سير الي الله
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
قالب وبلاگ

سرلوحه سیر معنوی؛ نماز اول وقت !


کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند.


نماز
چرا نماز اول وقت ثواب دارد؟

نماز، تجلی بخش محبت وانس به خدای کریم است. نماز نفی معبودهای غیر حقیقی، تخیلی، عاطفی والحادی است. نماز رازست ونیاز، نماز آرامش است و پرواز، نماز آرایش است و پیرایش.

نماز آراستن به زیور خوبیها وزیبایی و پیراستن از کژی ها وزشتی هاست. نماز بازدارنده از فحشاء ومنکرات و آلودگی هاست.

اقامه نماز واجب است ولی ذات مقدس حق اول وقت خواندن آن را واجب نشمرده است تا بندگانش دچار عسر وحرح وسختی ومشقّت نگردند.

گاهی ممکن است انسان دروقت فضیلت نماز مشغول کار مهمی باشد مثل نجات جان یک انسان و... دراین صورت نجات جان یک انسان برنماز اول وقت ترجیح دارد. یا گفته شده نماز جماعت اگر با تأخیر خوانده شود برنماز فرادای اول وقت ترجیح دارد. چون وحدت اجتماعی از اهمیت بسیار والایی برخورداراست. اما اگر انسان بدون عذر موجه جدی نماز را به تأخیر بیاندازد شاید کوتاهی و بی اعتنایی نسبت به نماز تلقی گردد ومقبولیت آنرا دچار اشکال سازد .

از علائم شناخت مؤمن، خواندن نماز در اول وقت است و این شأن و رابطه هر محب نسبت به محبوب خود است که هر وقت او را صدا بزند، لبیک گوید و خود را آماده رویارویی با او بنماید

نماز اول وقت درمتون دینی، مورد تأکید بسیار قرار گرفته وفضایل فراوانی برای آن نقل شده است. ازنظر تأثیرات روحی، روانی و اجتماعی می توان امور زیر را نام برد :

1- عادت دادن شخص به نظم

وجود نشاط وآمادگی وحضور قلب بیشتر جهت انس وارتباط با خدا وتقویت کمالات نفسانی

 

2- زمینه سازی جهت برگزاری جماعت های بزرگ وانس والفت واتحاد بیشتر مسلمانان

توضیح آنکه وقتی جامعه اسلامی مقید به خواندن نمازاول وقت باشند، درهر منطقه، غالب مردم هم زمان به نماز خواهند ایستاد. این مسأله آمادگی آنان را برای جماعت وایجاد صفوف گسترده و پر جمعیت بیشتر می کند. درحالی که نماز درغیر اول وقت، در بین زمان های مختلف پراکنده می شود واز اجتماع و شکوه عبادی وانس والفت مؤمنان درمراکز دینی می کاهد." کلباسی مجتبی، یکصد پرسش وپاسخ درباره نماز، دفتر اول تهران، ستاد اقامه نماز،1380، ص97 "

اتحاد

شهید بزرگوار مطهری در همین زمینه می فرماید : مسأله ای که درمورد نماز مورد توجه اسلام قرار گرفته است دقت زیاد نسبت به رعایت وقت است به طوری که دقیقاً روی دقیقه، ثانیه آن حساب شده است. بدون شک این امر در روح عبادت ورابطه انسان با خدا مؤثر نیست که مثلاً اگر یک دقیقه قبل از وقت نماز را شروع کنیم آن حالت تقرب و توجه پیدا نمی شود ولی اگر اول وقت انجام شد تقرب ایجاد می شود. اسلام خواسته است نوعی تمرین وقت شناسی و تمرین احترام گزاردن به نظم و وقت قرار داده باشد ." ر.ک : استاد شهید مرتضی مطهری، تعلیم وتربیت در اسلام(انتشارات صدرا، 1371) ص192 "

خلاصه نماز اول وقت آنقدر ارزشمند است که امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام ) در جنگ صفین نماز ظهر را در اول وقت در بحبوحه جنگ اقامه فرمود.

 

علائمی برای شناخت مؤمن

«اول الوقت رضوان‌الله و آخرالوقت غفران‌الله» به این معنا که مؤمن به محض اعلان اذان، به جهت جلب رضایت حضرت دوست، بلافاصله خود را مهیای سخن‌گفتن با او می‌کند و هیچ کاری را بر نماز مقدم نمی‌دارد. از این روست که فرموده‌اند: «اگر می‌خواهی با خدا حرف بزنی نماز بخوان و اگر می‌خواهی خدا با تو حرف بزند قرآن بخوان».

به همین جهت در روایات داریم که از علائم شناخت مؤمن، خواندن نماز در اول وقت است و این شأن و رابطه هر محب نسبت به محبوب خود است که هر وقت او را صدا بزند، لبیک گوید و خود را آماده رویارویی با او بنماید.

کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند

حالات امیرمؤمنان(علیه السلام) در وقت نماز

چنانکه در شأن امیرمؤمنان(علیه السلام) آمده وقتی زمان نماز فرا می‌رسید، بدن مبارک امیرمؤمنان(علیه السلام) می‌لرزید و رنگ رخسار آن بزرگوار تغییر می‌کرد. به ایشان گفته شد: شما را چه می‌شود یا امیرالمؤمنین؟ فرمودند: آمد وقت امانتی که خداوند بر آسمانها و زمین عرضه کرد و آنها از پذیرش و حمل آن سر باز زدند و از آن ترسیدند.

 

سرلوحه سیر معنوی، نماز اول وقت

از همین رو، بحث نماز اول وقت، آن چیزی است که همه بزرگان به آن اشاره داشته و سرلوحه سیر معنوی خویش قرار داده‌اند.

« کسی که نماز جماعت خوان باشد، اهل نمازشب می‌شود و کسی که نمازشب خوان است، اهل نماز جماعت است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند».

 

نقلی از آیت الله حق شناس

ایشان می‌فرمودند: در سالی که مدتی از تابستان را در مشهد اقامت داشتم، بعضی از مؤمنین از من خواستند که برای نماز صبح به مسجد آنها رفته و اقامه جماعت کنم. مسافت، قدری دور و راه هم کمی سنگلاخ بود. لذا بنده بعد از اقامه نماز شب، اذان صبح که زده می‌شد، به راه می‌افتادم و قدری طول می‌کشید تا به آن مسجد برسم و به گمان خود از نماز اول‌وقت صبح باز می‌ماندم. بنابراین بعد از چند روز به مؤمنین آن مسجد پیغام دادم که من دیگر نمی‌توانم بیایم.

همان شب در خواب دیدم که یک نفر این روایت شریفه را می‌خواند:«سلموا علی الیهود والنصاری ولاتسلموا علی تارک الجماعة». یعنی بر یهودیان و مسیحیان سلام کنید، ولی به کسی که نماز جماعت را رها می‌کند، سلام نکنید! و آن شخص در هنگام خواندن این روایت، انگشت خود را به سوی من نشانه رفت! سراسیمه بیدار شدم و پیغام دادم که من برای نماز جماعت صبح، خواهم آمد!

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منابع :

سایت برنا

سایت پرسمان قرآنی


موضوعات مرتبط: اخلاقی
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 15:1 ] [ حسین ] [ ]

سحرخیز باشید كه روزى ها تقسیم مى‌شود


آیت الله میرزا جواد تبریزی قبل از اذان صبح بیدار مى‌شدند و به تهجد و عبادت مى‌پرداختند و مى‌فرمودند: «به طلبه ها بگویید سحرخیز باشند كه روزى ها در آن ساعات تقسیم مى‌شود».


میرزا جواد تبریزی

طلاب به خصوص طلاب جوان همواره از میرزاى تبریزى سؤال مى‌كردند : " انجام چه كارهایى سبب ترقى انسان به درجات رفیع علمى و معنوى و كسب موفقیت و خدمت به دین را فراهم مى آورد؟ " پاسخ این پرسش را از سیر زندگى فقیه مقدس راحل میرزا جواد تبریزى مى‌توان داد:

یكى از خصایل مرحوم میرزا سحرخیزى بود، ایشان دو ساعت قبل از اذان صبح بیدار مى‌شدند و به تهجد و عبادت مى‌پرداختند و مى‌فرمودند: «به طلبه ها بگویید سحرخیز باشند كه روزى ها در آن ساعات تقسیم مى‌شود». نیمه شب به حرم مطهر حضرت معصومه(سلام الله علیها) مشرف مى‌شدند و آن زمان را جهت ارتباط معنوى با پروردگار، مناجات و توسل به اهل بیت(علیه السلام) اختصاص داده بودند.

این حركت نیمه شب و تهجد ایشان در حرم مطهر یا مسجد امام حسن عسكرى(علیه السلام) خود درسى بزرگ براى دیگران در مسیر عبودیت و نهایت بندگى در ساحت قدسى پروردگار سبحان بود. یكى دیگر از خصوصیات مرحوم میرزا این بود كه واقعاً مانند یك جوان به درس و بحث اهمیت مى‌دادند و اجازه نمى‌دادند كه لحظه‌اى از وقتشان فوت شود.

در طول شبانه روز و تا آخرین لحظات عمر با جدیت درس و بحث داشتند و همواره مى‌فرمودند: «از درس خواندن مأیوس نشوید و در امر تحصیل از خدا كمك بخواهید و اهل بیت(علیه السلام) را واسطه قرار دهید»و مى‌فرمودند :«تا جوان هستید بنیه علمى خود را قوى كنید و نگذارید عمر كه سرمایه اى گران بها مى باشد تلف شود».

یكى دیگر از مواردى كه مرحوم میرزا به آن اهمیت مى‌داد، نظم در كارها و وقت بود؛ به طورى كه خانواده مرحوم میرزا مى‌گفتند: ما از نظم آقا مى‌توانستیم ساعت خود را تنظیم كنیم، برنامه شبانه‌روزى مشخصى داشتند كه به واسطه این برنامه ریزى از وقت خود به نحو احسن و اكمل استفاده مى‌نمودند.

توكل مرحوم میرزا در امور، زبانزد بود و همیشه اهل بیت(علیه السلام) را در كارها واسطه قرار مى‌دادند و به طلاب نصیحت مى‌كردند كه به حبل متین اهل بیت(علیه السلام) چنگ بزنید. اگر اهل بیت(علیه السلام) عنایت كنند، امور حل مى‌شود. مى‌فرمود: «آنان وسیله نجات ما در دنیا و آخرت هستند، وسیله‌اى كه خدا ما را به چنگ زدن به حبل متین آنها سفارش نموده و فرمود:«وابتغوا الیه الوسیله» كه مصداق بارزِ (وسیله)، اهل بیت(علیه السلام) هستند».

یكى دیگر از مواردى كه مرحوم میرزا به آن اهمیت مى‌داد، نظم در كارها و وقت بود؛ به طورى كه خانواده مرحوم میرزا مى‌گفتند: ما از نظم آقا مى‌توانستیم ساعت خود را تنظیم كنیم، برنامه شبانه‌روزى مشخصى داشتند كه به واسطه این برنامه ریزى از وقت خود به نحو احسن و اكمل استفاده مى‌نمودند.

یكى دیگر از خصوصیات مرحوم میرزا تواضع و فروتنى بسیار بود. ایشان خود را بیش از یك طلبه حساب نمى كردند و مى فرمودند: «من یك طلبه هستم و همیشه یك طلبه خواهم ماند و من هیچ گاه فكر نكرده و نمى‌كنم كه مرجع هستم؛ لذت طلبگى از همه لذت‌ها بالاتر است».

ایشان اصلاً راضى نبودند كسى به عنوان مرجع از ایشان یاد كند حتى بارها و بارها در مجالس روضه وقتى منبرى نام ایشان را ذكر مى‌كرد، ناراحت مى‌شدند و مى‌گفتند كه منبر جاى ذكر اهل بیت(علیه السلام) است و مى فرمودند: «اگر مرجعیت وظیفه الهى نبود، هیچ گاه آن را قبول نمى كردم و مانند سایر طلاب تمام وقت را مشغول تحصیل و تدریس بودم؛ ولیكن مرجعیت به عنوان یك وظیفه الهى بر دوش من قرار گرفت و من مجبورم اداى تكلیف نمایم و امیدوارم خداوند به من توفیق دهد كه به بهترین وجه به وظیفه خود عمل نمایم».

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منبع :

سایت برنا


موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(2)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:59 ] [ حسین ] [ ]


راه نجات از مشکلات با توصیه های چهاردگانه


بدان‌که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.


آیت الله نخودکی
نکته های ناب از عالم عارف، آیةالله شیخ حسنعلی اصفهانی/نخودکی

مرحوم نخودکی عالم و عارف کامل در توصیه هایی ارزشمند به فرزندشان راه رستگاری و نجات از مشکلات را با 14 توصیه به ایشان و سایر مخاطبین اعلام کردند.

 حضرت حق صد و بیست و چهار هزار پیغمبر داشته است که شاید در مقابل هر نبی لااقل ده ولی بوده است، و همه آن‌ها برای هدایت طریق آمده‌اند. پیغمبری در مناجات عرض کرد: «رب این الطریق الیک» یعنی: «پروردگارا! راه به سوی تو کدام است؟» خطاب رسید: «دع نفسک و تعال» یعنی: «نفس خویش را رها کن و بیا».

حدیث است که خداوند می‌فرماید: «لاتجعل بینی و بینک عالماً مفتوناً بالدنیا فیصدّک عن طریق محبتی فان اولئک قطّاع طریق عبادی‌المریدین»، کافی 1/46؛ یعنی: «عالمی را که قلبش شیفته محبت دنیا است، بین من و خود قرار مده، که راه دوستی مرا به تو ببندد، زیرا آنان راهزنان بندگان پوینده من هستند».

از حضرت عیسی علیه‌السلام سۆال شد: «من نجالس؟» یعنی: «با چه کس همنشین باشیم» فرمود: «من یذکّرکم الله رۆیته و یزید فی علمکم منطقه و یرغّبکم فی‌الاخرة عمله» یعنی: «با کسی همنشین باشید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد، و سخن او بر علم و دانش شما بیفزاید، و عمل او شما را به آخرت ترغیب نموده و مایل سازد». اما مردم طالب کسی هستند که میان آن‌ها و محبوبشان دلاله باشد. چون طالب دنیا هستند که آن‌ها را به دنیایشان برساند.

بکوش که تا همت بلند داری که با همت بلند، به سوی این پستی‌ها و بلندی‌ها نظر نخواهی کرد. صاحبان همت عالی هرگز خود را کارهای پست و مشاغل دون آلوده نساخته و نفس خویش را ارفع از آن می‌شمارند. به اسلاف و پیشینیان پاک و منزه خود، اقتدا و تأسی کن. از خداوند می‌خواهم که تو را در طریق مستقیم و راه راست داخل فرماید و کتاب تو را در علیین قرار دهد. حضرت صادق علیه‌السلام به فرزندش اسماعیل فرمود: فرزندم، در آموختن علم سرّ یا دانش پنهان کوشش بی‌شماری است، افزون از آن‌چه که درباره آن گمان رود. فرزندم، هر کس که علم ظاهر و آشکار را آموخت و از علم سرّ و پنهان، روی بتافت، به هلاکت فرو افتاد و به سعادت و نیکبختی نرسید.

عمده نظر در دو مطلب است: یکی غذای حلال، دوم توجه در نماز و اصلاح آن. اگر این دو درست باشد باقی درست است. عمده همّ حقیر، اصلاح قلب است و ذکر «یا حیّ و یا قیوم» سحرگاه برای همین است

فرزندم، اگر خواهی که پروردگارت اکرام نموده و علم سرّ را به تو اعطا فرماید، در دنیا به چشم دشمنی بنگر و شناسای اهمیت و ارزش خدمت به صالحین باش و موقع و شرایط خویش را برای مردن محکم ساز. آن‌گاه که این سه خصلت در تو جمع شد، پروردگار متعال تو را با عطای علم سرّ، اکرام خواهد فرمود.»

 

توصیه‌های چهارده‌گانه

اول: آن‌که نمازهای یومیه خویش را در اول وقت آن‌ها به جای آوری.

دوم: آن‌که در انجام حوایج مردم، هرقدر که می‌توانی بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست،‌ زیرا اگر بنده خدا در راه حق، گامی بردارد، خداوند نیز او را یاری خواهد فرمود.

سوم: آن‌که سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هرچه داری، ‌در راه ایشان خرج و صرف کنی و از فقر در این کار پروا منمایی. اگر تهیدست گشتی، دیگر تو را وظیفه‌ای نیست.

چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.

پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی.

ششم: بدان‌که انجام امور مکروه، موجب تنزل مقام بنده خدا می‌شود و به عکس، اتیان مستحبات، مرتبه او را ترقی می‌بخشد.

از حضرت عیسی علیه‌السلام سۆال شد: «من نجالس؟» یعنی: «با چه کس همنشین باشیم» فرمود: «من یذکّرکم الله رۆیته و یزید فی علمکم منطقه و یرغّبکم فی‌الاخرة عمله» یعنی: «با کسی همنشین باشید که دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد، و سخن او بر علم و دانش شما بیفزاید، و عمل او شما را به آخرت ترغیب نموده و مایل سازد». اما مردم طالب کسی هستند که میان آن‌ها و محبوبشان دلاله باشد. چون طالب دنیا هستند که آن‌ها را به دنیایشان برساند

هفتم: بدان‌که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری ارجمند رسول‌اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم است.

هشتم: عمده نظر در دو مطلب است: یکی غذای حلال، دوم توجه در نماز و اصلاح آن. اگر این دو درست باشد باقی درست است. عمده همّ حقیر، اصلاح قلب است و ذکر «یا حیّ و یا قیوم» سحرگاه برای همین است.

نهم: بین‌الطلوعین را به چهار قسمت تقسیم کنید: یکی اذکار و تسبیح، دیگر ادعیه، سوم قرائت قرآن و بالاخره فکری در اعمال روز گذشته. اگر موفق به طاعتی بوده‌اید، شکری کنید؛ و اگر خدای نکرده ابتلا به معصیتی یافته‌اید، استغفار کنید.

دهم: دیگر آن‌که هر روز صدقه دهید، ولو به وجه مختصر. شب‌ها قدری در بی‌اعتباری دنیا و انقلاب آن فکر نمایید و ملاحظه کنید که دنیا با اهل دنیا چگونه سلوک می‌کند.

نخست موعظه پیر می‌فروش این بود/ که از معاشر ناجنس احتراز کنید

یازدهم: در مورد ذکر، در آغاز چند صلوات فرستاده و دل را حاضر کنید و بعد مشغول ذکر شوید.

دوازدهم: برای توفیق تهجد و گشایش در کار؛ هر صبح از تلاوت قرآن مجید مخصوصاً یس غفلت منما.

سیزدهم: حرارتی که بر اثر مصاحبت با مردان بد و شرور در مزاج آدمی پدید می‌آید، جز به وسیله سردی و برودت مصاحبت با نیکان و مردم صالح زایل نمی‌گردد.

چهاردهم: بزرگان خیلی بر احتراز از مجالست با منکرین تأکید دارند و گفته‌اند ضرری که یک وسوسه به وجود می‌آورد، در طول سال‌های دراز ممکن نیست بتوان آن را رفع کرد.

 

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منبع :خبرگزاری شبستان به نقل از  نامه‌های عرفانی‌نشان از بی‌نشان‌ها 


موضوعات مرتبط: دستورالعمل خوبان (2)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:54 ] [ حسین ] [ ]


درجات مردم - روایت عبدالعزیز قَراطیسی

علامه طهرانی رحمه الله  در کتاب شریف روح مجرد میفرمایند:حضرت‌ آقا(مرحوم حاج سيد هاشم حدادكراراً و مراراً ديده‌ شد كه‌ روايت‌ عبدالعزيز قَراطيسي‌ را براي‌ رفقا قرائت‌ مي‌نمودند؛ كه‌ حتماً بايد اين‌ راه‌ با رفق‌ و مدارا طيّ شود، أعمال‌ سخت‌ و سنگين‌ سالك‌ را مي‌كُشد و نفس‌ وي‌ را مي‌شكند، بطوريكه‌ ديگر قادر بر حركت‌ نمي‌باشد، عيناً مانند مسافر پا شكسته‌؛ وي‌ چگونه‌ ميتواند بيابان‌ را طيّ كند؟!

اين‌ روايت‌ را كلينيّ در «اصول‌ كافي‌» نقل‌ كرده‌ است‌ و عين‌ مضمونش‌ اينستكه‌: عبدالعزيز قَراطيسي‌ روايت‌ كرده‌ كه‌ قَالَ لِي‌ أَبُو عَبْدِاللَهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ:

يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ! إنَّ الإيمَانَ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ يُصْعَدُ مِنْهُ مَرْقَاةً بَعْدَ مَرْقَاةٍ وَ لَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الاِثْنَيْنِ لِصَاحِبِ الْوَاحِدِ: لَسْتَ عَلَي‌ شَيْءٍ! حَتَّي‌ يَنْتَهِيَ إلَي‌ الْعَاشِرِ.

فَلَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَيُسْقِطَكَ مَنْ هُوَ فَوْقَكَ. وَ إذَا رَأَيْتَ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْكَ بِدَرَجَةٍ فَارْفَعْهُ إلَيْكَ بِرِفْقٍ، وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَيْهِ مَا لَا يُطِيقُ فَتَكْسِرَهُ! فَإنَّ مَنْ كَسَرَ مُؤْمِنًا فَعَلَيْهِ جَبْرُهُ.

«حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ به‌ من‌ گفتند: اي‌ عبدالعزيز! ايمان‌ ده‌ درجه‌ دارد مثل‌ نردبان‌ كه‌ بايد از آن‌ پلّه‌پلّه‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ بالا رفت‌. نبايد كسي‌ كه‌ داراي‌ دو درجۀ از ايمانست‌ به‌ آنكه‌ داراي‌ يك‌ درجۀ از ايمانست‌ بگويد: تو داراي‌ منزلت‌ و مقامي‌ از ايمان‌ نمي‌باشي‌! و همينطور درجه‌ به‌ درجه‌ تا برسد به‌ درجۀ دهم‌.

و نبايد تو ساقط‌ كني‌ و از ارزش‌ بيندازي‌ آن‌ كس‌ را كه‌ پائين‌‌تر از تست‌؛ كه‌ در اينصورت‌ ساقط‌ ميكند و از ارزش‌ مي‌اندازد تو را آن‌ كس‌ كه‌ بالاتر از تست‌!

و چون‌ نگريستي‌ كسي‌ را كه‌ پائين‌تر از تست‌، بايد وي‌ را با رفق‌ و ملايمت‌ به‌ سوي‌ خود بالا بري‌؛ و بر او تحميل‌ ننمائي‌ گفتاري‌ و مطلبي‌ را كه‌ طاقت‌ آنرا نداشته‌ باشد كه‌ در اينصورت‌ او را خواهي‌ شكست‌! و كسي‌ كه‌ مؤمني‌ را بشكند، بر عهدۀ اوست‌ زخم‌ بندي‌ و التيام‌ شكستگي‌ استخوانهايش‌.»

جَبر به‌ معني‌ شكسته‌ بندي‌ است‌، و جابر و جبّار به‌ شكسته‌ بند ميگويند. يعني‌ كسيكه‌ موجب‌ شكستگي‌ و ضعف‌ و ترديد و شكّ در ايمان‌ مؤمني‌ گردد، بواسطۀ إلقاء مطالب‌ سنگين‌ توحيدي‌ و أسرار إلهيّه‌ كه‌ وي‌ طاقت‌ تحمّل‌ و ادراكش‌ را نداشته‌ باشد، بر عهدۀ اوست‌ كه‌ جبران‌ كند و آنقدر رنج‌ و زحمت‌ بر خود تحمّل‌ نمايد تا رفع‌ شبهه‌ گردد؛ و گرنه‌ در روز بازپسين‌ وي‌ را قاتل‌ يا جارِح‌ به‌ حساب‌ آورده‌ و مطالبۀ ديه‌ از او مي‌كنند.

http://entezari63.blogfa.com  منبع


موضوعات مرتبط: دستور العمل خوبان (1)
[ یکشنبه چهارم اسفند 1392 ] [ 14:52 ] [ حسین ] [ ]

ویژگی اول: جامعیت در سلوک

سه روش در مورد سیر و سلوک وجود دارد: روش «معرفة النفس»، روش «ریاضت» و روش «عشق و دلدادگی به خدا و اهل   بیت عصمت و طهارت:». بعضی از بزرگان ما یک روش داشتند و این روش را تا آخر رفتند؛ ولی ایشان هر سه روش را با هم داشتند. آیت الله بهاءالدینی(ع) فرموده بود که الآن ثروتمندترین مرد جهان آیت الله بهجت است. مقصود چیست؟ اشاره کرده بودند به همین مسئله که بعضی    از یک مسیر به کمال رسیدند، بعضی از دو مسیر؛ اما ایشان از سه مسیر رفتند؛ یعنی میان «معرفة النفس»، «ریاضت» و «عشق و دلدادگی» جمع کرده بودند. و به عبارت دیگر، آیت الله بهجت(ره) بین ذکر و فکر و عشق جمع کردند. ناگفته پیداست سخن دربارة این روش   ها در مجال این مقاله نیست از این رو تنها به گام   های ریاضت بسنده می   کنیم و اینکه در مباحث مربوط به شیوه   های تربیت از عشق و دلدادگی سخن خواهد رفت.

گام   های ریاضت

توضیح: در همة ادیان و ملل و نحله   ها و رویکردهای معنوی ریاضت وجود داشته و دارد. حضرت امیر7 در نامة 45 می   فرماید: «و اِنّما هِیَ نَفْسی اُروضُها بِالتَّقوی» این نفس من است که با پرهیزگاری و تقوا به او ریاضت می   دهم. و کلمة ریاضت چند بار در همین نامه آمده است.

ریاضت، شش رکن عمده دارد:

1. اولین رکن آن، دل کندن از جاذبه   ها و دل   بستگی   های مادی است. که انسان از تعلقات دنیوی و جاذبه   های مادی مانند مقام، شهرت، پول   پرستی و دنیاداری بگذرد. البته بایستی زندگی انسان به طور آبرومند اداره شود؛ اما نباید بیش از اندازه و نیاز باشد و انسان را سرگرم کند و از خدا غافل شود. دنیا و وابستگی   های آن آیت الله بهجت(ره) را آلوده نساخت و همواره سعی داشت افراد را از تعلقات دنیا پرهیز دهد.

2. دومین گام، انس با اذکار است. انسان باید اهل ذکر باشد. ذکر زبانی، ذکر عملی و ذکر قلبی. چه خوب است که انسان به جای حرف   های لغو و بیهوده و پوچ، ذکر بگوید. از ایشان سؤال شد که بهترین ذکر را چه می   دانید؟ ایشان فرمودند: صلوات بر محمد و آل محمد؛ به این دلیل که توحید و نبوت و امامت و معاد در این ذکر جمع است. «اللهم» نشانه اعتقاد به خدا و توحید است. «صل علی محمد»، نبوت است. «و آل محمد»، امامت است. از آن طرف می   گویید: «صلّ»؛ یعنی رحمت بفرست؛ این به معنای اعتقاد به پاداش است یعنی اعتقاد به قیامت است. ایشان می   فرمود: من کسی را می   شناسم که چون دید اطراف ضریح حضرت ثامن الحجج7 خیلی شلوغ است و دوست داشت که بوسه   ای به ضریح بزند، با چند صلوات راه برای او باز شد و خیلی راحت رفت، بوسید و برگشت. از این سخن فهمیده شد که خودشان را می   گویند.

3. سومین رکن ریاضت این است که همه هدف   ها، آرمان   ها، خواسته   ها و لذت   ها در یک هدف و آرمان خلاصه بشود و آن بندگی خداست. این رکن ریاضت واقعاً مشکل است. بندة خدا شدن و دل دادن به خدا دشوار است.

4. چهارمین گام، مهار وسوسه   ها و تخیلات درونی است. مخاطرات درونی و وسوسه   هایی که به ذهن انسان می   آید، او را مغلوب خودش می   کند. حضرت امام راحل1 برای مهار کردن این تخیلات در کتاب چهل حدیث چند راه را بیان کرده است.

5. پنجمین رکن، از اجتماعات معنوی غافل نماندن است؛ مانند نماز جماعت. ایشان حتی در 96 سالگی، با وجود سن بالا در نماز جماعت حضور می   یافت. برخی از همراهان بسیار نزدیک آقا می   گفتند که ما بارها به ایشان می   گفتیم امروز به نماز جماعت نروید؛ و گاهی با اینکه چند روز مریض بودند و ما برنامه   ای برای رفتن به مسجد نداشتیم و می   گفتیم امروز به جماعت نروید می   گفتند امروز باید برویم.

6. ششمین رکن ریاضت، بهره   گیری از فرصت   های درست در ایّام الله است. ماه رجب، شعبان، رمضان و دیگر مناسبت   ها از ایام الله به شمار می   روند. بعضی از بزرگان این سه ماه را پشت سر هم روزه می   گرفتند؛ ولی متأسفانه اینها فراموش شده. حضرت آیت الله بهجت در حالی روزه می   گرفت که 96 سال داشت، کهولت سن و ضعف مزاج و ضعف بنیه مانع از این کار نمی   شد.

ویژگی دوم:    عمیق و وثیق بودن تهذیب باطن

دومین ویژگی سلوکی آیت الله بهجت(ره) این بود که او معتقد بود که تهذیب نفس، باید از درونْ وثیق و عمیق باشد زیرا درمان واقعی این نیست که مثلاً در هفته، دعای کمیلی بخواند و حالت خوشی پیدا کند سپس به زندگی همراه با گناه خود ادامه دهد. لذا ایشان می   گفتند اولین قدم ترک حرام و انجام واجب است. اگر انسان همة نمازها و نوافل و دعاها را بخواند، ولی گناه کند، اثر نمی   کند. گناه مانند علف هرزه است. اگر در باغ وجودمان علف هرزه داشته باشیم، در آن گل رشد نمی   کند.

ویژگی سوم: سلوک تدریجی

ایشان معتقد بودند که سیر و سلوک تدریجی و مرحله   ای است. نباید انسان بپندارد که با یک ریاضت و عبادت در مدت کوتاهی، می   توان نتیجه گرفت. می   گفتند راه طولانی است و باید استواری و صبوری کرد تا به نتیجه رسید. ایشان از صاحب مکتبشان آسید علی قاضی1 و او از ملاحسینقلی همدانی1 نقل می   فرمودند که تا انسان گناه می   کند، درهای ملکوت به روی او باز نمی   شود. راه رسیدن به ملکوت، ترک گناه است.

ویژگی چهارم: توجه به ظرفیت   ها

مسئلة دیگری که در واقع از ارکان مکتب تربیتی ایشان است، توجه به ظرفیت   ها و استعدادهاست. افراد متفاوت   اند و ظرفیت وجودی بعضی با دیگری فرق می   کند، که اگر در عبادات و دستورالعمل   ها از تفاوت در ظرفیت   ها و استعدادها غفلت شود، سالک آسیب می   بیند. ایشان بین افراد تفاوت قائل بود و به بعضی از آنها مسائل را می   گفتند و به بعضی دیگر نمی   گفتند.

ویژگی پنجم: عمل به دانسته   ها

ایشان می   فرمودند: آنچه را می   دانید عمل کنید. راه کمال از اینجا آغاز می   شود مثلاً می   دانید که نماز اول وقت، باب عرفان است و برکاتی را به دنبال دارد. نماز را اول وقت بخوانید – می   دانید گناه مانع کمال است؛ ترکش کنید. روش بزرگان عمل به دانسته   ها بود. این همان روشی است که قرآن کریم به آن توجه داده است و در مورد عالمان بی عمل می   فرماید: «کمثلِ الحِمارِ یَحْملُ اسفاراً». و در روایات با تعابیر متعدد آمده است: «مَنْ عَمِل بِما عَلِم عَلَّمَه اللهُ عِلْمَ مَا لَمْ یَعْلَمْ؛1 هر کس به آنچه می   داند عمل کند خدا آنچه را که نمی   داند به او می   آموزد». از این رو عمل به دانسته   ها، بسیار بسیار مورد تأکید و توصیة آیت الله بهجت(ره) بود.

ویژگی ششم: عشق به اهل   بیت: و توسل به آنها

آیت الله بهجت(ره) می   گفتند توسل راه کمال را باز می   کند البته این اندیشه را از استادش گرفته بود. حضرت آیت الله سید علی قاضی1 فرموده بود که من هر چه دارم، از دو چیز است: یکی تلاوت قرآن، دیگری زیارت عاشورا و توسل. آیت الله بهجت(ره)، شیفته و عاشق اهل   بیت: بود. به حضرت سید   الشهداء(ع) عشق می   ورزید. یک عمر برنامة هر روزه   اش این بود که بعد از نماز صبح به حرم حضرت معصومه3 مشرف شود. در زمانی که در نجف هم بودند برنامه روزانه ایشان تشرف به حرم حضرت امیرمؤمنان7 بوده است و زمانی که به مشهد نیز مشرف می   شدند، زیارت حرم هر روز انجام می   گرفت.

ایشان از سابق روزهای جمعه در منزلشان مجلس روضه داشتند که این برنامه بعدها در مسجد برگزار می   شد، و هرگز ترک نشد. بارها دیده بودم که ایشان قبل از درس فقه و اصولشان مخصوصاً صبح   ها، دل   ها را به ساحت مقدس قطب عالم امکان حضرت ولی عصر(ع) توجه می   دادند، و همیشه در صحبت   هایشان به امام زمان7 توجه ویژه   ای داشتند.

پی نوشت ها

1. بحار الانوار، ج75، ص189.(بر گرفته از وبلاگ سالکان خد ایی)


موضوعات مرتبط: عرفانی
[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:5 ] [ حسین ] [ ]

موانع سیر و سلوک :

1- سالک در هیچ لحظه اى از لحظات حرکت خود نباید احساس وصول یا امتیاز برترى کند، اگر چنین آفتى گریبان (( سالک )) را بگیرد، نه تنها از حرکت به مراحل بعدى باز خواهد ماند، بلکه نفس کمال جوى او به قهقرا خواهد رفت

2- اشتقالات و علایق دنیوى مانند ثروت اندوزى ، مقام جویى ، شهرت طلبى و محبوبیت خواهى میان مردم ، از امور تباه کننده (( سیر و سلوک اند. )) البته اگر ثروت در مقام وسیله اى جهت تنظیم حیات خود و دیگران باشد، نه تنها مانع راه کمال نخواهد بود، بلکه به خاطر مشقت هایى که سالک در این مسیر تحمل مى کند عبادت تلقى خواهد شد.

3- اشباع خودخواهى ؛ به هر شکل و با هر وسیله ، مانع نیرومندى براى سیر و سلوک است ، ادعاى تزکیه نیز سد راه
کمال است ، برخى ادعاى تزکیه را به عنوان بیان واقعیت ، ناشى از خودخواهى نمى دانند، اما عرفاى بزرگ این مطلب را نمى پذیرند، زیرا همه عظمت ها و امتیازات سالک ، از الطاف الهى است و استناد آنها به خود، نوعى شرک محسوب مى شود.


4- شکوفایى ها و روشنایى هاى خیره کننده که در حالات عرفانى براى سالک حاصل مى شود از دیگر موانع سیر و سلوک است ، برخى از اهل سلوک با بروز این حالات لذت بار، خود را گم مى کنند و این حالات را آخرین منزلگاه کمال تلقى مى کنند، در حالى که این حالات فقط براى تشویق و تحریک سالک جهت ادامه راه است
.


5- به فعلیت رسیدن قدرت هاى شگفت انگیز، نظیر اطلاع از دلها، امور مخفى اخبار گذشته و آینده ، تصرف در امور مادى و نفوس ، گاه سلوک را از کمال باز مى دارد سالک باید بداند که هدف وى وصول به حق است نه تحقق کرامات ، وصول به لقاى الهى ، برتر و عظمت تر از کشف کرامات است .

6- حالت آرامش و آزادى مطلق و با اشراف برنامه عالم هستى از عظمت هاى شگفت انگیز روح است که اگر سالک آن را از خود بداند، ممکن است از عظمت روح غفلت کرده ، ادعاى اناالحق کند.

7- احساس شکوفایى و ابتهاج روح نشانه ورود به جاذبه الهى و تجلى صفات حق تعالى بودن سالک است . سالک باید مراقب باشد که این احساس سد راه کمال او نشود.
علامه جعفری(ره)
برگرفته از کتاب گنجینه عرفان

 


موضوعات مرتبط: عرفانی
[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 18:1 ] [ حسین ] [ ]
امام صاد ق علیه السلام -بحا ر ج-65-ص125

اذ ا اتاکَالشیطان موسوسا لِیُصد کَ عن سبیل الحق وینسیک ذ کر الله فاستعذ  بر بک وربه ...فانه یفتح لک تسعه وتسعین بابا من الخیر لیظفربک عند  تمام المائه

هر  گاه میل وسوسه کند  به تو شیطان .تا تو را گمراه کند  واز راه حق بیرون برد پس پناه ببربه خد ای خود  وهمانا او (شیطان برای فریب تو)نود  ونه باب خیر به رویت باز میکند  تا د ر  صدُمی تورا بفریبد  وزمین زند  .

یک شب شیخ مرتضی زاهد  د ر نماز چند  جا اشتباه د ر رکعت ها د اشته معلوم بود ه که حواسش جای د یگر است انگار که چیزی فکر او را به هم ریخته .سه چهار روز اینطور بود ه.تا اینکه عد ه ای از د وستان می ر سند  خد مت شیخ .حاج اقا تقی کرمانشاهی از شیخ می پرسد  اقا شما حواس پرتی پیدا کرد ید  .؟ما نگر ان حال شماییم .او با انحال زار ش فرمود :راستش چند  شب قبل حد یثی خواند م .حد یثی از ر سول اکر م صلوات الله علیه .(چه حد یثی که شیخ رو اینطور گیج کرد ه بود  )

شیخ گفت:در ان حد یث پیامبر  به امیر المومنین ع می فر ماید  :(یا علی به اند ازه ای که تو با خوبیها ور اههای هد ایت اشنا هستی شیطان نیز به همان اند ازه با همه بد یها وراههای گمر اهی د ر  زمین واسمان اشنایی  دار د  ...)

وسپس شیخ ار ام زیر لب میگفت: من با این شیطان چه کنم .

شیخ مرتضی زاهد  -ص153

د عا کنیم خد اوند  متعال ما رااز تمام وساوس شیطان و مکر حیله شیاطین حفظ ومصون بد ارد  .ان شاءالله



موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(1)
[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 11:37 ] [ حسین ] [ ]


در كتاب كیمیای سعادت حكایت زیر در باره حاج آقا جمال الدین نجفی نقل شده:

آیة الله عصار در حالی که اشک می ریخت در درس اسفار برای ما نقل می کرد: حضرت آیت الله حاج آقا جمال نجفی اصفهانی که در آن زمان از طرف پهلوی به تهران تبعید و در مسجد حاج سیّد عزیزالله بازار اقامه جماعت می فرمودند و صبح ها در مدرسه مروی تدریس می کردند، و درس وی به قدری عالی و پر محتوا بود که مدرسه مروی مملو از علما و فضلا و اهل علم، برای استفاده از درس ایشان می شد، به طوری که بعضی از ائمه جماعات نسبت به ایشان اظهار حسادت می کردند و ایشان محسود آنها قرار می گرفت.

آنها جلسه ای گرفتند که ایشان بی سواد است و اصفهانی بازی درآورده و روحانیون را به دور خود جمع نموده است. قرار گذاشتند که حاج آقا جمال اصفهانی را در سه درس امتحان نمایند؛ اوّل در فلسفه، دوم درفقه، سوم دراصول. آقای عصّار فرمودند: آن کسی که مأمور شد ایشان را در فلسفه یعنی اسفار امتحان کند من بودم و دو نفر دیگر که اسامی آنها را فراموش کرده ام مأمور امتحان فقه و اصول از ایشان شدند، و بنا شد که ما سه نفر برویم در درس او، هر کدام در گوشه ای در جمعیت نشسته و در بین درس از او سؤال نماییم.

من (عصّار ) کتاب اسفار را همراه خود بردم. در بین درس وقتی حاج آقا جمال نجفی اصفهانی در یک مطلب فلسفی توضیحاتی می­داد من از اسفار از او اشکال کردم. ایشان از بالای منبر به من توجّه نمودند و فرموند: من این طور جواب شما را نمی دهم، شما اسفار را استخاره ای باز کنید و اوّل صفحه را بخوانید. من چنین کردم و سطر اوّل صفحه را خواندم؛ فرمود: کافی است. و بعد تمام صفحه مزبور را به طور صحیح از حفظ خواند و ترجمه فرمود شما آمده اید مرا امتحان کنید؟ من از خودم هیچ ندارم، هر چه دارم از مولای متقیان علی بن ابی طالب (ع) است.

بعد حاج آقا جمال از کرامات و معجزات امیرالمؤمنین علیه السلام داستانی نقل فرمود؛ فرمود: من چهل سال در نجف تحصیل کردم، بعد ازآن که به درجه اجتهاد و مراحل بالای علمی رسیدم، پدرم از اصفهان جمعی از علما و تجّار را فرستاد تا بنده به اصفهان برگردم و سرپرستی و ریاست حوزه علمیه اصفهان را برعهده بگیرم.

شبی که بنا بود فردای آن از نجف به سمت ایران حرکت کنیم ناگهان مبتلا به مرض حصبه شدم و تا چهل روز بی هوش بودم. بعد ازچهل روز خداوند تفضّل فرمود و من عرق نموده به هوش آمدم. بعد دیدم آن چه از اول عمر فرا گرفته بودم، یعنی همه معلوماتم را فراموش کرده ام، کأن لم یکن شیئاً مذکوراً.بعد مضطرب شدم و در آن حال به خدمت مولای متقیان امیرالمؤمنین رسیدم و شروع به تضرع و گریه نمودم و عرض کردم: آقا، چهل سال سر سفره علم شما توشه ها برداشتم و الآن که می خواهم به وطن برگردم دستم خالی است؛ شما دریای کرم هستید.

در این حال مرحوم عصّار گریه می کرد مرحوم آیت الله حاج آقا جمال فرمود: از بس گریه کردم حالت نوم و یقظه به من دست داد و مولا را دیدم که آقا انگشت عسلی در دهانم گذارد و مرا نوازش نمود. به هوش آمدم، وقتی برگشتم به منزل دیدم آن چه که ازاول عمر تا به حال خوانده ام همه را حفظم.

بعد حاج آقا جمال گریه کرد و فرمود: آقایان من ازخودم هیچ ندارم، هرچه دارم ازآقا و مولایم امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ شما بیاید مرا امتحان کنید، من تمام کتب درسی را به فضل خدا و توجّه امیر المؤمنین علیه السلام از حفظم.

آقای عصّار در این جا گریه می کرد و می فرمود: وقتی این داستان را حاج آقا جمال بیان فرمودند انقلابی درآن جمعیت روحانی بر پا شد و من برخاستم و نعلین آن بزرگوار را به چشم های خود مالیده و خودم را بدان متبرک نمودم. ایشان در تكیه مادرشاهزاده مدفون می باشند.


موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(2)
[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 10:10 ] [ حسین ] [ ]

افسران - نماز از خود بریدن است ...
حجت‌الاسلام و المسلمین حاج آقا قرائتی:
اگر در اینجا پسر من حضور داشت و 6 بار من او را صدا بزنم که آقازاده با شما هستم و او در این 6 بار جواب من را ندهد ، شما نمی‌گویید، چه پسر بی‌ادبی !!
حال اگر کسی که صدای اذان را بشنود ...
دو بار «حی علی الصلوٍة»
دو بار دیگر «حی علی الفلاح»
و بار دیگر «حی علی خیر العمل» به او گفته شود
و همچنان نسبت به اقامه نماز بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهمیت باشد ؛ این شخص بی‌ادب نیست؟

منبع:http://www.afsaran.ir/link/406031

موضوعات مرتبط: دستورالعمل خوبان (2)
[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 18:27 ] [ حسین ] [ ]
  

 
سیدمحمد صمصام مشهور به «بهلول اصفهان»، از چهار پنج دهه‌ پیش تا امروز جزئی از حافظه‌ تاریخی مردم اصفهان است. صمصام در سال 1290 شمسی در محله‌ صراف‌های اصفهان و در خانواده‌ای از سادات موسوی معروف به قلم‌زن اصفهانی متولد شد و در آبان 1359 در اثر سانحه‌ تصادف از دنیا رفت. صمصام از دسته فرزانگان دیوانه‌نما بود که قصه‌هایشان در فرهنگ شفاهی و مردمی ما زیاد نقل می‌شود. مردان ساده‌دل و عجیبی که رهگذران، دیوانه خیالشان می کردند ولی درواقع آن‌ها حرف‌هایی درست‌تر از مردمان عاقل می‌زدند.

 

 تعزیه آدم و حوامحرم است. صمصام می‌رود روی منبر و مقتل سوزناکی برای مردم می‌خواند. روضه‌اش که تمام می‌شود می‌گوید: «ای جماعت! امسال کسی برای امام‌حسین(ع)  تعزیه برگزار نمی‌کند. اصلا تعزیه امام حسین(ع) چه فایده دارد؟ امسال یک کار جدید بکنیم. این آقایان به‌جایش می‌خواستند تعزیه‌ آدم و حوا بگذارند. پیداکردن حوا که کاری نداشت اما هرچه گشتند، آدم پیدا نشد. هی گشتند و گشتند و گشتند. به کاخ نیاوران رفتند، آدم پیدا نکردند! به کاخ سعدآباد رفتند، آدم پیدا نکردند! به دفتر نخست‌وزیری رفتند، آدم پیدا نشد که نشد! هرجا رفتند، اثری از آدم نبود! خلاصه، سراغ من آمدند ولی من هم وقت نداشتم!» 
 صمصام از دسته پیرمردانی است که در داستان‌های عامیانه و حکایت‌های مردمی، در فرهنگ ما و در دیگر فرهنگ‌ها، نمونه‌های فراوانی ازشان هست؛ کلیشه‌ شخصیت رندی که ظاهری غلط‌انداز دارد و تظاهر به دیوانگی می‌کند، دانایی که خود را به نادانی می‌زند. اولین ویژگی این گروه این است که مخاطب، خصوصا مخاطب ناآشنا، در مواجهه با این گروه تکلیفش روشن نیست؛ شاید حدس بزند که پشت این تظاهرِ عامدانه، رندیِ عالمانه‌ای پنهان است اما همیشه نمی‌تواند این حدسش را به یقین مبدل کند یا آن را به دیگران منتقل سازد و این برگ برنده‌شان است. اگر کمی دقت کنید، این همان تعریف امروزی طنز و نگاه طنزآمیز است. به نظر می‌آید این فرزانگان دیوانه‌نما، پدران طنز سیاسی و اجتماعی‌اند. این‌ها به صورت شفاهی و در قالب بلاهت و سادگی کودکانه، انتقادات سنگینی را که ارائه آن به شکل صریح و آشکار ممکن نبود به ثروتمندان و قدرتمداران وارد می‌کردند. فرهنگ شفاهی و مردمی ما پُر است از قصه‌هایی که از این قهرمانان دیوانه‌نما وجود داشته. شهرهای زیادی از ایران، یکی از این‌ها داشته‌اند و حجم زیادی از داستان‌هایی که مردم، روزانه تعریف می‌کردند حکایت کارها و رفتارهایشان بود.

آن روز هم، طبق شیوه‌ معمولِ‌ خودش بدون دعوتِ قبلی سرش را می‌اندازد پایین و می‌رود به مجلس روضه‌ مهمی که مقامات و مسوولان شهر از جمله استاندار و فرماندار وقت و رئیس ساواک اصفهان در آن حضور دارند. یک‌راست می‌رود بالای منبر: «دیروز علوفه‌ اسبم تمام شده بود. هرچه توی شهر دنبال جو گشتم تا بدهم بخورد، گیرم نیامد. گشتم و گشتم. خیابان چهارسوق، چهارباغ، پل فلزی، خلاصه، هرجا رفتم مغازه‌ها بسته بود، تا رسیدم به محله‌ جلفا. دیدم یک مغازه باز است. رفتم دیدم شیشه‌هایی گذاشته‌اند بیرون مغازه و می‌فروشند. پرسیدم این‌ها چیه؟ گفتند آبجو. گفتم علفی، جویی، گندمی، چیزی ندارید، بدهم این حیوان زبان‌بسته بخورد؟ گفتند نه، فقط آبجو داریم. گفتم عیبی ندارد. کمی آبجو بدهید به این حیوان. آوردند و گذاشتند جلوی دهانش. حیوان اول یک بویی کشید و بعد سرش را بلند کرد و تکان داد. هر کار کردیم نخورد که نخورد. هرچه اصرار کردم فایده‌ای نداشت. آخرش عصبانی شدم، گفتم: حیوان! اصلا تو می‌دانی این چیه؟ این چیزی است که استاندار می‌خورد، فرماندار می‌خورد، رئیس شهربانی می‌خورد، همه‌ رئیس رؤسای کشور می‌خورند. یکهو دیدم تا اسم استاندار آمد، حیوان شروع کرد به خوردن آبجو.»
 استاندار به‌شدت عصبانی می‌شود. می‌خواهد از مجلس بیرون برود که صمصام می‌گوید: «آقای استاندار! تشریف داشته باشید. خاتمه‌ منبر است و می‌خواهم برای اعلی‌حضرت آریامهر دعا کنم.» استاندار مجبور می‌شود بماند. صمصام بلند می‌گوید: «خدایا! ده‌سال از عمر جناب مستطاب آقای استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه آریامهر بیفزا!»

 

پلاک اسب را بردار سوار بر اسبش از خیابان چهارباغ می‌گذرد و وارد منطقه‌ ورود ممنوع می‌شود. سرباز شهربانی جلو می‌رود و با قاطعیت می‌گوید که نباید وارد آن منطقه شود. صمصام همان‌طور که به راهش ادامه می‌دهد، دم اسبش را بالا می‌زند و می‌گوید: «اگه خیلی ناراحتی، پلاک اسبم را بردار و به مافوقت گزارش کن!»

دومین ویژگی مشترک فرزانگان دیوانه‌نما، حاضرجوابی و نکته‌پردازی است. حاضرجوابی‌ها و نکته‌پردازی‌های صمصام هنوز هم در خاطر مردم باقی‌ است. چهره‌ای که مردم شهر از او در یاد دارند، پیرمرد بشاش و اهل کنایه‌ای است که حتی موقعیت‌های کاملا جدی و سخت را می‌تواند تلطیف کند، آن ‌هم در شهری چون اصفهان که زبان طنز و کنایه، در محاورات روزمره‌ خرد و کلان مردمش جاری است. پای ثابت طنزهای صمصام، اسب سفیدش است که همیشه و هرجا همراهش بوده و در موقعیت‌های بسیار، اسبش دستمایه طنزپردازی‌های اوست.
 


موضوعات مرتبط: حکایت
[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 19:35 ] [ حسین ] [ ]

توفيق زيارت و يادي از مرحوم آقاي مظلوم (ره)
 

زيارت کردن حرم مطهر امامان (ع) آرزوي همه شيعيان است، اما خود امامان بايد بطلبند تا فردي افتخار ورود به حرم مطهر آنان نصيبش شود. يکي از اساتيد، کرامتي را که در مورد جناب آقا حسين مظلوم (ره) در زيارت امام رضا (ع) بهره اش شده بود، چنين بيان مي کرد: يک روز که آقاي مظلوم به زيارت حضرت معصومه (س) مي رود، در مسجد بالاسر، دو رکعت نماز مي خواند و هديه به امام رضا (ع) مي کند، دو رکعت نيز به نيت امام حسين (ع) و دو رکعت هم به نيت حضرت عباس (ع) هديه مي کند. آقاي مظلوم مي گويد: بعد از نماز، سيدي کنارم نشست و بدون مقدمه گفت: «دوست داري به زيارت امام رضا (ع) بروي؟» جواب دادم: «بله، بسيار دوست دارم ولي امام رضا (ع) بايد عنايت کنند و مرا بطلبند.» او مي گويد: آن مرد پس از شنيدن پاسخ من، رفت و من نيز از حرم خارج شدم، در حالي که همه حواسم به سخن آن مرد بود و با خود مي گفتم: بايد سخن اين مرد را به فال نيک بگيرم؛ شايد امام مرا طلبيده باشد. آن گاه دارايي جيبم را شمردم و ديدم با پول من، حتي تا تهران هم نمي توان رفت.
بيرون از حرم، ميني بوس هاي تهران ايستاده بودند، راننده يکي از ماشين ها گفت
: «تهران مي روي؟ بيا سوار شو.» گفتم: «مي خواهم به تهران بروم، اما کمتر از کرايه شما همراهم است و از آن گذشته، مي خواهم نزديک حرم حضرت عبدالعظيم (ع) پياده شوم.» راننده قبول نکرد؛ پس از مدتي وقتي ديد مسافري نيست، گفت: «بيا سوار شو.» من هم سوار شدم، اين در حالي بود که به خانواده خبر نداده بودم. وقتي به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم شب جمعه بود، دعاي کميل مي خواندند. من هم دعاي کميل را خواندم و تا صبح در حرم ماندم. صبح بعد از دعاي ندبه، شخصي کنارم نشست و گفت: «اين پول براي شماست تا با آن به زيارت امام رضا (ع) برويد.» من از سخن او تعجب کردم و پول را نپذيرفتم، اما او بسيار اصرار مي کرد؛ از اين رو گفتم: «بايد استخاره کنم و اگر خوب آمد، پول را از شما مي پذيرم» آن شخص که از پاسخ استخاره مطمئن بود، پيشنهاد من را قبول کرد. من هم استخاره کردم چون خوب آمد، به ناچار پول را قبول کردم.
پولي که پذيرفته بودم مبلغ زيادي بود؛ از طرفي هم با خود گفتم: اگر در اين راه طولاني همسفري داشته باشم راحت تر سفر خواهم کرد؛به همين سبب، نزد يکي از دوستانم که در شهر ري مغازه داشت رفتم و از او خواستم براي زيارت امام رضا (ع) همسفرم باشد و گفتم که: هزينه سفرش را هم پرداخت خواهم کرد. او پذيرفت و با هم به سمت مشهد حرکت کرديم.
وقتي به مشهد رسيدم، از دوستم جدا شدم و تنها به زيارت امام رضا (ع) رفتم. با خود گفتم: اگر به راستي آقا دعوتم کرده باشند، بايد جواب سلامم را بدهند. با توجه خاصي سلام دادم، اما پاسخي نشنيدم. دلم شکست و با خود گفت: يک بار ديگر خدمت آقا سلام مي کنم و اگر جواب ندادند به اين معناست که ايشان مرا دعوت نکرده اند و من هم بازخواهم گشت و وارد حرم نمي شوم. بار ديگر سلام دادم، ولي باز هم پاسخي نشنيدم. با نااميدي قصد بازگشت داشتم که ناگهان شخصي صدايم کرد و گفت: «آقاي مظلوم! چرا مي خواهي برگردي؟»
ماجراي آمدنم به مشهد را براي او شرح دادم و عدم پاسخ امام را گفتم. آن مرد لبخندي زد و گفت: «جواب سلام واجب است؛ مگر مي شود امام جواب سلام کسي را ندهد؟ اين شما هستيد که پاسخ را نمي شنويد.» او دستم را گرفت و مرا همراه خود به زيارت برد. در راه نيز با من صحبت کرد و قانعم کرد. با او همراه شدم و با هم نزديک حرم، منزلي براي اقامت گرفتيم. چند روز بعد گفت: «آقاي مظلوم! دوست داري به مدينه بروي و قبر پيامبر اکرم (ص) را زيارت کني؟» گفتم: «آري، خيلي دلم مي خواهد.» او دست مرا گرفت و همان لحظه خود را در مدينه ديدم. پس از مدتي گفت: «آيا دوست داري به زيارت حرم مقدس حضرت اميرمؤمنان علي (ع) در نجف برويم؟» من موافقت کردم و دستم را در دستش قرار داده، خود را اطراف حرم حضرت امير (ع) ديدم. مدتي بعد، مرا به زيارت کربلا دعوت کرد و همراه هم به کربلا رفتيم. پس از آن، دستم را گرفت و به کاظمين و زيارت قبر مطهر امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) برد و سپس به سامرا رفتيم.
عجيب آن که در اين سفرها، نه تشنه مي شدم نه گرسنه و نيازي هم به خواب نداشتم. وقتي به خودم آمدم، دريافتم که سيزده روز است از قم خارج شده ام و خانواده از من بي خبرند. آن مرد، نظرم را درباره بازگشت به قم پرسيد و چون موافقت کردم، خود را اطراف حرم حضرت معصومه (س) ديدم. پس از سيزده روز به خانه بازگشتم و در جواب خانواده که بسيار نگرانم شده بودند، تنها گفتم که: به زيارت امام رضا (ع) رفته بودم.
اين همه توجه و لطف، تنها به سبب چند رکعت نماز کوتاه البته با اخلاص است که از سوي ائمه (ع) انجام مي شود. آنها پاسخ سلام زيارت هاي ما را مي دهند و اگر لياقت لازم را بيابيم، کرامت هاي بسياري از آنها مشاهده خواهيم کرد.
در اين قسمت حکايتي را که در کتاب شريف منتهي آلامال (19) جناب شيخ عباس قمي (ره) با اسناد روايي نقل مي کند عرض مي کنيم و اميدواريم که لطف و توجه حضرت حق شامل حال ما نيز شود.
شيخ مفيد و طبرسي و ديگران روايت کرده اند از جناب علي بن خالد که گفت: زماني در عسکر يعني در شهر سامرا بودم، شنيدم که مردي را از شام در زندان کرده اند و مي گويند: او ادعاي نبوت و پيغمبري کرده، من رفتم به طرف آن خانه که او را در آن جا حبس کرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت کردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او صحبت کردم، فهميدم او صاحب فهم و عقل است. از او پرسيدم: اي مرد، بگو قصه تو چيست؟ گفت: من مردي بودم که در شام در موضع معروف به رأس الحسين (ع) يعني موضعي که سر امام حسين (ع) را در آنجا گذاشته بودند عبادت خدا را مي نمودم، شبي در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصي را ديدم که نزد من است و به من فرمود: «برخيز!» پس برخاستم و مرا کمي راه برد، ناگاه ديدم در مسجد کوفه مي باشم، فرمود: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: بله، اين مسجد کوفه است. پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس از آن بيرون رفتيم و مرا کمي راه برد، ديدم که در مسجد رسول خدا (ص) مي باشم. پس سلام کرد بر رسول خدا (ص) و نماز خواند و من هم نماز خواندم. پس با هم بيرون آمديم و قدري که راه رفتيم، ديدم که در مکه مي باشيم. پس طواف کرد و من هم طواف کردم و بيرون آمديم و کمي راه آمديم، ديدم که در همان محراب عبادت خود در شام مي باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. از اين قضيه، من تا يک سال در تعجب ماندم، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم که نزد من مي آمد، من از ديدن او مسرور شدم، مرا صدا زد و با خود به همان مواضعي که در سال گذشته برده بود برد. چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت کنم، به او گفتم: تو را قسم مي دهم به حق آن خدائي که اين قدرت و توانايي را به تو داده بگو تو کيستي؟ فرمود منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر (ع) (حضرت امام جواد (ع)).
پس من اين حکايت را براي شخصي نقل کردم، اين خبر کم کم بگوش وزير معتصم محمد بن عبدالملک رسيد. فرستاد مرا در زندان کردند و مرا به عراق آوردند و حبس نمودند و به من تهمت زدند که من ادعاي پيغمبري کرده ام. راوي مي گويد: به آن مرد گفتم: ميل داري که من قصه تو را براي محمد بن عبدالملک بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و تو را رها کند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اي به محمد بن عبدالملک نوشتم و شرح حال آن مرد زنداني را در آن درج کردم. چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته بود: «به آن مرد بگو که بگويد به آن کسي که او را در يک شب از شام به کوفه و مدينه و مکه برده و از مکه به شام برگردانيده، بيايد او را از زندان بيرون ببرد.» راوي مي گويد: من از مطالعه جواب آن نامه خيلي ناراحت شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت. روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و او را به صبر و شکيبايي سفارش کنم. چون به در زندان رسيدم، ديدم پاسبانان زندان و لشکريان و مردمان بسياري به سرعت تمام گردش مي کنند و جستجو مي نمايند. گفتم: مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردي که ادعاي نبوت مي کرد در زندان حبس بود، ديشب مفقود شده و هيچ اثري از او نيست، نمي دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده، علي بن خالد مي گويد: فهميدم که حضرت امام محمد تقي (ع) به اعجاز الهي او را بيرون برده است. چون اين معجزه را ديدم، شيعه مذهب شدم.
شيخ عباس قمي مي گويد: محمد بن عبدالملک به سزاي خود رسيد، چون خلافت به متوکل عباسي منتقل شد و چند ماه از خلافت او گذشت بر محمد بن عبدالملک غضبناک شد، جميع اموال او را گرفت و او را از وزارت معزول ساخت. محمد بن عبدالملک در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخ کوب نموده بود و هر که را مي خواست عذاب کند امر مي کرد تا او را در آن تنور مي انداختند تا هلاک مي شد. چون متوکل بر او غضبناک شد امر کرد تا او را در همان تنور آهن افکندند و چهل روز در همان تنور بود تا وقتي که به هلاکت رسيد.

نگاهي به چند خاطره از مرحوم حاج حسين مظلوم (ره)
 

شهر مقدس قم به برکت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) به سبب وجود حوزه علميه، مکان زندگي عالمان و فاضلان بسياري است، اما در اين مکان، افراد بي سواد يا کم سواد بسياري هستند که به واسطه ايمان قلبي خويش، مورد لطف پروردگار و توجه ائمه اطهار (ع) قرار گرفته اند.
يکي از اين افراد خاص آقاي حاج حسين مظلومي است که در مورد ايشان چند حکايت بيان مي کنيم:(20)
زماني که آذربايجان به تصرف روس ها درآمده بود جهت سهولت در تهيه مواد غذايي، بين مردم کوپن پخش مي شد. اما از آن جا که اين کار تنها به قصد فريب مردم انجام مي گرفت، آقاي مظلومي همراه امام جماعت روستا به اين نحوه پخش مواد غذايي اعتراض کردند. به همين سبب، نيروهاي روسي آن دو را دستگير کرده به زندان بردند و آزار و شکنجه کردند.
در يکي از روزهايي که آن دو در زندان به سر مي بردند، آقاي مظلومي خواب مي بيند که حضرت زهرا (س) همراه چند بانوي ديگر، به اتاقي که آن دو در آن زنداني بودند آمده اند و به دنبال انگشتر گم شده اي مي گردند. آقاي مظلومي بي بي دو عالم را در يافتن انگشتر کمک مي کند و حضرت خبر آزادي را به او مي دهند. آقاي مظلومي مي گويد: «در همان ساعتي که حضرت فاطمه (س) فرموده بودند، آزاد شدم.»
يکي از استادان دانشگاه در توصيف آقاي مظلومي، خاطره اي را از زبان ايشان چنين بيان مي کند: زماني که ساکن آذربايجان بودم، مغازه شيرفروشي داشتم. يکي از صاحب مقامات ارتش روس، هر روز به مغازه من مي آمد و يک ليوان شير مي خورد. يک روز وقتي آن فرد به مغازه من آمد و درخواست شير کرد، شير تمام شده بود، اما من از ترس جان خود، مقداري آب به ته مانده شير افزودم و به او دادم، او پس از خوردن مقداري از آن متوجه شد که آب به آن افزوده ام، از اين رو اسلحه خود را بيرون آورد و آماده شليک کردن شد. من که خود را در يک قدمي مرگ مي ديدم، با همه توان فرياد زدم: «يا صاحب الزمان!» ناگهان دست آن مرد فلج شد. او که به شدت شگفت زده شده بود، پرسيد: اين کلامي که گفتي طلسم است يا کيميا! اين دومين بار است که اين کلمه جادو مي کند، زيرا در زمان حمله به ايران از آب هاي درياي خزر گذشته، به سمت ايران مي آمديم. در نزديکي ساحل، قايقي به سمت مان آمد و فردي از داخل آن به ما دستور داد تا به سمت روسيه بازگرديم. در ابتدا امتناع کرديم و مي خواستيم طبق برنامه به خاک ايران وارد شويم، اما وقتي صلابت آن مرد را ديديم، تصميم گرفتيم توسط دستگاه هاي مخابره از پايگاه نظامي خود کسب تکليف کنيم، ولي با تعجب بسيار دريافتيم که تمام دستگاه ها از کار افتاده است! آن فرد يک دستگاه به ما نشان داد و گفت که با آن دستگاه تماس بگيريم.
پس از تماس، به ما دستور داده شد که به روسيه بازگرديم.هنگام بازگشت، در حالي که آن قايق عجيب و متفاوت را نگاه مي کردم، ديديم در وسط آن پرچمي نصب شده که روي آن نوشته شده است «يا صاحب الزمان» يعني همين کلامي که امروز نيز باعث شگفتي من شد.
همچنين يکي از ارادتمندان حضرت ولي عصر (ع) نقل مي کند:
در تعطيلات نوروز، خدمت آقاي مظلومي رسيدم و تقاضا کردم که همراه هم به مشهد مقدس مشرف شويم. ايشان همان روز نپذيرفت، اما روز بعد اعلام آمادگي کرد. با آن که در ايام تعطيلات بود و وسيله نقليه و هتل يا مسافرخانه بسيار کم بود، به راحتي و بدون تقاضا از کسي، بليط و مسکن براي مان فراهم شد.
از اقامت مان در مشهد چيزي نگذشته بود که شخصي به منزل و محل سکونت ما آمد. او که طالب معنويت و حقيقت بود، اظهار داشت که به من گفته شده شخصي به نام «حسين مظلومي» در اين منزل مسافر است و او مشکل مرا حل کرده، پاسخ سؤالم را مي دهد. هرچه او اصرار کرد، آقاي مظلومي گفت که: من شخص بي سوادي هستم و چيزي نمي دانم. اما وقتي آن شخص اصرار را از حد گذراند، آقاي مظلومي گفت: «نامه اي بنويس و مشکل خود را در آن بيان کن، من آن نامه را داخل ضريح حضرت رضا (ع) مي اندازم تا ايشان جواب تو را بدهند.»
آن شخص چنين کرد و آقاي مظلومي نامه را به حرم برد و از آن فرد خواست همان جا منتظر پاسخ نامه باشد. همراه آقاي مظلومي به حرم رفتيم. اطراف ضريح پر از جمعيت بود، اما ناگهان از همان جايي که آقاي مظلومي ايستاده بودند، راهي شبيه يک کوچه به طرف ضريح باز شد. آقاي مظلومي در جلو و من پشت سر ايشان حرکت کرديم. پس از زيارت، آقاي مظلومي نامه را داخل ضريح انداختند و بازگشتيم.
در راه بازگشت، آقاي مظلومي گفت: «آن شخص در منزل ما مشغول نماز خواندن است. او در سجده پاياني نمازش جواب سؤال خود را مي يابد.» هنگامي که به منزل رسيديم، او شادمان به سمت ما آمد و گفت: «من در سجده پاياني نمازم بود که به من گفتند: افضل الاعمال انتظار الفرج
موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(1)
[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 9:55 ] [ حسین ] [ ]

شیخ عبدالله پیاده ، مردی که با خدا معامله کرد


شیخ عبدالله نجفی بختیاری معروف به « شیخ پیاده » ، در اصل نامش سیف الله بود. وی در خانواده ای ثروتمند  چشم به جهان گشود. پدرش اسدالله خان از خوانین بختیاری بود. وی از

همان کودکی روحش لطیف و سرشتش نیکو بود.. به خاندان عصمت و طهارت علاقه و ارادت زیادی داشت.  زندگی او با زندگی خان زادگان سازگاری نداشت  به همین دلیل ، روش زندگی او اعتراض خان زادگان را در پی داشت.

وی با دختر عموی خود که خواستگاران فراوانی داشت ، ازدواج کرد. سنش از 17 سالگی نگذشته بود که پدرش درگذشت و ریاست ایل به وی رسید. دوران ریاست وی مقارن با حکومت رضاشاه بود که سیاستش سرکوب و قلع و قم خوانین و خلع سلاح و یکجانشینی  عشایر بود. برای رسیدن به این هدف با وضع قوانین و مقررات دشواری عرصه را بر عشایر بسیار تنگ کرد. در این گیرودار آسیف الله تصمیم گرفت به نجف اشرف عزیمت کند.  ابتدا برای عرض ارادت به امام رضا (ع) رهسپار مشهد شد. در این سفر سختی های بسیاری کشید. در بین راه اموالش را وقف حضرت ابوالفضل(ع) کرد. پس از جلب رضایت همسرش و مصلحت اندیشی ، وی را طلاق داد و دیگر هیچگاه ازدواج نکرد. وی صاحب  فرزندی نیز نبود.  در باره اینکه چرا وی بعد از این همسری اختیار نکرد ، از قول خودش نقل می کنند« در نجف اشرف روزی پرده ها از جلوی دیدگانش کنار رفت . کفشدار را به صورت واقعی به شکل خرسی دید. ناراحت به حرم حضرت امیر (ع) مشرف شد. به آقا عرض کرد: آقا من دنبال چنین مسائلی نیستم و چنین کراماتی نمی خواهم. من از دنیا چیزی نمی خواهم فقط می خواهم با شما باشم و عشق شما در وجودم باشد. نقل کرد: مرا به آسمانها بردند و همین طور بالا و بالاتر می رفتیم ، تا اینکه حضرت مولی علی (ع) را بر منبر نورانی دیدم که نشسته اند. مولی به غلامانشان دستور دادند که دستان مرا بشویند. آفتابه و لگنی زیبا آوردند. گفتند: دستهایت را جلو بیاور! دستهایم را شستند و مرا برگرداندند. یک مرتبه بیدار شدم. چنین تعبیر نمودم که مولی دستم را از دنیا شست. بنابراین نه زنی انتخاب کردم ، نه خانه ای و با مولی عهد راستین بستم.»

وی فردی خوش خلق ، با صورت و سیرتی زیبا و بسیار ساده زیست بود. لاغر اندام بود و لباسش بسیار ساده و شامل گیوه ای به پا ، شلواری و پیراهنی سفید به تن ، عبای بر دوش و عمامه ای ساده و سفید بر سر.

 شیخ زاهد ، عارف و عابد آنچه از مال دنیا داشت و یا از پدرش به ارث برده بود ،  در راه خدا انفاق کرد و بخشید و دست از مال دنیا شست و از ریاست بر ایل و مردم دل کند و رهسپار عتبات عالیات شد. وقتی به عتبات مشرف شد، زندگی ساده و فقیرانه ای در پیش گرفت. در کربلا و نجف کارگری می کرد و مزدش را به فردی می داد تا  وی را با مسایل و معارف دینی آشنا کند.  چند روز کار می کرد تا مخارج چند روزش تامین می شد ، آنگاه  به عبادت و زیارت مشغول می شد. در عراق با ریاضت و عبادت به مقامات عالی معنوی دست یافت و صاحب کرامت گردید. یک بار که به زیارت مرقد مطهر حضرت علی (ع) رفته بود ،  حضرت امیر (ع) فرمود: دیگر برای زیارت اینجا نیا. بعد از مدتی به واسطه اختلافات مرزی روابط ایران و عراق تیره شد تا جاییکه نایره جنگ شعله ور شد. اوضاع عراق برای ایرانیان بسیار وخیم شد. دولت عراق ایرانی ها را از عراق اخراج و بیرون کرد. به همین خاطر در سفری که به قم مشرف شد ، تصمیم گرفت دیگر به عتبات عالیات مراجعت نکند. برای یک سال منزلی در روستای جمکران اجاره کرد.

 شیخ عبدالله بیش از پنجاه مرتبه با پای پیاده به زیارت ائمه معصومین علیهم السلام مشرف شد ، از نجف و کربلا پیاده به مشهد و قم می رفت و در راه امامزادگان را نیز زیارت می کرد. به همین خاطر به « شیخ عبدالله پیاده »  شهرت پیدا کرد. دوستان و معاشران شیخ اشخاصی بودند که در زهد و تقوی و عرفان جایگاه والایی داشتند و با امام زمان (عج) در ارتباط بودند. برخی از آنها عبارتنداز:

1-  آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری( متوفی 1364 ش)  فرزند آیت الله العظمی شیخ عبدالکریم حائری یزدی موسس حوزه علمیه قم.

2 - حاج اسماعیل دولابی که بارها به خدمت امام زمان مشرف شدند. آقای دولابی و مرحوم شیخ پیاده از شاگردان آیت الله شیخ جواد انصاری همدانی بودند.

3              - حاج شیخ محمد فکور یزدی( متوفی 1349 ه.ق.) که شخصی وارسته ، زاهد و کم نظیر بود

4       - حاج حسین مظلومی( متوفی 1364)  اهل آذربایجان بود. در قم سکونت اختیار کرد  ایشان نیز صاحب کرامت بودند.

شیخ عبدالله ، زاهدی عارف بود که فضایل بسیاری داشت از جمله:

1 - ارادت و محبت به اهل بیت خصوصا" حضرت علی (ع):

نقل می کنند ، در عنفوان جوانی ارتباطش با روحانیت به ویژه با سید جوانی سبب شد تا شیفته اهل بیت علیهم السلام شود. همچنین نقل می کنند هرکس در باره امیر مومنین مداحی می کرد گاو ، گوسفند و... به او هدیه می داد. با کمال فروتنی در جلسات روضه امام حسین شرکت می کرد و سمت سقایی را به خود اختصاص داده بود .وی چشمش به جمال حضرت ابوالفضل العباس نورانی گشت که بر اسبی سوار او را مورد عنایت قرار داد.

1-    صاحب کرامات:

 نقل می کنند ، شیخ پیاده می فرمود:  « چه بسیار پیش می آمد در بیابان گرفتار می شدم و در حالی که گرسنه و تشنه بودم ناگهان متوجه می شدم که شخصی می فرمود: میل به چایی داری؟ چای گرم آماده داشت.... نان و کره تازه در اختیارم می گذاشت .... در بیابان عبور      می کردم حیوانات درنده حلقه زده بودند و من از وسط آنها رد می شدم ،  آنها هیچ کاری با من نداشتند.» وی شهود ملکوتی داشت . در دل شب هنگامی که با محبوب مناجات می کرد هر سوال و شبهه ای که داشت ، مشاهد می نمود. شیخ همچنان صاحب طی الارض بود

2-    ملاقات با امام زمان ( عج)

حاج آقا معین شیرازی یکی از اخیار اصفهان نقل می کند از وی پرسیدم خدمت امام زمان   می رسید یا نه ؟ گفت: « خدمت حضرت برسم یا نرسم فایده ای به حال شما ندارد ، شما باید به فکر خودتان باشید»: همچنین نقل می کنند شیخ عبدالله می فرمودند: « گاهی که پول یا چیزی نیاز داشته باشم حضرت ولی الله الاعظم با یک واسطه برایم می فرستند.» همچنین نقل می کنند « امام زمان قرآنی به ایشان هدیه کردند» و با امام زمان به مکه مشرف شد. به جزیره خضراء نیز  مشرف گردید.

5       – رسیدن به مرحله حق الیقین:

شیخ با اینکه سواد چندانی نداشت ، به مقامات بالای معنوی دست پیدا کرد. نقل می کنند ، در مقابل طعنه فردی که وی را بیسواد خوانده بود ، گفت : « کسی که به حق الیقین برسد از کسانی که اهل سواد هستند ، بالاتر است و بیشتر و بهتر می فهمد.»

3-    پرهیز از خوردن مال حرام و شبهه دار:   

شیخ به آنچنان مقام شامخی دست یافته بود که تقید زیادی به خوردن مال حلال داشت. اموال شبهه ناک را حتی از طلبه ها که شهریه می گرفتند ، قبول نمی کرد. در قبول هر نوع مال و پولی بسیار دقت می کرد و اگر در موردی شک می نمود ، آن را به صورت صدقه بین افراد زیادی تقسیم می کرد تا به مستحقان واقعی برسد. 

4-    عبادت و بندگی:

شیخ سفارش به بندگی خدا می کرد ، توصیه اش به انجام مستحبات و ترک مکروهات بود. حتی در مسایل کوچک هم حساس بود. نقل می کنند ، حتی فکر معصیت هم نمی کرد.به طور معمول نماز شبش ترک نمی شد.همیشه نماز را در اول وقت می خواند.  حتی نافله هایش ترک نمی شد. در وقت بیکاری ذکر و تسبیح می گفت. در مدتی که در قم ساکن بود هر روز صبح قبل از اذان راهی حرم حضرت معصومه می شد و برف ، باران ، سرما و گرما مانع از این کار نمی شد.خودش فرمود: « بیست و پنچ بار امتحان یوسفی دادم.»                                                                                                                      

بیماری و مرگ:

 در اواخر عمر به بیماری اوره مبتلا شد حدود یک هفته در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شد. سی ساعت قبل از فوت در حالت بیهوشی بود.  هنگام که مولای متقیان به دیدارش آمده بود ، در شب بیستم ماه مبارک رمضان سال 1402 قمری مصادف با 11/ 4 / 1362 شمسی که سنش از  هشتاد سالگی گذشته بود ،   دارفانی را وداع گفت. و در قبرستان بقیع در راه قم به جمکران  به (  قطعه دوم - ردیف 35 - قبر 18 )  خاک سپرده شد.

شرح حال این زاهد عارف بعد از مرگش در قالب کتابی با عنوان « در کوچه عشق » چاپ گردید.

منبع:

حسینی ، سید صادق و نعمتی ، حسین « در کوچه عشق ، شرح حال عارف زاهد شیخ عبدالله پیاده »


موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(2)
[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 9:43 ] [ حسین ] [ ]

مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی فرزند مرحوم حاج ملا فتحعلی همدانی در سال 1320 هجری قمری مطابق با 1281 هجری شمسی در شهر همدان و در خانواده‌ای روحانی چشم به جهان گشود. پدر ایشان مرحوم حاج ملافتحعلی همدانی از علما و فضلای همدان بود. البته زادگاه ایشان شیراز بود، ولی بعدها برای تبلیغ و برنامه های مذهبی مأموریت پیدا کرد و به همدان آمد و در آنجا رحل اقامت افکند.

از همان کودکی آثار عظمت روحی و استعداد معنوی عجیبی در ایشان مشاهده می‌گردید و با وجود ناراحتیهای جسمانی که تا دوازده سالگی دامنگیرشان بود، به لحاظ هوش و قریحه ذاتی فراوان از سن هفت سالگی دروس حوزوی و صرف و نحو را نزد والد محترمشان شروع کردند.

آیت الله انصاری همدانی آغاز تحول درونی خود و شروع سیر وسلوک خود را چنین بیان فرموده‌اند: من به تشویق علمای همدان به دیار قم رهسپار شدم و تا آن زمان به طور کلی با عرفان و سیروسلوک مخالف بودم و مقصود شرع را همان ظواهری که دستور داده شده می‌دانستم تا اینکه برایم اتفاقی پیش آمد؛ یک روز در همان سن جوانی که به همدان رفته بودم به من اطلاع دادند که شخص وارسته‌ای به همدان آمده و عده زیادی را شیفته خود کرده، من به مجلس آن شخص رفتم و دیدم عده زیادی از سرشناسها و روحانیون همدان گرد آن شخص را گرفته‌اند و او هم در وسط ساکت نشسته بود، پیش خود فکر کردم گرچه اینها افراد بزرگی هستند و دارای تحصیلات عالیه‌ای می‌باشند اما این تکلیف شرعی من می‌باشد که آنان را ارشاد کنم و تکلیف خود را ادا کردم و شروع به ارشاد آن جمع نموده نزدیک به دو ساعت با آنها صحبت کردم و به کلی منکر عرفان و سیروسلوک إلی الله به صورتی که عرفا میگفتند گشتم، پس از سکوت من مشاهده کردم که آن ولیّ الهی سر به زیر انداخته و با کسی سخن نمی‌گوید بعد از مدتی سر بلند نمود و با دید عمیقی به من نگریست و گفت:« عن قریب است که تو خود آتشی به سوختگان عالم خواهی زد. »من متوجه گفتار وی نشدم ولی تحول عظیمی در باطن خود احساس کردم برخاستم و از میان جمع بیرون آمدم در حالی که احساس می‌کردم که تمام بدنم را حرارت فراگرفته است، عصر بود که به منزل رسیدم و شدت حرارت رو به ازدیاد گذارد. اوائل مغرب نماز مغرب و عشاء را خواندم و بدون خوردن غذایی به بستر خواب رفتم، نیمه‌های شب بیدار شدم، در حال خواب و بیداری دیدم که گوینده‌ای به من می‌گوید:« شخص عارف در بین ما همانند قرص ماه است در بین ستارگان و همانند فرشته امین وحی است در بین فرشتگان».


به خود نگریستم دیدم دیگر آن حال و هوی و اشتیاقی که به درس داشتم در من نمانده ‌است. کم کم احساس کردم که نیاز به چیز دیگری دارم تا اینکه مجدداً به قم آمدم. در قم شروع به حاشیه زندن بر کتاب شریف عروه الوثقی کردم تا یک شب با خود فکر کردم که چه نیازی به حاشیه من است بحمدالله به اندازه کافی علمایی که حاشیه زده‌اند وجود دارند و نیازی به حاشیه من نیست و از ادامه کار منصرف شدم. در همان شب این خواب را دیدم « در عالم رؤیا یک حوض بسیار بزرگ با رنگهای مختلفی دیدم که دور آن حوض پر از کاسه‌های بزرگی بود که بر آنها اسماء خداوند و از جمله این آیه شریفه:« ذلک فضل الله یوتیه من یشاء؛این فضل خداست که به هر که خواهد می‌دهد. مائده/56. »

نوشته شده بود وقتی من به نزدیک آن حوض رسیدم جامی لبریز از آب حوض کرده و به من نوشاندند که از خواب پریدم و تحولی عظیم در خود احساس کردم و آنچنان جذبات عالم علوی و نسیم نفحات قدسیه الهی بر قلب من نواخته شده بود که قرار را از من ربود، وجود خود را شعله‌ای از آتش دیدم، « یک بار آنقدر سوختن قلبم شدت یافته بود که احساس می کردم مرگم نزدیک است. می سوختم و دیگر امیدی به ماندن نداشتم. مطمئن بودم دوام نمی آورم می سوختم، می سوختم ... ناگهان احساس کردم نوری پیدا شد و به قلبم خورد و آن گاه قلبم آرام شد و حرارتش فروکش کرد. »

اجازه اجتهاد
شیخ محمد جواد انصاری با داشتن استعداد و توانایی ذاتی بسیار بالا و نیز پشتکار و همتی والا در همان سنین جوانی یعنی در سن 24 سالگی موفق به دریافت درجه اجتهاد شد.

بعد از این که مرتبه اجتهاد ایشان توسط علمای همدان تایید می گردد به تشویق بعضی از بزرگان به قم سفر می کند و در درس مرحوم آیت الله عبدالکریم حائری یزدی حاضر می‌شود و بعد از آشنایی و ارتباطی که بین این دو بزرگوار برقرار می گردد، با وجود آن که شیخ عبدالکریم به ایشان می فرماید شما دیگر نیازی به تحصیل در قم ندارید و همان برگه اجتهادشان را تایید می کند ولی آقای انصاری چند سال در خدمت آن بزرگوار می‌ماند. آقای حائری ایشان را به خدمت سید ابوالحسن اصفهانی نیز می‌فرستد و ایشان برگه را با تجلیل امضاء می کند.

هم چنین برگه اجتهاد آقای انصاری به تائید بزرگانی مانند آیت الله محمد تقی خوانساری و آیت الله قمی بروجردی می رسد. سابقه آشنایی آقای انصاری با بزرگانی نظیر امام خمینی ، آیت الله آخوند ملاعلی معصومی و آیت الله سید محمد تقی خوانساری در همان حوزه درسی شیخ عبدالکریم حائری بود و هم مباحثه ایشان آیت الله گلپایگانی بود.

یک دستورالعمل اخلاقی
فرزند وی "احمد انصاری" در خاطره‌ای از پدرش می‌گوید: یک بار یکی از آشنایان از تهران خدمت آقای انصاری رسید و برای دستوالعمل گرفتن اصرار کرد. ایشان فرمود: تو با خانمت بدرفتاری می کنی، برو اخلاقت رو درست کن ! حجاب تو این است.

آن شخص می‌گفت : وقتی برگشتم همسرم خیلی با ناراحتی به من گفت: باز رفتی مسافرت؟! خم شدم دستش رو بوسیدم ، تعجب کرد و پرسید این کار رو کی به تو یاد داده؟ گفتم همان آقایی که می گویی چرا رفتی پیشش. ایشان هم به آقای انصاری علاقمند می‌شود و در سفر بعدی با هم به همدان می آیند و خدمت آقا می‌رسند.

یک روز یک بازاری خدمتشان آمد و گفت یک تیرگی در من ایجاد شده و نمی توانم نمازم را با توجه بخوانم . می فرمایند: برای این است که در فلان معامله ای که کردی دروغ گفتی! برو استغفار کن و آن را جبران کن.

وفات
سرانجام این عالم ربانی بعد از ظهر جمعه در دوازدهم اردیبهشت 1339 هجری شمسی مطابق با دوم ذیقعده 1379 ه.ق. در سن 59 سالگی به ملکوت اعلی پیوست.


موضوعات مرتبط: علما
[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 11:4 ] [ حسین ] [ ]

خلاصه اي از زندگي عارف رباني آيت ا... سيد حسين قاضي طباطبائي(حشره الله مع اوليائه)
نه در اختر حركت بود و نه در قطب سكون                  گر نبودي به جهان خاك نشيناني چند
مرحوم آيت ا... سيد حسين قاضي طباطبائي تبريزي به سال 1317 قمري ـ در تبريز ـ در يكي از خانواده هاي علمي و روحاني كه در كتب تاريخي و رجال مورد اعتنا قرار گرفته و با نظر عظمت و بزرگي ياد شده اند و از بزرگترين طايفه از سادات علوي ديده به جهان گشودند. ايشان با 33 واسطه به مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (علیهم السلام) مي رسد. والد ماجد ايشان،مرحوم«آيت الله سيد احمد قاضي طباطبائي»است كه از جمله علماي آذربايجان و از هم دوره هاي آيات عظامی چون مرحوم «حجت كوه كمره اي»(مدفون در مدرسه حجتيه قم) و مرحوم ـ عارف بالله ـ حاج«ميرزا جواد ملكي تبريزي»(متولي 11 ذيحجه 1343 قمري در قم و مدفون در قبرستان شيخان قم) كه ايشان از اساتيد تأثيرگذار مرحوم«امام خميني»(ره) بوده اند و شخص مرحوم حاج ميرزا جوادآقا از تلامذه مستقيم حضرت سيد العرفا مرحوم«ملاحسينقلي درجزيني همداني» مدفون در صحن مطهر حضرت سيدالشهداء(علیه السلام) در كربلا مي باشند و مرحوم همداني از شاگردان برجسته استاد حاج«ملاهادي سبزواري» مدفون در سبزوار مي باشند.  از ايشان هم فرزند عارف كم نظير و نمونه يعني«آيت الله سيد احمد قاضي طباطبائي»و«سيد علي قاضي طباطبائي»متوفي 1366 قمري در نجف اشرف و مدفون در قبرستان وادي السلام پا به عرصه وجود گذاردند كه بركات وجودي ايشان همچنان بعد از وفات هم ادامه دارد. آيت ا... سيد حسين قاضي طباطبائي در چنين خانداني متولد گشته و مقدمات را در تبريز،ابتدائاً از والد خود و اساتيد آن زمان چون حاج«ميرزا علي اصغر ملكي»و مرحوم«آيت الله سيد ابوالحسن انگجي»و ... فرا گرفته و سپس براي ادامه تحصيل و تكميل آن عازم حوزه هزار ساله نجف اشرف گرديده و تحت نظر آيت الحق عموي خود حاج«ميرزا علي قاضي طباطبائي»قرار گرفته و علاوه بر حضور مستمر در جلسات بحث و درس اخلاق ايشان در دروس اعاظم آن روز نجف اشرف چون آيت ا...«شيخ احمد كاشف الغطاء (ره)»و مرحوم«ايرواني(ره) »و مرحوم«سيد ابوالحسن تراب خوانساري(ره)»و مرحوم«ميرزاي نائيني(ره)»و مرحوم«ضياء الدين عراقي(ره)»و مرحوم«محمدحسين غروي»معروف به كمپاني و مرحوم«سيد ابوالحسن اصفهاني(ره)»و ... شركت و بهره مند گرديده و از اغلب آنان داراي اجازه مي باشند.پس از گذراندن نجف اشرف به ایران مراجعت و به مشهد مقدس مشرف و چند سالي در جوار حضرت ثامن الحجج (سلام الله علیه) از محضر آيات عظام حاج«آقا سید حسين قمي (ره)»و مرحوم«ميرزا محمد كفائي خراساني(ره)»و مرحوم«ميرزا مهدي اصفهاني»استفاده شايان برده و در سال 1354 قمري به حوزه نوپاي علميه قم وارد و اين شهر دارالمؤمنين را براي همه عمر به عنوان وطن اختيار نموده و تا پايان حيات پر بركت خود در اين شهر زيستند . در قم اگرچه از نظر علمي در حد بالائي بودند ولي براي حفظ حرمت و تكريم و تعظيم در دروس آيات عظام مرحوم آيت الله حاج«شيخ عبدالكريم حايري يزدي» (موسس حوزه علميه قم) ـ زيرا قبل از تشرف ايشان به قم به دعوت بزرگان قم،ايشان در اراك بودند و مشغول تدريس و امام خميني هم در معيت ايشان از اراك به قم آمدند و از شاگردان ايشان بودند ـ و نيز دروس مرحوم آيت ا...«سيد محمد حجت كوه كمره اي»و پس از وفات ايشان در مباحثات آيت ا...«سيد حسين طباطبائي بروجردي»ـ كه مرجع مطلق بودند ـ شركت و در تعليم و تربيت علمي طلاب و به ويژه برجستگي هاي اخلاقي اهل علم نقش بارزي ايفا كردند. زماني مرحوم آقاي بروجردي براي نظم بخشيدن به حوزه قم عده اي را مكلف به رسيدگي به امور طلاب،چه از نظر علمي و چه اخلاقي كردند از جمله مرحوم آقاي قاضي(ره) و مرحوم امام خميني(ره) و مرحوم سلطاني(ره) و... .مرحوم بروجردي(ره) در تقريب حوزه قم نقش استثنائي داشتند،زيرا در بدو تأسيس به دست آقاي حايري(ره)، همزماني تأسيس با سلطنت رضاشاه بود و رضاشاه خيلي با حوزه موافقت نداشت و مايل به گسترش آن نبود به ويژه پس از مسافرت به تركيه و ملاقات با كمال پاشا آتاتورك و برگشت به ايران ،عمامه از سر روحانيون و چادر را از سر بانوان برداشت و ممنوع كرد،ليكن تدابير زيباي مرحوم حايري توانست حوزه را نجات دهد و حوزه كم كم ريشه دوانيد و قوي شد به حدي كه مي توان ادعا كرد بر حوزه هزار ساله نجف تفوق يافت و سبقت گرفت.
مرحوم آقاي«ميرزا احمد مجتهدي تهراني (ره)»به من فرمود:مرحوم آقاي سيد حسين قاضي والد شما از ممتحمين من بود.ایشان پس از امتحان مطلبي در گوشم در باب تزكيه و تقوي، كه لازمه هر عالمي است گفت كه من در تمام عمر آويزه گوش خود قرار دادم. من مُصر شدم كه چه فرمودند؟ نگفت. از مرحوم آقاي قاضي (ره) كرامات بسيار ظاهر گشته و بحمدالله بسياري از افراد شاهد اين كرامات، در قید حياتند و من حقير به عنوان فرزند شايد كمتر از سايرين مطلع باشم. يكي از خصوصيات مرحوم آقاي قاضي كتمان سر و انزواي ايشان بود. آقاي«حسن زاده آملي»(حفظه ا...)در جائي نوشته بودند: بعد از وفات آقاي قاضي خدمت علامه طباطبائي(ره) رسيدم و پس از گفتن تسليت از مراتب ايشان پرسيدم.مرحوم علامه فرمودند: ايشان از هيچ يك از بزرگان قم كمتر نبودند؛ ليكن ايشان و بيت ايشان اهل انزوا و دوری از شهرت و معرض از دنيا بودند. من حقير زود از جمع خانواده جدا شده و به دنبال كسب و كار راهي تهران شدم كه اينك تأسف آن روزگار را دارم و مي فهمم كه طول عمر همراه حسن عمل مفيد است. دل بي تفكر و عبادت، به پوچي مي رسد. اگر حقيقت در دل انسان نشست،در همه اعمال انسان ظهور و بروز مي كند افسوس كه در دنيا زمين و منابع آن و دريا و منابع آن و بالاتر، همه چيز را شناختيم،قلب خود را نشناختيم. انسان اگر مومن واقعي شد قلبش نوراني مي شود و قلب نوراني داراي فضيلت است انسان را از كجروي باز مي دارد. قبل از اينكه چشم ببيند، دل مي بيند. پناه بر خدا اگر قلب اغفال شود. قلب انسان وقتي اميخته با قرآن شد قرآني مي بيند و صعود مي كند. مرحوم آقاي قاضي(ره) در دروس حوزوي هم كه داشتند، پايه دروس ايشان زهد و فضيلت و تقوي و تزكيه بود و در همه اعمال ايشان هم ظاهر بود و معتقد بودند اگر انسان تمام مدارج علمي را طي كند اما اهل تقوي و تزكيه نباشد، هم به خود ظلم مي كند هم به جامعه.
مال و منصب،ساز و برگ گمرهان دنيوي است مرد راه آخرت را ساز و برگي ديگر است
مرحوم آقاي قاضي در ساده زيستي شهره بود. خانه اي كوچك و تقريباً مخروبه با فرش هاي كهنه. ايشان بسيار كم غذا مي خوردند. در ميهماني ها كه بسيار دعوت مي شدند به ناهار يا شام، هيچگاه نمي پذيرفتند. شبها بسيار كم مي خوابيدند ثلث آخر شب را هميشه بيدار بودند چون در منزل مسكونيمان در قم جاي وسيعي نداشتيم و كل جمع خانواده در يك اتاق مي خوابيديم ايشان اعمال عبادي خود را اغلب در تاريكي شب و بدون هيچ صدائي انجام مي دادند كه مبادا ما را ناراحت كنند. من حقير در تهران زندگي مي كردم. يخچال كوچكي براي ايشان به قم بردم که با كراهت ايشان مواجه شدم بالاخره يخچال را به برق وصل كردم. 15 روز بعد به قم رفتم ديدم هيچ شي اي در يخچال نيست، حتي ليوان آبي. بعد از ظهري در منزل استراحت كرده بودند از جا برخاسته از من آبي طلب كردند معمولاً اينكار را نمي كردند و خودشان حوائج خود را انجام مي دادند. من ليوان آب را در يخچال گذاشته بودم دادم نوشيدند و فرمودند همان آب شير كافي بود؛ اصولاً هميشه خلاف هواي نفس عمل مي كردند.
ما در قم مستأجر بوديم و منازل زيادي عوض كرده بوديم. روزي كه جنازه مرحوم آيت ا... سيد محمد تقي خوانساري(ره) را كه در همدان فوت شده بودند به قم مي آوردند،ما اثاث كشي داشتيم مرحوم آقاي قاضي به والده گفتند اثاثيه را باز نكن؛ آمدند بين اثاثه منزل که چندان هم نبود- چند تكه فرش و رختخواب و سري ظروف و غیره- ايستادند به نماز . دو ركعت نماز خوانده پس از آن دست به دعا گشودند عرض كردند: خدايا از اثاث كشي خسته شدم! اين آخرين اثاث كشي شد همان منزل را به 14 هزار تومان ابتیاع قسطي نمودند.
يك روز بعد از ظهر كه هوا نسبتاً گرم بود و ايشان در استراحت بودند درب منزل را زدند؛ آن وقت هنوز اف اف نبود. من خواستم بروم.فرمودند: بگذار خودم بروم،آقاي آملي برنج فرستاده اند. همين كه رفتند درب را گشودند ملاحظه كردند مرحوم حاج ميرزا هاشم آملي از علماي بزرگ و از همدوره اي هاي ايشان در نجف بودند رسمشان بود بين علما برنج توزيع مي كردند 4 گوني برنج با فرغان ارسال نموده بودند. ايشان از قبول آن امساك كردند و به آورنده گفتند به حضرت آقا سلام برسانيد و بگوئيد من هيچ گاه در منزل برنج با گوني نخريده ام يك كيلو بيشتر نمي خرم. روز بعد رفته بودن ديدن مرحوم آقاي آملي لاريجاني(ره) باندازه يك كيلو از آن برنجها را از آقاي آملي گرفته بودند كه خاطرشان آزاده نشود. خانه دل را از هر خواهشي جاروب كرده بودند. بسيارند عالماني كه با الفاظ مفاهيم را انباشته اند، بحاث خوبي هستند اما و اما! عالمي بايد که با خشیت باشد، انما يخش ا... من عباده العما، چقدر قرآن خوان داريم كه قرآن حضم اوست و چه بزرگان داريم كه نمي دانند عالم چه خبر است. قلب ما بت خانه است همه چيز را مي پرستيم جز خدا ! كارهاي خوبمان را براي خوشنامي خود مي كنيم يا براي خدا؟ كار بايد خالص براي خدا باشد، نه براي خلق، نه براي نفس. مرحوم آقاي قاضي استخاره هاي عجيبي داشتند. اغلب ضمير افراد را به ايشان بيان مي كردند عصرهاي جمعه در منزلشان ذكر مصيبتي و روضه اي بود كه سابقه صد ساله داشت. من حقير مي خواستم در تهران خانه اي ابتياع كنم 60 متري به قيمت 17 هزار تومان. آنچه داشتم از كتاب و فرش و ... نصف آن پول فراهم شد ترسيدم نتوانم بقيه را تدارك كنم شب شنبه رفتم قم. روضه تمام شده بود مرحوم علامه طباطبائي و مرحوم حاج شيخ مرتضي حايري(ره) و ايشان مشغول نماز مغرب بودند.پس از نماز و دست بوسي عرض كردم براي من استخاره اي لازم شده، نه قرآن گشودند و نه حرفي زدند بعد بلافاصله فرمودند: پسرم خانه خريدن استخاره نمي خواهد. من بسيار تعجب كردم زيرا با احدي در اين رابطه صحبت نكرده بودم.
در خيابان ارم قم كاسبي بود كه اهل تدين و بسيار سالم بود از مرضي در دل خود رنج مي برد و از مداوا مأيوس شده بود روزي مرحوم آقا به مغازه او مي رود و مي گويد تو بيماري چرا تا كنون بمن نگفته اي كاسب مي گويد مگر شما طبيب هستيد چرا بايد دردم را به شما بگويم و شما را ناراحت كنم بعلاوه من شما را نمي شناختم كه دردم را بگويم اجمالاً آن كاسب شرح مفصلي از درد خود را به آقاي قاضي بيان مي كند و آقاي قاضي روز بعد آبي از منزلشان مي آورند و به كاسب مي گويد بخور به تدريج انشاء ا... خوب مي شوي. تدریجاً حال آن كاسب رو به بهبودي رفت و كاملاً از آن درد و رنج خلاص شد.
طبيبي بود در تهران كه قبلاً در قم مطب داشت و با مرحوم آقاي قاضي رابطه خانوادگي داشت بنام دكتر نادر مسيحا.اغلب به روضه مرحوم آقاي قاضي هم مادامي كه در قم بود مي آمد شب شنبه اي پس از روضه آمد به منزل آقاي قاضي اغلب آن ساعت كسي نمي ماند همه مي رفتند. مرحوم آقاي قاضي تنها بود من هم در شرف خداحافظي براي آمدن به تهران بودم مرحوم آقاي دكتر مسيحا گفت به سرفه و سينه درد شديدي مبتلا شده ام نه معالجات طبي اثر مي كند نه مداواي غذائي و طب سنتي، خسته ام كرده؛آمده ام فقط مرا دعا كنيد ايشان از بطري آب بزرگي به اندازه يك استكان ريختند و ذكر و دعايي خواندند و دادند به مرحوم دكتر مسيحا. ايشان با اعتقادي که به حالات خوش آقای قاضي داشتند ميل كردند و از همان لحظه درد و سرفه از بين رفت.
اين حقير در زمان حيات پدر به علل سياسي سه بار بازداشت شدم يك بار در قزل قلعه بودم و علت آن هم ملاقات با مرحوم آقای خميني(ره) در قم كه گروهي از دانشجويان را برده بودم به منزل ايشان و راجع به استخلاص مرحوم آيت ا... طالقاني و ديگر زندانيان، صحبت هائي با ايشان و سپس با آيت الله شريعتمداري كرده بودم. نزديک صحن حضرت معصومه(س) نزديك غروب براي زيارت مي رفتم آقاي كامكار رئيس آگاهي شهرباني دست مرا گرفت و مرا به اتومبيلي هدايت كرد و بازداشت شدم.بازجوئي مفصلي انجام داد. روز بعد مرا فرستادند تهران نزد يكی از روسای ساواك سرهنگ مولوي و سپس زندان قزل قلعه. در زندان با مرحوم شيخ فضل ا... محلاتي مرحوم آيت ا... شيخ محمد تهراني حاج شيخ مهدي دولابي و مرحوم حجه الاسلام گلسرخي و آقاي هاشمي رفسنجاني و آقاي حاج شيخ علي اصغر مرواريد و ... مرحوم پدرم به اتفاق مرحوم حجه الاسلام حاج ميرزا حسن مقدس(ره) كه از منسوبين و امام جماعت مسجد اعظم قلهك شدند به ديدنم آمدند راه ندادند بعد مطلع شدم مرحوم پدر نقشه زندان را در ذهن تصوير كرده متوسل به بعضي از اولياي دين شده و ادعيه و ختم هايي هم گرفته بودند زيرا من برخلاف پرونده سنگيني كه داشتم زود خلاص شدم. بعدها متوجه شدم يك ختم قرآن براي والده حضرت ولي عصر(عج) و يك ختم قرآن هم براي شيعيان بي وارث اميرالمومنين از جمله اينها بود.
باز در سال 1343 من گرفتار ساواك و زندان شدم در زندان قصر تهران در محبس در خدمت آيت ا... طالقاني و ديگر همفكران و همسنگران بودم. مرحوم پدرم به اتفاق مرحوم علامه طباطبائي(ره) و مرحوم حاج شيخ حسن مقدس(ره)جهت ديدار به زندان آمدند زندان قصر داراي دو درب بود يكي وارد راهرو مي شد پس از تفتيش از درب ديگر وارد محوطه زندان. همزمان عده اي از طلاب قم جهت ديدار با آقاي طالقاني(ره) آمده بودند يكي از طلاب مقداري اعلاميه مرحوم امام را حامل بود كه اگر مي گرفتند او را زنداني و آزار مي دادند. مرحوم آقاي قاضي (ره) متوجه مي شوند و به آن طلبه جوان مي گويند: بده بمن. وی امساک میکند و می گوید مخاطرات بدی دارد ونمی دهد و می گوید آقا شما نمی دانید درصورت گرفتن چه بلائی سرآدم می آورند. مرحوم علامه طباطبائی (ره) از موضوع مطلع شدن به آن طلبه می گویند وقتی آقا می گوید بده شما بده به بقیه امرکاری نداشته باش آن طلبه هم با اکراه میدهد. تک تک وارد زندان می شوند همه را تفتیش بدنی می نمایند واجازه ورود می دهند به مرحوم والد یعنی آقای قاضی میرسند میگویند بفرمائید حتی به عبای ایشاندست هم نمی زنند. بعد ملاقات در پشت میله های زندان صورت میگیرد و مرحوم قاضی و مرحوم طباطبائی از اینکه آقایان طالقانی و ..... را هم دیده اند و صحبت های مفصلی هم کرده بودند بسیارخوشحال بودند. من که آزاد شدم و بقم آمدم و ازقضیه مطلع شدم هرچه سوال وکاوش کردم چیزی عایدم نشد. پیگیری بیشتر نکردم چون میدانستم که مرحوم آقا کاری انجام داده که نمی خواهد بگوید اصرارنکردم.
مرحوم حاج سید احمد خمینی نقل میکردند در زایمان اول همسرم ازبیمارستان در قم اطلاع دادند که فوراً بروم به بیمارستان همسرم یا فرزند یکی به هنگام زایمان زنده خواهد بود! با عجله و سرعت ازخانه خارج شدم وسیله ای برای رفتن به بیمارستان پیدا نکردم لاجرم به سرعت به سمت خیابان آذر قم بحرکت در آمدم.نزدیک حرم مطهرحضرت معصومه (ع) در نزدیکی سه راه موزه مغازه کفاشی بود که مختص روحانیون بود،دیدم مرحوم قاضی نشسته اند سلام کردم با انگشت اشاره کردند که بروم کنارشان صندلی خالی بود بنشینم. بلافاصله مرحوم قاضی فرودندخیلی خسته به نظر میرسی چرا؟ داستان را بایشان نقل کردم فوراً از جیب خود کاغذی در آوردند و چیزی نوشتند و فرمودند این را بگذار زیر بغل خانم و از قول من به بچه خطاب کن که: اذیت نکن راحت بیا. لیکن این کاغذ را نخوان بستند و بمن دادند. رفتم طبق گفته ایشان عمل کردم بفاصله اندکی همسرم به سلامت فارغ شد مادر سالم بچه هم سالم. پزشکان متوجه ماجرا شدند احاطه ام کردند و با اصرارو اجبار کاغذ را گشودیم و دیدم نوشته اند «بسم ا... الرحمن الرحیم» این قصه را ایشان در جماران و در حیات امام در بیرون اطاقی که امام دیدارهایشان بودند نقل کردند. آقای جنتی امام جمعه تهران هم حضورداشتند بلافاصله آقای جنتی گفتند این از آن بسم ا... ها ئی که ما روزی چند بار می گوییم نیست، عمیق تر است و برازنده آن که آنرا نوشت.
حجت الاسلام و المسلمین آقای علامی امام جماعت کانون توحید تهران نقلهای گوناگونی از کرامات ایشان نقل می کند که کلاً جالب وشنیدنی است. من به یکفقره آن اکتفا می کنم ایشان نقل کردند من و خانواده ام در کوچه ارک در کوچه باریکی که بطرف کوچه آقا زاده میرفت منزلمان بود. هر روز نزدیک غروب جغدی می آمد و بالای دیوار خانه می نشست و می خواند خانواده من در رنج و عذاب بودنند زیرا جغد به شومی شهرت یافته بود بمن اصرار می کردند خانه را عوض کنم ومن هم بهیچ عنوان امکان آن را نداشتم رفتم خدمت مرحوم قاضی و داستان را گفتم ایشان دعائی را انشاء کردند و گفتند بروید منزل عصر هنگام این پرنده آمد آن دعا را وسط حیاط بخوانید و بحیوان بگوئید: قاضی گفت برو برنگرد. من خوشحال عصر کاری را که ایشان فرموده بود کردم و برای همیشه از آمدن آن پرنده خلاص شدم.
جمعی بودند که در ایام جوانی پیاده به جمکران میرفتند مسیر پیاده سبز و خرم و با صفا بود آنهم در فصل بهار که گندمها ساقه شان بلند بود و طراوتی داشت. از جمله این عزیزان مرحوم آیت ا... حاج سید احمد زنجانی مجسمه زهد و تقوی بود و یکی مرحوم حاج شیخ مرتضی حایری که ایشان هم زبانزد خاص و عام بود و یکی مرحوم علامه طباطبائی زاید الوصف یکی هم مرحوم ابوی آقای قاضی بودند. مرحوم آیت ا... حاج شیخ حسن تیلی که از اصحاب سر مرحوم آیت ا... حجت کوهکمری بود بمن فرمودند: روزی بهار بود و هوا بسیار مطبوع من تصمیم گرفتم با آقای قاضی (ره) به جمکران بروم با این نیت که از هوای بهارو سبزه زار و غیره لذتی برده باشم خیلی در خیال زیارت ونماز و دعا بسر نمی بردم رفتیم به اتفاق از زیر ریل قطار رد شدیم هوا بسیار منقلب و تیره و تار شد رعد وبرق و زوزه سگان و یکباره رگبار شدیدی هم باریدن گرفت. جاده خاکی بود و سریعاً تبدیل به گل شد همه درسختی قرارگرفتیم ناگهان یک اتومبیل جیپ آمد بجزمن همه را سوارکرد وحرکت کرد.من ماندم تنها در بیابان ومورد هجوم سگان وحشی وبارندگی شدید. بهر صورت باجان کندن خودم را به منزل رساندم و لباسهایم کلاً خیس وگلی بودند و تعویض نمودم فهمیدم چون من بقصد تفریح حرکت کردم این بلابه سرم آمد آنان که با قصد زیباتری رفتند ازاین ماجرا مصون ماندند.
درجمکران حدود 60سال قبل می خواستند چاه آبی حفرنمایند چون آب نبود. من حقیر یادم هستند کوچک بودم به مسجد میرفتیم حوض سر بسته کوچکی در کنار ساختمان متروکه قدیمی مسجد به صورت مسقف وجود داشت که برای وضو گرفتن از آن آب بهره می گرفتیم. کرمهای ریز مانند خاک شیر در آب فراوان بود برای اینکه این کر مها به سرو صورتمان نرسد آب را از یک لنگه جوراب عبور می دادیم و... ازمرحوم قاضی(ره) برای محل چاه استفسار شد. مرحوم قاضی مکان فعلی که چاه درآن قرار دارد نشان دادند. شرکتی که بایستی چاه آب را حفرمی کرد از تهران بود و با مشکل رفت و آمد به جمکران. بگمانم صاحب شرکت هم زرتشتی بود آمدند با وسایل زمین شناسی محلی را که آقای قاضی نشان داده بود بررسی کردند و گفتند اینجا صلاح نیست به سنگ می خوریم جای دیگری از فضای مسجد را که خاکی و فاصله بیش ازصد متر داشت را برگزیدند و قرار هم بر این بود که شرکت به احترام مسجد جمکران نیمی از پول حفر چاه را ببخشد. قضیه را به مرحوم قاضی گفتند، مرحوم قاضی فرمودند نه همان جائی را که نشان دادم ارجح است. با شرکت که صحبت شد شرکتی ها گفتند ما همانطور که آقا گفتند چاه را حفر می کنیم،حتما با سنگ برخورد کرده،آبی به دست نمی آید و آن تخفیف را هم معذوریم زیرا این به خواست ما نیست،خواست شماست.اجمالا مدیریت آنزمان مسجد به احترام آقای قاضی(ره)،که کمی از روحیات ایشان را می دانست،قبول کرد و محلی را که آقای قاضی(ره) انتخاب کرده بودند حفر کرد بر خلاف انتظار در گودی کمتر از حد انتظار به آب رسید و موتور و سوله گذاری هم انجام شد مدتها آن آب در آن محیط کم آب تأثیر داشت برای روستای جمکران هم مفید بود. اینک هم فعال است نا گفته نماند شرکت حفر کننده تخفیف را داد.
آقا زاده علامه طباطبائی مهندس عبدالباقی طباطبائی، داماد مرحوم حاج شیخ مرتضی حائری (ره) و با جناق مرحوم آقای سید مصطفی خمینی (ره) نقل کردند: من بدرد پای عجیبی مبتلا شدم و به بستر افتادم پایم از حرکت ماند و معالجات موثر واقع نشد حتی صحبت از قطع پا هم مطرح بود به خانم گفتم برو پیش آقای قاضی بگو عبدالباقی می گوید: من مرتب خدمت شما می رسیدم اکنون به خاطر درد پا، که نزدیک به فلج شده هستم، در منزل بستری هستم عیادتی ازمن بفرمائید.مرحوم قاضی آمدند عیادت من فرمودند:پسر عمو چرا اینطور شدی قضیه را نقل کردم لیوان آبی خواستند؛ آوردند و به ایشان دادند دعائی خواندند و قدری خوردند و دادند به من و فرمودند: قدری بخور سه بار این عمل را تکرار کردند من آب را که خوردم حس کردم پایم رامیتوانم تکان دهم اجمالاً مرحوم قاضی به من فرمودند: من برای عیادت شما به زودی می آیم خود شما باید درب منزل را باز کنی من روحیه خوبی پیدا کردم ولی در دل گفتم مگر ممکن است چون به حالات ایشان وقوف داشتم دلگرم شدم و ایشان رفتند پای من کم کم بهبودی حاصل کرد و ایشان چند روز بعد به منزلم آمدند درب منزل را من باز نکردم ولی درب اطاق را گشودم و چندین قدم در حضورشان زدم دعائی کردند و رفتند و فرمودند آمده بود بلائی بخیر گذشت. ا – وارثون– )


موضوعات مرتبط: علما
[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 10:37 ] [ حسین ] [ ]
ايشان حالات غريب و مكاشفاتي داشتند كه همگي دلالت بر عظمت روحي آن بزرگوار مي كند.چنانچه مي گويند در نمازش در سورة حمد آية «اياك نعبد و اياك نستعين» را گاه بيش از صد بار به حالت خضوع و خشوع تكرار مي كرد تا آنكه به حالت بي هوشي نقش بر زمين مي شد.
به گزارش فرهنگ نیوز ، آخوند ملا محمد كاشاني  (كاشي)، عارف، فيلسوف، حكيم، فقيه و عالم شيعي در سال ۱۲۱۳ش  (۱۲۵۰ق) در كاشان به دنيا آمد و مقدمات علوم را در زادگاهش پشت سر گذاشت. وي پس از آن راهي اصفهان گرديد و حكمت و فلسفه را نزد ميرزا حسن نوري و محمدرضا صهباي قمشه‏اي آموخت تا بدانجا كه در علوم عقلي به كمال رسيد. آخوند ملامحمد كاشاني از آن پس در مدرسه جده كوچك و مدرسه صدر اصفهان به تدريس علوم عقلي پرداخت و جاذبه درس ايشان كه فلسفه را با عرفان مي‏آميخت، علاقمندان به فلسفه، به ويژه فلسفه ملاصدرا را از شهرهاي دور و نزديك و حتي از كشورهاي ديگر به اصفهان مي‏كشاند.
 
 
شرح حال آخوند کاشی (آخوند ملا محمد کاشانی ):
 
براي ايشان حالات غريب و مكاشفاتي نقل شده كه همگي دلالت بر عظمت روحي آن بزرگوار مي كند.چنانچه مي گويند در نمازش در سورة حمد آية «اياك نعبد و اياك نستعين» را گاه بيش از صد بار به حالت خضوع و خشوع تكرار مي كرد تا آنكه به حالت بي هوشي نقش بر زمين مي شد. و هنگامي كه به هوش مي آمد بر مي خواست و نمازش را مجدد به جا مي آورد.
 
شاگردان:
 
 براي اين حكيم رباني بيش از صد شاگرد برشمرده اند كه همگي از علماي بزرگ روزگار خويش بودند. ازجمله شاگردان او حاج آقا رحيم ارباب ، سيدحسين بروجردي، شيخ محمد حكيم خراساني،  سيد محمدرضا خراساني، آقا ضياءالدين عراقي، طَرَب اصفهاني، آقا نجفي قوچاني، شيخ هاشم قزويني و ميرزا ابوالقاسم محمد نصير شيرازي ، شهيد بزرگوار سيد حسن مدرس، حاج ميرزا علي آقاي شيرازي را مي توان نام برد. سخنان وي در شاگردانش چنان مؤثر بود كه اكثر آنان را از تعلقات دنيوي دور و متوجه آخرت مي نمود. چنانكه اكثر آنان را متمايل به شب زنده داري و تهجد مي نمود.
 
 
حاج آقا رحيم ارباب كه پيوسته ملازم محضر درس و خدمت آخوند كاشي بود نقل مي كنند كه :«يك روز عصر آخوند به من فرمود :آقا رحيم ،امشب براي غذا بي ميل نيستم كه بادمجان بخورم،و اين از نوادر بود كه آخوند ميل به غذاي پختني كرده بود،چون معمولا به غذاي ساده اكتفا مي نمود. من رفتم مقداري بادمجان خريدم و آنها را آماده كردم كه در پستوي حجره آنها را سرخ و مهيا نمايم. كم كم مغرب شد و آخوند به نماز ايستاد،حالتي پيدا كرد كه گفتني نيست.آنچنان با خدا مناجات مي كرد كه گويي تمام درختان مدرسه با او همنوا شده و مي خوانند:«سبوح قدوس رب الملائكه و الروح». غرق در عوالمي بود كه گويا در زمين نبود و حضور مرا در آن مكان به كلي از ياد برده بود.من مات و متحير و مبهوت آن صحنه ملكوتي بودم كه ناگاه به خود آمد و من هم به خود آمدم در حالي كه دودي غليظ تمام حجره را فرا گرفته بود و در آن عالم حيرت بادمجانها همه در تابه سوخته و ذغال شده بود. آخوند هم بدون آنكه چيزي از آن حال و جذبه به روي خود بياورد فرمود:آقا رحيم بادمجان سوخت؟طوري نيست امشب هم حاضري خودمان را مي خوريم.»
 آخوند همچنين داراي چشم برزخي بودند و باطن افراد را مي ديدند.داستانهاي زيادي در مورد رفتارهاي به ظاهر غير منطقي آخوند در مواجهه با افراد نقل شده كه وقتي علت اين رفتارها را از آخوند جويا مي شدند مي فرمودند من چيزي مي بينم كه شما نمي بينيد.
 
 دیدن صورت برزخی افراد: 
 
يكي از خصوصيات آخوند كاشي اين بود كه صورت برزخي افراد را مي ديد. و داستان هاي زيادي در اين مورد نقل شده است. يك روز مرحوم آخوند در جلسة تدريس خود قرار گذاشت كه تفسير كشاف را براي شاگردان درس بدهد و بعد هم اعلام كرد كه هر كس مي خواهد سر درس بيايد حتماً بايد با خودش اين كتاب را بياورد. روز بعد همة طلبه ها سر درس حاضر بودند و كتاب آورده بودند. در ميان طلبه ها طلبه اي بود كه مشهور به قداست و تقوا بود و خيلي تحويلش مي گرفتند. اين طلبه آن روز كتاب را نياورده بود، مرحوم آخوند درسشان را كه مي دهند نگاهي مي كنند كه ببينند چه كسي كتاب را نياورده وقتي كه مي بيند اين طلبة معروف كتاب را نياورده به شدت با او برخورد مي كند و هر چه ناسزا بود به آن طلبه مي گويند كه تمام آن طلبه ها به ايشان شك مي كنند و ناراحت و منزجر مي شوند. چند روز بعد يكي از مریدان مرحوم آخوند كه ظاهراً مرحوم خراساني بوده اند از آخوند در مورد اين ماجرا سوال مي كنند كه آقا چرا شما اينقدر اين طلبه را اذيت كرديد؟ او در ميان طلاب مشهور به قداست و تقواست. مرحوم آخوند در جواب به او مي گويد:
 
تو مو مي بيني و من پيچش مو                    تو ابرو بيني و من اشارت هاي ابرو
 
 چيزي نمي گذرد كه آخوند مرحوم مي شود. بعد از فوت آخوند معلوم مي شود كه اين طلبه كه حجره اش در مدرسة نيم آورد بود مبلغ فرقة ضالة بابيت و بهائيت است. و او گرگي بوده است در لباس ميش و در اين مدت مرحوم آخوند با چشم برزخي خويش از نيات پليد او آگاه بود.
 
  مرحوم آيت الله شهيد دستغيب نقل مي كنند كه يك روز مرحوم آخوند كاشي وسط مدرسة صدر در كنار حوض مشغول وضو گرفتن بودند كه ناگهان مي بينند خرسي دارد به طرفشان مي آيد. ايشان دوان دوان خودشان را به حجره مي رسانند و در حجره را مي بندند و از حال مي روند. چند روز بعد يكي از حاجي هاي بازار مي رود نزد آخوند و از ايشان گله مي كند كه: حاج آقا حالا ما را كه مي بينيد فرار مي كنيد؟ مرحوم آخوند، آن وقت متوجه مي شوند كه آن خرسي كه آن روز ديده اند همين حاجي بازاري بوده است.

نماز جمعه با حال

 آيت اللّه ارباب مدتها در محله  گورتان - خيابان آتشگاه -اقامه نماز جمعه مى‏نمودند. زيرا ايشان نماز جمعه را واجب مى‏دانستند و نماز جمعه ايشان حال بخصوصى داشت، همه اين نماز حال بود. ما مى‏گفتيم شما حالى داريد مى‏فرمودند: شما آخوند كاشى را نديده بوديد، وقتى آخوند به طرف خدا مى‏ايستاد و نماز مى‏خواند استخوانهاى سينه‏اش مى‏لرزيد و حالتى داشت كه همه در و ديوار مدرسه صدر جذب مى‏شد

استغفار آخوند كاشى

 نقل كرد سيد جليل حاج آقا محمد مقدس از عالم محقق ملّا محمد كاشانى كه فرموده بود شبى در ايام تحصيل تاريخ مطالعه مى‏كردم. جنگ جمل را مى‏خواندم، به آنجا رسيدم كه محمدبن حنفيه شتر عايشه را پى كرد. حضرت على(ع) به محمد بن ابى‏بكر فرمودند خواهرت را درياب و مگذار به او اذيتى شود. پيش خود در دل گفتم)و يا به زبان راندم( يا على چرا نگذارديد عايشه را بكشند و كار را تمام كنند. خوابيديم، در عالم رويا ديدم كه حضرت امير)ع( به من فرمودند: ملّا محمد تو هم به من ايراد مى‏گيرى)و يا تو هم مثل ديگران به من ايراد مى‏گيرى( .وحشت‏زده از خواب پريدم و استغفار كردم و اظهار داشتم يا على من از روى عقيده قلبى چنين مطلبى اظهار نكرده‏ام، بلكه شوخى بوده است و مرحوم آخوند ملّا محمد كاشانى هر وقت اين حكايت را نقل مى‏كرده است مى‏فرموده است شوخى بود و استغفار مى‏نموده است

 نماز شب:
 
 حضرت حجت الاسلام و المسلمين آسيد محمد حسين مدرس در اصفهان فرمودند: يك روز طلبه ها به مناسبت عيدالزهراء جشني گرفته بودند و از آخوند كاشي هم دعوت مي كنند كه در آن جشن شركت كنند. ايشان هم تشريف مي آورند و تا ديروقت در مراسم تشريف داشتند. آنگونه كه براي نماز شب آقا خوابشان مي برد، و براي صبح از خواب بيدار مي شوند. دوباره «هفده ربيع الاول»طلبه ها جشن مي گيرند و آخوند را دعوت مي كنند كه تشريف بياورند و اين بار هم ايشان خوابشان مي برد. شب در خواب حضرت رسول صلي الله عليه و آله را مي بينند و حضرت مي فرمايند: ما دفعه قبل كه نماز شبت ترك شد به خاطر شادي قلب دخترم«زهرا سلام الله عليها» تو را بخشيديم .ولي امشب چرا خوابت برده بلند شو نماز شبت را بخوان .
 
دعای ابوحمزه ثمالی:
 
روزي يكي از شاگردان آخوند كاشي ايشان را براي افطار دعوت مي كنند و با اصرار زياد از او خواهش مي كنند كه سحر هم تشريف داشته باشند. آخوند فرموده بودند : به شرطي مي مانم كه با من كاري نداشته باشيد و دنبال كار خود برويد. طلبه مي گويد: من دائم براي پذيرايي نزد آقا مي رفتم تا ببينم ايشان چه كار مي كنند. متوجه شدم كه ايشان از افطار تا سحر مشغول عبادت بودند و در قنوت نماز وترشان تمام دعاي ابوحمزه ثمالي را با صوت حزين و گريه مي خواندند.
 
 
ذکر درختان:
 
 مرحوم آخوند گزي اصفهاني از علماي برجسته اصفهان و معاصر با آخوند كاشي بودند نقل مي كنند كه: من يك شب در مدرسة صدر اصفهان ميهمان يكي از طلبه ها شدم. در آن شب احساس كردم در و ديوار و درخت ها مشغول ذكر گفتند. آمدم درب حجرة آخوندكاشي ديدم ايشان با يك حالت مخصوصي مشغول نماز خواندن هستند و من احساس كردم در و ديوار و درخت ها همراه آخوند ذكر مي گويند. همچنين آقا رحيم ارباب نقل مي كنند: يك شب من از اتاقم به قصد وضو به صحن مدرسه آمدم كه نماز شب را بخوانم وقتي از اتاق بيرون آمدم ديدم صداي همهمه اي مي آيد هر چه نگاه كردم ديدم همه جا خاموش است ولي از همه جا و درختان و در و ديوار نجوايي كه مانند ذكر بود به گوش مي رسيد. رفتم وضوخانه ديدم آن جا هم صدا مي آيد، تعجب كردم كه اين صداي ذكر از كجاست؟ آمدم در ايوان نماز بخوانم متوجه شدم كه مرحوم آخوند كاشي در قنوت و نماز وترشان ذكر مي گويند و گريه مي كنند. و در و ديوار هم اذكار را با او تكرار مي كنند. من همينطور ايستادم و به او نگاه كردم تا نماز صبح شد و ديدم كه سر و صدا تمام شد. فردا نزد ايشان رفتم و گفتم: آقا من يك حاجتي به شما دارم. فرمودن بگوييد. و من ماجراي ديشب را براي ايشان بازگو نمودم. آخوند فرمودند خودتان شنيديد؟ گفتم بله. فرمودند : خداوند به شما عنايتي كرده است كه شنيده ايد.
 
خبر از غیب:
 
 منقول از  برادر فاضل و بزگوارم آقای معز الدین مهدوی از قول استاد خویش عالم زاهد ورع تقی مرحوم آقا شیخ علی یزدی ( وی از اساتید سطوح وادبیات در اصفهان بود ومردی بسیار عابد وزاهد وقانع بود وهم در این شهر وفات یافت در یکی از اتاق های تکیه مرحوم میرزا ابوالحسن بروجردی معروف به درکوشکی مدفون شد ) که ایشان فرموده بودند سال های اولیه ازدواجم در اصفهان موقعی بود که بسیار تنگدست شدم واز هیچ راهی گشایشی نشد. صبح که از خانه بیرون آمدم خانواده که چند ماهی بود بچه دار شده بود اظهار کرد جهت ظهر چیزی در خانه نداریم، به امید خدا از منزل خارج شدم به مدرسه صدر جهت درس و بحث روانه شدم تا ظهر مشغول بودم ودر این بین به یکی دو نفر از طلاب که فی الجمله وضع مادّیشان بد نبود و گاهی هم از آنها قرض می کردم اظهار کردم وپولی خواستم گفتند فعلاً موجود نداریم. خلاصه آن روز وشب به همین نحو گذشت بدون آنکه چیزی داشته باشم به خانه رفتم مادر بچه ها بدون آنکه اظهار نماید چون وضع مرا دید کمی مرا تسلّی داد و اظهار بشاشت کرد و خوشحالی کرد. روز دوم از خانه بیرون شدم ودر این روز به چند نفر از کسبه جهت قرض کردن رجوع کردم. همه جواب یأس دادند وحتی خواستم از بقال وقصاب ونانوا چیزی قرض کنم، اظهار داشتند بدهی شما زیاد شده وتا حساب قبلی را تصفیه نکنید چیزی دیگر به شما نخواهیم داد. خلاصه این روز هم بدین ترتیب سپری شد وخانواده از این بابت اظهاری نکرد وحال آنکه من واو دو روز بود که چیزی نخورده بودیم واو باید بچه را هم شیر بدهد. درهر صورت صبح روز سوّم موقعی که وارد مدرسه صدر شدم خواستم بروم به سمت جایگاه همیشگی خود که در آن درس می گفتم وآن مسجد پشت بازار نجّارها بود، مرحوم آخوند کاشانی را دیدم که به سمت من می آید . مرحوم آقا شیخ علی یزدی فرموده بودند به واسطه اختلاف مشرب وسلیقه، من نه تنها ارادتی به آخوند کاشی نداشتم بلکه او را نیز بد می دانستم چون وی مردی عارف وحکیم بود . نخواستم که با او روبه رو شوم زیرا در این صورت جهت حفظ ظاهر مجبور بودم که به او احترام کنم واز روی عقیده قلبی او را بد و فاسق می دانستم، راه خود را برگرداندم او نیز راه خود را به سمت من برگرداند تا بلاخره روبه روی هم قرار گرفتیم. ناچار سلام کردم ؛ ایشان پس از جواب فرمودند : آقا شیخ علی بیا. بدون اختیار به دنبال ایشان روانه شدم ، وارد حجره شد من نیز وارد شدم ، در سر جای خود نشست من را نیز دستور داد بنشین. نشستم. مبلغ پنجاه ریال پول نقد از زیر تشکچه خود خارج کرده و مقابل من گذارد. فرمود بردار ومصرف کن. من از روی عقیده خود که او را خوب نمی دانستم، نمی توانستم ازاو چیزی به عنوان هدیه یاهر عنوان دیگر قبول کنم، اظهار داشتم احتباج ندارم. مجدّداً فرمود بردار وجهت خانواده خود مصرف کن . من نیز اظهار عدم احتیاج و بی نیازی نمودم . در این موقع آخوند متغیّر شده به شدتی که رنگ رویش سیاه شد و اظهار فرمود شیخ علی یزدی ودروغ! ( دو مرتبه ) . امروز سومین روزی است که شما وخانوادتان گرسنه هستید وباز می گویید احتیاج ندارم. بردارید مصرف کنید هر موقع دیگر هم که احتیاج پیدا کردید به من رجوع کنید . مرحوم آقا شیخ علی یزدی فرموده بود موضوع دو روز من وچیزی نخوردن مطلبی بود که فقط من و عیالم وخداوند که عالم السّر و الخفیّات است از آن اطلاع داشتیم و مرحمو آخوند کاشانی از روی صفای باطن وریاضت نفس بدین مقام رسیده بود که ازباطن من اطلاع به هم رسانیده بود.
آخوند علاوه بر فقه و اصول و حكمت، در ادبيات عربي و فارسي و رياضيات نيز تبحر داشت.
 
وفات 
 
 اين فيلسوف و مدرس بزرگ فلسفه صدرالمتألّهين، سرانجام پس از عمري سرشار از تدريس و نشر فلسفه و عرفان در يازدهم تيرماه ۱۲۹۴ش برابر با روز شنبه بيستم شعبان سال ۱۳۳۳ ﻫ.ق ، درگذشت و بنا به وصيت خود، در بياباني كه محل خاكسپاري ِ فقيران و غريبان بود به خاك سپرده شد . آن بيابان ، امروزه به تكيه لسان الارض شهره است، و در كنار تكيه گلستان شهداء در شمار آبادترين و متبرك ترين قسمت هاي تخت فولاد است.
 
 
در هنگام فوت وصيت كرد كه بر سنگ مزارش عبارت « فقير الحق، اضعف خلق ا...» را بدون هيچ گونه القابي حك كنند.

منابع:

۱- سایت تبیان

۲- سایت هیئت فاطمیون قم

۳-سایت تخت فولاد اصفهان

[ دوشنبه دهم تیر 1392 ] [ 14:13 ] [ حسین ] [ ]


بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ *





اِنّا اَعطَيناكَ الكَوثَر * فَصَلِ‏ّ لِرَبِّكَ وانحَر * اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَبتَر

اي فـاطـمـه، اي عـزيـز داور
اي مـعـنــي جـاودان کـوثــر
اي گـنـج هـزار گـونـه گـوهـر
وي خوانده تو را خداي، کوثر
نسل تو، نگاهبان دين است
بـر تـاج تـو، يـازده نگين است

فخررازى، مفسر بزرگ اهل‏ سنت درباره يكى از معانى كوثر مى‏ گويد:

القول الثالث: الكوثر أولاده قالوا: لأن هذه السورة إنما نزلت ردا على من عابه عليه السلام بعدم الأولاد، فالمعنى أنه يعطيه نسلا يبقون على مر الزمان، فانظر كم قتل من أهل البيت، ثم العالم ممتلئ منهم، و لم يبق من بني أمية في الدنيا أحد يعبأ به، ثم انظر كم كان فيهم من الأكابر من العلماء كالباقر و الصادق و الكاظم و الرضا عليهم السلام و النفس الزكية و أمثالهم القول.

ترجمه: منظور از كوثر، فرزندان پيامبر(ص) (از طريق حضرت فاطمه‏(س)) است؛ زيرا اين سوره در ردّ كسانى نازل شده است كه پيامبر(ص) را به دلیل نداشتن فرزند، مورد طعن و شماتت قرار مى ‏دادند؛ به اين سبب معناى آيه، اين است كه خداوند براى تو فرزندان و نسلى عنايت مى ‏كند كه در طول تاريخ، جاويدان خواهند ماند. وقتى به تاريخ پرفراز و نشيب اسلام نگاه مى‏ كنيم مى‏ بينيم افراد زيادى از نسل خاتم انبیا(ص) به شهادت رسيده‏ اند؛ اما جهان، همچنان شاهد افزايش نسل پيامبر از طريق حضرت فاطمه(س) است. و چه تعداد از آنان از بزرگان و متفكران جهان بشريت هستند. كسانى همانند امام باقر، امام صادق، امام كاظم‏، امام رضا علیهم السلام و محمد نفس زكيه در ميان آنان هستند.

مفاتيح الغيب، تفسير كبير، فخر رازي، ، ج‏32، ص 313.

منبع: سایت ماهنامه مبلّغان


موضوعات مرتبط: قران
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 11:32 ] [ حسین ] [ ]


از رفقا تقاضا دارم وقتی مُردم؛عمامۀ مرا روی عماری نگذارند،های و هوی لازم نیست و برای مجلس ختم من موی دماغ کسی نشوید زیرا که عمر من ختم شده و عمل من خاتمه یافته است.دوستان من خوش باشند.زیرا من از زندان طبیعت خلاص و به سوی مطلوب خود می روم و عمر جاودان می یابم و اگر دوستان از مفارقت ناراحتند ان شاء الله خواهند آمد و همدیگر را در آنجا زیارت می کنیم.دوست داشتم پولی داشتم و به رفقا می دادم که در شب رحلت من مجلس سوری تهیه کرده و سروری فراهم آورند زیرا آن شب شبِ وصالِ من است.


موضوعات مرتبط: دستور العمل خوبان (1)
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 11:28 ] [ حسین ] [ ]

۱- هر ماه نوری دارد و هر روز نوری دارد که مجانی به در خانه آدم میایند. این ما هستیم که باید این نورها را حفظ بکنیم.
شیعیان امیرالمومنین نزد خدا عزیز هستند. اینها اگر بر نمازها مراقبت کنند، مساله والدین، مساله غیبت و حسن خلق و.... را رعایت کنند، این انوار هر روز به در خانه شان می آید.
منتها ما چه می کنیم؟ این انوار را حفظ نمی کنیم. از یکی از بزرگان علما که با آشیخ حسنعلی(نخودکی اصفهانی) محشور بود، پرسیدم ایشان چگونه به این مقام نزد خدا رسیدند؟ آن ولی خدا جواب داد: "ایشان هرچه بدست می آورد نگه می داشت." ولی ما انوار را ضایع می کنیم. شب بلند می شود نماز شب می خواند، صبح می نشیند غیبت می کند. نور نماز شب رفت. با یک حرف تلخ این نورها از بین می رود.

2- من تعجب می کنم از بعضی ها! یک خانم مومن 20 بار به عمره رفته. بار 21 به او می گویند بیا این پول عمره را بده برای یک دختر یتیم، می گوید: "نه من نمی توانم. دوستان همه دارند می روند عمره. من چطور نروم؟"
حالا به این خانم بگو شما این همه عمره رفتی، مساله اخلاق رو در خانه رعایت می کنی؟ مگر دین خدا مسخره است؟ هر سال عمره می روی یک عیب و بدی را از خودت دور نکردی؟ یا آقا؛ فرقی ندارد. آقا بداخلاق بشود، عبادتش ضایع می شود. خانم بداخلاق بشود، عباداتش ضایع می شود.

۳- مستحب با جایز فرق دارد. مستحب یعنی وقتی انجامش دادی یک چیزی هم گیرت می آید. حالا یکی از مستحبات قاضی که در مسند قضا نشسته این است که اگر متهمی را پیش او آوردند، دید موضوع اتهام از حقوق مردم است، باید ساکت شود شواهد را جمع کند و حکم کند.
اما اگر قضیه از حقوق خدا بود، مستحب است، یعنی مثل نماز نافله می ماند، که قاضی حرف در دهان متهم بگذارد. مثلا متهمی را بیاورند که این شراب خورده است. قاضی بگوید: کی؟ نه! یک داروهایی هست برای درد دندان که بوی بدی می دهند، این بنده خدا از آن ها استفاده کرده است. قاضی باید این ها را بگوید. اگر دین این چیزی بود که در کوچه خیابان می دیدیم، صرف نمی کرد امام حسین در راهش شهید بشود.

4- خدمت آیت الله بهاالدینی رسیدم. گفتم آقا راز مقام و رتبه سید سکوت چه بود؟ آقا دست بالا آورد و اشاره به دهان کرد. خدا شاهدست الان مردم خیلی دست کم گرفته اند آبرو بردن را.
ببینید خدا چند گناه را نمی بخشد: 1- عمدا نماز نخواندن.2- به ناحق آدم کشتن.3- عقوق والدین.4- آبرو بردن.
این گناهان این قدر نحس هستند که صاحبانشان گاهی موفق به توبه نمی شوند. پسر یکی از بزرگان علما که در زمان خودش استادالعلما بود، برای من تعریف می کرد: "به پدرم گفتم پدر تو دریای علم هستی. اگر بنا باشد یک نصیحت به من بکنی چه می گویی؟
می گفت پدرم سرش را انداخت پایین. بعد سرش را بالا آورد و گفت آبروی کسی را نبر!" الان در زمان ما هیئتی ها، مسجدی ها و مقدس ها آبرو می برند.
عزیز من اسلام می خواهد آبروی فرد حفظ شود. شما با این مشکل داری؟ دقت کنید که بعضی ها با زبانشان می روند جهنم.
روایت داریم که می فرماید اغلب جهنمی ها، جهنمی زبان هستند. فکر نکنید همه شراب می خورند و از دیوار مردم بالا می روند. یک مشت مومن مقدس را می آورند جهنم. ای آقا تو که همیشه هیئت بودی! مسجد بودی! بله. توی صفوف جماعت می نشینند آبرو می برند.
امیرالمومنین به حارث همدانی می فرماید: اگر هر چه را که می شنوی بگویی؛ دروغ گو هستی.

5- گناهکار چند نوع است. عده ای گناه می کنند، بعد ناراحت و پشیمان می شوند. سوز و گداز دارند. توبه می کنند و هرگز فکر نمی کنند که روزی این توبه را بشکنند؛ اما دوباره می شکنند. دوباره، سه باره، ده باره. در حدیث داریم که این اگر در تمام توبه شکستن ها سوز و گداز واقعی داشته باشد، در نهایت بر شیطان پیروز می شود.
اما اگر نه؛ دفعه اول سوز و گداز داشت، دفعه دوم کمتر، دفعه سوم کمتر و اگر برایش معمولی شد؛ او طعمه شیطان می شود. شدیدترین گناه، گناهی است که صاحب آن، آن را کوچک بشمارد.

6- دوره ای شده که همه چیز صاحب دارد غیر از دین و معارف. همه متولی دین شده اند. اگر درباره طب بخواهیم صحبت کنیم، باید آقای دکتر بیاید. اما دین؛ طرف می نشیند چشمش را هم می بندد و می گوید: فکر می کنم فلان آقا اشتباه کرده، فلان چیز حلال است و.... دین به همین سادگی است؟
همه الان صاحب معارف شده اند. همه عارف شده اند. به جوانی گفتم چرا می روی فلان جا؟ گفت حاج آقا سیمش متصل است. گفتم تو مبتدی هستی، سیم را هم تشخیص می دهی؟ من اسم این عرفان را گذاشتم عرفان سیمی. هر کسی را بهر کاری ساختند. متخصص مهم است. یک آسپرین ما از دست غیر متخصص نمی خوریم بعد درباره دین ... .

7- فرد وارد بازار قیامت می شود، فکر می کند خبری است. تعجب می کند؛ خدایا پس چه شد؟ نماز ها، عمره ها؟ می گویند تو دل شکستی. ریا کردی. زهر زبان ریختی. ببینید ما درد دل می کنیم.
جوان عزیز اگر عروج می خواهی، می خواهی به جایی برسی از خانه خودتان شروع کن! دل خواهرت را شکستی. برو درستش کن. دل مادر و پدر را شکستی. از خانه شروع کنید.
جوانانی هستند که محاسن دارند، انگشتر دارند، عطر تیروز هم می زنند، در بیرون هیئت ولی در منزل بروی بپرسی، هیچکس از او راضی نیست. پس برای چه هیئت رفته بودی؟ چرا جلسه رفته بودی؟ پس استاد یعنی چه؟

8- اگر صدای خوشی می شنوید، خوشتان می آید، باید سجده شکر به جا بیاورید. چون عده ای درک نمی کنند. این نعمت توجه به ظرایف است.

9- تقوا مراتب دارد. مراتب عالیه دارد. مراتب نازله دارد. وقتی قرآن نازل شد مردم چند دسته بودند. عده ای می گفتند اصلا گوش ندهید. حتی سرو صدا راه می انداختند تا کسی قران را نشنود. دسته دیگر می گفتند آقا صدا نکنید ببینیم چه می گوید؟ این از مراتب نازله تقوا بود. خیلی از این ها بعد از گوش دادن منقلب شدند. قران هدایتشان کرد. بی خود نبود که خانه و قوم و خویش خود را ترک کردند و رفتند جلوی نیزه و شمشیر، همراه پیامبر جنگیدند.

10- قران ظرایفی دارد که متقین می فهند. ظرایف قرآن برای متقین است.

11- اول مظلوم از انسان ها امیر المومنین است و در دعاها دعای کمیل. این دعا خیلی مظلوم است. در تیراژ بالا چاپ می شود، هر مجلسی هم که بروید دعای کمیل داریم.
اولا که وسط دعای کمیل، سخنرانی می کنند که دعای کمیل می شود سه ساعت. دعای کمیل بیست دقیقه است.
ما حق نداریم دعای امیرالمومنین را بکنیم سه ساعت.
اگر استادی نورانیتی داری، مختصر توضیح بده. وسط دعا هرچه شعر بلد است می خواند. همه بیچاره می شوند. جوان ها زده می شوند. می گویند جوان نمی رود دعای کمیل. خوب تو نمی گذاری.
مولوی می گوید در قدیم موذن بدصدایی بود. دیدند روزی صف بلندی از هدایا و تحفه ها تشکیل شده برای این موذن بدصدا. تعجب کرد و علت را پرسید. گفتند همه این افراد در صف مسیحی هستند. گفت چرا برای من تحفه آورده اند. گفتند برای صدایت. گفت صدای من که بد است.
گفتند این مسیحی ها شش ماه با یک دختر مسیحی سر مسلمان شدنش بحث داشتند. دختر اصرار داشت که من می خواهم مسلمان بشوم. مسیحی ها هم در طول شش ماه نتوانستند او را قانع کنند. صدای تو را که شنید گفت من اصلا اسلام را نمی خواهم. این تحفه و هدایا قدردانی مسیحیان از توست.

12- کشف و شهود صحیح فرقی با برهان ندارد. الا در ظهور و خفا.

13- شیطان را باید شناخت. شعار می دهند می گویند شیطان قوی است. نه شیطان قوی نیست؛ ما شیطان را رو می دهیم. ما بچه بودیم در محلات و خانه های پر درخت تبریز بازی می کردیم. دیدیم ناله یکی از بچه ها بلند شد. دیدیم یک بچه عقرب پیدا شد از مورچه کمی بزرگتر. این بچه داشت سیاه می شد طفلک.
بچه عقرب از بند انگشت هم کوچک تر بود. عقرب فقط یک لنگه کفش می خواهد. شما الان نمی توانید بگوئید عقرب قوی است ولی موذی است. رو بدهی میاید در آستین آدم.
شیطان هم ضعیف است. نگویید قوی است. این طور بگویید روبروی خدا ایستاده اید. شیطان قوی نیست؛ موذی است.

14- خداوند در قرآن می فرماید بر بنده من، کسی تسلط ندارد. تسلط شیطان بر کسانی است که دنبالش می روند. جوانان عزیز، اخلاقتان را زیباتر بکنید، نمازها را مرتب بخوانید، مساله والدین را رعایت کنید و عمل به وظیفه بکنید مطمئن باشید شیطان می رود.

15- جسارت به یک مقام نشان بزرگی اوست. چون دشمن چیزی جز بی حرمتی و جسارت ندارد.

16- دعا از معجزات قولی پیامبر است.

17- آدم این را متوجه شود که جز خدا کسی جواب مضطر را نمی دهد، همه کارهایش درست می شود. دعای امن یجیب را با جان بخوانید!

18- آقایان حیف تان نمی آید مادرها را اذیت می کنید؟ سید رضی جامع نهج البلاغه پس از مرگ مادرش گفت: "بعد از این با کدام دست بلاها را رد کنم؟" دست مادر که بالا می رود بلاها از شما دور می شود. حیف نیست سر یک چیز جزئی مادر را می رنجانید؟ از مجلس روضه برگشته مادر را می رنجاند؛ قبول باشد!

19- آشیخ موسی دبستانی را من زیارت کردم. خیلی لطیف بود. از شاگردان آیت الله قاضی بود. یک شب بلند می شود برای نماز شب. قبل از بیدار شدن برای نماز شب در خواب می بیند که یک نفر گفت: یا موسی اقبل و لا تخف انک من العاملین ( ای موسی رو کن و نترس که تو در امانی) نماز شب را خواند و خوابید، دیگر بلند نشد. همان طور در خواب رفت.

20- سفره خدا بزرگ است. پیرزنی نابینایی جلوی حضرت موسی را گرفت. گفت دعا کن خدا چشمانم را برگرداند. حضرت موسی گفت باشد. پیرزن گفت دعا کن جمالم را هم برگرداند. حضرت یک توقفی کرد. با خود گفت چشمانش را خدا داد ، دیگر زیبایی و.... وحی آمد که موسی چرا فکر می کنی؟ مگر از تو می خواهد؟


موضوعات مرتبط: اخلاقی
[ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 11:23 ] [ حسین ] [ ]
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:43 ] [ حسین ] [ ]
[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:39 ] [ حسین ] [ ]


یونس رفیق امام بود. داشتند توی خانه با هم حرف میزدند که جمعی از اهالی بصره رسیدند. امام به یونس گفت توی یکی از اتاق ها مخفی شود تا اهالی بصره بیایند و بروند.
میهمان ها نشستند و تا دلشان خواست از یونس بد گفتند. یونس می شنید اما اجازه نداشت بیرون بیاید.
بعد از رفتنشان یونس غمگین و ناراحت پیش امام آمد و گفت : «نمی دانستم پشت سرم این طور حرف میزنند!»
امام گفت : «حرف مردم چه اهمیتی دارد وقتی واقعیت همان است که بود؟ اگر یک در گرانبها توی دستت داشته باشی و مردم بگویند سنگ است ، یا اگر یک کلوخ در دستت گرفته باشی و مردم بگویند یک در قیمتی در دستش است ، فرقی به حال تو نخواهد داشت.»
و گفت :«همین کافی ست که امام از تو راضی باشد.»

بحار الانوار ، ج2 ،ص6

موضوعات مرتبط: اخلاقی
[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 17:15 ] [ حسین ] [ ]


 
یارب مرا به سلسله انبیا ببخش
بر شاه اولیا، علی مرتضی ببخش

یارب گناه من بود از كوهها فزون
جرم مرا به فاطمه، خیرالنسا ببخش

هركار كرده‌ام، همه بد بوده و غلط
یارب مرا تو بر حسن مجتبی ببخش

یارب اگر كه جود وسخائی نكرده ام
 ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش

یارب مرا به رحمت بی‌منتها ببخش
یعنی به ساحت حرم كبریا ببخش

یارب گناهكار و ذلیل و محقرم
عصیان من به شوكت عزّوجلا ببخش

یاب تو را به جاه و جلالت دهم قسم
جرم گذشته عفوكن و ماجرا ببخش

یارب مرا ببخش به اهل صلات و صوم
یعنی به نور صفوت اهل صفا ببخش

یارب تو را به نور جمالت دهم قسم
كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش

یارب به نور ظلمت خاصان درگهت
این بنده را به ختم همه انبیا ببخش

یارب از این معاصی بسیار بی‌شمار
مستوجب عقوبتم؛ امّا مرا ببخش


مفتون همداني
موضوعات مرتبط: اخلاقی
[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 17:9 ] [ حسین ] [ ]



اقای قاضی رضوان الله تعالی علیه :
**انسان به هیچ مقام و منزلتی نمی رسند مگر به واسطه سید الشهدا**
انقدر که ایةالله عظمی بهجت هرصبح جمعه مجلسی برای اباعبدالله داشتند
انهایی که به غیر از امام حسین عرفان میرسند فکر میکنن که عارف شدند

موضوعات مرتبط: عرفانی
[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 17:5 ] [ حسین ] [ ]

رئیس دفتر مقام معظم رهبری خاطراتی ناگفته از نحوه زیارت ائمه توسط آیت‌الله خوشوقت مطرح کرد. 

 ناگفته‌هایی از زیارت قبور ائمه توسط آیت‌الله خوشوقت

به گزارش خبرگزاری اهل‏بیت(ع) ـ ابنا ـ حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری در مراسم دهمین سالگرد شهادت سردار مجید حاج حاتم به ذکر دو خاطره ناگفته از مرحوم آیت‌الله خوشوقت پرداخت.

محمدی گلپایگانی در این مراسم اظهار داشت: روزی در مشهد مقدس نزد آیت‌الله خوشوقت تنها بودم و از ایشان سؤال کردم وقتی که به حرم امام رضا(ع) مشرف می‌شوید، کدام زیات‌نامه را می‌خوانید و فکر می‌کردم که پاسخ ایشان زیارت جامعه و زیارت امین‌الله را مطرح می‌کند ولی ایشان گفتند، هیچکدام و من تعجب کردم. آیت‌الله خوشوقت گفتند هیچ زیارتی نمی‌خوانم و من پرسیدم پس در حرم چه می‌خوانید و ایشان در پاسخ گفتند، خودم با حضرت حرف می‌زنم، می‌گویم و می‌شنوم.

محمدی گلپایگانی ادامه داد: من این خاطره را الان که ایشان فوت کرده‌اند می‌گویم و بنا نداشتم تا زمانی که زنده هستند، آن را بگویم و خودشان هم راضی نبودند.

رئیس دفتر مقام معظم رهبری تاکید کرد: ‌سپس آیت‌الله خوشوقت گفت، روزی در مدینه طیبه در مسجد‌النبی بودم و جمعیت زیادی اطراف حرم را گرفته بودند و من در فاصله زیادی از حرم بودم و هرچه فکر کردم چگونه می‌توانم نزدیک شوم، امکان نداشت. همانجا خطاب کردم به حضرت که من نمی‌توانم بیایم به نزدیک شما. پاهایم هم درد می‌کند. شما عنایتی کنید و ایشان عنایت کردند.



موضوعات مرتبط: حکایت خوبان(1)
[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 18:27 ] [ حسین ] [ ]
.زیارت استاد به مشهد مقدس

نامه­ای را مرحوم عارف بالله سید هاشم حداد برای آیه الله سید محمدحسین طهرانی می­نویسد و چنین می­نگارد: 

«ثمّ یتوجّه الیکم السّید الجلیل العلامه السید عبدالکریم حفظه الله، الامل ان تتوجهوا الیه فأنّه اهل لذلک.» (مطلع انوار 2/144)

«به سوی شما (ایران) می­آید سید جلیل علامه سید عبدالکریم که خداوند ایشان را حفظ کند امید است به او توجه کنید که او اهلیت برای توجه کردن به او دارد.»
نامه دیگری که به خط آقای حدّاد نیست برای آقا سید محمد حسین تهرانی نوشته شده که متن آن به این صورت است:
«چون حضرت آقای جلیل القدر و سیّد رأس الفخر آقای آسید عبدالکریم کشمیری به مشورت آقای حدّاد عازم و متوجّه ارض اقدس (رضوی) می­باشند و چون ایشان با حضرت آقای حدّاد مأنوس بوده­اند ... به دستور ایشان (حدّاد) نامه نوشته شد.» (مطلع انوار 2/141)
 
2.  24000 حیّ قیّوم
یکی از تلامذه نقل کردند: جلسه اول که در قبرستان نو خدمت استاد رسیدم عرض کردم چه ذکری بگویم؟ فرمودند: یاحیّ یاقیّوم، پرسیدم: چند تا بگویم؟ فرمودند: نصف من بگو 12000، پس معلوم شد که ایشان 24000 یاحیّ یاقیّوم می­گویند.
 
3.  رعایت ادب
آقای کشمیری فرمودند: در صحن امیرالمؤمنین (ع) در رواق حیاط نشسته بودم، یک پاکت سیگار جلوی من بود. عربی گفت: یکی از سیگارها را بردارم، با دست اشاره کردم بردار، بعد از اینکه برداشت پو ل قابل توجهی جای سیگار گذاشت و رفت.
استاد فرمودند: فهمیدم که او می­خواسته پولها را به من بدهد ولی با رعایت ادب دادند، سیگار گرفت و مبلغ زیادی آنجا گذاشت.
 
4.   مقدمات دیدن امام زمان (ع)
یکی از علمای اخلاق ایران برای استاد نقل کردند: در مشهد در قسمت بالا سر حضرت مشغول زیارت جامعه بودم شخصی آمد و حرفهای خیلی خوبی می­زد و سنخیت داشت سبس رفت  آمدم در رواق سیدی دیدم که عمامه عجیب و قیافه خاصی داشت و به من نگاه می­کرد (احتمالاً مکاشفه بوده)
به ذهنم آمد که این حضرت بقیه الله نیست نگاه کردم و دیدم خبری نیست .استاد فرمود: رویت امام زمان یک مقدماتی می­خواهد و همینطوری امکان­پذیر نیست .اولی حضرت خضر (یا یکی از اولیاء بوده است).
 
5. پنیر کوپنی آوردند
اوایل انقلاب بعضی خوراکی­ها مانند پنیر، روغن، قند، برنج و مانند اینها کوپنی شده بود و استاد هیچ اطلاعی از این نوع مسائل نداشتند و اصلاً اهل خرید نبودند تا آگاهی از کوپن داشته باشند.
یک نفر از اهل دانش روزی منزل استاد آمد به عنوان زیارت و اینکه از استاد استفاده ببرد.
ایشان ساکت بود و آن اهل دانش گفت: پنیر کوپنی فلان دکان آوردند و برنج کوپنی در فلان خیابان و دکان بقالّی آوردند. استاد که هیچ از مسائل کوپنی اطلاعی نداشتند در سکوت بودند مقداری که آن شخص نشست رو به استاد کرد و گفت: آقا استفاده کردیم و بعد از منزل خارج شد.
 
6.  فرزندان استاد
1- سید محمود 2- اشرف السادات 3- بهجت السادات 4- اقدس السادات 5- زهراء السادات 6- سید علی
 7- سید حسن
 
7. نتیجه نارضایتی
شبی با یک نفر از تلامذه در تهران، منزل یکی از ارادتمندان استاد بودیم. میزبان از زیارت خانه خدا برگشته بود و مهمانی چند هم داشت اما استاد حالِ شلوغی را نداشت و فرمود: جای خلوتی برویم میزبان در حیاط منزل فرشی انداخت و پذیرایی مختصری شد. قبل از شام خوردن بود که صحبت یکی از اهل دانش که نسبت نزدیک با استاد داشت شد. فرمودند: ایشان مرا خیلی اذیت کردند و از آن شخص ناراضی بودند.
13 سال پس از فوت استادبه نقل صحیح از اقوام آن اهل دانش ،شنیدم با داشتن داماد و عروس و نوه، همسر دیگری گرفت و زوجه­اش قریب 6- 5 سال از او جدا زندگی می­کند و یکی از دامادهای این شخص هم دخترش را طلاق داد. این است نتیجه نارضایتی اولیا از افراد.
 
8. این بزرگ می­شود
یکی از صبیه­های استاد فرمود: من 8 ساله بودم دیدم نوری در صورتم آمد به علی ملا گفتم: ملّا خدا را دیدم. گفت: یعنی چه؟ گفتم: قسم می­­خورم که خدا را دیدم. نوری در صورتم آمد. علی ملا مرا پیش پدرم برد. پدرم گفت: این حرفی که می­زند درست می­گوید. این بزرگ می­شود هرچه می­بیند و می­گوید و خواب ببیند درست می­شود. استاد فرمود: بله، ولی مرا از گفتن و گرفتن استخاره نهی کرد. و الان ایشان بعد از وفات استاد به استخاره گرفتن شهرت دارد و محل مراجعه دیگران شده است و یکی از استخاره­های ایشان سه­تا سه­تا می­گیرد که فرمود: استاد در قرآنی در عراق برایم نوشته بود.
 
 9.  از ازدواج ناراضی بود
از یکی از محارم استاد درباره ازدواج ایشان که بعدها به طلاق انجامید سؤال شد آیا استاد از اول راضی بودند؟ فرمود: پانزده ساله بودم که عمویم بچه نداشت و به پدرم فشار آوردند که من بچه ندارم و همسرم خواهرزاده­ای دارد با این دختر ازدواج کند و پدرم قبول نمی­کرد و مادرم هم تا آخر قبول نکرد. عمویم بسیار اصرار کرد که من از تو یک­چیز خواستم رد می­کنی. پدرم دلش سوخت که بچه ندارد مجبور شد و به روی­دربایستی قرار گرفت و بعداز سالها که بچه­ها بزرگ شدند از شوهرم جدا شدم چون مرد مناسبی برای زندگی نبود.
 
10.میل به چایی
صبیه استاد فرمود: پدرم چای و قهوه و سیگار مصرف می­کردند لذا کم­خوراک بودند. یک وقتی از نجف به کربلا منزل ما آمدند و برایشان چایی آوردم دومی را آوردم فرمودند: دیگر بس است چون سی­وسه­ تا استکان (کوچک) چایی (تا این زمان) خوردم.
گفتم: خاک بر سرم چطور این همه چایی خوردید؟!
 
11.دزد چوبش را خورد
وقتی رفتم منزل استاد، فرمودند: دزدی تسبیح و ساعت و انگشتر و وسایل موروثی و هدیه­ای از بزرگان و اساتید که نزد ما بود را دزدید.
استاد دزد را می­شناخت اما ابراز نمی­کرد. استاد به بنده گفتند :دزد یکی از اقوام که جوانی زن­داری که دستش دراز و از عراق آمده و ساکن قم شده بود است. البته وی چوبش را خورد و از کار دزدی­اش پشیمان شد.
 
12.خاک کربلا
استاد می­فرمود: هرکس نیم وجب خاک و زمینی در کربلا داشته باشد یک قصر بزرگی در بهشت دارد.
 
13.شیطانی در خانه
هنگامی که استاد در نجف بودند می­فرمودند: زمانی می­آید که هر خانه­ای یک شیطان در آن است. صبیه استاد می­گوید: ما باورمان نمی­شد، یعنی چه. الان می­بینیم که مانند ماهواره و ... همان شیطانها هستند.
 
14.مسجد کوفه
استاد در نجف می­فرمود: روزی می­آید که مسجد کوفه را می­زنند و خراب می­شود یک دیوار مسجد کوفه خراب می­شود. چند سال قبل این اتفاق افتاد و دیوار افتاد.
 
15.امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود
استاد می­فرمود: امیرالمؤمنین (ع) اذیت می­شود یک اذیت بزرگ به امیرالمؤمنین (ع) می­رسانند، کفر می­شود. صبیه استاد فرمودند: بمبی که قبلاً گذاشته بودند (نزدیک حرم و عده­ای کشته شدند).
 
16.پیوستگی وادی­السلام و کربلا
استاد می­فرمود: وادی­السلام با وادی کربلا به همدیگر می­رسد. سالهای قبل یک وادی درست کردند برای کشته شدگان جنگ ایران و عراق که این وادی­السلام کربلا با یک خیابان دو طرفه به وادی­السلام نجف وصل شده است.
 
17.خیابانی در وسط وادی­السلام نجف
وقتی استاد ایران آمدند بعد از چند سال به او خبر دادند که حکومت بعثی وسط وادی­السلام نجف خیابان انداخته و قبور زیادی آثارشان از بین رفته است استاد فرمود: قبر آقای قاضی کجا قرار گرفته؟ گفتند: بسیار فاصله دارد و از اینکه قبرآقای قاضی خیابان نشده بودشکر کردند.
 
18.خانه­های کوفه و نجف
استاد در نجف می­فرمودند: روزی می­آید که کوفه و نجف خانه­هایشان به هم وصل می­شود؛ امروزه همینطور شده است.
 
19.جنگ
استاد می­فرمود: روزی می­آید که جنگ می­شود و خیلی خون ریخته می­شود؛ این گفته در جنگ ایران و عراق بوقوع پیوست.
 
20.تعبیر خواب
وقتی استاد می­خواستند از نجف به ایران بیایند بزرگان از حکومت صدامی آمدند نزد ایشان و گفتند: شما چرا می­روید؟ کسی شما را اذیت کرده است؟
فرمود: من اینجا حالم خوب است اما پسرم به ایران رفت می­خواهم بروم.
یکی از آنها گفت: خوابی دیدم. فرمود: چه خوابی؟ گفت: در آسمان دیدم که یک شمشیری مال حضرت علی (ع) است دو شاخه ذوالفقار دارد.
فرمود: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان ذهوقاً می­دانی یعنی چه؟ این بلای صدام است. شمشیر علی می­زند، حال چه وقت می­شود نمی­دانم، امّا می­زند.
اطرافیان استاد گفتند: الان ایشان را دستگیر می­کنند.
 
21.اسم من زهرا است
خداوند بعد از فرزند بزرگ استاد آقاسید محمود، چهار دختر به استاد عنایت کردند. چون خبر ولادت دختر چهارم را به استاد دادند فرمود: خدا را شکر اما در دلش اذیت شده بود که باز هم دختر است یعنی خطور کرده بود.
استاد در خواب دیدند حضرت ایستاده است و مشغول وضو است و ایشان هم وضو می­گیرد. پس سلام کرد، حضرت زهرا جواب ندادند. علت را پرسید، حضرت فرمود: من به شما دختر دادم اسم من زهرا (و اسم او زهراست) چطور اذیت شدی؟
صبح که شد استاد رفت حرم امیرالمؤمنین (ع) و بعد از آن رفت یک آینه کوچک و پارچه­ای خرید آورد منزل و دیگر این دختر را دوست داشت و دعوایش نمی­کرد.
 
22.این آقا چه کاره است؟
سه نفر خدمت استاد بودند که شخصی منزل استاد آمد و سلام کرد و ایشان فقط جواب سلام را داد اما هیچ توجه و نگاهی به او نمی­کرد و حرفی با او نزد. وقتی رفت مرحوم شیخ هادی مروی پرسید: آقا من توقع نداشتم شما با این آقا هیچ حرفی نزنید؟
استاد فرمود: من به شما چیزی نمی­گویم، شما بروید بپرسید این آدم کیست؟ من نمی­توانم بگویم. نمی­توانم به چشمش نگاه کنم نمی­توانم با او حرف بزنم. شما بروید بپرسید این آقا چکاره است؟ بعد از آن، تحقیق کردند دیدند این شخص خیلی وضعش خراب است.
 
23.مداومت بر ذکر
یکی از صبیّه­های استاد فرمودند: پدرم همیشه ذکر می­گفت، درخیابان آیت­الکرسی می­خواند به گونه ای که از سر خیابان همسایه­ها می­فهمیدند. من می­گفتم خدایا چقدر پدرم ذکر می­گوید، ما گیج می­شدیم، دائم در منزل ذکر می­گفت.
 
24.آینده پسرم
و باز ایشان فرمودند: پدرم مرا دوست می­داشت به مادرم می­گفت بگذارید خودش و بچه­هایش بیایند و شلوغ هم کنند عیبی ندارد با بچه­هایش مراعات کن.
یک روز پدرم به پسر کوچکم سیدحسین نگاه کرد من داشتم شیر درست می­کردم، دیدم یک نگاهی به این پسرم کرد. گفتم: خدایا چه شده اتفاقی افتاده که پدرم اینطور او را نگاه می­کند. پس به من فرمود: چیزی به تو بگویم قدرش را بدان او یک پسر مظلوم، با خدا و با ایمان می­شود. جایش در بهشت است، خیلی مواظبش باش!!
بله پسرم الان در حرم امام حسین خادم است و شخصی آرام و بی­سروصدا و باخداست از بچگی روزه می­گرفت. از رفتن به جنگ عراق با ایران طفره می­رفت و می­گفت اگر بمیرم به کسی تیر نمی­زنم چند بار صدامیان آمدند و او را گرفتند، فرار کرد. او دارای زن و فرزند است و به فرموده پدرم عاقبتش خوب است.
 
25.شال استاد آتش نگرفت
صبیه استاد فرمود: ماه محرم بود و ما مجلس روضه رفته بودیم، وقتی برگشتیم همه ما چادرهایمان را در اتاق دیگر آویزان کرده بودیم و من و فرزند دوساله­ام نزد پدرم نشسته بودیم که ناگهان دیدیم از اتاق دود می­آید.
شالی که پدرم به کمرش  می­بست در چمدانی در اتاق بود. بر اثر آتش اتاق سیاه شد و همه چیزسوخت. رختخواب و چادر و همه چیز سوخت (تا آتش­نشانی آمد و آتش را خاموش کرد).
مردم جیغ می­زدند و صلوات می­فرستادند چون شال پدرم نسوخت و آنرا بعنوان تبرّک گرفتند تکه­تکه کردند بردند. چمدانی که درونش شال پدرم بود را گرفتند روی سرشان گذاشتند و می­گفتند چه معجزه­ای که همه چیز سوخت مگر شال ایشان، مردم متعجب شده بودند. پدرم می­گفت: چرا شالم را تکه­تکه کردند و بردند؟
 
26.سادگی زندگی
صبیه استاد گفت: پدرم ساده بود همیشه به مادرم (در نجف) می­فرمود: باید در اتاقم گلیم باشد نه فرش، مادرم می­گفت: عیب است. می­فرمود: من سادگی را می­خواهم مادرم می­گفت: مردم خانه­مان می­آیند ولی ایشان قبول نمی­کرد. می­فرمود: منزل باید ساده باشد.
 
27.تابلوی طلائی رنگ
وقتی استاد در نجف زندگی می­کردند همسر ایشان به ایران آمده بودند و در برگشت تابلویی را آوردند که رنگ طلائی داشت. وقتی استاد آمدند در اطاق و تابلو را دیدند فرمودند: طلا می­گذاری این­را بردار. هرچه همسرشان می­گفت: این طلا نیست رنگش همانند طلا است قبول نمی­کرد و می­فرمود: این را بردار، چون دوست داشت منزل ساده ساده باشد.
 
28.یخچال
در نجف مردم یخچال می­خریدند و توی خانه­هایشان بود و آب سرد می­خوردند. استاد حاضر نمی­شد یخچال خریده شودبه همسرش می­فرمود:مردم ازگرسنگی می­میرند،یخچال بخریم.
از قضا همسرشان یواشکی یخچالی خرید ودر اتاقی گذاشت که استاد متوجه نشود. روزی برسید: این آب سرد را از کجا آوردی؟ گفت: از یخ است. روزی استاد فرمود: در این اطاق را باز کنید و ببینم تویش چیست و الّا در را می­شکنم. چون در اطاق را باز کردند ویخچال را دیدند فرمودند: تو یخچال به خانه می­آوری ودرحالیکه مردم از گرسنگی می­میرند؟
 
 
 29.عکس سوخت
یکی از صبیه­های استاد می­خواست از استاد عکس بگیرد ایشان قبول نمی­کرد. یک­روز در صحن کربلا استاد نماز می­خواندند صبیه استاد از دور عکسی از ایشان گرفت بعد متوجه شد که به خاطر نارضایتی پدر عکس سوخت و صبیه گریه کرد.
 
30.تلویزیون سوخت
استاد از نجف رفتند به بغداد منزل یکی از اقوام. جوان در منزل می­خواست تلویزیون روشن کند مادرش به او می­گفت: اگر آقای کشمیری ببیند تلویزیون می­سوزد. جوان سمج بود و می­گفت: می­خواهم ببینم و تجربه کنم که این راست است که تلویزیون می­سوزد؟ و حرف مادر را گوش نکرد و تلویزیون را روشن کرد.
استاد سؤال کردند این چیست؟ گفتند: تلویزیون، فرمود: تلویزیون چیست؟ گفتند: همه­چیز در آن دیده می­شود (آنهم برنامه­های زمان صدام و بعثی­ها) ایشان ناراحت شدند و سر را به پایین آوردند. بعد تلویزیون سوخت. جوان افتاد روی پای استاد و پای ایشان را می­بوسید و می­گفت: می­خواستم بفهمم اینکه می­گویند اولیاء قدرت دارنددرست است ؟و از آن­روز، از این­رو به آن­رو شدند.
* توضیح آنکه استاد، مادر و خواهر و برادرش در بغداد بودند. ایشان برای صله­رحم به بغداد مسافرت می­کردند.
 
31.شوخ­طبعی استاد
وقتی استاد از حرم نجف آمدند، مادرشان که حدود هفتادوپنج سال داشت را دیدند که صورتش باز است. فرمود: چرا صورتت باز است ؟گفتند: پیرزنم خودش باز می­شود.
فرمود: می­خواهی چشمت معلوم گردد و دیگران نگاهت کنند و بگویند این پیرزن جوان بود چقدر خوشگل بود اگر خواستی، نیمه صورت، یک چشمت معلوم باشد!!
 
32.از متاع بازار خبری نداشت
صبیّه استاد گفت: شب جمعه­ای پدرم از نجف به کربلا آمدند و به من سر زدند. رفت دکان عطاری شکر بخرد، پول را بلد نبود. مقداری پول به عطار داد و یک کیلو شکر خرید. همینطور ایستاده بوده، چون از متاع بازار خبر نداشت، عطار به او گفت: دیگر چه می­خواهید؟ فرمود: بقیه پول را می­خواهم. عطار خجالت کشید به او بگوید پول بقیه­ای ندارد.
آن بقّال ما را می­شناخت به من گفت من از پدرتان خجالت کشیدم، چه آقایی دارید.
 
 
 33.امیرالمؤمنین (ع) خانه شما آمد
صبیه استاد فرمود: شبی پدرم در کربلا به خانه­مان آمد صبح همه زنهای همسایه به من گفتند: دیشب امیرالمؤمنین (ع) خانه شما بود. گفتم: نه پدرم بود. گفتند: چه نوری داشت مدام ذکر می­گفت. گفتم: پدرم همینطور است راه می­رود یاسین و آیت­الکرسی می­خواند.
 
34.اذکار قبل از طلوع آفتاب
صبیه استاد فرمود: این اذکار از پدرم بعد از نماز صبح وقبل از طلوع آفتاب می­باشد. 100 مرتبه استغفار، 100 مرتبه صلوات، 100 مرتبه لااله­الّا هو الحق المبین، 70 بار یا فتّاح، 70 بار یاحیّ یاقیّوم، لااله­الّاانت سبحانک انّی کنت من الظّالمین، 3 مرتبه رب اشرح­لی صدری و یسّرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی. یاحیّ لااله­الّاانت یاحیّ قبل کلّ حیّ یاحیّ بعد کلّ حیّ، 3 مرتبه بسم­الله الرحمان قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع المک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر إنک علی کل شیء قدیر (آل­عمران: 26)یاهویامن هویا من لیس الا هوصل علی محمدوآل محمد.یامن یکفی کل شی ولایکفی کل شی-رب لاتذرنی فردا انی عاجزاذلیلا-ربنا انزل علینا مائده من السمالتکون لنا عیدا.
 
35.اذکار شب جمعه
2- و برای شب جمعه استاد می­فرمود: لااله­الّاالله و من کل هم و غم ماشاء الله و لکل نعمه الحمد لله و لکل رخاء شکراً لله خواند و همچنین 10 مرتبه یا دائم الفضل علی البریّه یا باسط الیدین بالعطیّه یا صاحب المواهب السنیّه صل علی محمّد و آله خیر الوری سجیّه واغفر لنا یا ذالعُلی فی هذه العشیّه.
 
36.اذکار شب قبل از خواب
3- قبل از خواب فرمودند: آیه­الکرسی، سوره حمد، سوره توحید، سوره فیل، سوره همزه، سوره زلزله.
یا من یکفی کل شی و لا یکفی کل شی- رب لا تذرنی فردآً إنّی عاجزاً ذلیلاً- ربنا انزل علینا مائده من السماء لتکون لنا عیداً، یا هو یا من هو یا من لیس الّا هو صل علی محمد و آل محمد.
 
37.روز جمعه
فرمودند: روز جمعه برای رزق 200 مرتبه یا غنی یا مغنی. (یا الغنی مغنی)
 
38.شرح احوال آقای کشمیری
همسر آقای کشمیری در تاریخ 29 بهمن فرمودند: در نجف وضع زندگی از نظر اقتصادی ضعیف بود .اول ازدواج بالاخانه خانه پدرش زندگی می­کردیم آن خانه پرجمعیت بود. بعد پدرم از شیراز پول فرستاد و خانه­ای خریدیم.
از دکان و مغازه­ها قرض می­گرفتیم و سر ماه از شهریه آقا قرض را به دکان­دار ادا می­کردیم و شهریه هم کم بود. حاج نصرالله خلخالی که نماینده مراجع بود می­گفت اگر احتیاجی برای چیزی ­شدبه ما بگویید. آقا به کسی رو نمی­زد.
 
39.عاشق نجف
وقتی استاد از نجف به ایران آمدند ملاقاتی با امام خمینی داشتند در این ملاقات مطالبی گفته شد از جمله امام خمینی فرمود: شما مسجد، درس و مدرسه هرچه می­خواهید دستور می­دهم برایتان مهیا کنند استاد در جواب گفتند: من می­­خواهم بروم نجف کاری به این مسائل ندارم.
 
40.حاج آقا مصطفی
حاج آقا مصطفی جهت تعلق خاطری که به مسائل معنوی و عرفانی داشت با افرادی که داعیه این امور داشتند نشست و برخاست می­کرد. یکی از این افراد شخصی به نام مجلسی که مقیم کاظمین بود و ظاهری صوفیانه داشت بود که حاج آقا مصطفی نزد وی می­رفت و سه شبانه­روز پیشش بود.
یکی دیگر از این افراد آقای کشمیری بود که فردی ظاهرالصلاح به اصطلاح اهل سیر و سلوک و عرفان و معنویات به شمار می­آمد اگر چه حاج آقا مصطفی از این افراد خوشش می­آمد و به دیدارشان می­رفت منتهی به جهت شخصیت کتوم و تودار ایشان من نتوانستم پی ببرم که به قصد آموختن و یادگیری نزدشان می­رفت یا مقاصد دیگری داشت.(صفحه 146- 147 مرکز اسناد انقلاب اسلامی)

41.بی توجهی استاد به دنیا

در بی توجهی استاد به دنیا همسر محترمه ایشان فرمودند:
الف) وقتی خرید یک خط تلفن برای منزل احتیاج بود به آقا می گفتم،ایشان موافقت نمی کرد.گفتم:از خارج شهر زنگ می زنند،باید بروم خانه همسایه؛ ایشان قبول نکردند.من یواشکی تلفن خریدم،بعدها ایشان متوجه شدند.
ب) وقتی به آقا گفتم:زمستان سرما است باچراغ علاءالدین نفتی، گرم نمی شویم،می خواهیم گاز کشی کنیم تا راحت باشیم؛فرمود: نه!! ولی من گاز کشی کردم،بعد از یک سال ایشان متوجه گاز کشی منزل شدند.
 

 42.کوچه

استاد در نجف توی کوچه می رفتند.بچه ای مشغول بازی بود وچیزی به طرف ایشان پرت کردوبه ایشان اصابت کرد.مادر بچه آن جا بود.استاد فرمود:من ناراحت شدم وبه مادرش گفتم:مواظب بچه ات باش مادرش خندیدوگفت :همین که هست.

به خانه برگشتم.لحظاتی بعد سرو صدای گریه شنیدم.پرسیدم چیست؟گفتند یک کامیون روی بچه رفته و او را کشته است.

یکی از نزدیکانم به من گفت:مردم کرامت دارند مریض شفا می دهند. تو ناراحت می شوی که این اتفاق بیفتد؟

علت را از استاد جویا شدند فرمود:من از بچگی اینطور بودم که کسی مرا اذیت می کرد نتیجه اش را می دید.

43.مجنون

استاد فرمودند:یک دعوای خانوادگی در نجف شده بود.مرا برای وساطت آنجا بردند.

چون به خانه رفتم و نشستم غذا و وسایل پذیرایی آوردند.من به آنها گفتم:نمی خورم. صاحب خانه گفت:چرا؟ گفتم :من برای این قضیه آمدم که شما با فلانی آشتی کنید و رفع کدورت بشود.اگر این مساله انجام شود غذا می خورم.آنها گفتند:آشتی وصلح می کنیم و قول دادند.غذا خوردم واز خانه بیرون آمدم. بعد متوجه شدم آن شخص زیر قولش زده است.زمانی در حرم برای استخاره نزدم آمد. به او گفتم:برای چه زیر قولت زدی؟آن شخص جواب ناصوابی به من داد.دیدم حرف زدن فایده ای ندارد .به او گفتم:بیشتر از چه چیزی می ترسی؟گفت :از جنون.گفتم:همان شود.یک دفعه عقل از سرش پرید ودیوانه شد.

ازاستاد پرسیده شد این قضیه از چه کاربردی بود که فرمودید شد؟فرمود:حالی بر من آمد و این کار به فعل حق انجام گرفت.

44.گریه تاسف

استاد فرمودند:در نجف عالمی بسیار بزرگ بود که با ما نسبت نزدیک داشت.اودارای پسرانی بود که یکی ازآنها با پدرش مخالف بودوگاهی در جمع حرفهای ناصوابی به پدرش می گفت.وقتی این پسر می خواست فوت کند خیلی گریه می کرد.به او گفتند برای چه چیزی گریه می کنی؟می گفت:انما یخشی الله من عباده العلما:از بندگان خدا تنها دانایان از خداوند هراس دارند(فاطر:28)

کنایه از این که من عالم نشدم و چه اشتباهاتی نسبت به پدر روحانی خود کردم.وبه کار خودش تاسف می خورد ولی افسوس که آنوقت تاسف فایده ای نداشت.

 45.نا صواب

 اینکه از بعضی در یکی از همایش های شیراز(سالن سینا و صدرا،اردیبهشت 91) نقل شده است که آیت الله بهجت روزی صبحانه منزل آیت الله کشمیری رفتند و به همسر ایشان فرمودند:حضرت معصومه از شما گله دارد که 3 ماه به حرم نرفتید و بعد از اینکه از منزل استاد رفتند؛آیت الله کشمیری فرمودند:منظور ایشان من هم بودم.در طی تماس تلفنی با همسر استاد،ایشان این مطلب را نا درست اعلام داشتند.

 46.آقا ناراحت شد

روزی حضرت استاد نشسته بودندو یک مرتبه فرمودند:فلانی (اسم شخص را بردند)خدا بگویم چه کارت کند.

*توضیح آنکه :این شخص از محبین استاد بوده وبه منزل ایشان رفت و آمد می نمودوسمتی هم داشت.گاه گاهی برخی اهل منصب که دارای نفوس سنگین بودند و خواسته های مجازی داشتند را به عنوان زیارت خدمت استاد آورده وبرای ایشان مزاحمت ایجاد می نمود.

47.دستور تشرف

استاد در نجف به سیدی از اهل علم برای تشرف خدمت امام زمان (عج)این دستور را فرمودند:زیارت آل یاسین نسخه شیخ محمد بن جعفر مشهدی متوفی 595در کتاب مزار کبیر که قبل از خواندن 12رکعت نماز(6نماز 2رکعتی)وبعد صلوات دارد را یک اربعین بخواند.

ابتدای زیارت آل یاسین این است:"سلام علی آل یاسین ذلک هو الفضل المبین"وآخرش نیزاین است: "معک معک معک سمعی و رضایی"

*توضیح آنکه:این زیارت با 12 رکعت نماز و صلوات را استاد صداقت با ترجمه در سال 1388توسط انتشارات مرزبان چاپ کرده اند.

48.لطیف گفته

جوان عربی در لباس روحانیت نزد استاد آمدند و از جمله حرفهای ایشان این بود که خدمت آیت اله بهجت رفته از من پرسیدند:درس چه می خوانی؟

عرض کردم مقدمات(یعنی کتاب جامع المقدمات)

فرمودند:بر توباد بر موخرات.

استاد چون این جواب را شنیدندفرمودند:لطیف گفته است. 

 49.جوان باید کارکند

شخصی در تهران به حضرت استاد خانه­ای تقدیم می­دارد و دوست دارد که ایشان قبول کنند. پسر کوچک ایشان وقت ازدواجش رسیده بود و خانه­ای نداشتند، به پدرشان می­گویند:« شما بگیرید! من می­روم درون این خانه زندگی می­کنم.» استاد به فرزندشان می­فرمایند:« تو جوانی، برو کار کن؛ من این خانه را قبول نمی­کنم، تا صاحبخانه بتواند آن را بفروشد و به چند نفر مستحق بدهد.»

50.انگشتر برده شده
 
روزی موقع اذان، استاد (در نجف) برای وضو گرفتن می­روند و انگشترشان را درون اطاق می­گذارند.
وقتی برمی­گردند، مشاهده می­کنند که انگشترشان مفقود شده است.
مهمانی درون اطاق بود و خجالت می­کشد که نکند استاد به ایشان ظنین شده باشد.
استاد می­فرمایند:« نگران نباش! از اهل آنها، (موکّلین اذکار یا مؤمنان از جن) آن را بردند و بعد برمی­گردانند.
 
 
 
51.درسهای آیت الله کشمیری (نجف قبل از سال 1359شمسی)؛با نقل قول ازصبیّه استاد:
 
1-    طمع نداشته باشید، چرا فلانی خانه دارد من ندارم؟
2-    زندگی ما ساده بود، روی زیلو می­نشستیم، خوراکمان هم ساده بود.
3-    ایشان لباس ساده می­پوشیدند و هیچ وقت چند عبا نداشتند.
4-    می­فرمود:« یعنی چه که آدم چند کفش بخرد و داشته باشد؟»
5-    مهریه تان باید کم باشد، تا داماد توان پرداخت داشته باشد.
6-    خواستگار برای دخترها می­آمد، می­پرسید آیا نماز می­خواند؟
7-    با فامیل خوب بودند.
8-    می­فرمود:« چه انسان دارد یا ندارد؟ زندگی را باید تحمّل کرد.»
9- وقتی، کسی در خانه بود و صدایم کمی بلند شد، فرمودند: «فلانی بیا» رفتم، فرمود:« چرا صدایت بلند است؟ نامحرم در خانه است.»
    10-در خانه مبل و تلفن نداشتیم و ایشان این چیزها را قبول نمی­کردند.
    11-می­فرمود:« اول همسایه؛ اگر همسایه ات گرسنه است، اول به او بده بعد خودت بخور.»
    12- هیچ وقت دو نوع خوراک درست نکنید، (قناعت را سیره کنید) اگر مهمان دارید به خاطر مهمان دو نوع غذا خوب است.
    13- روزی درب یخچال را باز کردند ، دیدند وسیله خوراکی برای سالم ماندن درون آن است؛ به مادرم گفتند: «می­ترسی گرسنه بمانی که یخچال پُر است؟ پس مردم گرسنه بمانند؟»
*توضیح آن که استاد عیال وار بودند و همسر محترمه ایشان، در زندگی مدیریت کامل داشتند.
    14- می­فرمود: اگر انسان به عیادت مریضی برود، برای هر قدمی که برمی­دارد 80 گناه از او پاک می­کنند و 80 خوبی برای او می­نویسند.
    15- در نجف اشرف خانه مان زیر زمین داشت، پدرم برای دعا و نماز و ذکر به آن جا می­رفت و مشغول می­شد.
   16- ما از دیدن پدرمان سیر نشدیم.
   17- زمانی، میل خرما پیدا کرده بودند، شخصی درب منزل آمد و خرمایی داد و رفت و معلوم نشد چه کسی بود.
   18- وقتی بعد از خواندن نماز از مسجد بازار بزرگ برمی­گشتند، مخصوصاً در تابستان که هوا گرم تر بود و بسیار عرق می­ریختند. اگر کسی می­خواست او را سوار ماشین کند، قبول نمی­کرد و پیاده به منزل می­آمدند.
   19- پدرم اهل دنیا نبود و نوعاً به حرم امیرالمؤمنین (ع) می­رفت و در کنج صحن می­نشست.
   20- مردم برای سؤال و استخاره نزد ایشان می­رفتند و قبول نمی­کرد کسی دستش را ببوسد، اما به زور دستش را می­بوسیدند.
   21- گاهی در رکوع 33 مرتبه سبحان الله و در سجده 30 مرتبه سبحان الله می­گفتند.
   22- صبح ها با اذان (خود) ما را بیدار می­کردند.
   23- نمازش را طول می­داد و می­فرمود:« در نماز جلوی خدا ایستاده اید و این نماز خواندن (بی­مبالات و حضور) کمر را می­شکند.
   24- از صبح تا شب چقدر حرف می­زنید، نمی­خواهید حق خدا را ادا کنید؟
   25- ده دقیقه نماز می­خوانید، درست بخوانید.
   26- به خدا با قلب سلیم سلام دهید، فکرتان را جای دیگر نگذارید.
 

 

52.وحدت کرمانشاهی
یکی از شعرای معاصر مشغول به چاپ دیوان عمان سامانی(متوفی 1322ه ق )بود که متوجه شد آخر کتاب مقداری جای خالی می ماند؛به حضرت استاد عرضه داشت چه اشعاری را اضافه کنم؟ فرمود:شما دیوان وحدت کرمانشاهی متوفی 1311ه ق(مدفون در قبرستان ابن بابویه شهر ری )را درج کنید.(این دیوان دارای 51 غزل عرفانی می باشد)
53.بعلیٍ علیه السلام
حضرت استاد به یکی از سالکین الی الله درباره نحوه گفتن ذکر بعلیٍ علیه السلام فرمودند:بعلیٍ بعلیٍ گفته شود ،ذاکر گرم تر می شود(یعنی "باء"علامت قسم و معیت است که جذبه می آورد.)
شبهای قدر ،وقتی خداوند را به 14 معصوم قسم می دهیم همه را به وسیله حرف "باء"تکرار می کنیم.بعلیٍ ،بفاطمة ،بالحسن.... 

 54. هفده روز سفر

زمانی یک نفر از اهل دانش از سادات که مدتی به حضور استاد مشرّف می­شد؛ با گروهی از شهر خودش پیاده حدود 17 روز به مشهد مقدس سفر کردند.
وقتی این مطلب را به استاد عرض کردند، فرمودند: این چه کاری است!! تلمیذی گفت: در ذهنم خطور کرد که حتماً علتی دارد که استاد رأی مثبت ندادند.
بعد که آن اهل دانش را ملاقات کردم و شرح سفر هفده روزه را برایم تعریف کرد، متوجه شدم کلام استاد دقیق بوده است که سفر او و همراهانشان گرچه زیارتی بوده است امّا مسائل جانبی و جزئی بسیار داشته که از کیفیت کمی برخوردار بودند.
 55.   افسوس
یکی از علمای مازندران که چند سالی است از قم به شهرستان خود اقامت دائمی کرده است، گفته بود که من در قم بودم آقا سید عبدالکریم کشمیری را ندیدم، و از این عدم ملاقات بسیار افسوس می­خورد.
 56. حساسیّت
عربی منزل استاد آمد و ایشان همسرشان را به نام زینب صدا کردند. عرب گفت: نه، بگو مادر محمود، مادر علی؛ استاد دوباره همسرشان را به نام صدا زدند چون بعضی عرب­ها بخاطر تعصّب قومی حساسیّت دارند و زن­هایشان را به کنیه و لقب صدا می­زنند.
استاد خواستند با تکرار، این نوع تعصّب و حساسیّت او از بین برود.
 57. استخاره به دستخط استاد
سوره حمد 10 مرتبه یا 3 مرتبه خوانده و سپس 10 مرتبه سوره قدر خوانده شود سپس سه بار این دعا گفته شود: اللّهمّ إنّی أستخیرک لعلمک بعاقبه الأمور و استشیرک لحُسن ظنّی بک فی المامول و المحذور و اللّهمّ ان کان هذا الامر الفلانی ممّا قد نیطت بالبرکه اعجازه و بوادیه و حُفّت بالکرامه أیامه و لیالیه فخر لی فیه اللّهمّ فیه خیره تردّ شموسه ذولولاً و تقعض ایامه سروراً اللّهمّ فإمّا امر فأتمر و إمّا نهی فانتهی اللّهمّ إنّی استخیرک برحمتک خیره فی عافیه. پس نیت استخاره را در نظر می­گیری آنگاه یک قبضه تسبیح را می­گیری و دوتا دوتا می­شمری اگر یکی آمد پس نیک است و اگر دوتا آمد بد است.
این استخاره را علامه مجلسی در بحارالانوار 88/248 از منهاج الصّلاح علامه حلّی نقل کرده است.
 58.   علت عدم پذیرش
اوایلی که استاد از نجف به قم تشریف آوردند (سال 1359 به بعد) یکی از آقازاده­های قم که پدرش در نجف با استاد آشنا بودند و پدر زن او هم از قبل توصیف استاد را از آقا سید مهدی فرزند عارف بالله حمید علی آقا قاضی شنیده بود،به حضوراستاد مشرّف  شدند و تقاضای شاگردی در سیر و سلوک کردند امّا استاد ایشان را نمی­پذیرفت و او چند بار آمد و گریه کرد.
 چون تقاضا بر تقاضا می­رسد                       موج آن دریا به اینجا می­رسد
سپس استاد پذیرفتند.
و چند سالی توفیق نصیب او شد و به اوراد و ریاضت مشغول شد و لکن پس از آنکه برای درس و کار مشغول کارهای دانشگاهی و پزشکی شدند ، سیر و سلوک را رها کردند. رمز در عدم پذیرش اولیه همین بود که استاد آخر کار او را می­دید و لکن به سیره جدشان عمل کردند.

 

 59.با توسل رسید

آقای منصوری کرمانی گفتند: سالها دنبال مرشد می گشتم و خدمت بعضی بزرگان رسیدم.مدت زیادی طول کشید تا بالاخره توفیق شرفیابی خدمت عارف بالله استاد سید   عبد الکریم کشمیری نصیبم شد.

سال 1377شمسی در سفری که در تهران عازم کرمان بودم ،قم پیاده شدم ،خداخدا       می کردم پس از زیارت حضرت معصومه ع خدمت آقای کشمیری برسم.

از درب خیابان مرعشی وارد حرم شدم ،سلام دادم و پس از زیارت  با حالتی بغض آلود و   بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.

به لحاظ عدم توفیق زیارت استاد و مشکلات شخصی زندگی ام با حالت قهر از حرم خارج شدم ،که چرا توسلات ودرخواستهایم بی پاسخ می ماند.

درحین خارج شدن با طلبه خراسانی روبرو شدم و از او نشانه منزل استاد را خواستم.ایشان اول امتناع کرد ولی درآخر، آن طرف پل آهنچی (کوچه آبشار)را نشانی دادند.

آن زمان هنوز سوهان فروشیها تخریب نشده بود . گفتم:پل آهنچی کجاست؟آقایی از داخل سوهان فروشی گفت:دنبال منزل آقای کشمیری می گردی؟گفتم:آری. گفت:بیا داخل مغازه.سپس سوهان تعارفم کرد وبرای ناهار دعوتم نمود.بعد از آن ،صفاییه کوچه آبشار را آدرس داد و گفت:ایشان در حال سکوت می باشندو فقط مدتی قبل با پسر مرحوم سیبویه گفتگو کردند.بعید می دانم که جواب بدهند.

عازم منزل استاد شدم و با آدرسی که داشتم درب خانه ایشان را زدم .طلبه ای آمد و گفت:آقا حال مساعدی ندارند ،تشریف ببرید.

چند لحظه بعد برگشت و گفت:آقا اذن دادند .وارد منزل شدم ،تابستان بود.تخت چوبی سیار ساده ای که رویش فرش و تشکی انداخته بودنددر آنجا بود ،و ایشان با همان لباس استراحت درنهایت سادگی روی آن دراز کشیده بودند و معلوم بود که از بیماری تنگی نفس (آسم)برخوردار بودند.

با گرمی ولطف مرا پذیرفتند و مسایل مختلفی پیرامون عرفان ریشه ای و مسایل شخصی ام مطرح کردم وجواب دادند.شاید این پرسش وپاسخ 15دقیقه طول کشید.درباره شخصیت ابن عربی نیز از ایشان سوال کردم.

برخوردشان بسیار متعادل بود، نه مانند افرادی که او را تکفیر می کردند و نه مثل کسانی که برای او در طول تاریخ همتایی نمی دانند نظر خود را فرمودند.

 

 


موضوعات مرتبط: علما
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 18:52 ] [ حسین ] [ ]
  1. خبرگزاری فارس: ناگفته هایی از زندگانی علامه دوانی/ دلیل علامه برای خضاب کردن محاسن

محمدحسین رجبی دوانی مطرح کرد

ناگفته هایی از زندگانی علامه دوانی/ دلیل علامه برای خضاب کردن محاسن

خبرگزاری فارس: محمدحسین رجبی دوانی می گوید: قرار بود ویژه برنامه ای درباره پدرم بسازند. علامه من را از حضور منع کرد. علت را جویا شدم که پاسخ داد: محاسن تو سفید است و محاسن من مشکی، آن وقت می گویند چقدر پدرش از پسر جوان تر است!

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، شش سالی است که تهران دیگر شاهد حضور علامه علی دوانی نیست اما هنوز هم یاد و نام او در اذهان باقیست.
محمد حسین رجبی یکی از 9 فرزند علامه که ادامه دهنده راه پدر است ضمن حضور در خبرگزاری فارس به بازگویی برخی از برگ های دفتر زندگی علامه پرداخت. وی در بخش نخست گفت وگو درباره سبک زندگی مرحوم علامه دوانی و نوع برخود با فرزندانش سخن به میان آورد؛ اینک در بخش دوم این نشست، به روزهای آخر حیات علامه و ناگفته های دیگر اشاره می شود.
در گفت وگو با محمد حسین رجبی دوانی مطالب زیر مطرح شده است:
-برنامه ای که علامه دوانی، محمد حسین را با خود نبرد
-ماجرای فروش خانه یک ماه قبل از رحلت
-علت وقف کتابخانه با نام امیرالمؤمنین
-یادگاری علامه دوانی در دانشکده علوم حدیث
-خوابی که علامه دوانی را از لحظه مرگش با خبر کرد
-امانتی که امام علی(ع) تحویل گرفت!
-مصیبت مرگ همسر علامه را از استادش غافل نساخت
-زمانی که آیت الله بروجردی از علامه تعریف کرد
-معنای عرفان نزد علامه دوانی
-ماجرای تمجید مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی از علامه دوانی
-رفتار متفاوت علامه با خانم بی حجاب
-کتابخانه ای که دوباره شکل گرفت
-سوغاتی که علامه دوانی بر کودکش آورد
-علامه دوانی در مسافرت ها به فکر همسر و فرزندانش هم بود!
-علامه چگونه فرزندانش را شاد می کرد

برنامه ای که علامه دوانی، محمد حسین را با خود نبرد
*در صحبت های خود اشاره کردید که علامه دوانی یک ماه پیش از فوت، منزل خود را فروختند آیا علامه از زمان مرگ خود اطلاع داشت؟
-ایشان در حقیقت علایمی را گرفته بود و ما متوجه نبودیم، علامه چون مرتب مشغول فعالیت علمی بود، با اینکه می دانست سن شان بالا رفته است، ولی پیری را مانع فعالیت نمی دانست و می خواست این گونه به خود القا کنند که هنوز توان دارد! به خاطر همین مرتب محاسن شان را رنگ می کرد.
همین اواخر حیاتشان که شاید دو ماه قبل از رحلت پدر بود، سیمای قرآن می خواست ویژه برنامه ای را در مورد پدرم بسازد و به همین دلیل گفته بودند که چند تا از فرزندان هم باشند، علامه به من گفت: نیا! گفتم: چرا؟! گفت: چون ریشت سفید است و محاسن من مشکی است، آن وقت می گویند که پدرش چقدر از پسرش جوان تر است!
در نهایت آن دو برادری که محاسن خودشان را رنگ می کردند، همراه خود برد، مقصود از نقل این موضوع این است که پدر پیری را مانع فعالیت نمی دانست، البته خدا هم لطفی کرده بود که چهره ایشان شکسته نشده بود.
پس اگر کسی می دید که ایشان 76 و 77 سالش است، تعجب می کرد، اگر هم کسی می پرسید شما چند سالتان هست؟ خوشش نمی آمد، منتها من یادم هست که پدرم در این اواخر می گفت که 77 سال عمر کرده ام، سال آخر چندین بار دیدم که این نکته را به زبان می آورد.
ماجرای فروش خانه یک ماه قبل از رحلت/ علت وقف کتابخانه با نام امیرالمؤمنین
دوم دلیل اینکه، علامه خانه یک ماه پیش از رحلت فروختند، خیلی سریع تصمیم گرفت و با قاطعیت هم عمل کرد و کسی هم حریف ایشان نبود.
با این وجود دارایی ایشان یک خانه و کتابخانه بود، علامه که در شامگاه روز عید غدیر سال 85 به رحمت خدا رفت، عید قربان آن سال که 8 روز قبل بود، به  خدمت ایشان رسیدیم، پدر گفت: می خواهم کتابخانه را وقف امیرالمؤمنین کنم، چرا که من استفاده هایم را از این کتابخانه کردم و اکنون می خواهم وقف کنم،- ایشان ارادت عجیبی به امیرالمؤمنین(ع) داشت که غیر قابل توصیف است- ما با تعجب گفتیم که این کتابخانه ابزار دست شما هست!
باید توجه داشت که علامه تعلق خاطر به کتابخانه نداشت، ولی چون مراجعه های زیادی به کتابخانه داشت و ابزار علمی ایشان محسوب می شد، حتی گاهی اوقات که ما نیز به برخی از کتاب های ایشان احتیاجی داشتیم، نمی گذاشتند از محل خارج کنیم و می گفت: اگر ببرید یک دفعه من نیاز به همان کتاب پیدا می کنم و می خواهم، وقتی نباشد دچار مشکل می شوم!
حالا ایشان که این مقدار به کتاب هایش حساس بود، آن وقت می گوید که می خواهم کتابخانه را وقف امیرالمؤمنین(ع) کنم! بعد هم تأکید کرد که جای مناسبی را برای اهدای کتابخانه در نظر بگیریم که طلبه ها و دانشجوها بتوانند از آن استفاده کنند.
یادگاری علامه دوانی در دانشکده علوم حدیث
*کتابخانه مورد نظر به کجا اهدا شد؟
- در دانشکده علوم حدیث حضرت عبدالعظیم الحسنی(ع) با نام کتابخانه امیرالمؤمنین(ع).
البته علامه محدوده وقف کتابخانه را تعیین نکرد و من را مأمور کرد که بهترین مکان را پیدا کنم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که کتابخانه دانشکده علوم حدیث موقعیتی مناسب تر دارد.
خوابی که علامه دوانی را از لحظه مرگش با خبر کرد
*داشتید به مسئله آگاهی علامه از زمان فوت شان اشاره می کردید.
- بله! نکته سوم اینکه، ما اصلاً متوجه نشدیم که چرا ایشان کتابخانه را وقف کرد و خانه را فروخت، حتی به یکی از خواهرها که با همسرش خودش را وقف ابوی کرده بود و پیش ایشان بودند، علامه گفت که به خانه خودشان بروند و کاری به ایشان داشته باشند، با این وجود باید کسی می بود که برای ایشان غذایی درست کند و داروهای ایشان را بدهد، ولی علامه با خیال راحت می گفت که کاری به من نداشته باشید.
نکته دیگر اینکه، یک شخصی به نام آقای موثقی به پدرم خیلی علاقه داشت و زیاد پیش ایشان می آمد و سر می زد، موثقی در دوران جنگ موقعی که فاو در اختیار ما بود، شهردار فاو بود.
امانتی که امام علی(ع) تحویل گرفت!
یک روز آقای موثقی برای خداحافظی و عزیمت به عمره مفرده به منزل پدر آمد و با مرحوم ابوی خداحافظی کرد، بعدها خواهرم تعریف کرد که آقای موثقی از مدینه تماس می گیرد و با پدرم صحبت می کند که من اینجا هستم، دیشب خواب دیدم که در مدینه هستم و برای زیارت قبر مطهر پیامبر اکرم(ص) آمدم که در حین زیارت دیدم، جمعیت زیادی تابوتی را آورده اند و دور حرم طواف می دهند، جلو رفتم و پرسیدم این تابوت برای چه کسی است؟! گفتند: مال علامه دوانی است، موثقی می گوید: من که در خواب تعجب کرده بودم، برگشتم گفتم: من تازه از پیش ایشان آمده ام! گفتند: نه! ایشان به رحمت خدا رفته است و تازه داریم، دور ضریح پیامبر(ص) تشییع می کنیم، بعد موثقی ادامه می دهد: دیدم یک آقایی با سیمای نورانی و هیبتی خاص جلو آمد و فرمود: این را تحویل ما بدهید، چون مال ماست و تحویل گرفت، پرسیدم(با بغض): شما کی هستید؟! گفت: امیرالمؤمنین(ع)!
خواهرم نقل می کرد که دیدم، پدر پشت تلفن گریه اش گرفت و گفت: دوباره بگویید تو را به خدا، عیناً همین را گفت، خواهرم می گفت: من نمی دانستم آن آقا چی می گوید، اما عکس العمل پدرم را که دیدم خیلی برایم جالب و تکان دهنده بود!
بعد از آن علامه متوجه شده بود که باید یک ربطی بین فوت ایشان و امیرالمؤمنین(ع) باشد که در شامگاه عید غدیر اتفاق افتاد، بعد از رحلت ابوی که ما موثقی را دیدیم، از او پرسیدیم که ماجرا چه بوده است که گفت، من چنین خوابی را دیدم و برای حاج آقا تعریف کردم.

مصیبت مرگ همسر، علامه را از استادش غافل نساخت
*با توجه به اینکه علامه دوانی در دوران طلبگی در درس آیت الله بروجردی شرکت کرده بود، از آن دوران خاطره ای را برای شما تعریف کردند؟
-علامه خیلی تحت تأثیر جایگاه ویژه و شخصیت آیت الله بروجردی قرار داشت و بسیار به ایشان عشق و علاقه داشت، البته به همه استادانش ارادت داشت و احترام فوق العاده ای برای آنها قایل بود و ابایی هم نداشت که بگوید پیش فلان شخص درس مقدماتی را گذرانده است، شاید برای برخی افراد سنگین باشد وقتی به جایی برسند، بخواهند این مسایل را عنوان کنند، با این وجود این احترام، به آیت الله بروجردی به حدی بود که امکان نداشت ایشان به حرم حضرت معصومه(س) مشرف شوند و بالای قبر این بزرگوار نروند و فاتحه نخوانند.
من فراموش نمی کنم در هفت مرحوم مادرم بود- ما علامه را به خاطر تعلقات شدید روحی برای دفن مادر به قم نیاوردیم- منتها برای هفت بالای سر قبر مادر آمدم، اینکه چه سر قبر مرحوم مادرم چه کردند، بماند، بعد که خواستیم برای زیارت حضرت معصومه(س) برویم، من و دو تا از برادران همراه ایشان بودیم، همین که از قبرستان فاصله گرفتیم و وارد مسجد اعظم شدیم، ایشان فوری به یاد آیت الله بروجردی و عظمت آن بزرگوار افتادند- چون به خوبی خاطرشان بود که این مسجد اعظم توسط آیت الله بروجردی تأسیس شده و برای این مسجد چه زحماتی کشیده بود- و شروع کرد برای ما توضیح دادن، اصلاً به کلی انگار نه انگار ایشان مصیبت زده هستند و از آن حالت بیرون حالت آمد و شروع کرد به تعریف از عظمت آیت الله بروجردی و موقعیت ایشان! در اینجا بود که من به برادرم گفتم: اصلاً ایشان قضیه مصیبت مادر را فراموش کرد، بعد هم علامه دوانی بالای قبر آیت الله بروجردی آمد، ایشان حتی یادش بود که خط سنگ قبر آیت الله بروجردی را چه کسی نوشته است، این در حالی بود که برای بار اول بر سر مزار مادرم حاضر شده بود!
اینجا برای من خیلی مهم بود که با اینکه مصیبت بر ما وارد شده بود و چیزی نمی توانست توجه ما را به خود جلب کند و با وجود اینکه چهل و چند سالی می شد که آیت الله بروجردی از دنیا رفته بود، اما ایشان چنین از استادشان یاد کردند که این اوج احترام و ارادت علامه دوانی را می رساند.
زمانی که آیت الله بروجردی از علامه تعریف کرد
هنگامی که علامه دوانی دومین کتاب عربی نوشته شده خود را به نام «شرح زندگانی استاد کل وحید بهبهانی» به آیت الله بروجردی تقدیم کرد، این مرجع بزرگ شیعه بسیار استقبال کرد و علامه را خواسته و مورد تفقد ویژه ای قرار دادند که در حوزه علمیه قم خیلی صدا کرد، یعنی ظاهر امر نشان می دهد که آیت الله بروجردی کمتر از کسی این گونه تجلیل می کرده است!
حتی وقتی مجله «مکتب اسلام» تأسیس شد، مراجع بزرگی مانند آیات نوری همدانی، سبحانی، مکارم شیرازی، موسوی اردبیلی و امام موسی صدر، مؤسس این مجله بودند، ابوی همیشه می گفت من از همه اینها پایین تر بودم، ولی تنها کسی که آیت الله بروجردی از مؤسس مجله دعوت کرده بود، مرحوم ابوی بود.
معنای عرفان نزد علامه دوانی
*یکی از ویژگی های امام خمینی(ره) بعد عرفانی ایشان بود، با توجه به اینکه علامه دوانی شاگرد امام بودند. عرفان نزد علامه چه جایگاهی داشت؟
- علامه دوانی عرفان را در زندگی خود پیاده می کرد، یعنی ایشان معتقد بود عرفان در بطن زندگی جاری است، مثلاً در کمک کردن به مردم بسیار مشتاق بود و گاهی دیده می شد که برخی افراد به خصوص طلبه ها را تحت حمایت خود قرار می داد، برای من جالب بود، علامه با اینکه گاهی اوقات وجهی در اختیارش نبود، چک می داد و می گفت: من این را به شما می دهم و 2 ماه دیگر ممکن است چیزی به دست من برسد، شما این را داشته باشید و آن موقع برداشت کنید.
همچنین گاهی اوقات که مرحوم ابوی به قم می رفت، اطراف حرم و فیضیه نگاه می کرد و بعضی طلبه ها که سر و وضعشان نشان می داد که وضع مالی خوبی ندارند، آن ها را صدا می زد و ایشان را نمی شناختند، از وضع مالی آن ها سؤال می کرد و بعد می گفت به برادرم می گفت که پی کار دیگری برود تا به آن طلبه کمک کند.
این نشان می دهد که علامه دوانی چقدر و چگونه حواسش به این نکات ظریف بود، عرفان هم در حقیقت رسیدگی به همنوع است، با این وجود گاهی اوقات برای اینکه کار مسلمانی راه بیفتد از اینکه به مسئولی روی بیندازد، ابایی نداشت، پس اگر احساس می کرد، حرف شان را کسی قبول می کند، بیان می کرد.
ماجرای تمجید آیت الله مجتهدی از علامه دوانی
البته گاهی اوقات هم از اینکه مسئولی در قبال کمک کردن، این جسارت را پیدا می کرد که توقع انجام کاری را از ایشان داشته باشد، ناراحت می شد و می گفت: من دارم کار یک مسلمان را راه می اندازم، تنها چند جلدی از آثار من است که می توانم بدهم، چرا عده ای قدر این جایگاه ها را نمی دانند که باید کار مردم را راه بیاندازند.
یا یک مورد دیگری را یک روحانی از همکاران تعریف می کرد: پای درس مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی بودم و ایشان به عنوان الگو، گفتند از آقای دوانی یاد بگیرید و یک نکته ای راجع به پدر شما مطرح کردند که خیلی برای ما جالب بود، ما مجاز هستیم این را جایی نقل کنیم که مردم یاد بگیرند، گفتم که علامه الان نیست که بگوییم تبلیغ و ریا می شود، حالا قضیه چی بوده است؟
گفت: آیت الله مجتهدی گفت که آقای دوانی 4 میلیون تومان ارث که از خانم خود به ارث برده بود، پیش من آورد و گفت شما اینجا صندوق قرض الحسنه برای طلبه های بی بضاعت دارید، این 4 میلیون را اینجا می گذارم و دیگر نمی خواهم و  در این صندوق شما می گذارم و شما به طلبه هایی که نیاز دارند پرداخت کنید تا این کار کمکی برای طلبه ها باشد، آیت الله مجتهدی هم تجلیل کرده بود که علامه چنین کاری کرده است.
رفتار متفاوت علامه با خانم بی حجاب
قطعاً خود علامه به این پول نیاز داشت و عجیب اینکه من چیزی نشنیده بودم، فکر کردم شاید برادران و خواهرهای دیگر هم در جریان باشند، از هر کس دیگری که پرسیدیم، هیچ کدام خبر نداشتند، به خصوص آن خواهرم که با ایشان زندگی می کرد، گفت: اصلاً نشنیدم! از برادرم «محمدعلی» که ایشان کارهای بانکی ابوی را انجام می داد، هم خبری از موضوع نداشت و اصلاً شگفت زده شدیم.
یا ماجرایی را همسر برادرم تعریف می کرد که یک خانمی به ایشان گفته بود که من این حجاب و چادر را از علامه دوانی دارم و ماجرا را این گونه بیان کرده بود: قبل از انقلاب بی حجاب وارد کتابفروشی شده بودم که علامه هم در آنجا حضور داشت، یک سؤالی درباره یک کتاب داشتم که صاحب کتابفروشی نتوانست جواب من را بدهد، حاج آقای شما شنید و چنان برخورد خوبی داشت که من به ایشان علاقه مند شدم و خودم را ملزم کردم که حجاب و آن هم چادر را برای خود انتخاب کنم.
کتابخانه ای که دوباره شکل گرفت
*در کتابخانه علامه نسخه خطی کمیاب هم وجود داشت؟
-نسخه خطی در کتابخانه اندکی بود، ولی عرض کنم که کتابخانه غنای خوبی داشت، مثلاً مجموعه کتاب هایی که منابع مهم در فقه، تفسیر، حدیث، تاریخ می شود، ایشان مجموعه اش را داشت، البته متأسفانه به خاطر مشکلات مالی ایشان کتابخانه شان بیش از این غنی تر بود و بیش از انقلاب به خاطر مشکلاتی که به وجود آمد، علامه مجبور شد، وقتی از قم به تهران آمد، کتابخانه را بفروشد، زندگی کاملاً متحول شد، تا مدتی در فشار سنگین اقتصادی به سر برد و مجبور شد کتابخانه را بفروشد، وقتی این کتابخانه فروخته شد، منتها عالم بدون کتاب و کتابخانه نمی تواند باشد، بلافاصله به سرعت این کتاب ها برگشت، یعنی در سری اول کتاب های خاصی را داشت که مجبور به فروشش شد، کتابخانه ای را دوباره تهیه کرد  و در نهایت همین کتابخانه را وقف کرد.
* علامه دوانی برای تبلیغ به کدام کشورها سفر کردند؟
- مرحوم ابوی به کشور کویت حدود چهار تا پنج سال در ایام تبلیغ رفت. مدت کوتاهی سفر به آلمان داشت، آن هم زمانی که برادر بزرگم رایزن فرهنگی ایران در آلمان بود و بعد از فوت مادر می خواست پدر را یک مقدار از  محیط دور کند، تنوعی باشد و هم معالجه ای را انجام دهد، از طرف دیگر هم سازمان فرهنگ و ارتباطات مبلغ هایی را به کشورهای اروپایی می فرستاد که با ایشان صحبت کرده بودند و پدر هم استقبال کرد، ابوی چند ماهی را به برلین رفت، البته بنا بود بیشتر بماند، اما پدرم تاب نیاورد و خیلی بیش از موعود و از آنجایی که دلتنگ ایران بود، برگشت.
* اشاره داشتید که علامه سفرهای تبلیغی به خارج از کشور داشت، آیا علامه غیر از زبان فارسی و عربی به زبان دیگری هم مسلط بودند؟
- پدر زبان اردو را بلد بود، عربی را خوب صحبت می کرد و خوب هم می فهمید، همچنین قبل از اینکه ایشان وارد حوزه شوند، از 8 و 9 سالگی وارد مدرسه فنی آبادان شده بود و تا 14 سالگی در آن مدرسه که آن موقع در دست انگلیسی ها بود، درس انگلیسی را خوانده بود و به همین دلیل یک مقدار هم انگلیسی را می دانست.

سوغاتی که علامه دوانی بر کودکش آورد
* در این سفرها، علامه سوغاتی برای خانواده می آوردند؟
-بله! ایشان بسیار سوغاتی می آورد، خانواده که هیچ، حتی برای بستگان درجه یک  و دو سببی و نسبی هم سوغاتی می آورد، دایی ما شوخی می کند که ما همیشه از آقا سهمیه داشتیم و در سفرها سوغاتی داشتیم شما حق ما را خوردید که دیگر برای ما نیاورد، حتی هنگامی که از کویت می آمد، برای بزرگان امروز که همسایه بودیم، سوغاتی می آورد و این ها را فراموش نمی کرد، چه برسد به خانواده و بچه ها و به خصوص برای مادر، در حد وسع خودشان بهترین چیزها را می آورد که خیلی ارزشمند بود، حتی این اواخر که در داخل کشور دعوتشان می کردند، باز هم سوغاتی می خرید، حتی هنگامی که آلمان رفته بود و یکی از برادران همراه شان بود، برادرم را مأمور کرده بود که برای تک تک عروس ها، دامادها، نوه ها در سنین مختلف سوغاتی بخرد و در خرید هم نظارت می کرد  که چه چیزی باشد، بعضی چیزها را نمی پسندید، به قول همسرم، ایشان بسیار خوش سلیقه و دقیق بود، گهگاهی که با خود ایشان بودم و حواسم نبود و مشغله کاری زیاد بود، پدر می گفت: برو بازار و یک چیزی برای همسرت بگیر، سفر عجله ای است که نباید دست خالی برگردیم، اول می گفت همسرتان بعد بچه ها!
علامه دوانی در مسافرت ها به فکر همسر و فرزندانش هم بود!/ علامه چگونه فرزندانش را شاد می کرد
* یادتان هست علامه برای شما به خصوص در دوران کودکی چه سوغاتی می آورد؟
- پدر از جاهای مختلف، سوغاتی های گوناگونی را می آورد، هنگامی که بچه بودم، یک چیزی آورده بود که تا همین اواخر نگهش داشتم، منتها بچه های من آن را نگه نداشتند، در قم بودیم، آن موقع اسب بازی های ژاپنی که در کویت بود،-فکر کنم آن موقع در تهران هم نبود- ایشان هواپیمایی برای ما آورده بود که حرکت و توقف می کرد دوباره بر می گشت، چیزی بود که هر کس حتی بچه ها می دیدند، تعجب می کردند یا موتور سواری بود که حرکت می کرد، الان این چیزها عادی است، شما ببینید چهل سال بیشتر از آن موقع گذشته است، در آن زمان این جور موارد خاص را می آورد و این برای من جالب بود که به عنوان روحانی که خودش کسی را نداشت که اینها را به او یاد دهد، چطور توانسته است برای بچه ها چیزهایی را بیاورد که این ها را بسیار شاداب بکند، روحیه دهد و در یک کلام شاد کند، علامه خیلی در این مسائل دقیق بود، این اواخر هم 2 دوره الغدیر «علامه امینی» را به من هدیه داد، یک دوره وسایل الشیعه شیخ عاملی را به یادگار دارم.
ادامه دارد...
انتهای پیام/

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 18:26 ] [ حسین ] [ ]

 

 

تولدم در تبریز در حدود سال 1304 است دودمان ما از نظر سطح اقتصادى پائین بود، ولى صفاى عجیبى در دودمان ما حاكمیت داشت مخصوصا پدرم كه معروف به صدق و صفا بود من از پیرمردهاى تبریز شنیدم كه از پدرم دروغ شنیده نشد. این را از پدرم پرسیدم گفت : بله یادم نمى آید از سن بلوغ به این طرف دروغ گفته باشم او سواد نداشت درس نخوانده بود ولى وضع روحیه اش از نظر وارستگى و تقوى و صدق و عشق شدیدى كه به كار داشت نمونه بود.

 

كارش در نانوایى بود و پدرش نزد توتونچى بود وقتى از دنیا رفت مال دنیا براى او به جاى نگذاشت و هر چه داشت براى علاج بیمارى اش خرج شد.

 

و مجبور شد كارگرى كند و كارى در نانوایى یاد گرفت ولى چون فوق العاده با تقوى و وارسته و كارى بود محبوبیت عجیبى بین مردم داشت و عائله را به هر حال اداره مى كرد.

 

پس از مدتى احساس كردم كه از نظر روحى به دروس معنوى و الهى بیشتر از دبستانها و دبیرستان ها علاقه دارم در آن زمان از مركز دستورى رسید كه باید دانش آموزان لباس یك رنگ بپوشند كه یادم هست رنگ طوسى بود و پدرم توانایى نداشت كه آن لباس را تهیه كند، لذا وقتى به مدرسه آمدیم با اینگونه شاگرد اول بودم .

 

من و برادرم میرزا محمد جعفر را نگذاشتند به كلاس برویم و هنوز تلخى حادثه آن روز را فراموش نمى كنم ، كه همین حادثه باعث شد كه دبستان را رها كردم .

 

البته علت اصلى این كه دبستان را رها كردم این بود كه پدرم نتوانست از نظر وضع مالى ما را اداره كند و مجبور شد كه مانع از مدرسه رفتن ما گردد، تا برویم كار كنیم .

 

 آن موقع از طرف وزارت معارف اعلام كردند كه مخارج مرا مى دهند چون درسهایم خوب بود علاقه داشتند كه ما در مدرسه باشیم ولى پدرم راضى نشد و گفت نه ، چون فكر مى كرد احساس منت به وجود مى آید، ما را فرستاد تا برویم كار كنیم .

 

بعد از رها كردن درس ، گویا یك شب در خواب صحبت مى كردم كه پدرم بیدار بوده و مى شنود كه من یك شعرى خواندم ، آن شعر الان دقیقا خاطرم نیست ولى مضمونش این بود كه مراد و هدف و مقصود ما كه علم بود روزگار از دست ما گرفت .

 

 چنین مضمونى را پدرم شنیده بود. صبح كه از خواب بیدار شدم ایشان گفت كه دیشب خواب مى دیدى ؟ فكر كردم و گفتم بله گفت در خواب چه مى گفتید؟ من درست یادم نمانده بود، گفتم كه در خواب حال ناراحتى داشتم از اینكه از درس محروم شدم و این شعر را خواندم . پدرم گفت : من دقیقا نمى دانم ولى چنین الفاظى گفتى .

 

 بعد گفت خیلى خوب حالا كه میلت است با برادر بزرگترت درس را ادامه بده رفتیم مدرسه طالبیه و آنجا از اول صرف و نحو را شروع كردیم و خواندیم .

 

تقریبا اوائل جنگ دوم جهانى بود من دیدم كه ابوى نمى تواند زندگى من و برادرم را اداره كند پس مجبور شدیم كه كار كینم یعنى هم كار كنیم و هم درس بخوانیم . مدتى تا ظهر كار مى كردیم و بعد از ظهر به مدرسه طالبیه مى رفتیم .

گاهى هم بالعكس مى شد. پیش از ظهرها درس مى خواندیم و بعد از ظهرها كار مى كردیم یك سال یا دو سال وضع به همین روال و منوال گذشت . ....

 

تا اینكه به تهران آمدیم . این سفر در زمان مرحوم آقا میرزا مهدى آشتیانى رحمت الله علیه بود بعد من مشرف شدم به قم .

بیش از یكسال در قم نبودم كه به من خبر دادند والده در تبریز دیده از جهان فرو بسته من هم برگشتم به تبریز.

 

آن موقع در تبریز مرحوم آیت الله آقاى حاج میرزا فتاح شهیدى از مجتهدین بسیار زبر دست و از اوتاد به شمار مى رفت خیلى با تقوى و وزین مرد بزرگى بود، خدمتشان رسیدیم و چند ماه در تبریز بودیم كه ایشان به من گفت شما بروید به نجف ، عمده محرك ، ما براى نجف همین مرحوم شهیدى شد.

 

داستانهاى این جورى زیاد بود ولى روح خیلى نشاط داشت و مصائب مادى و مادیات واقعا ناچیز نمودار مى شد و در این باره من حوادث بسیار زیادى دیدم كه بهت آور بود.

 

وقتى كه آمدم ایران خدمت آیت الله بروجردى رسیدم و ایشان فرمودند كه بمانید قم و درسى را شروع كنید آن موقع آب قم با طبع و مزاج من ناسازگار نبود.

 

به ایشان عرض كردم كه اگر اجازه بفرمائید یا به تهران بروم یا مشهد و آب قم به من نمى سازد. ایشان هم ما را مخیر كرده و فرمودند: بسیار خوب ، هر كجا میل دارید بروید و اقامت كنید در حدود یكسال در مشهد بودم .

 

 درسهایى شروع شد و در زمان مرحوم آیت الله میلانى حوزه مشهد خیلى فعال و پر تحرك بود. طلبه هاى برجسته خوبى مشغول كار شدند. دیگر چون دیدم باز آب مشهد نساخت آمدم به تهران . (14)

 

خاطره اى عبرت آموز 

علامه جعفرى نقل مى كنند:

آقا شیخ مرتضى طالقانى فقیه و عارف و حكیم متاله در روحیه اینجانب تاثیر شدید گذاشت . در حدود یك سال و نیم محضر ایشان را در حكمت و عرفان درك كردم .

 

یكى از مهمترین خاطرات زندگى من مربوط به این مرد الهى بود...

 

من در دوران حضور در محضرشان ، روزى كه آخرین روزهاى ذالحجه بود، براى درس به خدمتشان رسیدم ، همینكه وارد شدم و روبروى ایشان نشستم فرمودند براى چه آمدى آقا؟ من عرض كردم ، آمدم كه درس را بفرمایید.

 

 ایشان فرمودند: برو آقا درس تمام شد چون ماه محرم رسیده بود من خیال كردم ایشان مى فرماید كه تعطیلات محرم 14 روز رسیده است ، لذا درس تعطیل است و آنچه كه به هیچ وجه به ذهنم خطور نكرد این بود كه ایشان خبر مرگ و رحلت خود را از دنیا به من اطلاع مى دهد و همه آقایان كه در آن موقع در نجف بودند مى دانند كه ایشان بیمار نبود لذا من عرض كردم ، آقا دو روز به محرم مانده است و درسها تعطیل نشده است الله اكبر ایشان فرمود مى دانم آقا مى دانم به شما مى گویم درس تمام شد، خر طالقان رفته پالانش مانده روح رفته ، جسدش مانده و خدا را شاهد مى گیرم هیچگونه علامت بیمارى در ایشان نبود.

 

من متوجه شدم كه آن مرد الهى خبر رحلت خود را مى دهد. سخت منقلب شدم ، عرض كردم . پس چیزى بفرمایید براى یادگار. اول كلمه لا اله الا اللّه الا الله را با یك قیافه روحانى و رو به ابدیت گفت در این حال اشك از دیدگان مباركش به محاسن شریفش ‍ جارى شد و این بیت را در حال عبور از پل زندگى و مرگ براى من فرمود:

 

تا رسد دستت به خود شو كارگر          چون فتى از كار خواهى زد به سر
 

بار دیگر كلمه لا اله الا اللّه الا الله را با حالتى عالى تر گفت : من برخاستم و هر چه كردم كه بگذارد دستش را ببوسم نگذاشت و با قدرت بسیار دستش را كشید و من خم شدم پیشانى و محاسن مباركش را چند بار بوسیدم و اثر قطرات اشكهاى مقدس آن مسافر یار ابدیت را در صورتم احساس كردم و رفتم .

 

 پس فردا در مدرسه صدر كه ما در آنجا درس مى خواندیم و محرم وارد شده بود به یاد سرور شهیدان امام حسین علیه السلام نشسته بودیم كه مرحوم آقا شیخ محمد على خراسانى كه از زهاد معروف نجف بود، براى منبر رفتن آمدند و همین كه بالاى منبر نشست پس از حمد و ثناى خداوند گفت : انا لله و انا الیه راجعون ، شیخ مرتضى طالقانى به لقاء الله پیوست ، بروید به تشییع جنازه       منبع تبیان


موضوعات مرتبط: علما
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 18:10 ] [ حسین ] [ ]
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 10:45 ] [ حسین ] [ ]
ولادت
شیخ مرتضی زاهد در سال 1247 هجری شمسی در تهران، در محله حمام گلشن، چشم به جهان گشود.
والدین
پدرش آخوند ملاآقا بزرگ، مردی روحانی و یكی از واعظان و روضه خوانهای توانا و بلند آوازه تهران بود؛ تا آنجا كه به او « مجدالذاكرین » لقب داده بودند.
تحصیلات
بنابر آنچه كه در ششمین جلد از کتاب گنجینه دانشمندان آمده است آقا شیخ مرتضی ابتدا درسهای مقدماتی را نزد پدرش و بعضی دیگر از فضلای تهران فرا می‌گیرد و آن گاه به صورت رسمی از طلبه‌های مدرسه مروی تهران می‌شود.
او درسهای معروف به « سطوح» را از اساتید مدرسه مروی، به خصوص مرحوم آقا میرزا مسیح طالقانی، بهره می برد و سپس از محضر اساتیدی چون حضرت آیت الله آقای حاج سیدعبدالكریم لاهیجی و شهید مجاهد فی سبیل الله آیت الله شیخ فضل الله نوری استفاده می‌برد.
اگر چه که ایشان اساتیدی چون آقا سیدعبدالكریم لاهیجی ( حکایت آیت الله لاهیجی در پیشگفتار همین بخش از نظر شما گذشت ) و آقا شیخ فضل الله نوری داشته است؛ اما در زندگی خودش را فقط یك واعظ و روضه خوان ساده می‌دانسته و از هر گونه اظهار فضل و دانشی به شدت پرهیز می‌كرده ‌است؛ حتی منبرها و روضه‌هایش را هم از روی كتاب برای مردم می‌خوانده است!
بهر حال از آن چنان استادی، چنین شاگردی بی‌ادعا و به دور از هر گونه هوای نفسی، دور از انتظار نیست.
تعلیم و تربیت
شیخ مرتضی زاهد پس از مدتی تحصیل به این نتیجه رسیده بود كه باید همانند پدرش به تعلیم و تربیت مردم و وعظ و روضه خوانی برای مردم كوچه و بازار بپردازد و بیشترین ارتباط و نشست و برخاست را با مردم داشته باشد.
او سالها در یكی از شبستانهای مسجد جامع، واقع در بازار تهران، همیشه یكی دو ساعت بعد از اذان ظهر به اقامه جماعت می‌پرداخت تا هر كس نتوانسته است در دیگر نمازهای جماعت حاضرشود، بتواند نمازش را به جماعت بخواند.
او خودش را برای ارشاد و تعلیم و تربیت و خدمت به مردم وقف كرده بود و كمتر روزی بود كه آقا شیخ مرتضی زاهد جلسه خانگی نداشته باشد. به غیر از این جلسات، خانه‌اش همیشه به روی همه مردم باز بود و غالباً چند نفر از مؤمنین، به خصوص جوانهای صالح و جویای جوهره عبودیت و معارف الهی، در محضرش بودند و از صفای باطنی و معنویتش استفاده می‌بردند.
مرحوم آیت الله شیخ مهدی معزّی که خودش از علمای اخلاق و عالمان مهذّب تهران بود می گفت:
« در زمان رضاخان دو نفر بودند که به حقیقت بیشتر از بقیه ایمان و دین مردم تهران را نگه داشتند ... یکی از آن دو نفر آقا شیخ مرتضی زاهد بود. »
نوه ایشان نقل میکند:
مرحوم آقا شیخ مرتضی فرموده بود:
« من اگر تا سه چهار سال دیگر به تحصیلات ادامه داده بودم، به درجه اجتهاد می‌رسیدم؛
از مسئولیتش ترسیدم و مشغول تبلیغ و وعظ شدم. اما بعدها از این تصمیم بسیار پشیمان و نادم شدم؛ بعدها فهمیدم اگر مجتهد شده بودم خیلی بهتر بود.»
شیخ مرتضی زاهد در تمام مدت عمر پربرکت خویش با دقت و وسواس فراوان مقید به حضور و راه اندازی جلسات مذهبی و تعلیم و تربیت بود و همانطور که در آینده خواهد آمد ، برای عدم وقفه در این مسیر حتی به مسافرت هم نمی رفتند ، با اینکه در اواخر عمر به علت کهولت قادر به راه رفتن نبودند توسط شخصی که ایشان را به دوش می گرفت خود را به این مجالس می رساندند.
سیره عملی
جناب حاج آقای جاودان در رابطه با سیره جدش مرحوم شیخ مرتضی زاهد، نقل می کنند:


« روش و سیره ایشان چیزی جز عمل به دستورات شرع مقدس و توجه كامل بر انجام واجبات و ترك محرمات نبوده‌ است. »
رحلت
سرانجام جناب شیخ مرتضی زاهد پس از سالها مجاهده و تعلیم و تربیت عمومی و تأثیرگذاری شگفت انگیز خود بر انفاس مردم در روز جمعه دوم خرداد 1331ه.ش دعوت حق را لبیک گفت.
حاج آقا مهدی فرزند ایشان در آن ایام به پدرش در تطهیر و آماده شدن برای نماز كمك می‌كرد. ایشان نقل می کنند: در یکی از آخرین شبهای اردیبهشت ماه، سال 1331 هجری شمسی به دلیلی، تأخیر داشته و در وقت مقرر به منزل نرسیدم .
كم كم آقا شیخ مرتضی ناراحت و پریشان شدند و ترسیدند نمازشان قضا شود. آن شب بعد از رسیدن به منزل از زبان آقا شیخ مرتضی شنیدم كه می‌گفت:
« خدایا، دیگر، مرتضی خسته شده ‌است تا همین هفته دیگر، مرتضی را ببر پیش خودت».
یك هفته بعد، در روز جمعه دوم خرداد 1331 آقا شیخ مرتضی، فقط كمی سرما خورده بود و فرزندش آقا شیخ عبدالحسین، برای احتیاط به حاجی، همان شخصی كه در اواخر عمر شیخ مرتضی، ایشان را به دوش می گرفت و به جلسات می برد گفته بود خودش را جلوی آقا آفتابی نكند تا آن روز را، آقا استراحت كند و به جلسه خانه آقای كسایی نرود.
آقا شیخ مرتضی بسیار دلخور بودند و از صبح، تند تند سراغ حاجی را می گرفتند.
آن روز، بعد از ظهر حاج آقا شریف از واعظان محترم تهران به دیدن آقا شیخ مرتضی آمده بود.
همسر ایشان ظرف شیری را از پشت پرده برای آقا شیخ مرتضی گذاشت و ایشان نگاهی به شیر انداخت و گفت:
« عجب! خدا را شكر، آخرین غذای حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم شیر بود.»
ساعتی بعد آقا حاج محمدحسین سعیدیان برای بردن آقا، به جلسه هفتگی شب های شنبه خانه شان آمدند.
آقا شیخ عبدالحسین می خواست آقا استراحت كند ولی شیخ مرتضی خودش راضی بود تا او را به جلسه خانه آقای سعیدیان برسانند.
حاج شیخ محمدعلی جاودان در آن روزها حدوداً هفت سالش بود. مادرش او را برای خرید چیزی مأمور كرده بود.
ایشان به یاد می آورد که:
« به جلوی اتاق آقا شیخ مرتضی رفتم و نگاهی به داخل اتاق انداختم. آقای سعیدیان و پدرش، به طور عادی در حال گفتگو با پدر بزرگم آقا شیخ مرتضی زاهد بودند.
من برای خرید بیرون رفتم و وقتی که برگشتم دیدم سر آقا شیخ مرتضی بر روی پاهای آقای سعیدیان است و او در حال ریختن تربت سیدالشهداء علیه‌السلام در دهان آقا شیخ مرتضی است
و لحظاتی بعد؛ غم و ماتم، خانه را فرا گرفت و آقا شیخ مرتضی به همین آسانی و در حالی كه دوست داشت خودش را برای انجام وظیفه و رفتن به یكی از جلساتش آماده كند جانش را به جان آفرین تسلیم كرد. »
محل دفن
دفن پیکر ایشان در حرم حضرت اباالفضل العباس (ع) نیز حاوی تذکر و عبرت است:
« یكی از تاجران بازار تهران از دنیا رفته بود و فرزندانش می خواستند جنازه اش را به عتبات عالیات و به كربلای امام حسین علیه‌السلام حمل و دفن كنند.
آنها با تمام امكاناتشان به دنبال گرفتن اجازه نامه از دولت های ایران و عراق می افتند؛ ولی هر چه تلاش می كنند موفق نمی شوند. پس از چند روز مجبور می شوند پدرشان را در همین ایران به خاك بسپارند.
آن مرحوم دفن می‌شود و پس از چند روز، برگه اجازه حمل جنازه به كربلا، به دست فرزندانش می رسد.
در همان روزها آقا شیخ مرتضی از دنیا می رود و فرزندان آن تاجر، آن اجازه نامه را به خانواده آقا شیخ مرتضی تقدیم می كنند.
و بدین ترتیب، جنازه آن عبد صالح و پرهیزكار و خداترس به كربلا حمل می‌شود و در صحن حرم قمر بنی هاشم حضرت اباالفضل العباس علیه‌السلام دفن می‌شود و سیر برزخی را در آن حریم ملكوتی آغاز می‌كند. »
کرامات بعد از رحلت
1. نورافشانی حیاط خانه
آقای حاج حسن محمدی می گفت:
« من در حدود هفت، هشت سالم بود آقا شیخ مرتضی زاهد از دنیا رفت.
آن شب جمعی از مومنین و دوستانش در خانه ایشان جمع شده بودند و جنازه ایشان را در حیاط شستشو و غسل و کفن می کردند.
من آن شب با همان حال و هوای کودکی و از روی کنجکاوی، برای تماشای رفت و آمدهای خانه آقا شیخ مرتضی به بالای پشت بام خانه مان رفته بودم. از بالای پشت بام خانه ما به خوبی می شد حیاط و رفت و آمدهای خانه آقا شیخ مرتضی را تماشا کرد.
من آن شب در بالای پشت بام، صحنه عجیبی را دیدم که در آن زمان نمی توانستم اهمیت و حقیقتش را درک کنم؛ ولی با این حال تماشای آن صحنه برای من در آن سن و سال بسیار جالب و ذوق آور بود.
آن شب در حالی که عده ای جنازه آقا شیخ مرتضی را می شستند من می دیدم نوری بسیار شدید و زیبا و تماشایی از بالای آسمان تا بالای خانه آقا شیخ مرتضی زاهد آمده است و مستقیم به حیاطی که آقا شیخ مرتضی را غسل می دادند تابیده است!
در واقع نوعی نورباران بود نورها می آمدند و می رفتند!
این نورافشانی بسیار واضح و تماشایی بود، به خصوص با توجه به اینکه در آن زمان هنوز کوچه ها و خیابانها و خانه های تهران به این شکل و به این صورت کامل برق کشی نشده بود و شبهای تهران تا حدودی در تاریکی قرار می گرفت.
آن شب وقتی این نورافشانی را مشاهده کردم، بسیار ذوق زده شده بودم. با عجله از بالای پشت بام پایین آمدم و آنچه را دیده بودم برای پدربزرگم بازگو کردم. سپس دستهای پدر بزرگم را گرفتم و با شتاب او را به بالای پشت بام بردم.
دوستان و رفقای آقا شیخ مرتضی همچنان در حال غسل و شستشوی جنازه او بودند و آن نورافشانی نیز همچنان بر آن نقطه ادامه داشت. ولی نمی دانم چگونه بود که پدر بزرگم همانند من که بچه ای هفت و هشت ساله بودم آن نورافشانی را نمی دید و من هرچه با ذوق و هیجان آن نور را به پدر بزرگم نشان می دادم،
او چیزی نمی دید و فقط برای اینکه مرا آرام کند اشاره ای به چشمهایش کرد و به من گفت: پسرک من پیرمرد هستم و چشمهایم ضعیف و کم سو است و نمی توانم ببینم. »
2. پیکر سالم
آیت الله خرازی در رابطه با جنازه آقا شیخ مرتضی نقل می کنند:مرحوم پدرم می گفت:
« چند سال پس از وفات آقا شیخ مرتضی زاهد به کربلا مشرف شده بودم و بر بالای قبر آقا شیخ مرتضی که در یکی از حجره های حرم حضرت اباالفضل علیه السلام واقع است زیاد حاضر می شدم.
یکی از خدام حرم که مسئولیت آن حجره را نیز بر عهده داشت، زمانی که فهمید من با آقا شیخ مرتضی دوستی و رفاقت داشته ام، بنای گفتگوی با من را باز کرد و گفت:
جنازه صاحب این قبر پس از گذشت چند سال همچنان همانند روز اولش سالم است و شما در یک وقت خلوتی به اینجا بیا من گوشه ای از قبر را باز کنم تا شما صورت و جنازه آقا شیخ مرتضی را با چشمهای خودت مشاهده کنی!
و مرحوم پدرم گفته بود: نه، نه این کار از نظر شرعی اشکال دارد. »
به غیر از پدر آیت الله خرازی، افراد دیگری نیز این موضوع را نقل کرده اند، از جمله مرحوم شمس زاده و مرحوم حاج محمود کاشانی که از تجار محترم بازار تهران و از خیرین بوده اند.
نقل است ایشان جنازه سالم شیخ مرتضی را خودش در هنگام تعمیر صحن مطهر حضرت ابوالفضل علیه السلام رویت کرده است.
همچنین حاج آقا سیبویه نیز در این رابطه می فرمودند:
« جنازه مرحوم آقا شیخ مرتضی زاهد را در صحن حرم حضرت قمر بنی هاشم، اباالفضل العباس علیه السلام، به خاک سپرده اند.
ما هم تا زمانی که در کربلا ساکن بودیم بر سر قبر ایشان می رفتیم. چند سال بعد از وفات مرحوم زاهد، صحن حضرت عباس علیه السلام نیاز به تعمیرات و بازسازی پیدا کرد. در آن تعمیرات، قبر مرحوم زاهد را هم باید می شکافتند.
اما زمانی که قبر را باز کرده بودند، مشاهده شد جنازه ایشان بعد از چند سال همچنان سالم و تر و تازه است و هیچ تغییری نکرده است! »    بر گرفته از وب سایت عالی تبیان
موضوعات مرتبط: علما
[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 20:31 ] [ حسین ] [ ]

 

حضرت آیت الله العظمی محمدتقی بهجت در سال ١٢٩۵ خورشیدی در شهر فومن (از شهرستان های استان گیلان) به دنیا آمد. پدر ایشان کربلایی محمود کشاورزی ساده و مومنی بود که برای اهل بیت علیهم السلام هم شعر میسرود و مادرشان هم زن مومنه ای بود که در ١۶ ماهگی آیت الله بهجت در سن ٢٨ سالگی درگذشت و حضرت آیت الله بهجت بدین صورت از داشتن مادر محروم شد و تحت تربیت پدر قرار گرفت.

خانه ی پدری ایشان

کربلایی محمود بهجت پدر آیت الله بهجت


ایشان چون در نزدیکی شهادت امام محمدتقی علیه سلام پا به عرصه ی وجود گذاشت به همین خاطر پدرشان(کربلایی محمود) نام ایشان را محمدتقی گذاشت.

(البته در مورد ولادت ایشان قیل از تولد نقل قول هایی هست که پدر ایشان خوابی در نوجوانی میبینند ولی من به خاطر اختصار این نوشتار از نوشتن این نقل قول ها خودداری میکنم  و فقط سعی در مصور بودن زندگی نامه ایشان دارم.)

ایشان از سن ٧ سالگی به تحصیل در مکتب خانه مشغول میشوند و درسن ١۴ سالگی به صلاحدید پدر برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه و پس از خواندن مقدمات عربی به کربلا سفر کرده تا در آنجا ادامه تحصیل کنند.

آیت الله بهجت در سنین نوجوانی

 ۴ سال در کربلا به تحصیل مقدمات و سطح مشغول میشوند و پس از آن برای خواندن دروس خارج فقه و اصول به حوزه نجف اشرف وارد میشوند و در مدت ١٠ سال از اساتید به نام و مشهور آنجا کسب فیض میکنند.

آیت الله بهجت در سنین جوانی

آیت الله بهجت در سنین جوانی

 اساتید ایشان در حوزه های کربلا و نجف آیات اعظام حاج شیخ مرتضی طالقانی، حاج سید هادی میلانی، حاج شیخ ابوالقاسم خویی، سید ابوالحسن اصفهانی، آقا ضیاء عراقی، میرزای نائینی، حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی و حاج شیخ محمد کاظم شیرازی رحمة الله علیهم بودند. ایشان از همان سال های اولیه طلبگی به ریاضت نفس هم میپردازند و در همین راستا از درس استاد خویش جناب آیت الله سید علی آقا قاضی استفاده میکنند.

آیت الله سید علی آقا قاضی استاد عرفان آیت الله بهجت

ایشان پس از حدود ١۶ سال دوری از وطن در سن ٣٠ سالگی که به درجه ی اجتهاد رسیده اند به شهر خودشان برمیگردند و ازدواج کرده و حاصل ازدواج ایشان ٣ فرزند پسر است. در همان سال ها در حوزه علمیه قم احساس نیاز میکنند و برای تربیت شاگرد و تدریس به شهر مقدس قم سفر کرده و تا آخر عمر شریفشان در آنجا سکونت کردند.

آیت الله بهجت در کنار فرزندشان حجت الاسلام علی بهجت

ایشان از همان ابتدای ورود به حوزه علمیه قم به تدریس دروس سطح و سپس خارج فقه میپردازند و امام جماعت مسجد فاطمیه سلام الله علیها (واقع در بازار گذر خان در خیابان ارم) بودند که هم اکنون آیت الله محفوظی رییس دفترشان در آنجا به امامت جماعت مشغولند.

آیت الله بهجت در حال تدریس درس خارج فقه (مسجد فاطمیه)

آیت الله بهجت در کنار آیت الله مصباح یزدی

آیت الله بهجت درکنار آیت الله محفوظی

حضرت آیت الله العظمی محمدتقی بهجت در روز یکشنبه ٢۶ اردیبهشت سال ١٣٨٨ در شهر قم درگذشت و در روز ٢٨ اردیبهشت با تشییع جنازه میلیونی در حرم حضرت فاطمه معصومه در مسجد بالاسر به خاک سپرده میشوند.

شب وداع با آیت الله بهجت قم حرم حضرت معصومه ایوان آینه

نماز میت آیت الله بهجت به امامت آیت الله جوادی آملی

آخرین عکس از آیت الله بهجت در قبر

چند عکس دیگر از آیت الله العظمی بهجت قدس الله نفسه زکیه


موضوعات مرتبط: علما
[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 20:15 ] [ حسین ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بازدید کنندگان
ایران رمان