جارى گردد اثر بخش ‍ است .

پند دهنده خود باید نخست عامل باشد تا بتواند بر دیگران نیز تاءثیر گذارد. موعظه سودمند و پند مۆ ثر آن است كه شنونده را از عمل به زشتى ها و بدى ها باز دارد. پند، جلا دهنده قلوب است .

 

پند، غفلت و بیخبرى را از انسان زایل مى كند. آثار آیة الله علامه حسن زاده آملى گنجینه اى است كه موجب بیدارى انسان و ارتباط با خدا مى گردد.

 

استاد بزرگوار پندهایى حكیمانه ، عارفانه و عاشقانه در كتاب هاى گرانقدر خود بیان نموده كه هر یك نور و شفاست و باعث مى شود كه زنگار غفلت از وجود انسان پاك شود. (1)

 

1-  مناجات عاشقانه

 

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اینك جز آه در بساط ندارم . الهى ! غبطه ملایكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در یك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم . الهى ! سست از آن كه مست تو نیست كیست ؟

 

 الهى ! همه این و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجیب تر از خود نیافت . الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، این دنیا را نمى بیند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حیوانات را در كوه و جنگل مى بینند و حسن در شهر و ده .

 

 الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطیاد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است . الهى ! مراجعات از مهاجرت به سویت تعرب بعد از هجرت است و تویى كه نگهدار دل هایى . الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو دیدار است . الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبودیت را در گردن

 

2- طریق معرفت رب

 

معرفت نفس طریق معرفت رب است كه از سید انبیاء (ص ) و هم از سید اوصیاء (ع ) ماءثور است : من عرف نفسه فقد عرف ربه(2) هر كس در خویشتن بیاندیشد و در خلقت خود تفكر و تاءمل كند، دریابد كه این شخص ‍ محیر العقول ، واجب بالغیر است .

 

3- آموزش بندگى و زندگى

 

دستوراتى كه در نماز به جا آورده شود و گفته شود، بندبند آن همه آموزنده است ، و هر بند آن راه و رشته اى در خداشناسى است ، و آیین و روش آموزش زندگى و بندگى است .

 

4-  پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست

 

از امیر المۆ منین على علیه السلام در چند موضع روایت شده است : فتجلى سبحانه لهم فى كتابه من غیر اءن یكونوا راءوه بما اءریهم من قدرته (3) ؛ پس خداى سبحان با ارائه قدرت خود در كتابش براى مردم تجلى كرده بدون آن كه او را ببینند.

 

5-  دگرگونى هاى الهى در گرو دگرگونى هاى مردم

 

خداوند سبحان مى فرماید: ان الله لایغیر مابقوم حتى یغیروا ما باءنفسهم (4) خدا چیزى را كه از آن مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.

 

6-  خدا سر انسان است

 

انسان مرد كامل است نه صورت انسانیه ، و در حدیث قدسى آمده است : الانسان سرى و اءنا سره ؛ انسان سر من است و من سر او هستم.(5)

 

7-  درست ترین آیین ها

 

خداوند سبحان مى فرماید: ان هذا القرآن یهدى للتى هى اءقوم (6) ؛ این قرآن به درست ترین آیین ها راه مى یابد.

 

8-  ثبت قلبى على دینك

 

بسیار كسانى كه دعوى بندگى كرده اند و دم از ترك دنیا زده اند؛ تا دنیا بدیشان روى آورد، جز وى همه را پشت پا زده اند. این بنده در معرض امتحان نیامده شرمسار است ، به حق خودت ثبت قلبى على دینك (7)

 

9-  خداى چاره ساز

 

الهى ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره اى ، و ما هم هیچ كاره ایم و تنها تو كاره اى .(8)

 

10-  برنامه انسان سازى

 

نماز ستون دین و بهترین و استوارترین برنامه آدم ساز است . نماز ستون دین و بهترین و استوارترین برنامه آدم ساز است.(9)

 

11- اجابت نداى بندگان

 

خداوند سبحان مى فرماید: و اذا ساءلك عبادى عنى فانى قریب اءجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوا لى ولیۆ منوا بى لعلهم یرشدون (10) ؛ چون بندگان من درباره من از تو بپرسند بگو من نزدیكم و به نداى كسى كه مرا بخواند پاسخ مى دهم ، پس به نداى من پاسخ دهند و به من ایمان آورند تا راه راست یابند.

 

12 - معجزات عیسى نبى

 

عیسى پیامبر - صلوات الله علیه - فرموده است : اءنى قد جئتكم بآیة من ربكم اءتى اخلق لكم من الطین كهیئة الطیر فاءنفخ فیه فیكون طیرا باذن الله و ابرى الاءكمه و الاءبرص و احى الموتى باذن الله (11)

 

 من با معجزه اى از پروردگارتان نزد شما آمدم ، براى تان از گل چیزى چون پرنده مى سازم و در آن مى دمم ، به اذن خدا پرنده اى شود، و كور مادرزاد و برص گرفته را شفا مى دهم و به فرمان خدا مرده را زنده مى كنم .

 

13-  عجز مردم از تجاوز از حد قرآن

 

در حدیث است كه ان للقرآن ظهرا و بطنا و حدا و مطلعا ؛ یعنى قرآن ظاهرى دارد و باطنى ، حدى دارد و مطلعى و غرض از حد آن اندازه از معنى است كه دیگران نیم توانند از آن تجاوز كنند؛ یعنى عجز مردم آنها را منع مى كند از تجاوز. (12)

 

14-  دستورالعمل عرفانى

 

باید انسان یك مقدار زیاده بر معمول تقلیل غذا و استراحت بكند تا جنبه حیوانیت كمتر، و روحانیت قوت بگیرد، و میزان آنها را هم چنین فرمود: كه انسان اولا روز و شب زیاده از دو مرتبه غذا بخورد حتى تنقل مابین الغذائین نكند. ثانیا هر وقت غذا مى خورد باید مثلا یك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد كه تمام سیر نشود، این در كم غذا.

 

 و اما كیفش باید غیر از آداب معروفه ، گوشت زیاد نخورد، به این معنى كه شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را یعنى هم روز و هم شب را ترك كند، و یكى هم اگر بتواند للتكلیف نخورد، و لامحاله آجیل خور نباشد و اگر احیانا وقتى نفسش زیاد مطالبه آجیل كرد استخاره كند.

 

 و اگر بتواند روزه هاى سه روزه هر ماه را ترك نكند. و اما تقلیل خواب مى فرمودند شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زیاد نماید. اینها در تقلیل حیوانیت كفایت مى كند.

 

و اما تقویت روحانیت : اولا دائما باید هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. ثانیا تا مى تواند ذكر و فكر را ترك نكند كه این دو جناح سیر آسمان معرفت است . در ذكر عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده .

 

 و اهم تعقیبات صلوات و عمده تر ذكر وقت خواب كه در اخبار ماءثور است ، لاسیما متطهرا در حال ذكر به خواب رود. و شب خیزى مى فرمودند زمستان ها سه ساعت ، تابستان ها یك ساعت و نیم .

 

و مى فرمودند كه در سجده ذكر یونسیه یعنى در مداومت آن كه شبانه روزى ترك نشود، هر چه زیادتر توانست كردن اثرش زیادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است خیلى اثرها دیده ام . بنده خود هم تجربه كرده ام چند نفر هم مدعى تجربه اند. یكى هم قرآن كه خوانده مى شود به قصد هدیه حضرت ختمى مرتبت صلوات الله علیه و آله خوانده شود.(13)

 


پی نوشتها:

1-      عباس عزیزى حوزه علمیه قم اسفند 1379

2-      بحار الانوار / ج2 / صفحه 32

3-      خطبه 145 نهج البلاغه

4-      سوره رعد، آیه 12

5-      كتاب نور على نور، ص 164

6-      سوره اسراء، آیه 9

7-      الهى نامه ، ص 5

8-      الهى نامه ، ص 4

9-      هزار و یك كلمه ، ج 2، ص 277

10-   سوره بقره ، آیه 187

11-   سوره آل عمران ، آیه 50

12-   هزار و یك كلمه ، ج 2، ص 131

13-   در آسمان معرفت ، ص 109، 108 منابع:

پندهاى حكیمانه علامه حسن زاده آملى

 گروه حوزه علمیه تبیان


موضوعات مرتبط: دستور العمل خوبان (1)
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 17:54 ] [ حسین ] [ ]

نگاهی کوتاه به زندگینامه آقا سید عبدالله فاطمی شیرازی (ره)

seyed-abdoallahe-fatemi

عالم ربانی مرحوم آقا سید عبدالله فاطمی شیرازی از مبرزین شاگردان آیت الله انصاری(رحمة الله) و صاحب کرامات و خرق عادات عدیده بود و از افرادی است که در سیر و سلوک، بسیار زحمت کشیده بودند. جناب حجت الاسلام و المسلمین صفوی قمی نقل می کند: من با ایشان مراوده زیادی داشتم و از ایشان خرق عادات زیادی دیدم. یک روز جناب آقای شرکت که از عارفین وارسته است به من پیغام دادند که: سیدی به منزل ما آمده، خوب است به منزل ما بیایی و او را ملاقات کنی. من هم به منزل آقای شرکت رفتم. دیدم سیدی لاغر و سیاه چهره آنجا نشسته که آثار ریاضت و عبادت از چهره او نمودار است. در همان برخورد، شیفته اخلاق او شدم. بعد از ساعتی ایشان فرمود: شب برای شام این جا بیا که با هم باشیم. من گفتم: شب، سه تا منبر دارم و طول می کشد. ایشان فرمودند: اگر تا ساعت دوازده شب هم طول بکشد ما منتظر شما هستیم. خلاصه من آن شب منبر سوم را تعطیل کردم تا زودتر خدمت آنان برسم. آمدم منزل، استحمامی کرده و بعد که خواستم بروم، دیدم همسرم برایم سفره غذا انداخته و اصرار دارد که شام را چون آماده است میل کنم. من هم برخلاف میل باطنی، شام را در منزل خودم خوردم و بعد به طرف منزل آقای شرکت رفتم. حدود ساعت ده و نیم بود که آنجا رسیدم. دیدم سفره غذا را دارند جمع می کنند. گفتم: مگر شما قرار نبود که تا ساعت دوازده منتظر من باشید! سید عبدالله فاطمی فرمود: من دیدم که سفره انداخته ای و مشغول غذایی، من هم به آقای شرکت گفتم: غذا را بیاور. بعد سید فرمود: مگر شامت فلان چیز نبود! مگر بعد از غذا یک پرتقال پوست سبز هم نخوردی! مگر پشت کرسی غذا نمی خوردی و …!
و تمام خصوصیات اتاق و غذاخوردن مرا ذکر کرد، بعد مشغول صحبت شدیم. گفتم: جناب آقای فاطمی! فلان فامیل من در بیمارستان بستری است، سرانجامش چطور می شود؟ دیدم او شروع کرد گفت: پیرمرد است، دو دندان از دندان های بالایش شکسته است و تمام خصوصیاتش را گفت و من تا آن زمان با اینکه شخص مریض از بستگان نزدیکم بود توجه به دندان های شکسته اش نداشتم، فردا که به بیمارستان رفتم و نگاه کردم، دیدم دقیقاً دو تا از دندان هایش شکسته است. بعد آقای فاطمی فرمود: او را نور سیادتش تاکنون نگه داشته و الا تاکنون در جهنم سقوط کرده بود ولی مریضی او خوب می شود. آقای صفوی می گوید: از او هرچه درباره بستگان سؤال کردم، ایشان از همه با ذکر خصوصیات جواب می داد.
همچنین جناب آقای صفوی نقل می کند: یک روز آقای فاطمی برایم نقل می کرد که: جوانی کمونیست نزد من آمد و گفت: پدرم در حال احتضار است، مردم می گویند که از شما کارهایی بر می آید، اگر پدر من برگشت، من مسلمان می شوم. من با آن جوان به سمت منزلش رفتیم. وقتی که پشت در رسیدیم، دیدم ملائکه قبض روح داخل خانه آمده اند، به درگاه الهی عرض کردم: خدایا من دلم می خواهد این جوان مسلمان شود، طوری عمر پدر او را طولانی کن. دیدم که ملائکه قبض روح رفتند، بعد داخل خانه شدم، دیدم پدرش را رو به قبله کرده بودند، دست او را گرفتم و یک سوره حمد خواندم، یک دفعه بلند شد و شروع کرد به بوسیدن من و دور من می چرخید. گفت: ملائکه قبض روح آمده بودند، من دیدم این آقا پشت در دعا کرد و ملائکه رفتند.
آن جوان مسلمان شد و در حال حاضر کارمند یکی از بیمارستان های اصفهان می باشد.
باز یک بار دیگر حجت الاسلام و المسلمین فاطمی نقل می کرد: شب های پنج شنبه در منزل آقای رضوی هندی در کربلا روضه هفتگی بود، یک شب که در روضه او نشسته بودم و معمولاً ده الی پانزده نفر شرکت می کردند، هنگامی که روضه خوان مشغول روضه بود، دیدم که نور قرمزی وارد خانه شد، بعد نور قرمز رفت و نور سفیدی آمد، من نور سفید را می شناختم و آن نور امیرالمؤمنین علی (ع) بود مثل این که خورشید وارد خانه شد. من دعا کردم: خدایا برای آقای رضوی وسیله خیر بیاور. بعد از مجلس یک راجه پولدار هندی نزد من آمد و گفت: من می خواهم ماهی چهارده دینار به مجلس اباعبدالله (ع) کمک کنم. من گفتم: پس هفت دینار آن را به آقای رضوی بده. بعد آقای رضوی نزد من آمد و گفت: آیا امشب در مجلس خبری بود؟ گفتم: چطور! گفت: من نور ضعیفی به در و دیوار می دیدم.
یکی از دوستان ایشان حکایت می کرد که: شب عاشورا از منزل حضرت آیت الله نجابت (رحمه الله) به اتفاق مرحوم فاطمی عازم منزل بودیم، به خیابان که رسیدیم تاکسی را صدا کردیم و سوار شدیم، رادیوی تاکسی روشن بود و موسیقی پخش می کرد. جناب سید عبدالله فاطمی رو به راننده کردند و فرمودند: موسیقی را خاموش کن. ولی راننده با جسارت زیاد گفت: خاموش نمی کنم، نمی خواهید پیاده شوید. همین کار را هم کردیم. به محض پیاده شدن، یک ماشین سواری جلوی پای مان توقف کرد و گفت: حاج آقا بفرمایید، هرکجا می روید در خدمتتان هستم. سوار که شدیم رو به آقای سید عبدالله کرد و گفت:
حاج آقا! من شما را تا در منزل می رسانم. جلوی منزل که توقف نمود، دست در جیب خود کرد و یک دسته اسکناس بیرون آورد و به مرحوم آقا سید عبدالله داد و گفت: من چند روزی است که می خواهم این پول را به خدمت یک روحانی سید بدهم، آیا شما قبول می فرمایید؟ آقا قبول نمودند و پس از آن رو به من کرده و فرمودند: هرکس که برای رضای خدا کار کند و قدم بردارد، خداوند این گونه جواب او را می دهد.
جناب سید محی الدین فاطمی فرزند مرحوم حجت الاسلام و المسلمین فاطمی (رحمه الله) که در حال حاضر در تهران ساکن هستند نقل می کنند: شبی در عالم رویا دیدم که روز قیامت به پا شده و مرا به همراه عده زیادی از مردم که به صورت یک صف طویل بودیم به سمت جهنم می بردند، زمین زیر پای ما به صورت پله برقی حرکت می کرد و ما را به طرف دوزخ حرکت می داد و مردم دسته دسته در جهنم سرنگون می شدند، به طرف چپ نگاه کردم، دیدم یک باغ بسیار سرسبز و خرم است که با نرده هایی که اطراف آن است از ما جدا می شود و پدرم در آن باغ زیر درختان قدم می زند، هرچه او را صدا زدم و فریاد کردم ابداً توجهی نمی کرد و من هم به سمت دوزخ نزدیک و نزدیک تر می شدم. من یکباره فریاد زدم: پدر تو را به جده ات زهرا (س) مرا دریاب! و به محض اینکه نام حضرت زهرا (س) را گفتم، زمین از حرکت ایستاد و من بر لبه پرتگاه جهنم توقف کردم و به درون گودال جهنم سقوط نکردم ولی حرارت آتش صورت مرا سوزاند، دست به صورتم گذاشتم، دیدم دستم هم سوخت، در این هنگام نعره ای کشیدم و متوجه شدم، همسرم مرا بیدار کرد و گفت: چه خبره؟ چرا در خواب داد و فریاد می کنی؟ گفتم: چراغ ها را روشن کن، لامپ ها که روشن شد و همسرم به صورت من نگاه کرد با تعجب گفت: چرا صورت شما سوخته؟ من جریان را برایش نقل کردم. فردا به پزشک مراجعه کردم و پزشک پماد سوختگی برای من نوشتند. گفتم: آقای دکتر شما به عنوان یک پزشک تأیید می نمایید که صورت و دست من سوخته است؟ و چند بار تکرار کردم. پزشک گفت: مگر خودت شک داری؟ صورت و دست شما سوخته و من هم برایت پماد سوختگی نوشته ام. سید محیی الدین فاطمی اضافه کردند که مدت ها از این پماد استفاده کردم تا خوب شدم.

به نقل از : « محمد لک علی آبادی، دلشدگان، شرح حال و کرامات اولیای الهی»


موضوعات مرتبط: علما
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 17:36 ] [ حسین ] [ ]

سرلوحه سیر معنوی؛ نماز اول وقت !


کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند.


نماز
چرا نماز اول وقت ثواب دارد؟

نماز، تجلی بخش محبت وانس به خدای کریم است. نماز نفی معبودهای غیر حقیقی، تخیلی، عاطفی والحادی است. نماز رازست ونیاز، نماز آرامش است و پرواز، نماز آرایش است و پیرایش.

نماز آراستن به زیور خوبیها وزیبایی و پیراستن از کژی ها وزشتی هاست. نماز بازدارنده از فحشاء ومنکرات و آلودگی هاست.

اقامه نماز واجب است ولی ذات مقدس حق اول وقت خواندن آن را واجب نشمرده است تا بندگانش دچار عسر وحرح وسختی ومشقّت نگردند.

گاهی ممکن است انسان دروقت فضیلت نماز مشغول کار مهمی باشد مثل نجات جان یک انسان و... دراین صورت نجات جان یک انسان برنماز اول وقت ترجیح دارد. یا گفته شده نماز جماعت اگر با تأخیر خوانده شود برنماز فرادای اول وقت ترجیح دارد. چون وحدت اجتماعی از اهمیت بسیار والایی برخورداراست. اما اگر انسان بدون عذر موجه جدی نماز را به تأخیر بیاندازد شاید کوتاهی و بی اعتنایی نسبت به نماز تلقی گردد ومقبولیت آنرا دچار اشکال سازد .

از علائم شناخت مؤمن، خواندن نماز در اول وقت است و این شأن و رابطه هر محب نسبت به محبوب خود است که هر وقت او را صدا بزند، لبیک گوید و خود را آماده رویارویی با او بنماید

نماز اول وقت درمتون دینی، مورد تأکید بسیار قرار گرفته وفضایل فراوانی برای آن نقل شده است. ازنظر تأثیرات روحی، روانی و اجتماعی می توان امور زیر را نام برد :

1- عادت دادن شخص به نظم

وجود نشاط وآمادگی وحضور قلب بیشتر جهت انس وارتباط با خدا وتقویت کمالات نفسانی

 

2- زمینه سازی جهت برگزاری جماعت های بزرگ وانس والفت واتحاد بیشتر مسلمانان

توضیح آنکه وقتی جامعه اسلامی مقید به خواندن نمازاول وقت باشند، درهر منطقه، غالب مردم هم زمان به نماز خواهند ایستاد. این مسأله آمادگی آنان را برای جماعت وایجاد صفوف گسترده و پر جمعیت بیشتر می کند. درحالی که نماز درغیر اول وقت، در بین زمان های مختلف پراکنده می شود واز اجتماع و شکوه عبادی وانس والفت مؤمنان درمراکز دینی می کاهد." کلباسی مجتبی، یکصد پرسش وپاسخ درباره نماز، دفتر اول تهران، ستاد اقامه نماز،1380، ص97 "

اتحاد

شهید بزرگوار مطهری در همین زمینه می فرماید : مسأله ای که درمورد نماز مورد توجه اسلام قرار گرفته است دقت زیاد نسبت به رعایت وقت است به طوری که دقیقاً روی دقیقه، ثانیه آن حساب شده است. بدون شک این امر در روح عبادت ورابطه انسان با خدا مؤثر نیست که مثلاً اگر یک دقیقه قبل از وقت نماز را شروع کنیم آن حالت تقرب و توجه پیدا نمی شود ولی اگر اول وقت انجام شد تقرب ایجاد می شود. اسلام خواسته است نوعی تمرین وقت شناسی و تمرین احترام گزاردن به نظم و وقت قرار داده باشد ." ر.ک : استاد شهید مرتضی مطهری، تعلیم وتربیت در اسلام(انتشارات صدرا، 1371) ص192 "

خلاصه نماز اول وقت آنقدر ارزشمند است که امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام ) در جنگ صفین نماز ظهر را در اول وقت در بحبوحه جنگ اقامه فرمود.

 

علائمی برای شناخت مؤمن

«اول الوقت رضوان‌الله و آخرالوقت غفران‌الله» به این معنا که مؤمن به محض اعلان اذان، به جهت جلب رضایت حضرت دوست، بلافاصله خود را مهیای سخن‌گفتن با او می‌کند و هیچ کاری را بر نماز مقدم نمی‌دارد. از این روست که فرموده‌اند: «اگر می‌خواهی با خدا حرف بزنی نماز بخوان و اگر می‌خواهی خدا با تو حرف بزند قرآن بخوان».

به همین جهت در روایات داریم که از علائم شناخت مؤمن، خواندن نماز در اول وقت است و این شأن و رابطه هر محب نسبت به محبوب خود است که هر وقت او را صدا بزند، لبیک گوید و خود را آماده رویارویی با او بنماید.

کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند

حالات امیرمؤمنان(علیه السلام) در وقت نماز

چنانکه در شأن امیرمؤمنان(علیه السلام) آمده وقتی زمان نماز فرا می‌رسید، بدن مبارک امیرمؤمنان(علیه السلام) می‌لرزید و رنگ رخسار آن بزرگوار تغییر می‌کرد. به ایشان گفته شد: شما را چه می‌شود یا امیرالمؤمنین؟ فرمودند: آمد وقت امانتی که خداوند بر آسمانها و زمین عرضه کرد و آنها از پذیرش و حمل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند.

 

سرلوحه سیر معنوی، نماز اول وقت

از همین رو، بحث نماز اول وقت، آن چیزی است که همه بزرگان به آن اشاره داشته و سرلوحه سیر معنوی خویش قرار داده‌اند.

« کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند».

 

نقلی از آیت الله حق شناس

ایشان می‌فرمودند: در سالی که مدتی از تابستان را در مشهد اقامت داشتم، بعضی از مؤمنین از من خواستند که برای نماز صبح به مسجد آنها رفته و اقامه جماعت کنم. مسافت، قدری دور و راه هم کمی سنگلاخ بود. لذا بنده بعد از اقامه نماز شب، اذان صبح که زده می‌شد، به راه می‌افتادم و قدری طول می‌کشید تا به آن مسجد برسم و به گمان خود از نماز اول‌وقت صبح باز می‌ماندم. بنابراین بعد از چند روز به مؤمنین آن مسجد پیغام دادم که من دیگر نمی‌توانم بیایم.

همان شب در خواب دیدم که یک نفر این روایت شریفه را می‌خواند:«سلموا علی الیهود والنصاری ولاتسلموا علی تارک الجماعة». یعنی بر یهودیان و مسیحیان سلام کنید، ولی به کسی که نماز جماعت را رها می‌کند، سلام نکنید! و آن شخص در هنگام خواندن این روایت، انگشت خود را به سوی من نشانه رفت! سراسیمه بیدار شدم و پیغام دادم که من برای نماز جماعت صبح، خواهم آمد!

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منابع :

سایت برنا

سایت پرسمان قرآنی


موضوعات مرتبط: اخلاقی
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 15:1 ] [ حسین ] [ ]

سحرخیز باشید كه روزى ها تقسیم مى‌شود


آیت الله میرزا جواد تبریزی قبل از اذان صبح بیدار مى‌شدند و به تهجد و عبادت مى‌پرداختند و مى‌فرمودند: «به طلبه ها بگویید سحرخیز باشند كه روزى ها در آن ساعات تقسیم مى‌شود».


میرزا جواد تبریزی

طلاب به خصوص طلاب جوان همواره از میرزاى تبریزى سؤال مى‌كردند : " انجام چه كارهایى سبب ترقى انسان به درجات رفیع علمى و معنوى و كسب موفقیت و خدمت به دین را فراهم مى آورد؟ " پاسخ این پرسش را از سیر زندگى فقیه مقدس راحل میرزا جواد تبریزى مى‌توان داد:

یكى از خصایل مرحوم میرزا سحرخیزى بود، ایشان دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار مى‌شدند و به تهجد و عبادت مى‌پرداختند و مى‌فرمودند: «به طلبه ها بگویید سحرخیز باشند كه روزى ها در آن ساعات تقسیم مى‌شود». نیمه شب به حرم مطهر حضرت معصومه(سلام الله علیها) مشرف مى‌شدند و آن زمان را جهت ارتباط معنوى با پروردگار، مناجات و توسل به اهل بیت(علیه السلام) اختصاص داده بودند.

این حركت نیمه شب و تهجد ایشان در حرم مطهر یا مسجد امام حسن عسكرى(علیه السلام) خود درسى بزرگ براى دیگران در مسیر عبودیت و نهایت بندگى در ساحت قدسى پروردگار سبحان بود. یكى دیگر از خصوصیات مرحوم میرزا این بود كه واقعاً مانند یك جوان به درس و بحث اهمیت مى‌دادند و اجازه نمى‌دادند كه لحظه‌اى از وقتشان فوت شود.

در طول شبانه روز و تا آخرین لحظات عمر با جدیت درس و بحث داشتند و همواره مى‌فرمودند: «از درس خواندن مأیوس نشوید و در امر تحصیل از خدا كمك بخواهید و اهل بیت(علیه السلام) را واسطه قرار دهید»و مى‌فرمودند :«تا جوان هستید بنیه علمى خود را قوى كنید و نگذارید عمر كه سرمایه اى گران بها مى باشد تلف شود».

یكى دیگر از مواردى كه مرحوم میرزا به آن اهمیت مى‌داد، نظم در كارها و وقت بود؛ به طورى كه خانواده مرحوم میرزا مى‌گفتند: ما از نظم آقا مى‌توانستیم ساعت خود را تنظیم كنیم، برنامه شبانه‌روزى مشخصى داشتند كه به واسطه این برنامه ریزى از وقت خود به نحو احسن و اكمل استفاده مى‌نمودند.

توكل مرحوم میرزا در امور، زبانزد بود و همیشه اهل بیت(علیه السلام) را در كارها واسطه قرار مى‌دادند و به طلاب نصیحت مى‌كردند كه به حبل متین اهل بیت(علیه السلام) چنگ بزنید. اگر اهل بیت(علیه السلام) عنایت كنند، امور حل مى‌شود. مى‌فرمود: «آنان وسیله نجات ما در دنیا و آخرت هستند، وسیله‌اى كه خدا ما را به چنگ زدن به حبل متین آنها سفارش نموده و فرمود:«وابتغوا الیه الوسیله» كه مصداق بارزِ (وسیله)، اهل بیت(علیه السلام) هستند».

یكى دیگر از مواردى كه مرحوم میرزا به آن اهمیت مى‌داد، نظم در كارها و وقت بود؛ به طورى كه خانواده مرحوم میرزا مى‌گفتند: ما از نظم آقا مى‌توانستیم ساعت خود را تنظیم كنیم، برنامه شبانه‌روزى مشخصى داشتند كه به واسطه این برنامه ریزى از وقت خود به نحو احسن و اكمل استفاده مى‌نمودند.

یكى دیگر از خصوصیات مرحوم میرزا تواضع و فروتنى بسیار بود. ایشان خود را بیش از یك طلبه حساب نمى كردند و مى فرمودند: «من یك طلبه هستم و همیشه یك طلبه خواهم ماند و من هیچ گاه فكر نكرده و نمى‌كنم كه مرجع هستم؛ لذت طلبگى از همه لذت‌ها بالاتر است».

ایشان اصلاً راضى نبودند كسى به عنوان مرجع از ایشان یاد كند حتى بارها و بارها در مجالس روضه وقتى منبرى نام ایشان را ذكر مى‌كرد، ناراحت مى‌شدند و مى‌گفتند كه منبر جاى ذكر اهل بیت(علیه السلام) است و مى فرمودند: «اگر مرجعیت وظیفه الهى نبود، هیچ گاه آن را قبول نمى كردم و مانند سایر طلاب تمام وقت را مشغول تحصیل و تدریس بودم؛ ولیكن مرجعیت به عنوان یك وظیفه الهى بر دوش من قرار گرفت و من مجبورم اداى تكلیف نمایم و امیدوارم خداوند به من توفیق دهد كه به بهترین وجه به وظیفه خود عمل نمایم».

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منبع :

سایت برنا


موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(2)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:59 ] [ حسین ] [ ]


راه نجات از مشکلات با توصیه های چهاردگانه


بدان‌که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.


آیت الله نخودکی
نکته های ناب از عالم عارف، آیةالله شیخ حسنعلی اصفهانی/نخودکی

مرحوم نخودکی عالم و عارف کامل در توصیه هایی ارزشمند به فرزندشان راه رستگاری و نجات از مشکلات را با 14 توصیه به ایشان و سایر مخاطبین اعلام کردند.

 حضرت حق صد و بیست و چهار هزار پیغمبر داشته است که شاید در مقابل هر نبی لااقل ده ولی بوده است، و همه آن‌ها برای هدایت طریق آمده‌اند. پیغمبری در مناجات عرض کرد: «رب این الطریق الیک» یعنی: «پروردگارا! راه به سوی تو کدام است؟» خطاب رسید: «دع نفسک و تعال» یعنی: «نفس خویش را رها کن و بیا».

حدیث است که خداوند می‌فرماید: «لاتجعل بینی و بینک عالماً مفتوناً بالدنیا فیصدّک عن طریق محبتی فان اولئک قطّاع طریق عبادی‌المریدین»، کافی 1/46؛ یعنی: «عالمی را که قلبش شیفته محبت دنیا است، بین من و خود قرار مده، که راه دوستی مرا به تو ببندد، زیرا آنان راهزنان بندگان پوینده من هستند».

از حضرت عیسی علیه‌السلام سۆال شد: «من نجالس؟» یعنی: «با چه کس همنشین باشیم» فرمود: «من یذکّرکم الله رۆیته و یزید فی علمکم منطقه و یرغّبکم فی‌الاخرة عمله» یعنی: «با کسی همنشین باشید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد، و سخن او بر علم و دانش شما بیفزاید، و عمل او شما را به آخرت ترغیب نموده و مایل سازد». اما مردم طالب کسی هستند که میان آن‌ها و محبوبشان دلاله باشد. چون طالب دنیا هستند که آن‌ها را به دنیایشان برساند.

بکوش که تا همت بلند داری که با همت بلند، به سوی این پستی‌ها و بلندی‌ها نظر نخواهی کرد. صاحبان همت عالی هرگز خود را کارهای پست و مشاغل دون آلوده نساخته و نفس خویش را ارفع از آن می‌شمارند. به اسلاف و پیشینیان پاک و منزه خود، اقتدا و تأسی کن. از خداوند می‌خواهم که تو را در طریق مستقیم و راه راست داخل فرماید و کتاب تو را در علیین قرار دهد. حضرت صادق علیه‌السلام به فرزندش اسماعیل فرمود: فرزندم، در آموختن علم سرّ یا دانش پنهان کوشش بی‌شماری است، افزون از آن‌چه که درباره آن گمان رود. فرزندم، هر کس که علم ظاهر و آشکار را آموخت و از علم سرّ و پنهان، روی بتافت، به هلاکت فرو افتاد و به سعادت و نیکبختی نرسید.

عمده نظر در دو مطلب است: یکی غذای حلال، دوم توجه در نماز و اصلاح آن. اگر این دو درست باشد باقی درست است. عمده همّ حقیر، اصلاح قلب است و ذکر «یا حیّ و یا قیوم» سحرگاه برای همین است

فرزندم، اگر خواهی که پروردگارت اکرام نموده و علم سرّ را به تو اعطا فرماید، در دنیا به چشم دشمنی بنگر و شناسای اهمیت و ارزش خدمت به صالحین باش و موقع و شرایط خویش را برای مردن محکم ساز. آن‌گاه که این سه خصلت در تو جمع شد، پروردگار متعال تو را با عطای علم سرّ، اکرام خواهد فرمود.»

 

توصیه‌های چهارده‌گانه

اول: آن‌که نمازهای یومیه خویش را در اول وقت آن‌ها به جای آوری.

دوم: آن‌که در انجام حوایج مردم، هرقدر که می‌توانی بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست،‌ زیرا اگر بنده خدا در راه حق، گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود.

سوم: آن‌که سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هرچه داری، ‌در راه ایشان خرج و صرف کنی و از فقر در این کار پروا منمایی. اگر تهیدست گشتی، دیگر تو را وظیفه‌ای نیست.

چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.

پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی.

ششم: بدان‌که انجام امور مکروه، موجب تنزل مقام بنده خدا می‌شود و به عکس، اتیان مستحبات، مرتبه او را ترقی می‌بخشد.

از حضرت عیسی علیه‌السلام سۆال شد: «من نجالس؟» یعنی: «با چه کس همنشین باشیم» فرمود: «من یذکّرکم الله رۆیته و یزید فی علمکم منطقه و یرغّبکم فی‌الاخرة عمله» یعنی: «با کسی همنشین باشید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد، و سخن او بر علم و دانش شما بیفزاید، و عمل او شما را به آخرت ترغیب نموده و مایل سازد». اما مردم طالب کسی هستند که میان آن‌ها و محبوبشان دلاله باشد. چون طالب دنیا هستند که آن‌ها را به دنیایشان برساند

هفتم: بدان‌که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.

هشتم: عمده نظر در دو مطلب است: یکی غذای حلال، دوم توجه در نماز و اصلاح آن. اگر این دو درست باشد باقی درست است. عمده همّ حقیر، اصلاح قلب است و ذکر «یا حیّ و یا قیوم» سحرگاه برای همین است.

نهم: بین‌الطلوعین را به چهار قسمت تقسیم کنید: یکی اذکار و تسبیح، دیگر ادعیه، سوم قرائت قرآن و بالاخره فکری در اعمال روز گذشته. اگر موفق به طاعتی بوده‌اید، شکری کنید؛ و اگر خدای نکرده ابتلا به معصیتی یافته‌اید، استغفار کنید.

دهم: دیگر آن‌که هر روز صدقه دهید، ولو به وجه مختصر. شب‌ها قدری در بی‌اعتباری دنیا و انقلاب آن فکر نمایید و ملاحظه کنید که دنیا با اهل دنیا چگونه سلوک می‌کند.

نخست موعظه پیر می‌فروش این بود/ که از معاشر ناجنس احتراز کنید

یازدهم: در مورد ذکر، در آغاز چند صلوات فرستاده و دل را حاضر کنید و بعد مشغول ذکر شوید.

دوازدهم: برای توفیق تهجد و گشایش در کار؛ هر صبح از تلاوت قرآن مجید مخصوصاً یس غفلت منما.

سیزدهم: حرارتی که بر اثر مصاحبت با مردان بد و شرور در مزاج آدمی پدید می‌آید، جز به وسیله سردی و برودت مصاحبت با نیکان و مردم صالح زایل نمی‌گردد.

چهاردهم: بزرگان خیلی بر احتراز از مجالست با منکرین تأکید دارند و گفته‌اند ضرری که یک وسوسه به وجود می‌آورد، در طول سال‌های دراز ممکن نیست بتوان آن را رفع کرد.

 

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منبع :خبرگزاری شبستان به نقل از  نامه‌های عرفانی‌نشان از بی‌نشان‌ها 


موضوعات مرتبط: دستورالعمل خوبان (2)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:54 ] [ حسین ] [ ]


درجات مردم - روایت عبدالعزیز قَراطیسی

علامه طهرانی رحمه الله  در کتاب شریف روح مجرد میفرمایند:حضرت‌ آقا(مرحوم حاج سيد هاشم حدادكراراً و مراراً ديده‌ شد كه‌ روايت‌ عبدالعزيز قَراطيسي‌ را براي‌ رفقا قرائت‌ مي‌نمودند؛ كه‌ حتماً بايد اين‌ راه‌ با رفق‌ و مدارا طيّ شود، أعمال‌ سخت‌ و سنگين‌ سالك‌ را مي‌كُشد و نفس‌ وي‌ را مي‌شكند، بطوريكه‌ ديگر قادر بر حركت‌ نمي‌باشد، عيناً مانند مسافر پا شكسته‌؛ وي‌ چگونه‌ ميتواند بيابان‌ را طيّ كند؟!

اين‌ روايت‌ را كلينيّ در «اصول‌ كافي‌» نقل‌ كرده‌ است‌ و عين‌ مضمونش‌ اينستكه‌: عبدالعزيز قَراطيسي‌ روايت‌ كرده‌ كه‌ قَالَ لِي‌ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ:

يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ! إنَّ الإيمَانَ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ يُصْعَدُ مِنْهُ مَرْقَاةً بَعْدَ مَرْقَاةٍ وَ لَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الاِثْنَيْنِ لِصَاحِبِ الْوَاحِدِ: لَسْتَ عَلَي‌ شَيْءٍ! حَتَّي‌ يَنْتَهِيَ إلَي‌ الْعَاشِرِ.

فَلَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَيُسْقِطَكَ مَنْ هُوَ فَوْقَكَ. وَ إذَا رَأَيْتَ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْكَ بِدَرَجَةٍ فَارْفَعْهُ إلَيْكَ بِرِفْقٍ، وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَيْهِ مَا لَا يُطِيقُ فَتَكْسِرَهُ! فَإنَّ مَنْ كَسَرَ مُؤْمِنًا فَعَلَيْهِ جَبْرُهُ.

«حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ من‌ گفتند: اي‌ عبدالعزيز! ايمان‌ ده‌ درجه‌ دارد مثل‌ نردبان‌ كه‌ بايد از آن‌ پلّه‌پلّه‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ بالا رفت‌. نبايد كسي‌ كه‌ داراي‌ دو درجۀ از ايمانست‌ به‌ آنكه‌ داراي‌ يك‌ درجۀ از ايمانست‌ بگويد: تو داراي‌ منزلت‌ و مقامي‌ از ايمان‌ نمي‌باشي‌! و همينطور درجه‌ به‌ درجه‌ تا برسد به‌ درجۀ دهم‌.

و نبايد تو ساقط‌ كني‌ و از ارزش‌ بيندازي‌ آن‌ كس‌ را كه‌ پائين‌‌تر از تست‌؛ كه‌ در اينصورت‌ ساقط‌ ميكند و از ارزش‌ مي‌اندازد تو را آن‌ كس‌ كه‌ بالاتر از تست‌!

و چون‌ نگريستي‌ كسي‌ را كه‌ پائين‌تر از تست‌، بايد وي‌ را با رفق‌ و ملايمت‌ به‌ سوي‌ خود بالا بري‌؛ و بر او تحميل‌ ننمائي‌ گفتاري‌ و مطلبي‌ را كه‌ طاقت‌ آنرا نداشته‌ باشد كه‌ در اينصورت‌ او را خواهي‌ شكست‌! و كسي‌ كه‌ مؤمني‌ را بشكند، بر عهدۀ اوست‌ زخم‌ بندي‌ و التيام‌ شكستگي‌ استخوانهايش‌.»

جَبر به‌ معني‌ شكسته‌ بندي‌ است‌، و جابر و جبّار به‌ شكسته‌ بند ميگويند. يعني‌ كسيكه‌ موجب‌ شكستگي‌ و ضعف‌ و ترديد و شكّ در ايمان‌ مؤمني‌ گردد، بواسطۀ إلقاء مطالب‌ سنگين‌ توحيدي‌ و أسرار إلهيّه‌ كه‌ وي‌ طاقت‌ تحمّل‌ و ادراكش‌ را نداشته‌ باشد، بر عهدۀ اوست‌ كه‌ جبران‌ كند و آنقدر رنج‌ و زحمت‌ بر خود تحمّل‌ نمايد تا رفع‌ شبهه‌ گردد؛ و گرنه‌ در روز بازپسين‌ وي‌ را قاتل‌ يا جارِح‌ به‌ حساب‌ آورده‌ و مطالبۀ ديه‌ از او مي‌كنند.

http://entezari63.blogfa.com  منبع


موضوعات مرتبط: دستور العمل خوبان (1)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:52 ] [ حسین ] [ ]

ویژگی اول: جامعیت در سلوک

سه روش در مورد سیر و سلوک وجود دارد: روش «معرفة النفس»، روش «ریاضت» و روش «عشق و دلدادگی به خدا و اهل   بیت عصمت و طهارت:». بعضی از بزرگان ما یک روش داشتند و این روش را تا آخر رفتند؛ ولی ایشان هر سه روش را با هم داشتند. آیت الله بهاءالدینی(ع) فرموده بود که الآن ثروتمندترین مرد جهان آیت الله بهجت است. مقصود چیست؟ اشاره کرده بودند به همین مسئله که بعضی    از یک مسیر به کمال رسیدند، بعضی از دو مسیر؛ اما ایشان از سه مسیر رفتند؛ یعنی میان «معرفة النفس»، «ریاضت» و «عشق و دلدادگی» جمع کرده بودند. و به عبارت دیگر، آیت الله بهجت(ره) بین ذکر و فکر و عشق جمع کردند. ناگفته پیداست سخن دربارة این روش   ها در مجال این مقاله نیست از این رو تنها به گام   های ریاضت بسنده می   کنیم و اینکه در مباحث مربوط به شیوه   های تربیت از عشق و دلدادگی سخن خواهد رفت.

گام   های ریاضت

توضیح: در همة ادیان و ملل و نحله   ها و رویکردهای معنوی ریاضت وجود داشته و دارد. حضرت امیر7 در نامة 45 می   فرماید: «و اِنّما هِیَ نَفْسی اُروضُها بِالتَّقوی» این نفس من است که با پرهیزگاری و تقوا به او ریاضت می   دهم. و کلمة ریاضت چند بار در همین نامه آمده است.

ریاضت، شش رکن عمده دارد:

1. اولین رکن آن، دل کندن از جاذبه   ها و دل   بستگی   های مادی است. که انسان از تعلقات دنیوی و جاذبه   های مادی مانند مقام، شهرت، پول   پرستی و دنیاداری بگذرد. البته بایستی زندگی انسان به طور آبرومند اداره شود؛ اما نباید بیش از اندازه و نیاز باشد و انسان را سرگرم کند و از خدا غافل شود. دنیا و وابستگی   های آن آیت الله بهجت(ره) را آلوده نساخت و همواره سعی داشت افراد را از تعلقات دنیا پرهیز دهد.

2. دومین گام، انس با اذکار است. انسان باید اهل ذکر باشد. ذکر زبانی، ذکر عملی و ذکر قلبی. چه خوب است که انسان به جای حرف   های لغو و بیهوده و پوچ، ذکر بگوید. از ایشان سؤال شد که بهترین ذکر را چه می   دانید؟ ایشان فرمودند: صلوات بر محمد و آل محمد؛ به این دلیل که توحید و نبوت و امامت و معاد در این ذکر جمع است. «اللهم» نشانه اعتقاد به خدا و توحید است. «صل علی محمد»، نبوت است. «و آل محمد»، امامت است. از آن طرف می   گویید: «صلّ»؛ یعنی رحمت بفرست؛ این به معنای اعتقاد به پاداش است یعنی اعتقاد به قیامت است. ایشان می   فرمود: من کسی را می   شناسم که چون دید اطراف ضریح حضرت ثامن الحجج7 خیلی شلوغ است و دوست داشت که بوسه   ای به ضریح بزند، با چند صلوات راه برای او باز شد و خیلی راحت رفت، بوسید و برگشت. از این سخن فهمیده شد که خودشان را می   گویند.

3. سومین رکن ریاضت این است که همه هدف   ها، آرمان   ها، خواسته   ها و لذت   ها در یک هدف و آرمان خلاصه بشود و آن بندگی خداست. این رکن ریاضت واقعاً مشکل است. بندة خدا شدن و دل دادن به خدا دشوار است.

4. چهارمین گام، مهار وسوسه   ها و تخیلات درونی است. مخاطرات درونی و وسوسه   هایی که به ذهن انسان می   آید، او را مغلوب خودش می   کند. حضرت امام راحل1 برای مهار کردن این تخیلات در کتاب چهل حدیث چند راه را بیان کرده است.

5. پنجمین رکن، از اجتماعات معنوی غافل نماندن است؛ مانند نماز جماعت. ایشان حتی در 96 سالگی، با وجود سن بالا در نماز جماعت حضور می   یافت. برخی از همراهان بسیار نزدیک آقا می   گفتند که ما بارها به ایشان می   گفتیم امروز به نماز جماعت نروید؛ و گاهی با اینکه چند روز مریض بودند و ما برنامه   ای برای رفتن به مسجد نداشتیم و می   گفتیم امروز به جماعت نروید می   گفتند امروز باید برویم.

6. ششمین رکن ریاضت، بهره   گیری از فرصت   های درست در ایّام الله است. ماه رجب، شعبان، رمضان و دیگر مناسبت   ها از ایام الله به شمار می   روند. بعضی از بزرگان این سه ماه را پشت سر هم روزه می   گرفتند؛ ولی متأسفانه اینها فراموش شده. حضرت آیت الله بهجت در حالی روزه می   گرفت که 96 سال داشت، کهولت سن و ضعف مزاج و ضعف بنیه مانع از این کار نمی   شد.

ویژگی دوم:    عمیق و وثیق بودن تهذیب باطن

دومین ویژگی سلوکی آیت الله بهجت(ره) این بود که او معتقد بود که تهذیب نفس، باید از درونْ وثیق و عمیق باشد زیرا درمان واقعی این نیست که مثلاً در هفته، دعای کمیلی بخواند و حالت خوشی پیدا کند سپس به زندگی همراه با گناه خود ادامه دهد. لذا ایشان می   گفتند اولین قدم ترک حرام و انجام واجب است. اگر انسان همة نمازها و نوافل و دعاها را بخواند، ولی گناه کند، اثر نمی   کند. گناه مانند علف هرزه است. اگر در باغ وجودمان علف هرزه داشته باشیم، در آن گل رشد نمی   کند.

ویژگی سوم: سلوک تدریجی

ایشان معتقد بودند که سیر و سلوک تدریجی و مرحله   ای است. نباید انسان بپندارد که با یک ریاضت و عبادت در مدت کوتاهی، می   توان نتیجه گرفت. می   گفتند راه طولانی است و باید استواری و صبوری کرد تا به نتیجه رسید. ایشان از صاحب مکتبشان آسید علی قاضی1 و او از ملاحسینقلی همدانی1 نقل می   فرمودند که تا انسان گناه می   کند، درهای ملکوت به روی او باز نمی   شود. راه رسیدن به ملکوت، ترک گناه است.

ویژگی چهارم: توجه به ظرفیت   ها

مسئلة دیگری که در واقع از ارکان مکتب تربیتی ایشان است، توجه به ظرفیت   ها و استعدادهاست. افراد متفاوت   اند و ظرفیت وجودی بعضی با دیگری فرق می   کند، که اگر در عبادات و دستورالعمل   ها از تفاوت در ظرفیت   ها و استعدادها غفلت شود، سالک آسیب می   بیند. ایشان بین افراد تفاوت قائل بود و به بعضی از آنها مسائل را می   گفتند و به بعضی دیگر نمی   گفتند.

ویژگی پنجم: عمل به دانسته   ها

ایشان می   فرمودند: آنچه را می   دانید عمل کنید. راه کمال از اینجا آغاز می   شود مثلاً می   دانید که نماز اول وقت، باب عرفان است و برکاتی را به دنبال دارد. نماز را اول وقت بخوانید – می   دانید گناه مانع کمال است؛ ترکش کنید. روش بزرگان عمل به دانسته   ها بود. این همان روشی است که قرآن کریم به آن توجه داده است و در مورد عالمان بی عمل می   فرماید: «کمثلِ الحِمارِ یَحْملُ اسفاراً». و در روایات با تعابیر متعدد آمده است: «مَنْ عَمِل بِما عَلِم عَلَّمَه اللهُ عِلْمَ مَا لَمْ یَعْلَمْ؛1 هر کس به آنچه می   داند عمل کند خدا آنچه را که نمی   داند به او می   آموزد». از این رو عمل به دانسته   ها، بسیار بسیار مورد تأکید و توصیة آیت الله بهجت(ره) بود.

ویژگی ششم: عشق به اهل   بیت: و توسل به آنها

آیت الله بهجت(ره) می   گفتند توسل راه کمال را باز می   کند البته این اندیشه را از استادش گرفته بود. حضرت آیت الله سید علی قاضی1 فرموده بود که من هر چه دارم، از دو چیز است: یکی تلاوت قرآن، دیگری زیارت عاشورا و توسل. آیت الله بهجت(ره)، شیفته و عاشق اهل   بیت: بود. به حضرت سید   الشهداء(ع) عشق می   ورزید. یک عمر برنامة هر روزه   اش این بود که بعد از نماز صبح به حرم حضرت معصومه3 مشرف شود. در زمانی که در نجف هم بودند برنامه روزانه ایشان تشرف به حرم حضرت امیرمؤمنان7 بوده است و زمانی که به مشهد نیز مشرف می   شدند، زیارت حرم هر روز انجام می   گرفت.

ایشان از سابق روزهای جمعه در منزلشان مجلس روضه داشتند که این برنامه بعدها در مسجد برگزار می   شد، و هرگز ترک نشد. بارها دیده بودم که ایشان قبل از درس فقه و اصولشان مخصوصاً صبح   ها، دل   ها را به ساحت مقدس قطب عالم امکان حضرت ولی عصر(ع) توجه می   دادند، و همیشه در صحبت   هایشان به امام زمان7 توجه ویژه   ای داشتند.

پی نوشت ها

1. بحار الانوار، ج75، ص189.(بر گرفته از وبلاگ سالکان خد ایی)


موضوعات مرتبط: عرفانی
[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:5 ] [ حسین ] [ ]

موانع سیر و سلوک :

1- سالک در هیچ لحظه اى از لحظات حرکت خود نباید احساس وصول یا امتیاز برترى کند، اگر چنین آفتى گریبان (( سالک )) را بگیرد، نه تنها از حرکت به مراحل بعدى باز خواهد ماند، بلکه نفس کمال جوى او به قهقرا خواهد رفت

2- اشتقالات و علایق دنیوى مانند ثروت اندوزى ، مقام جویى ، شهرت طلبى و محبوبیت خواهى میان مردم ، از امور تباه کننده (( سیر و سلوک اند. )) البته اگر ثروت در مقام وسیله اى جهت تنظیم حیات خود و دیگران باشد، نه تنها مانع راه کمال نخواهد بود، بلکه به خاطر مشقت هایى که سالک در این مسیر تحمل مى کند عبادت تلقى خواهد شد.

3- اشباع خودخواهى ؛ به هر شکل و با هر وسیله ، مانع نیرومندى براى سیر و سلوک است ، ادعاى تزکیه نیز سد راه
کمال است ، برخى ادعاى تزکیه را به عنوان بیان واقعیت ، ناشى از خودخواهى نمى دانند، اما عرفاى بزرگ این مطلب را نمى پذیرند، زیرا همه عظمت ها و امتیازات سالک ، از الطاف الهى است و استناد آنها به خود، نوعى شرک محسوب مى شود.


4- شکوفایى ها و روشنایى هاى خیره کننده که در حالات عرفانى براى سالک حاصل مى شود از دیگر موانع سیر و سلوک است ، برخى از اهل سلوک با بروز این حالات لذت بار، خود را گم مى کنند و این حالات را آخرین منزلگاه کمال تلقى مى کنند، در حالى که این حالات فقط براى تشویق و تحریک سالک جهت ادامه راه است
.


5- به فعلیت رسیدن قدرت هاى شگفت انگیز، نظیر اطلاع از دلها، امور مخفى اخبار گذشته و آینده ، تصرف در امور مادى و نفوس ، گاه سلوک را از کمال باز مى دارد سالک باید بداند که هدف وى وصول به حق است نه تحقق کرامات ، وصول به لقاى الهى ، برتر و عظمت تر از کشف کرامات است .

6- حالت آرامش و آزادى مطلق و با اشراف برنامه عالم هستى از عظمت هاى شگفت انگیز روح است که اگر سالک آن را از خود بداند، ممکن است از عظمت روح غفلت کرده ، ادعاى اناالحق کند.

7- احساس شکوفایى و ابتهاج روح نشانه ورود به جاذبه الهى و تجلى صفات حق تعالى بودن سالک است . سالک باید مراقب باشد که این احساس سد راه کمال او نشود.
علامه جعفری(ره)
برگرفته از کتاب گنجینه عرفان

 


موضوعات مرتبط: عرفانی
[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:1 ] [ حسین ] [ ]
امام صاد ق علیه السلام -بحا ر ج-65-ص125

اذ ا اتاکَالشیطان موسوسا لِیُصد کَ عن سبیل الحق وینسیک ذ کر الله فاستعذ  بر بک وربه ...فانه یفتح لک تسعه وتسعین بابا من الخیر لیظفربک عند  تمام المائه

هر  گاه میل وسوسه کند  به تو شیطان .تا تو را گمراه کند  واز راه حق بیرون برد پس پناه ببربه خد ای خود  وهمانا او (شیطان برای فریب تو)نود  ونه باب خیر به رویت باز میکند  تا د ر  صدُمی تورا بفریبد  وزمین زند  .

یک شب شیخ مرتضی زاهد  د ر نماز چند  جا اشتباه د ر رکعت ها د اشته معلوم بود ه که حواسش جای د یگر است انگار که چیزی فکر او را به هم ریخته .سه چهار روز اینطور بود ه.تا اینکه عد ه ای از د وستان می ر سند  خد مت شیخ .حاج اقا تقی کرمانشاهی از شیخ می پرسد  اقا شما حواس پرتی پیدا کرد ید  .؟ما نگر ان حال شماییم .او با انحال زار ش فرمود :راستش چند  شب قبل حد یثی خواند م .حد یثی از ر سول اکر م صلوات الله علیه .(چه حد یثی که شیخ رو اینطور گیج کرد ه بود  )

شیخ گفت:در ان حد یث پیامبر  به امیر المومنین ع می فر ماید  :(یا علی به اند ازه ای که تو با خوبیها ور اههای هد ایت اشنا هستی شیطان نیز به همان اند ازه با همه بد یها وراههای گمر اهی د ر  زمین واسمان اشنایی  دار د  ...)

وسپس شیخ ار ام زیر لب میگفت: من با این شیطان چه کنم .

شیخ مرتضی زاهد  -ص153

د عا کنیم خد اوند  متعال ما رااز تمام وساوس شیطان و مکر حیله شیاطین حفظ ومصون بد ارد  .ان شاءالله



موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(1)
[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 11:37 ] [ حسین ] [ ]


در كتاب كیمیای سعادت حكایت زیر در باره حاج آقا جمال الدین نجفی نقل شده:

آیة الله عصار در حالی که اشک می ریخت در درس اسفار برای ما نقل می کرد: حضرت آیت الله حاج آقا جمال نجفی اصفهانی که در آن زمان از طرف پهلوی به تهران تبعید و در مسجد حاج سیّد عزیزالله بازار اقامه جماعت می فرمودند و صبح ها در مدرسه مروی تدریس می کردند، و درس وی به قدری عالی و پر محتوا بود که مدرسه مروی مملو از علما و فضلا و اهل علم، برای استفاده از درس ایشان می شد، به طوری که بعضی از ائمه جماعات نسبت به ایشان اظهار حسادت می کردند و ایشان محسود آنها قرار می گرفت.

آنها جلسه ای گرفتند که ایشان بی سواد است و اصفهانی بازی درآورده و روحانیون را به دور خود جمع نموده است. قرار گذاشتند که حاج آقا جمال اصفهانی را در سه درس امتحان نمایند؛ اوّل در فلسفه، دوم درفقه، سوم دراصول. آقای عصّار فرمودند: آن کسی که مأمور شد ایشان را در فلسفه یعنی اسفار امتحان کند من بودم و دو نفر دیگر که اسامی آنها را فراموش کرده ام مأمور امتحان فقه و اصول از ایشان شدند، و بنا شد که ما سه نفر برویم در درس او، هر کدام در گوشه ای در جمعیت نشسته و در بین درس از او سؤال نماییم.

من (عصّار ) کتاب اسفار را همراه خود بردم. در بین درس وقتی حاج آقا جمال نجفی اصفهانی در یک مطلب فلسفی توضیحاتی می­داد من از اسفار از او اشکال کردم. ایشان از بالای منبر به من توجّه نمودند و فرموند: من این طور جواب شما را نمی دهم، شما اسفار را استخاره ای باز کنید و اوّل صفحه را بخوانید. من چنین کردم و سطر اوّل صفحه را خواندم؛ فرمود: کافی است. و بعد تمام صفحه مزبور را به طور صحیح از حفظ خواند و ترجمه فرمود شما آمده اید مرا امتحان کنید؟ من از خودم هیچ ندارم، هر چه دارم از مولای متقیان علی بن ابی طالب (ع) است.

بعد حاج آقا جمال از کرامات و معجزات امیرالمؤمنین علیه السلام داستانی نقل فرمود؛ فرمود: من چهل سال در نجف تحصیل کردم، بعد ازآن که به درجه اجتهاد و مراحل بالای علمی رسیدم، پدرم از اصفهان جمعی از علما و تجّار را فرستاد تا بنده به اصفهان برگردم و سرپرستی و ریاست حوزه علمیه اصفهان را برعهده بگیرم.

شبی که بنا بود فردای آن از نجف به سمت ایران حرکت کنیم ناگهان مبتلا به مرض حصبه شدم و تا چهل روز بی هوش بودم. بعد ازچهل روز خداوند تفضّل فرمود و من عرق نموده به هوش آمدم. بعد دیدم آن چه از اول عمر فرا گرفته بودم، یعنی همه معلوماتم را فراموش کرده ام، کأن لم یکن شیئاً مذکوراً.بعد مضطرب شدم و در آن حال به خدمت مولای متقیان امیرالمؤمنین رسیدم و شروع به تضرع و گریه نمودم و عرض کردم: آقا، چهل سال سر سفره علم شما توشه ها برداشتم و الآن که می خواهم به وطن برگردم دستم خالی است؛ شما دریای کرم هستید.

در این حال مرحوم عصّار گریه می کرد مرحوم آیت الله حاج آقا جمال فرمود: از بس گریه کردم حالت نوم و یقظه به من دست داد و مولا را دیدم که آقا انگشت عسلی در دهانم گذارد و مرا نوازش نمود. به هوش آمدم، وقتی برگشتم به منزل دیدم آن چه که ازاول عمر تا به حال خوانده ام همه را حفظم.

بعد حاج آقا جمال گریه کرد و فرمود: آقایان من ازخودم هیچ ندارم، هرچه دارم ازآقا و مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ شما بیاید مرا امتحان کنید، من تمام کتب درسی را به فضل خدا و توجّه امیر المؤمنین علیه السلام از حفظم.

آقای عصّار در این جا گریه می کرد و می فرمود: وقتی این داستان را حاج آقا جمال بیان فرمودند انقلابی درآن جمعیت روحانی بر پا شد و من برخاستم و نعلین آن بزرگوار را به چشم های خود مالیده و خودم را بدان متبرک نمودم. ایشان در تكیه مادرشاهزاده مدفون می باشند.


موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(2)
[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 10:10 ] [ حسین ] [ ]

افسران - نماز از خود بریدن است ...
حجت‌الاسلام و المسلمین حاج آقا قرائتی:
اگر در اینجا پسر من حضور داشت و 6 بار من او را صدا بزنم که آقازاده با شما هستم و او در این 6 بار جواب من را ندهد ، شما نمی‌گویید، چه پسر بی‌ادبی !!
حال اگر کسی که صدای اذان را بشنود ...
دو بار «حی علی الصلوٍة»
دو بار دیگر «حی علی الفلاح»
و بار دیگر «حی علی خیر العمل» به او گفته شود
و همچنان نسبت به اقامه نماز بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهمیت باشد ؛ این شخص بی‌ادب نیست؟

منبع:http://www.afsaran.ir/link/406031

موضوعات مرتبط: دستورالعمل خوبان (2)
[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 18:27 ] [ حسین ] [ ]
  

 
سیدمحمد صمصام مشهور به «بهلول اصفهان»، از چهار پنج دهه‌ پیش تا امروز جزئی از حافظه‌ تاریخی مردم اصفهان است. صمصام در سال 1290 شمسی در محله‌ صراف‌های اصفهان و در خانواده‌ای از سادات موسوی معروف به قلم‌زن اصفهانی متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحه‌ تصادف از دنیا رفت. صمصام از دسته فرزانگان دیوانه‌نما بود که قصه‌هایشان در فرهنگ شفاهی و مردمی ما زیاد نقل می‌شود. مردان ساده‌دل و عجیبی که رهگذران، دیوانه خیالشان می کردند ولی درواقع آن‌ها حرف‌هایی درست‌تر از مردمان عاقل می‌زدند.

 

 تعزیه آدم و حوامحرم است. صمصام می‌رود روی منبر و مقتل سوزناکی برای مردم می‌خواند. روضه‌اش که تمام می‌شود می‌گوید: «ای جماعت! امسال کسی برای امام‌حسین(ع)  تعزیه برگزار نمی‌کند. اصلا تعزیه امام حسین(ع) چه فایده دارد؟ امسال یک کار جدید بکنیم. این آقایان به‌جایش می‌خواستند تعزیه‌ آدم و حوا بگذارند. پیداکردن حوا که کاری نداشت اما هرچه گشتند، آدم پیدا نشد. هی گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نیاوران رفتند، آدم پیدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پیدا نکردند! به دفتر نخست‌وزیری رفتند، آدم پیدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثری از آدم نبود! خلاصه، سراغ من آمدند ولی من هم وقت نداشتم!» 
 صمصام از دسته پیرمردانی است که در داستان‌های عامیانه و حکایت‌های مردمی، در فرهنگ ما و در دیگر فرهنگ‌ها، نمونه‌های فراوانی ازشان هست؛ کلیشه‌ شخصیت رندی که ظاهری غلط‌انداز دارد و تظاهر به دیوانگی می‌کند، دانایی که خود را به نادانی می‌زند. اولین ویژگی این گروه این است که مخاطب، خصوصا مخاطب ناآشنا، در مواجهه با این گروه تکلیفش روشن نیست؛ شاید حدس بزند که پشت این تظاهرِ عامدانه، رندیِ عالمانه‌ای پنهان است اما همیشه نمی‌تواند این حدسش را به یقین مبدل کند یا آن را به دیگران منتقل سازد و این برگ برنده‌شان است. اگر کمی دقت کنید، این همان تعریف امروزی طنز و نگاه طنزآمیز است. به نظر می‌آید این فرزانگان دیوانه‌نما، پدران طنز سیاسی و اجتماعی‌اند. این‌ها به صورت شفاهی و در قالب بلاهت و سادگی کودکانه، انتقادات سنگینی را که ارائه آن به شکل صریح و آشکار ممکن نبود به ثروتمندان و قدرتمداران وارد می‌کردند. فرهنگ شفاهی و مردمی ما پُر است از قصه‌هایی که از این قهرمانان دیوانه‌نما وجود داشته. شهرهای زیادی از ایران، یکی از این‌ها داشته‌اند و حجم زیادی از داستان‌هایی که مردم، روزانه تعریف می‌کردند حکایت کارها و رفتارهایشان بود.

آن روز هم، طبق شیوه‌ معمولِ‌ خودش بدون دعوتِ قبلی سرش را می‌اندازد پایین و می‌رود به مجلس روضه‌ مهمی که مقامات و مسوولان شهر از جمله استاندار و فرماندار وقت و رئیس ساواک اصفهان در آن حضور دارند. یک‌راست می‌رود بالای منبر: «دیروز علوفه‌ اسبم تمام شده بود. هرچه توی شهر دنبال جو گشتم تا بدهم بخورد، گیرم نیامد. گشتم و گشتم. خیابان چهارسوق، چهارباغ، پل فلزی، خلاصه، هرجا رفتم مغازه‌ها بسته بود، تا رسیدم به محله‌ جلفا. دیدم یک مغازه باز است. رفتم دیدم شیشه‌هایی گذاشته‌اند بیرون مغازه و می‌فروشند. پرسیدم این‌ها چیه؟ گفتند آبجو. گفتم علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید، بدهم این حیوان زبان‌بسته بخورد؟ گفتند نه، فقط آبجو داریم. گفتم عیبی ندارد. کمی آبجو بدهید به این حیوان. آوردند و گذاشتند جلوی دهانش. حیوان اول یک بویی کشید و بعد سرش را بلند کرد و تکان داد. هر کار کردیم نخورد که نخورد. هرچه اصرار کردم فایده‌ای نداشت. آخرش عصبانی شدم، گفتم: حیوان! اصلا تو می‌دانی این چیه؟ این چیزی است که استاندار می‌خورد، فرماندار می‌خورد، رئیس شهربانی می‌خورد، همه‌ رئیس رؤسای کشور می‌خورند. یکهو دیدم تا اسم استاندار آمد، حیوان شروع کرد به خوردن آبجو.»
 استاندار به‌شدت عصبانی می‌شود. می‌خواهد از مجلس بیرون برود که صمصام می‌گوید: «آقای استاندار! تشریف داشته باشید. خاتمه‌ منبر است و می‌خواهم برای اعلی‌حضرت آریامهر دعا کنم.» استاندار مجبور می‌شود بماند. صمصام بلند می‌گوید: «خدایا! ده‌سال از عمر جناب مستطاب آقای استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه آریامهر بیفزا!»

 

پلاک اسب را بردار سوار بر اسبش از خیابان چهارباغ می‌گذرد و وارد منطقه‌ ورود ممنوع می‌شود. سرباز شهربانی جلو می‌رود و با قاطعیت می‌گوید که نباید وارد آن منطقه شود. صمصام همان‌طور که به راهش ادامه می‌دهد، دم اسبش را بالا می‌زند و می‌گوید: «اگه خیلی ناراحتی، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»

دومین ویژگی مشترک فرزانگان دیوانه‌نما، حاضرجوابی و نکته‌پردازی است. حاضرجوابی‌ها و نکته‌پردازی‌های صمصام هنوز هم در خاطر مردم باقی‌ است. چهره‌ای که مردم شهر از او در یاد دارند، پیرمرد بشاش و اهل کنایه‌ای است که حتی موقعیت‌های کاملا جدی و سخت را می‌تواند تلطیف کند، آن ‌هم در شهری چون اصفهان که زبان طنز و کنایه، در محاورات روزمره‌ خرد و کلان مردمش جاری است. پای ثابت طنزهای صمصام، اسب سفیدش است که همیشه و هرجا همراهش بوده و در موقعیت‌های بسیار، اسبش دستمایه طنزپردازی‌های اوست.
 


موضوعات مرتبط: حکایت
[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 19:35 ] [ حسین ] [ ]

توفيق زيارت و يادي از مرحوم آقاي مظلوم (ره)
 

زيارت کردن حرم مطهر امامان (ع) آرزوي همه شيعيان است، اما خود امامان بايد بطلبند تا فردي افتخار ورود به حرم مطهر آنان نصيبش شود. يکي از اساتيد، کرامتي را که در مورد جناب آقا حسين مظلوم (ره) در زيارت امام رضا (ع) بهره اش شده بود، چنين بيان مي کرد: يک روز که آقاي مظلوم به زيارت حضرت معصومه (س) مي رود، در مسجد بالاسر، دو رکعت نماز مي خواند و هديه به امام رضا (ع) مي کند، دو رکعت نيز به نيت امام حسين (ع) و دو رکعت هم به نيت حضرت عباس (ع) هديه مي کند. آقاي مظلوم مي گويد: بعد از نماز، سيدي کنارم نشست و بدون مقدمه گفت: «دوست داري به زيارت امام رضا (ع) بروي؟» جواب دادم: «بله، بسيار دوست دارم ولي امام رضا (ع) بايد عنايت کنند و مرا بطلبند.» او مي گويد: آن مرد پس از شنيدن پاسخ من، رفت و من نيز از حرم خارج شدم، در حالي که همه حواسم به سخن آن مرد بود و با خود مي گفتم: بايد سخن اين مرد را به فال نيک بگيرم؛ شايد امام مرا طلبيده باشد. آن گاه دارايي جيبم را شمردم و ديدم با پول من، حتي تا تهران هم نمي توان رفت.
بيرون از حرم، ميني بوس هاي تهران ايستاده بودند، راننده يکي از ماشين ها گفت
: «تهران مي روي؟ بيا سوار شو.» گفتم: «مي خواهم به تهران بروم، اما کمتر از کرايه شما همراهم است و از آن گذشته، مي خواهم نزديک حرم حضرت عبدالعظيم (ع) پياده شوم.» راننده قبول نکرد؛ پس از مدتي وقتي ديد مسافري نيست، گفت: «بيا سوار شو.» من هم سوار شدم، اين در حالي بود که به خانواده خبر نداده بودم. وقتي به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم شب جمعه بود، دعاي کميل مي خواندند. من هم دعاي کميل را خواندم و تا صبح در حرم ماندم. صبح بعد از دعاي ندبه، شخصي کنارم نشست و گفت: «اين پول براي شماست تا با آن به زيارت امام رضا (ع) برويد.» من از سخن او تعجب کردم و پول را نپذيرفتم، اما او بسيار اصرار مي کرد؛ از اين رو گفتم: «بايد استخاره کنم و اگر خوب آمد، پول را از شما مي پذيرم» آن شخص که از پاسخ استخاره مطمئن بود، پيشنهاد من را قبول کرد. من هم استخاره کردم چون خوب آمد، به ناچار پول را قبول کردم.
پولي که پذيرفته بودم مبلغ زيادي بود؛ از طرفي هم با خود گفتم: اگر در اين راه طولاني همسفري داشته باشم راحت تر سفر خواهم کرد؛به همين سبب، نزد يکي از دوستانم که در شهر ري مغازه داشت رفتم و از او خواستم براي زيارت امام رضا (ع) همسفرم باشد و گفتم که: هزينه سفرش را هم پرداخت خواهم کرد. او پذيرفت و با هم به سمت مشهد حرکت کرديم.
وقتي به مشهد رسيدم، از دوستم جدا شدم و تنها به زيارت امام رضا (ع) رفتم. با خود گفتم: اگر به راستي آقا دعوتم کرده باشند، بايد جواب سلامم را بدهند. با توجه خاصي سلام دادم، اما پاسخي نشنيدم. دلم شکست و با خود گفت: يک بار ديگر خدمت آقا سلام مي کنم و اگر جواب ندادند به اين معناست که ايشان مرا دعوت نکرده اند و من هم بازخواهم گشت و وارد حرم نمي شوم. بار ديگر سلام دادم، ولي باز هم پاسخي نشنيدم. با نااميدي قصد بازگشت داشتم که ناگهان شخصي صدايم کرد و گفت: «آقاي مظلوم! چرا مي خواهي برگردي؟»
ماجراي آمدنم به مشهد را براي او شرح دادم و عدم پاسخ امام را گفتم. آن مرد لبخندي زد و گفت: «جواب سلام واجب است؛ مگر مي شود امام جواب سلام کسي را ندهد؟ اين شما هستيد که پاسخ را نمي شنويد.» او دستم را گرفت و مرا همراه خود به زيارت برد. در راه نيز با من صحبت کرد و قانعم کرد. با او همراه شدم و با هم نزديک حرم، منزلي براي اقامت گرفتيم. چند روز بعد گفت: «آقاي مظلوم! دوست داري به مدينه بروي و قبر پيامبر اکرم (ص) را زيارت کني؟» گفتم: «آري، خيلي دلم مي خواهد.» او دست مرا گرفت و همان لحظه خود را در مدينه ديدم. پس از مدتي گفت: «آيا دوست داري به زيارت حرم مقدس حضرت اميرمؤمنان علي (ع) در نجف برويم؟» من موافقت کردم و دستم را در دستش قرار داده، خود را اطراف حرم حضرت امير (ع) ديدم. مدتي بعد، مرا به زيارت کربلا دعوت کرد و همراه هم به کربلا رفتيم. پس از آن، دستم را گرفت و به کاظمين و زيارت قبر مطهر امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) برد و سپس به سامرا رفتيم.
عجيب آن که در اين سفرها، نه تشنه مي شدم نه گرسنه و نيازي هم به خواب نداشتم. وقتي به خودم آمدم، دريافتم که سيزده روز است از قم خارج شده ام و خانواده از من بي خبرند. آن مرد، نظرم را درباره بازگشت به قم پرسيد و چون موافقت کردم، خود را اطراف حرم حضرت معصومه (س) ديدم. پس از سيزده روز به خانه بازگشتم و در جواب خانواده که بسيار نگرانم شده بودند، تنها گفتم که: به زيارت امام رضا (ع) رفته بودم.
اين همه توجه و لطف، تنها به سبب چند رکعت نماز کوتاه البته با اخلاص است که از سوي ائمه (ع) انجام مي شود. آنها پاسخ سلام زيارت هاي ما را مي دهند و اگر لياقت لازم را بيابيم، کرامت هاي بسياري از آنها مشاهده خواهيم کرد.
در اين قسمت حکايتي را که در کتاب شريف منتهي آلامال (19) جناب شيخ عباس قمي (ره) با اسناد روايي نقل مي کند عرض مي کنيم و اميدواريم که لطف و توجه حضرت حق شامل حال ما نيز شود.
شيخ مفيد و طبرسي و ديگران روايت کرده اند از جناب علي بن خالد که گفت: زماني در عسکر يعني در شهر سامرا بودم، شنيدم که مردي را از شام در زندان کرده اند و مي گويند: او ادعاي نبوت و پيغمبري کرده، من رفتم به طرف آن خانه که او را در آن جا حبس کرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت کردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او صحبت کردم، فهميدم او صاحب فهم و عقل است. از او پرسيدم: اي مرد، بگو قصه تو چيست؟ گفت: من مردي بودم که در شام در موضع معروف به رأس الحسين (ع) يعني موضعي که سر امام حسين (ع) را در آنجا گذاشته بودند عبادت خدا را مي نمودم، شبي در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصي را ديدم که نزد من است و به من فرمود: «برخيز!» پس برخاستم و مرا کمي راه برد، ناگاه ديدم در مسجد کوفه مي باشم، فرمود: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: بله، اين مسجد کوفه است. پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس از آن بيرون رفتيم و مرا کمي راه برد، ديدم که در مسجد رسول خدا (ص) مي باشم. پس سلام کرد بر رسول خدا (ص) و نماز خواند و من هم نماز خواندم. پس با هم بيرون آمديم و قدري که راه رفتيم، ديدم که در مکه مي باشيم. پس طواف کرد و من هم طواف کردم و بيرون آمديم و کمي راه آمديم، ديدم که در همان محراب عبادت خود در شام مي باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. از اين قضيه، من تا يک سال در تعجب ماندم، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم که نزد من مي آمد، من از ديدن او مسرور شدم، مرا صدا زد و با خود به همان مواضعي که در سال گذشته برده بود برد. چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت کنم، به او گفتم: تو را قسم مي دهم به حق آن خدائي که اين قدرت و توانايي را به تو داده بگو تو کيستي؟ فرمود منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر (ع) (حضرت امام جواد (ع)).
پس من اين حکايت را براي شخصي نقل کردم، اين خبر کم کم بگوش وزير معتصم محمد بن عبدالملک رسيد. فرستاد مرا در زندان کردند و مرا به عراق آوردند و حبس نمودند و به من تهمت زدند که من ادعاي پيغمبري کرده ام. راوي مي گويد: به آن مرد گفتم: ميل داري که من قصه تو را براي محمد بن عبدالملک بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و تو را رها کند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اي به محمد بن عبدالملک نوشتم و شرح حال آن مرد زنداني را در آن درج کردم. چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته بود: «به آن مرد بگو که بگويد به آن کسي که او را در يک شب از شام به کوفه و مدينه و مکه برده و از مکه به شام برگردانيده، بيايد او را از زندان بيرون ببرد.» راوي مي گويد: من از مطالعه جواب آن نامه خيلي ناراحت شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت. روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و او را به صبر و شکيبايي سفارش کنم. چون به در زندان رسيدم، ديدم پاسبانان زندان و لشکريان و مردمان بسياري به سرعت تمام گردش مي کنند و جستجو مي نمايند. گفتم: مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردي که ادعاي نبوت مي کرد در زندان حبس بود، ديشب مفقود شده و هيچ اثري از او نيست، نمي دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده، علي بن خالد مي گويد: فهميدم که حضرت امام محمد تقي (ع) به اعجاز الهي او را بيرون برده است. چون اين معجزه را ديدم، شيعه مذهب شدم.
شيخ عباس قمي مي گويد: محمد بن عبدالملک به سزاي خود رسيد، چون خلافت به متوکل عباسي منتقل شد و چند ماه از خلافت او گذشت بر محمد بن عبدالملک غضبناک شد، جميع اموال او را گرفت و او را از وزارت معزول ساخت. محمد بن عبدالملک در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخ کوب نموده بود و هر که را مي خواست عذاب کند امر مي کرد تا او را در آن تنور مي انداختند تا هلاک مي شد. چون متوکل بر او غضبناک شد امر کرد تا او را در همان تنور آهن افکندند و چهل روز در همان تنور بود تا وقتي که به هلاکت رسيد.

نگاهي به چند خاطره از مرحوم حاج حسين مظلوم (ره)
 

شهر مقدس قم به برکت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) به سبب وجود حوزه علميه، مکان زندگي عالمان و فاضلان بسياري است، اما در اين مکان، افراد بي سواد يا کم سواد بسياري هستند که به واسطه ايمان قلبي خويش، مورد لطف پروردگار و توجه ائمه اطهار (ع) قرار گرفته اند.
يکي از اين افراد خاص آقاي حاج حسين مظلومي است که در مورد ايشان چند حکايت بيان مي کنيم:(20)
زماني که آذربايجان به تصرف روس ها درآمده بود جهت سهولت در تهيه مواد غذايي، بين مردم کوپن پخش مي شد. اما از آن جا که اين کار تنها به قصد فريب مردم انجام مي گرفت، آقاي مظلومي همراه امام جماعت روستا به اين نحوه پخش مواد غذايي اعتراض کردند. به همين سبب، نيروهاي روسي آن دو را دستگير کرده به زندان بردند و آزار و شکنجه کردند.
در يکي از روزهايي که آن دو در زندان به سر مي بردند، آقاي مظلومي خواب مي بيند که حضرت زهرا (س) همراه چند بانوي ديگر، به اتاقي که آن دو در آن زنداني بودند آمده اند و به دنبال انگشتر گم شده اي مي گردند. آقاي مظلومي بي بي دو عالم را در يافتن انگشتر کمک مي کند و حضرت خبر آزادي را به او مي دهند. آقاي مظلومي مي گويد: «در همان ساعتي که حضرت فاطمه (س) فرموده بودند، آزاد شدم.»
يکي از استادان دانشگاه در توصيف آقاي مظلومي، خاطره اي را از زبان ايشان چنين بيان مي کند: زماني که ساکن آذربايجان بودم، مغازه شيرفروشي داشتم. يکي از صاحب مقامات ارتش روس، هر روز به مغازه من مي آمد و يک ليوان شير مي خورد. يک روز وقتي آن فرد به مغازه من آمد و درخواست شير کرد، شير تمام شده بود، اما من از ترس جان خود، مقداري آب به ته مانده شير افزودم و به او دادم، او پس از خوردن مقداري از آن متوجه شد که آب به آن افزوده ام، از اين رو اسلحه خود را بيرون آورد و آماده شليک کردن شد. من که خود را در يک قدمي مرگ مي ديدم، با همه توان فرياد زدم: «يا صاحب الزمان!» ناگهان دست آن مرد فلج شد. او که به شدت شگفت زده شده بود، پرسيد: اين کلامي که گفتي طلسم است يا کيميا! اين دومين بار است که اين کلمه جادو مي کند، زيرا در زمان حمله به ايران از آب هاي درياي خزر گذشته، به سمت ايران مي آمديم. در نزديکي ساحل، قايقي به سمت مان آمد و فردي از داخل آن به ما دستور داد تا به سمت روسيه بازگرديم. در ابتدا امتناع کرديم و مي خواستيم طبق برنامه به خاک ايران وارد شويم، اما وقتي صلابت آن مرد را ديديم، تصميم گرفتيم توسط دستگاه هاي مخابره از پايگاه نظامي خود کسب تکليف کنيم، ولي با تعجب بسيار دريافتيم که تمام دستگاه ها از کار افتاده است! آن فرد يک دستگاه به ما نشان داد و گفت که با آن دستگاه تماس بگيريم.
پس از تماس، به ما دستور داده شد که به روسيه بازگرديم.هنگام بازگشت، در حالي که آن قايق عجيب و متفاوت را نگاه مي کردم، ديديم در وسط آن پرچمي نصب شده که روي آن نوشته شده است «يا صاحب الزمان» يعني همين کلامي که امروز نيز باعث شگفتي من شد.
همچنين يکي از ارادتمندان حضرت ولي عصر (ع) نقل مي کند:
در تعطيلات نوروز، خدمت آقاي مظلومي رسيدم و تقاضا کردم که همراه هم به مشهد مقدس مشرف شويم. ايشان همان روز نپذيرفت، اما روز بعد اعلام آمادگي کرد. با آن که در ايام تعطيلات بود و وسيله نقليه و هتل يا مسافرخانه بسيار کم بود، به راحتي و بدون تقاضا از کسي، بليط و مسکن براي مان فراهم شد.
از اقامت مان در مشهد چيزي نگذشته بود که شخصي به منزل و محل سکونت ما آمد. او که طالب معنويت و حقيقت بود، اظهار داشت که به من گفته شده شخصي به نام «حسين مظلومي» در اين منزل مسافر است و او مشکل مرا حل کرده، پاسخ سؤالم را مي دهد. هرچه او اصرار کرد، آقاي مظلومي گفت که: من شخص بي سوادي هستم و چيزي نمي دانم. اما وقتي آن شخص اصرار را از حد گذراند، آقاي مظلومي گفت: «نامه اي بنويس و مشکل خود را در آن بيان کن، من آن نامه را داخل ضريح حضرت رضا (ع) مي اندازم تا ايشان جواب تو را بدهند.»
آن شخص چنين کرد و آقاي مظلومي نامه را به حرم برد و از آن فرد خواست همان جا منتظر پاسخ نامه باشد. همراه آقاي مظلومي به حرم رفتيم. اطراف ضريح پر از جمعيت بود، اما ناگهان از همان جايي که آقاي مظلومي ايستاده بودند، راهي شبيه يک کوچه به طرف ضريح باز شد. آقاي مظلومي در جلو و من پشت سر ايشان حرکت کرديم. پس از زيارت، آقاي مظلومي نامه را داخل ضريح انداختند و بازگشتيم.
در راه بازگشت، آقاي مظلومي گفت: «آن شخص در منزل ما مشغول نماز خواندن است. او در سجده پاياني نمازش جواب سؤال خود را مي يابد.» هنگامي که به منزل رسيديم، او شادمان به سمت ما آمد و گفت: «من در سجده پاياني نمازم بود که به من گفتند: افضل الاعمال انتظار الفرج
موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(1)
[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 9:55 ] [ حسین ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بازدید کنندگان
ایران رمان