نقاشی از صحنه های کربلا

علی بحرینی، هنرمند دشتستانی، نقاش و خطاطی است که تا به حال چندین نمایشگاه از آثارش را در شهرهای مختلف برگزار کرده است. مینیاتورهای عاشورایی این هنرمند از جمله آثار او است که جذابیت خاصی دارند. تصاویر این تابلو از سایت این هنرمند گرفته شده است. 

 آتش در حرم

آتش در حرم

دریا بر کناره رود

دریا بر کناره رود

آخرین وداع

آخرین وداع

 عکس هایی زیبا از مینیاتورهای عاشورایی www.taknaz.ir

عکس هایی زیبا از مینیاتورهای عاشورایی www.taknaz.ir

شهادت حضرت علی اصغر (ع)

شهادت حضرت علی اصغر (ع)

 شهادت حضرت عباس (ع)

شهادت حضرت عباس (ع)

شهادت حضرت علی اکبر (ع)

شهادت حضرت علی اکبر (ع)

عمو! آب

عمو! آب

قربانی آل رسول

قربانی آل رسول

ذوالجناح

ذوالجناح

نماز ظهر عاشورا



مرحوم میرزا اسماعیل اربابی وحکایت دو جوان

مرحوم میرزا اسماعیل اربابی(ره) نقل می فرمودند: در ایام محرم صبح ها برنامه داشتیم. یک روز صبح دو جوان وارد تکیه شدند خیلی شاد! و حالشان مناسب مجلس نبود. من خودم را خوردم و به احترام اباعبد الله (ع) هیچ نگفتم. گذشت... فردا صبح دیدم آن دو جوان با سر و وضع محزون وارد تکیه شدند! و تا آخر اشک ریختند. مجلس که تمام شد سراغشان رفتم و پرسیدم: دیروزتان را دیدم و امروزتان را هم دیدم!! داستان چه بود؟ دو جوان گفتند: دیروز ما پس از مجلس رفتیم مدرسه و سپس خانه. شب که خوابیدیم هر دو این خواب را دیدیم که حضرت حسین (ع) دارند اسامی نوکران دستگاهشان را می فرمایند و آقا ابالفضل (ع) یادداشت می نمایند. به ما که رسیدند فرمودند این دو را هم بنویس. آقا ابالفضل (ع) گفتند اینان که کاری نکردند. حضرت فرمودند: چرا! وقتی داشتند بیرون می رفتند هر کدامشان یک استکان از جلوی پای مردم برداشتند. پس اسم این دو را هم بنویس.

مصاحبه با آیت الله سید عباس حسینی کاشانی آخرین شاگرد مرحوم قاضی

«آیت الله العظمی آقا سید عباس حسینی کاشانی» آخرین بازمانده مکتب اخلاق و عرفان «عارف واصل آیت الله سید علی آقا قاضی طباطبائی» بود که در عنفوان جوانی به مدت سه سال از محضر ایشان استفاده کرد.
آنچه در پی می‏آید گفتگویی با ایشان درباره آن عارف بزرگ است که به مناسبت ارتحال آیت الله کاشانی منتشر می‏شود:
 

لطفاً بفرمایید که چند سال خدمت مرحوم قاضی بودید؟

آیت‏الله کاشانی: حدود سه سال. چون سنم خیلی کم بود. آن موقع شاگردان آقای قاضی 50-40 سال به بالا بودند، بعضی‏ها هم از خود آقا مسن‏تر بودند. آشنایی من با ایشان از طریق پدرم بود، که آقای قاضی وقتی کربلا می‏آمدند بر پدرم وارد می شدند. بعد مرا به شاگردی پذیرفتند.

شما در چه سنی خدمت حاج آقا رسیدید؟

آیت‏الله کاشانی: حدود 20 سالم بود.

ظاهراً یکی از ملاک های مرحوم قاضی برای انتخاب شاگرد درجه اجتهاد بود و معروف است شما در سن 18 سالگی به درجه اجتهاد رسیده بودید، همین طور است؟

آیت‏الله کاشانی:  من در این زمینه پاسخی ندارم به شما بگویم. این سؤال را از غیر من بکنید.

آیا ممکن است درباره کلاس های اخلاق آقای قاضی توضیح بفرمایید؟

آیت‏الله کاشانی:  ما در نجف طلبه‏های 17- 16 ساله داشتیم که فاضل و مجتهد بودند. وقتی آدم نگاهشان می کرد مجموعه کمالات و فضائل بودند و اگر از یک شبهه کلامی، شبهه اصولی یا فقهی از آنها سوال می شد به صورت تشریحی و مفصل و مسلط بیان می کردند؛ بعد اگر از یکی از آنها می پرسیدید که این کمالاتتان را از چه کسی دارید، می‏گفت: «من فعلاً دو درس بیشتر نمی‏روم؛ فقه آقا سید ابوالحسن اصفهانی و اخلاق آقا سید علی قاضی».

کلاس‏های اخلاق ایشان به گونه‏ای بود که وقتی کسی از محضرشان استفاده می‏کرد و با او روبرو می‏شدید، فکر می کردید که کسی است که 50 سال در علم اخلاق کار کرده.

و من آنچه فهمیدم از فضیلت علمی و کمالات که در آقای قاضی بود، دیدیم که نابغه روزگار بود. هر کس یک ساعت پای درس ایشان می‏نشست یک دنیا معارف پیدا می کرد.

کلاس‏های ایشان کجا تشکیل می شد؟

آیت‏الله کاشانی:  در زمانی که من بودم، کلاس ها همه در منزلشان تشکیل می شد. یک منزل محقر خرابه ای داشتند، وقتی وارد می شدیم فکر می‏کردیم منزل نوکر آقاست نه خود آقا! اصلاً قالی در آن خانه دیده نمی شد.یک گلیمی پهن بود خیلی هم خوش‏نقش بود، ولی با نایلون بافته شده بود و آن را هم عموی ایشان فرستاده بود و گفته بود: «اگر شما به حق‏الناس معتقد هستید، من این را وقف بیرونی شما کردم و برای شما نفرستادم». چون اخلاق آقای قاضی در این مسائل خیلی عجیب بود.

آقای قاضی غیر از درس های حوزه اخلاق، درس های فقه و اصول هم می دادند؟

آیت‏الله کاشانی: بله، درس خارج می‏گفتند. مصباح الفقیه که یک دوره فقه است که تألیف «حاج میرزا آقای همدانی» بود. بیان عجیبی داشتند، الهامات غیبی هم زیاد داشتند و خدا شاهد است که اگر کسی وارد می‏شد و کارهای آقای قاضی را که من یک مقدارش را دیدم می‏دید، آنوقت می‏فهمید که ایشان با آدم‏های دیگر خیلی فرق دارند.

آن زمان هیچ وسیله‏ای نبود که بشود کلاس ایشان را ضبط و جمع آوری کرد؟

آیت‏الله کاشانی: آن موقع تازه این بلندگوها آمده بود. بعضی از کسبه از این وسایل داشتند و دادند به طلبه‏ای که می‏رفت درس آقا که بیانات ایشان را ضبط کند، وقتی آقای قاضی ملتفت شدند، به آن طلبه فرمودند: «با کمال شرمندگی و اعتذار فعلاً منت بر من بگذارید و درس دیگری بروید».

حال و هوای جلساتشان چگونه بود؟

آیت‏الله کاشانی:  در کلاس صبحشان شاید دویست نفر پای درس ایشان می‏نشستند. وقتی ایشان صحبت می‏کردند همه گریه می‏کردند. اگر بگویم تمام دویست نفر گریه می‏کردند، مبالغه نکرده‏ام. حرف‏هایشان هم همان حرف‏های اخلاقی بود. و عرض کنم خدمتتان، این حرف‏های من و بزرگ‏تر از من، هر چه نسبت به این شخصیت مقدس بگویند باز صفر است.

مرحوم قاضی دلیل خاصی داشتند که معمولاً سعی می کردند شاگردانشان مجتهد باشند؟

آیت‏الله کاشانی:  آقای قاضی دنبال طلبه‏های لایقی بودند که اهل تبلیغ و ترویج باشند، اگر چیزی بلدند به دیگران هم یاد بدهند و شاید این یکی از دلایلشان بود.

شما «آقا سید هاشم حداد» را دیده بودید؟

آیت‏الله کاشانی:  بله ایشان یک دکانی داشت و نعل اسب درست می کرد. عاشق آقای قاضی بود. می‏آمد و برای آقا خدمت افتخاری می‏کرد. و آقای قاضی به او می‏گفت: «من راضی نیستم این کارها را می‏کنی». ایشان سید بسیار بزرگواری بودند، فقیر هم نبودند چون کربلا بود و یک حداد در این کار. گاهی وقت ها یک چیزهایی می‏خرید و می‏برد در خانه آقای قاضی. خادم ایشان آنها را قبول نمی‏کرد. ایشان می‏گفتند: «ما همه برادر هستیم. خادم آقا هستیم. این ها را ببر طوریکه آقا خبردار نشود». ولی آقای قاضی بدون اینکه به ایشان بگویند خبردار می‏شد و سید هاشم را می‏طلبید. آقای قاضی به سید هاشم می‏فرمودند: «من به تو و به همه شمایی که می‏آیید این جا می‏گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم که شما چند نفر در کار من مبالغه نمی‏کنید و روز قیامت آن "جاسم جاروکش کوچه‏ها" رد شود و من هنوز تو آفتاب قیامت ایستاده باشم»؟! قاضی را باید می‏دیدید؛ با این حرف‏ها قاضی، قاضی نمی‏شود.

رفتار آقای قاضی با شاگردانش چطور بود؟

آیت‏الله کاشانی:  من آن موقع سن کمی داشتم. ولی ایشان اهل این حرف ها نبود، بچه کم سن و سال هم که به مجلس شان می آمد از جا بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفتند: بچه هستند، می‏فرمودند: «خوب است، بگذارید این ها هم یاد بگیرند».

آیا ممکن است درباره احوالات معنوی آقای قاضی بفرمایید؟

آیت‏الله کاشانی: معنویت ایشان را با این حرف‏ها نمی توانم بیان کنم. آقای بهجت هر وقت یاد آقای قاضی می‏افتند گریه می‏کنند و می‏فرمایند: «چه کنم که قلمی آنقدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه در قاضی بوده را بنویسد».

آقای قاضی کرامات و مقامات بالایی داشتند و این جریان را بسیاری از آقایان نقل می کنند، که یک شب آمدیم صحن دیدیم آقای قاضی ایستادند و از سرشان نوری است که مثل آفتاب تمام صحن را روشن کرده و مشغول نماز جماعت هستند. ما خوشحال شدیم که ایشان بالاخره قبول کردند که نماز جماعت اقامه کنند. بعد از نماز خدمتشان رفتیم و گفتیم آقا الحمدلله. آقا خندیدند و هیچی نگفتند. بعد که با رفقا آمدیم منزل آقای قاضی، دیدیم ایشان در همان منزلشان بودند و مشغول اقامه نماز!

تواضع و فروتنی مرحوم قاضی را چطور می دیدید؟

آیت‏الله کاشانی:  مطلب زیاد است. یک بار عده‏ای از ایران آمدند خدمت آقا و گفتند ما از شما مطالبی می شنویم و تقلید می‏کنیم. ایشان گریه کردند و با وجود آن عظمت‏هایی که از ایشان گفته می‏شد دستشان را بلند کردند و گفتند: «خدایا تو میدانی که من آن کسی نیستم که اینها می‏گویند» و بعد فرمودند: «بروید از آسید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید».

یک جریان دیگری را هم برایتان بگویم که شاید این را، اولین بار است که برای کسی می‏گویم. یک‏بار درسشان که تمام شد، فردی بنام «آشیخ ابراهیم» را صدا کردند و به ایشان فرمودند: «من با شما کاری دارم». ما چند نفر هم آن جا نشسته بودیم. آقا به ایشان فرمودند: «شنیدم پریشب در منزل حاجی صادق؛ از مشاهیر و پولدارهای نجف بود، بر منبر اسم من را آوردی؟! اگر به حرام و حلال معتقد هستید من راضی نیستم نه بالای منبر، نه پایین منبر یک کلمه از من اسم بیاورید».

می‏فرمودند: «اگر بفهمم هر کدام از این آقایان که درس من می‏آیند در حق من مبالغه می‏کنند، حرام است، من راضی نیستم». یعنی ما هر چه در کتاب ها می خوانیم یا از بعضی بزرگان مشاهده می کنیم باز در برابر آنچه از این بزرگ دیدیم ضعیف و ناچیز است. ایشان وقتی صحبت می کردند، احساس می‏کردیم نصف حرفهایشان را نمی‏زنند که مبادا حمل بر غلو و اغراق شود.

آقای قاضی به بعضی از ارادتمندانشان می‏گفتند: «بینی و بین الله، راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید». کسانی که به ایشان ارادت داشتند، درباره‏شان چیزهایی را نقل می‏کردند که شاید ثلث حقایق و داشته‏های ایشان نبود ولی باز نهی می‏کردند، اجازه نمی‏دادند.

در این گونه مسائل به شاگردانشان هم توصیه ای می کردند؟

آیت‏الله کاشانی: می‏فرمودند: «اگر به جایی رسیدند، کمالی یا معرفتی کسب کردید، سعی نکنید که این را به دیگران بفهمانید. بگذارید هر کسی خودش از طریق احساسش، بفهمد که شما چکاره‏اید».

آیا شما از آقای قاضی کرامتی بخاطر دارید؟

آیت‏الله کاشانی: بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم. تا نشست، آقا فرمودند: «خانم چطور است؟» گریه کرد و گفت: آقا دارد از دستم می رود. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند.

آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می‏خواندند و چشمشان هم بسته بود. من اینها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: «شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند».

او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می‏دانست هر چه بگوید حق است. می‏رود به خانه‏شان و بعد می‏بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید. من از دنیا رفته بودم، چند دقیقه‏ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم. آن جا صدایی شنیدم که: "فلانی با احترام، درخواست تمدید حیات ایشان را کرده‏اند" و همان موقع مرا برگرداندند.

آیا ممکن است در مورد کتمان ایشان بفرمایید؟

آیت‏الله کاشانی: من دلم می‏سوزد! و فقط می‏توانم بگویم، افسوس! خدا یک بنده‏هایی دارد که به گمنامی زندگی می‏کنند، به گمنامی می‏میرند و به گمنامی دفن می‏شوند. بعضی‏ها را می‏بینی مقبره‏ای و تشکیلاتی دارند و قاضی با آن عظمت فقط یک سنگ! نه تشریفاتی و نه زواری ... انالله و انا الیه راجعون ...

اگر بخواهید آقای قاضی را در یک عبارت توصیف کنید چه می فرمائید؟

آیت‏الله کاشانی: من لیاقت آنکه بتوانم قاضی را معرفی کنم ندارم. ایشان کسی بود که نمونه اش را ما ندیدیم. و من بطور اجمال فقط می توانم بگویم که او یک مرد استثنایی بود. قاضی خدایی محض بود.

هدیه شیخ حسنعلی نخودکی به امام خمینی رحمه الله علیه


ازحضرت آيت‌الله آقا موسي شبيري زنجاني نقل شده است كه:درسفري كه امام خميني(ره) و پدرم براي زيارت به مشهد مقدس رفته بودند امام درصحن حرم امام رضا (ع) با سالك الي الله حاج حسنعلي نخودكي مواجه مي شوند. امام امت (ره) كه در آن زمان شايد درحدود سي الي چهل سال بيشترنداشت وقت را غنيمت مي شمارد و به ايشان مي گويد با شما سخني دارم.

حاج حسنعلي نخودكي مي گويد: من درحال انجام اعمال هستم، شما در بقعه حر عاملي(ره) بمانيد من خودم پيش شما مي آيم. بعد از مدتي حاج حسنعلي مي آيد و مي گويد چه كار داريد؟ امام (ره) خطاب به ايشان رو به گنبد و بارگاه امام رضا (ع) كرد و گفت: تورا به اين امام رضا(ع)، اگر (علم) كيمياداري به ما هم بدهيد؟

حاج حسنعلي نخودكي انكار به داشتن علم (كيميا) نكرد بلكه به امام (ره)فرمودند:اگر ما «كيميا» به شما بدهيم و شما تمام كوه و در و دشت را طلاكرديد آيا قول مي دهيد كه به جا استفاده كنيد و آن را حفظ كنيد و درهرجائي به كار نبريد؟

امام خميني (ره) كه از همان ايام جواني صداقت از وجودشان مي باريد، سر به زير انداختند و با تفكري به ايشان گفتند: نه نمي توانم چنين قولي به شمابدهم. حاج حسنعلي نخودكي كه اين را از امام (ره) شنيد روبه ايشان كرد وفرمود:حالا كه نمي توانيد «كيميا» را حفظ كنيد من بهتر از كيميا را به شما يادمي دهم و آن اين كه:
بعد از نمازهاي واجب يك بار آيه الكرسي را تا «هوالعلي العظيم» مي خواني

و بعد تسبيحات فاطمه زهرا(س) را مي گويي

وبعد سه بار سوره توحيد «قل هوالله احد» را مي خواني

و بعد سه بار صلوات مي گويي:اللهم صل علي محمد و آل محمد

و بعد سه بار آيه مباركه: و من يتق الله يجعل له مخرجا. و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله، بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدراً؛ (طلاق/2 و 3) (هركس تقواي الهي پيشه كند، خداوند راهنجاتي براي او فراهم مي كند و او را از جائي كه گمان ندارد روزي مي دهد،و هركس برخداوند توكل كند كفايت امرش را مي كند، خداوند فرمان خود را بهانجام مي رساند، و خدا براي هرچيزي اندازه اي قرار داده است.) را ميخواني كه اين از كيميا برايت بهتر است.

منبع: مجله بشارت، ش 58

عارف ربانی سالک مجاهد آیت الله سید مرتضی رضوی کشمیری(ره)

عارف ربانی سالک مجاهد آیت الله سید مرتضی رضوی کشمیری(ره) در هشتم ربیع الاول (و روایتی ربیع الثانی)سال 1268 هجری قمری در کشمیر هندوستان به دنیا آمد. پدر گرامیش سید مهدی شاه از علما، مدرسان و مبلغان کشمیر به شمار می‏رفت. آل‏کشمیر از خاندان‏های معروف کشمیر، قم و کربلا هستند که عالمان و فقیهان معروفی از این خاندان برخاستند . سید مرتضی کشمیری از نوادگان امام رضا ـ علیه السلام ـ بوده که نسبش با چند واسطه درخشان به آن حضرت می رسد،از این رو به «رضوی» مشهور است.نسبت دیگر او، «قمی» است چه این که اجدادش از مدینه به قم مهاجرت نمودند و در آن شهر ماندگار شدند. جد بزرگش سید محمد اعرج فرزند احمد ابی المکارم فرزند ابو جعفر موسی مبرقع، اولین فرزند از این خاندان بود که در سال 254 هـ . ق به قم آمد. او در شب چهارشنبه 21 ماه ربیع الاول 296 هـ . ق در قم وفات یافت و در خانه ای که برایش خریده بودند، به خاک سپرده شد. محل دفن او هم اکنون به نام مقبره موسای مبرقع در محل چهل اختران قم معروف است. سید مرتضی در ۱۶ سالگی عازم عتبات شد و ساکن نجف شد . حدود 24سالگي، به حضور عالم سترگ حوزه مرحوم ميرزاي بزرگ شيرازي رسيد و از دانش او بهره گرفت. در اوان تحصيل، هرگاه پاسى از شب مى‏گذشت و پدر به او دستور مى‏داد كه به بستر خواب برود، از خدمت پدر مرخص می‌شد و به حجره خود مى‏رفت. چراغ را روشن مى‏كرد و تا زمانى كه خواب بر او غلبه كند، مشغول مطالعه بود.
پدر بزرگوارش سيد مهدي - سيد محمد كشميري دايي ايشان؛ آيت‌الله ميرزا حسن شيرازي (ميرزاي بزرگ)؛ آيت‌الله والعرفان مرحوم ملا حسينقلي همداني؛ ميرزا حسين خليلي تهراني.اینها مهمترین اساتید آیت الله کشمیری(ره) بودند . برنامة مطالعاتي و علمي ايشان بسيار پربار بود. او در كنار انجام واجبات و تعداد معيني از مستحبات، باقي وقت را به كسب علم مي‌گذارند. گاهي هنگام شام غذايي را براي او مي‌گذاشتند، اما او چنان مشغول مطالعه و غرق در فكر بود كه ناگهان متوجه مي‌شد صبح دميده است. دربارة ايشان گفته‌اند كه «كان... شديد الولع بمطالعه الكتب؛ به مطالعه كتاب بسيار حريص بود». در محفل استاد العارفين سرکار آخوند همداني(ره) حضور مي‌يافت و براي كسب دانش فقه و اصول از شيخ انصاري بهره مي‌برد . مرحوم كشميري از سال 1284ق كه براي تحصيل وارد حوزة نجف شد تا زمان رحلت مرحوم ملا حسينقلي در سال 1311 كه حدود 27 سال مي‌شود، استفاده‌هاي وافر علمي و معنوي از محضر و محفل نوراني ايشان برد و در كسب مقامات عرفان عملي جديت و همت والايي گماشت؛ چنان كه در عرفان و سلوك الي الله و زهد از كمّلين زمان خود گرديد. او در احياي حيات روحاني حوزه تلاش بسيار كرد. آيت‌الله سيد علي قاضي ده سال دلباخته و ملازم مجلس ايشان مي‌شود و آن به خاطر حضور ذهن سيد مرتضي در احاديث و روايات وارد از ائمه اطهارعليهم‌السلام بود. گويي هرچه را مي‌خواند يا مي‌شنيد، هرگز فراموش نمي‌كرد. مرحوم قاضي مي‌فرمايند: «ايشان توجه و انقطاع به سوي خداوند، به زيارت عتبات عاليات و مساجد معظمه رفتن و نيز بردباري و قانع بودن به اندك از مال دنيا را از ايشان آموخته‌اند و اين در حالي بود كه راه‌هاي زياده طلبي و گشايش در امور زندگي و به دست آوردن منزلت و مقام مناسب، هميشه براي او باز بود... . او مردي آرام و موقر بود كه با صداي آرام و در نهايت متانت سخن مي‌گفت. هرگز از ذكر خدا باز نمي‌ايستاد و دائم در حال ستايش از او و قرائت قرآن و درود فرستادن بر پيامبر و خاندان پاكش بود». او در تمام مدتى كه در هند بود با اطرافيان، با زبان هندى سخن مى‏گفت، ولى در عراق، به شدت از اين زبان اجتناب مى‏كرد. خلاصه با پشتكارى عالى به كسب علم و معنويت همت گماشت. در عراق با دختر آيت‌الله سيد محمد على حسينى شاه عبدالعظيمى (قدس سره) ازدواج كرد. آيت‌الله شاه عبدالعظيمى از عالمان مجتهد و اهل زهد و عبادت بود كه در صحن حيدرى حرم اميرالمؤمنين‏ (عليه السلام) اقامه نماز جماعت مى‏كرد. از آثار او می‌توان به موعظة السالكين و منتخب الخلاصه اشاره کرد.
 جمعی از خیل شاگردان او عبارتند از :از جمله آنها مرحوم سيد علي قاضی طباطبايي، سيد جمال گلپايگاني، شيخ حسن علي نخودكي، شيخ علي قمي، آيت‌الله سيد محمود مرعشي پدر آيت‌الله سيد شهاب‌الدين مرعشي رحمه‌الله، شيخ مرتضي طالقاني - سیدمظهرحسین هندی(استادآقای حافظیان)-حاج آقاحسین قمی-شیخ علی گنبدی همدانی-علی محمدنجف آبادی(ازشاگردان آخوندملاحسینقلی)-شیخ آقابزرگ تهرانی-شیخ علی اکبرنهاوندی-آیت الله غروی اصفهانی-موسس حوزه قم-و ... تأليفات او در علوم مختلف است؛ از جمله فقه، رجال، هندسه، رياضي، ادبيات، فلسفه و... .

 سيّد مرتضى در پنج سال آخر عمر پر بركتش دو بيمارى داشت.  البته معلوم نيست كه علّت وفات او همين دو بيمارى باشد. به هر حال در نجف اشرف بيمار شد. به كربلا سفر كرد و ايّامى را به معالجه پرداخت تا اينكه بيمارى شدّت يافت. او را به بغداد منتقل كردند، تا درمان را زير نظر پزشكان آنجا پيگيرى كند. درمان‏ها سودى نبخشيد و هنگامى كه سيّد وفاتش را نزديك ديد، از همراهان خواست كه او را با سرعت به كاظمين ببرند. تا هنگام وفات، از سخن گفتن باز نايستاد و هيچ اثرى از احتضار و نزديكى مرگ در او مشاهده نشد. شهادتين را گفت و امامان‏ (عليهم السلام) را يكى پس از ديگرى نام برد.يك ساعت از شب گذشته  در شب دوشنبه ۱۴ شوال  ۱۳۲۳به عالم ديگر رفت. بسيار دوست داشت در جوار اميرالمؤمنين‏ (عليه السلام) دفن شود. زمانى در حرم مطهّر، اين خواسته را با حضرتش مطرح كرده بود، ولى امام‏ (عليه السلام) به او فهماند كه جايگاه مقدّر او جوار امام حسين «‏عليه السلام» است. در نهايت، سيّد اصرار بيشتر را بى‏فايده ديد و پس از انجام اعمال، از حرم خارج شد. خروج او با ورود زين‏الموحّدين، سيد احمد كربلايى طهرانى‏ «قدس سره» مصادف شد. سيّد مرتضى قضيه را به سيّد احمد گفت و از او خواست تا او هم از اميرالمؤمنين‏ (عليه السلام) حاجتش را درخواست كند.
 برخى از كسانى كه پيش از وفات نزد او بودند، از او درباره محل دفنش پرسيدند. فرمود: «اينجا محضر دو امام همام و در خدمتشان بودن است» و سپس اين مسئله را به خانواده‏اش واگذار كرد. مقصود از «دو امام همام» چيست؟ ظاهراً منظور سيّد، امام موسى كاظم و امام جواد «عليهما السلام» بوده است. او در باطن به جانب آن دو امام همام توجه داشته و نخواسته آخرين لحظات را در مسئله محل ّ دفن خود كه از پيش واقعيّت آن را مى‏دانسته است، تلف كند، كه «أشدّ الغصص فوت الفرص» (شديدترين غصه‏ها به هنگام از دست رفتن فرصت‏ها است. )به هرحال، خانواده او نجف اشرف را برگزيدند. پيكر پاكش را به كربلا بردند تا از آنجا به نجف منتقل كنند، ولى از سوى دولت عثمانى اجازه صادر نشد.به اين ترتيب، جسم مادى و جسد ناسوتى او را در حجره هندى‏ها نزديك باب زينبيّه حرم امام حسين (عليه السلام) و در كنار دايى‏اش آقا سيّد ابوالحسن رضوى كشميرى (قدس سره) به خاك سپردند. البته این را هم می گویند که پزشكى در بغداد ايشان را مسموم كرد و وقتى سيّد مطلب را فهميد و دانست كه كار از كار گذشته است، دستور داد كه او را به كاظمين ببرند . حضرت سید مرتضی کشمیری(ره) در زمان رحلت ۵۳ یا۵۵ سال بیشتر نداشتند . 
سيّد مرتضى كشميرى حلقه‏هاى تدريس داشته است. از چگونگى اين دروس آگاهى چندانى نداريم، ولى با توجّه به آنچه درباره شاگردان او گفته شده، مجلس درس اصول فقه و حديث و رجال داشته و شاگردانى نيز از درس خارج فقه (فقه استدلالى) او استفاده مى‏كردند. دو درس داشته؛ يكى براى عموم طلّاب و ديگرى براى خواص. همچنين سيّد مرتضى در روزهاى تعطيل براى بعضى، علوم خفيّه را تدريس مى‏کرد. سیره عملی او توجه و ارادت به ثقلين، حسن خلق،  احترام به سادات، تردد به زيارتگاه‌ها و مكان‌هاي مقدس، توجه در نماز، سجده‌هاي طولاني، زهد و قناعت، سكوت و عزلت، كم‌خوراكي، اذكار، ادعيه و عبادات خاص.
  از حضرت سید (ره) پرسيدند: «آيا كسى را مى‏شناسيد كه خدمت امام زمان‏(عليه السلام) رسيده باشد؟»فرمود: آرى، كسى را مى‏شناسم كه از بلادِ كفر آمده و خدمت چهارده معصوم است.منظور او خودش بوده كه از هندوستان آمده و دائماً خدمت چهارده معصوم‏(عليهم السلام) بوده است.يكى از دوستداران سيّد گفت: سيّد در رواق حيدرى مشغول ذكر بود. نزدش رفتم و ناگهان ديدم لباس‏هايش و سجاده‏اى كه بر آن [نشسته] بود و ديوار، همگى در ذكر، متابعت او را مى‏كنند [ذكرِ او را تكرار مى‏كنند]. از اين حالت دچار وحشت شدم. سيّد دستش را بر من گذاشت و من به حالت اوّل و عادى بازگشتم و ذكر را فقط از او مى‏شنيدم.شيخ حسين همدر مى‏گويد: يك سال وقتى كه حُجّاج براى زيارت بيت‌الله الحرام مى‏رفتند، خيلى به زيارت پيامبر خدا (ص*) مشتاق شدم و قصد كردم كه همراه حُجّاج، پياده بروم تا به كسى زحمت ندهم. هيچ كس غير از خداوند عالَم از اين نيّت حقير مطلّع نشد. خدمت جناب سيّد - أعلى الله مقامه - مشرّف شدم كه ايشان براى اين كار استخاره كند تا هيچ ترديدى برايم باقى نمانَد و عزمم را جزم کنم و راهى شوم. در حرم مطهّر حضرت اميرالمؤمنين‏(عليه السلام) خدمت ايشان رسيدم و عرض کردم: «استخاره‏اى با قرآن بفرماييد.» استخاره كردند و اين آيه آمد: « يا أيّها الذين امنوا لاتدخلوا بيوت النبّى إلّا أن يؤذن لكم .» تبسّمى كرد و فرمود: «بهتر است در خدمت حضرت أبوالأئمّة [اميرالمؤمنين‏عليه السلام] باشيد. هنوز مأمور نيستيد كه پياده به حج و با اين حالِ ندارى و زحمت و تعب به زيارت پيغمبر خدا [صلى اللَّه عليه و آله ] برويد. إن‌شاء‌الله بعداً با استطاعت به حج و زيارت مشرف مى‏شويد؛« فانّ مع العسر يسراً، إن مع العسر يُسراً.»من خيلى متعجّب شدم كه ايشان چگونه اين مطلب را فهميدند؟ واگر فرض كنيم از دلالت آيه [اى كه در جواب استخاره آمد] به اين پاسخ رسيدند، اينكه من پياده مى‏خواهم بروم را از كجا فهميدند؟ مرحوم قاضى(ره) نقل فرمود:« روزى در محضر آقاى حاج سيّد مرتضى كشميرى (رحمة الله عليه) براى زيارت مرقد مطهّر حضرت اباعبدالله الحسين‏ (عليه السلام) از نجف اشرف به كربلاى معلّى رفتيم و در ابتدا در حجره‏اى كه در مدرسه بازار بين‏الحرمين بود وارد شديم. اين حجره منتهى اليه پله‏هايى بود كه بايد طى شود. مرحوم حاج سيّد مرتضى از جلو و من از عقب سر ايشان حركت كردم. چون پله‏ها به پايان رسيد و نظر بر در حجره نموديم، ديديم كه قفل شده است. مرحوم كشميرى نظرى به من نموده و گفتند: مى‏گويند هر كس نام مادر حضرت موسى را بر قفل بسته بخواند باز مى‏شود. مادر من از مادر حضرت موسى كمتر نيست و دست به قفل بردند و گفتند: يا فاطمة! و قفل باز را در مقابل ما گذاردند و ما وارد حجره شديم.»
ایشان از وجود نازنین امام زمان(ع) یک دعایی را شنیده و نقل می‌کند که حضرت به من فرمودند؛ هر وقت به بن‌بست رسیدی این دعا را بخوان : «یا مَن إذا تضایقتِ الأمورُ فَتحَ لها باباً لم تَذهَب الیه الأوهامُ صَلِّ على محمد و آل محمد و افتح لأموریَ المتضایقةِ باباً لم یَذهَب الیه وَهمٌ یا ارحم الراحمین».« ای خدایی که وقتی حلقه‌های بلا به هم گره می‌خورد و انسان را در فشار قرار می‌دهد ؛ در این زمان دری را به روی بندگان باز می‌کند که فکر و وهم بشر هم به آن جا نمی رسید. خدایا صلوات خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و مرا که در بن بست گیر کرده ام، تو خودت راهی برایم باز کن که به عقل من نمی رسد»

آیت الله بهجت(ره) فرمودند:آقا سید مرتضی کشمیری موقعی که از حرم امیرالمومنین علیه السلام برمی گشت عبایش را بر سر می کشید. شخصی که سالها همراهش بود (آقا شیخ حسین هندل) پرسید: چرا؟گفت: کاری نداشته باش.اصرار کرد و گفت: می گویند وقتی از حرم بر می گردید عده ای را به صورت حیوانات می بینید. و با اصرار از ایشان پرسید که مرا به چه صورتی می بینید؟فرمود: به صورت حمار . از آقای بهجت پرسیده شد: آقا سید مرتضی کشمیری (صاحب کرامات) شاگرد چه کسی بودند؟ فرمود: شاگرد بندگی خدا و اطاعت او. حضرت آقای حداد(ره) می فرمود : دیدم مرحوم قاضی(ره)دستمالی از جیبشان درآوردند و به چشم مالیدند و بوسیدند و در جیب گذاشتند و فرمودند : این را آیت الله سید مرتضی کشمیری(ره)یادگاری داده است . من آن را از خودم جدا نمی کنم .آیت الله قاضی(ره) می فرمود : خیلی کم خوراک بود . یکبار مرا دعوت کرد . دیدم غذا کم است . مراعات کردم و کم خوردم وبعداْ به منزل آمدم غذا خوردم . آقای بهجت(ره) میفرمود:۲ساعت ازشب گذشته افطارمیکرد که یک بشقاب که دروسطش یک لقمه پلو بود افطارش بود . ریاضت کبدش راازبین برده بود.خوراک نداشت . آیت الله سیدعبدالکریم کشمیری(ره)میفرمود:سیدمرتضی(ره)شخص عجیبی بود.همیشه نمازهزارقل هوالله رادردورکعت میخواند.روزی هزارمرتبه سوره قدرتلاوت میکرد.آقای قاضی(ره)میفرمودند: آقای سید مرتضی(ره)گاهی درحرم دریک نمازدورکعتی قرآن راختم میکرد . می گویندسجده های بسیار طولانی داشت . تا شش ساعت هم نقل شده است . آیت الله بروجردی میفرمود: نماز را بسیار با طمانینه میخواند . یکبار کسی به طولانی شدن نمازجماعت اعتراض کرد که آیا نباید مراعات افراد ضعیف را کرد که سید مرتضی(ره) فرمود : من ضعیفترین هستم . آیت الله بهجت(ره) : سید مدت زیادی بعد از نماز صبح در حرم به دعا مشغول بود . علتش را می گفت : شاید کسی مساله یا استخاره بخواهد . حافظه بسیار قوی در روایات  داشت . آیت الله شبیری زنجانی : محدث نوری صاحب مستدرک الوسائل به قول ایشان اکتفا می کرد . آیت الله بهجت (ره) میفرمود : آقای کشمیری(ره) از بیت المال مصرف نمیکرد وبه بچه هایش هم وصیتش راکرده بود . ایشان جانماز درست میکرد و میفروخت . شیخ حسین همدرعاملی می گوید : خدمت سید رفتم دیدم جوانی جلوی ایشان نشسته و حضرت سید کمال احترام را دارد . آن جوان فرمود : ما اهل بیت هفت ذراع عمامه میبندیم (چون عمامه سید خیلی بزرگ بود) . وقتی جوان رفت از حضرت ایشان پرسیدم که جوان چه کسی بود . فرمود : ساکت شو و دیگر سئوال نکن . شیخ علی زاهد قمی(ره) وصیتش را انجام داد و قبل از ورود سید به بیمارستان انگتری او را گرفتند . سید فرموده بود : میترسم انگشتر موجب زحمت شوینده من شود . آیت الله سید عبدالکریم کشمیری(ره) میفرمود : پدر سید مرتضی در کودکی او را به به استاد عارفی سپرد که به مقامات عالیه رسید که عصمت عرضی داشت . حاج آقا حسین قمی(ره) هروقت نام سید برده میشد تعظیم می کرد و جانماز سید را برایش پهن می کرد . مرحوم نخودکی اصفهانی(ره) به جناب سید محمد  آقازاده سید مرتضی در مشهد فرموده بود : پدرت آنقدر بزرگ بود که اگر مثلا ادعای امامت میکرد بدون بینه ازاواطاعت میکردم . آقای بهجت(ره) میفرمود : حاج سید مرتضی کشمیری(ره) در تعبد مثل سیدبن طاوس درزمان خودش بود . مرحوم نخودکی اصفهانی(ره) : وقتی برای اولین زیارت سید به مدرسه بخارائیها رفتم روز جمعه بود.کسی درصحن مدرسه نبود .ناگهان ازداخل یک حجره دربسته کسی مرابه اسم صدا زد : بیا منم کشمیری ... آیت الله بهجت (ره) : اظهار اخبار غیبی در نظر آقا سید مرتضی(ره) بسیارعادی بود . درخانه چیزی گم می شد  جایش رامی گفت . او تظاهر به غیبگویی می کرد . کسی پشت سر سید(ره) راه میرفت . به ذهنش خطورکرد مگرکسی غیراز امام معصوم هم غیب می داند ؟دراین هنگام سید برگشت و فرمود : بله-مومنان هم علم غیب دارند . سید عبدالکریم(ره) : وقتی سید به مرحوم شیخ حسنعلی دستور ترک حیوانی مدهد . شیخ در مدرسه می آید ودیگ پراز مرغ وپلو را میبیند ومیل فراوان پیدامیکند.همان زمان سید وارد میشود می فرماید : می خواهی بخوری؟بو کن . غذاچه بویی میدهد؟ وتصرف میکند و شیخ بوی گندیده ای حس میکندومنصرف میشود . سید عبدالکریم کشمیری(ره) میفرمود : حضرت سید(ره) بادونفر برای زیارت کربلا میرفتند . دربین راه درحین نماز شیری واردمیشودوکنارایشان مینشیند.آن دونفرسخت میترسند.حضرت سید(ره) گوش شیر را می گیرد ومیفرماید : دیگر نبینم زوار ابی عبدالله الحسین(ع)رابترسانی .پس ازآن دیگرشیردیده نشد. آیت الله سیدرضی شیرازی می فرمود : درهندوستان درسیادت سیدمرتضی(ره)شک میکنند .ایشان به مشهدمیرودوبه حضرت رضا(ع)متوسل میشود . و میخواهد حضرت شجره نامه اش راتاییدفرمایند.صبح که بلندمیشودوشجره نامه رااززیربالش بیرون می آورد مهر حضرت رضا(ع) رادرآن میبیند و من (سیدرضی) آن را دیده ام . آیت الله کشمیری(ره)میفرمود:شخصی دیدعمامه سیاه سید کمی سفیدشده .اجازه گرفت وآنرا شست.لک لکی آمدوعمامه راباخودبرد.آن فردناراحت شدوخواست عمامه ای بخردکه سید فرمود:لک لکها عمامه را برای شفابرده اند وبرمی گردانند . بعدازمدتی امانتی پس آورده شد. وقتی ایشان مریض شده بودطبیبی آوردند که نه عربی نه فارسی ونه اردو نمیدانست. خواستندمترجم بیاورندکه دکتر نگذاشت.بااشاره گفت :بیماری را سید بانفسش به من القا کرد .

 آیت الله سید مرتضی کشمیری(ره)۵ پسر وسه دختر داشتند . از جمله فرزندان وي سيد محمد رضوي كشميري(تصویر پایین) است. كه او نيز از زمره عرفا و علما رباني و معروف به كرامت است. از سيد محمد كشميري دستورالعمل معروفي براي برآوردن حاجات نقل شده است. وي براي توسل به امام عصرعليه‌السلام، ذكر شريف «أغِثْني يا صاحبَ الزّمان أدرِكني يا صاحبَ الزّمان» را سفارش مي‌كردند و آن را اسم اعظم مي‌دانستند . آیت الله ناصری از شاگردان ایشان هم بوده اند . ایشان مدفون درصحن علوی(ع) می باشند .

برگرفته ازطریق الی الله 

اثبات خدا با تخم مرغ در لسان مبارک امام صادق علیه السلام

  اثبات خدا

از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
دلّنى على معبودك تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود)

عنایت امام رضا علیه السلام به علامه خوبیها حسن زاده املی حفظ الله

  دو ركعت نماز حاجت

در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خيزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم . در رؤ ياى مبارك سحرى ، به ارض اقدس ‍رضوى تشرف حاصل كرده ام و به زيارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه آلاف التحية والثناء - نايل شدم . در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهرالنور امام عليه السلام مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند كه در آن مزار حبيبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده است . من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم ، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا - روحى لتربته الفداء، و خاك درش تاج سرم - رسيدم و عرض ادب نمودم . بدون اين كه سخنى بگويم امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست ، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويى خواستم لبهاى امام را بخورم ، از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار علم و از هر درى هزار در ديگرى بر روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود، به در آمدم . به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه :دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند.

 تقرب به سوى سگ

   

مرحوم هيدجى ، ملاهادى ، ديوانى دارد، او قضيه جالبى نقل مى كند، مى گويد: مقدسى بود در محله اى و يا روستايى ، شبى براى عبادت به مسجد رفت . مسجد خالى بود، دو ركعت نماز كه به جا آورد، صداى خش خشى از گوشه هاى مسجد شنيد، با خود گفت : پس من تنها در مسجد نيستم ، كس ‍ديگرى هم گويى در مسجد هست ، سپس شيطان او را وسوسه كرد و شروع كرد با صداى بلدتر نماز خواندن ((ولا الضالين )) را با مدّ تمام كشيدن ! به خيال اين كه فردا آن ناآشنا، در ده و محلّه منتشر مى كند كه فلانى ، ديشب در مسجد، تا صبح مشغول راز و نياز بود و نماز نافله به جا مى آورد. اين مقدس مآب بيچاره ، به همين خيال ، حتى شب را هم به منزل نرفت و تا صبح مشغول نماز و راز بود. صبح كه هوا روشن شد، وقتى كه خواست از مسجد خارج شود، ديد سگى نحيف و ضعيف از گوشه شبستان آمد و از در بيرون رفت . يك باره فهميد كه همه آن خش خش ها، از اين سگ بوده كه از سرماى شب ، به داخل مسجد پناه آورده است و همه نماز نافله ها و گريه ها و اشكهاى جناب مقدس هم به جاى تقربا الى الله ، تقربا الى الكلب بوده است

آیت الله شیخ عبدالکریم کشمیری قدس سره

     

آیت الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ 1343 هجری قمری در یک خانواده کاملا" روحانی و سیادت در نجف اشرف چشم به جهان گشود.
از طرف پدر به جد بزرگوارش اسوه علم و عرفان آیت الله سید حسن کشمیری و از طرف مادر به فقیه متبحر آیت سید محمد کاظم یزدی صاحب کتاب عروة الوثقی منتسب بود.

والدین

والد ایشان ، حجة الاسلام سید محمد علی کشمیری بود که در کربلا به دنیا آمد و پس از مراحل تحصیل، داماد آیت الله سید محمد کاظم یزدی شد و به زهد و تعبد و روحانیت، معروف و مشهور بودند.

استاد می فرمودند:
پدرم فاضل بود اما در حد اجتهاد نبود.
 به من علاقه وافری داشت، لکن به خاطر زهد زیاد و جو تند و سخت حوزه علمیه نجف آن روز نسبت به عرفا و علمای اخلاق ( که نسبت صوفی گری به آنها می دادند ) به من که دوستدار این علما بودم و دنبال آنها می رفتم، سختگیری می کرد و  مرا از رفتن نزد مرحوم قاضی ( که منسوب به تصوف می دانستند ) منع می کردند .

گاهی از کفشدار حرم امیرالمؤمنین علیه السلام سئوال می کرد:
عبدالکریم به حرم آمده است؟
اگر می گفت: او را ندیدم، آن روز با من حرف نمی زد.

وقتی که سوار ماشین می شدم تا از نجف به کربلا برای زیارت بروم، تا درون ماشین همراهم می آمد و سفارش بسیار می کرد و می گفت:
 اگر به بغداد بروی (آنروز بغداد از همه شهرهای عراق بدتر بود) تو را عاق می کنم.
وقتی از پدرم اجازه زیارت کاظمین که کنار بغداد بود می خواستم نمی گذاشت و می گفت:
دو امام در آنجا مدفون هستند ، اگر پایت به بغداد بیفتد به ریش سفید امیرالمؤمنین عاقت می کنم.

به ناچار، روزی به حرم جدم امیرالمؤمنین علیه السلام رفتم و از فشارهای پدرم شکایت کردم. پدرم حضرت علی علیه السلام را در خواب دید که امام با اشاره دست، و کلام شیوا فرمودند:

« من از شکم تا سر عبدالکریمم»

بعد از آن پدرم خیلی به من کاری نداشت.
پدرم دعای کمیل و احتجاب و یستشیر را خود می خواند، و مرا به خواندن آن سفارش می کرد و می گفت:
 پدر من آقا سید حسن مرا وصیت به خواندن دعای یستشیر کرده است.

پدرم با مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی دوست و رفیق بود به همین خاطر نام مرا عبدالکریم گذاشت و علاقه ایشان به لباس مقدس روحانیت موجب شد که هنوز مو بر صورتم روييده نشده بود که مرا به لباس روحانیت ملبس کرد.
وقتی مریضی به پدرم مراجعه می کرد، مقداری تربت امام حسین علیه السلام که قریب به سیصد سال قدمت داشت و قدری بوریا ( حصیر) همراه آن بود، چوب بوریا را در لیوان آب می زد و به مراجعین می داد و شفا پیدا می کردند.
آنقدر استفاده کرد که آن چوب بوریا ( یا حصیر) سیاه شده بود.

استاد می فرمودند:
شبی در خواب دیدم تسبیح به دست من است و پاره شد. تعبیر آن را پرسیدم، گفتند:
بزرگ قوم شما از دنیا می رود و بین اقوام فاصله می افتد، همینطور هم شد، پدرم در سن 56 سالگی در نجف اشرف از دنیا رفت و میان اقوام فاصله افتاد.

[ از جمله کرامات جد ایشان که مشهور و بعضی در کتب مقاتل نقل کرده اند این است که عده ای از ترکهای ایران به کربلا مشرف شدند و از ایشان درباره قبر ششماهه امام حسین علیه السلام حضرت علی اصغر سؤال کردند، فرمودند:
یک شب مهلت بدهید تا جوابتان را بدهم.
با توسل به ساحت مقدس ابا عبدالله الحسین علیه السلام، در عالم خواب ( یا مکاشفه) امام علیه السلام می فرمایند:

« علی اصغر روی سینه ام ( یا در کنارم) قرار دارد»

 و روز بعد جواب آنها را می دهد.  ]

مادر و جد مادری

مادر استاد زنی پاکدامن ، مؤمنه و فرزند آیت الله سید محمد کاظم یزدی بود ( که ایشان از نظر شهرت مرجعیت و فقاهت در نزد علما زبانزد بود )
 ایشان در سال 1337 در نجف اشرف جهان را بدرود گفت. 


شجره سیادت

استاد می فرمودند:

ریشه سیادت ما به حضرت موسی مبرقع فرزند بلافصل امام جواد علیه السلام می رسد که در قم مدفون است.
ما اصلا" قمی هستیم لکن اجداد پیشین ما به هند رفتند که یکی از آنان بسیار ممتاز و فرزانه بود به نام آقا سید حسین قمی کشمیری، که الان قبرش در کشمیر هند است و برای او نذر می کنند و قبرش را زیارت می کنند، او دارای کرامات بسیاری بود  که مناظره ایشان با یک ناصبی مخالف از جمله قضایای جالب است.

( یکی از اهل باطل نزد آقا سید حسین کشمیری که مشغول وضو گرفتن بود می آید و می گوید:
دلیل حقانیت مذهب ما و باطل بودن مذهب شما یکی این است که من می توانم از زمین چند متر به طرف آسمان پرواز کنم و شما نمی توانید.
 ایشان می فرماید: شما این کار را انجام دهید.
وقتی چند متر به طرف آسمان بالا می رود آقا سید حسین کفش پای خود به طرف او پرتاب می کند و کفش آنقدر بر سر این ناصبی می خورد که او را به زمین می اندازد، خجالت زده می شود و می رود. )


تحصیلات و اساتید

استاد از اوائل طفولیت به دستور والد به علوم دینی روی آوردند، چون حافظه و استعداد قوی داشتند ترقی ایشان سریع بود تا جائی که روزی میشد که یازده درس ( از فقه و اصول و فلسفه و ادبیات و ...) تدریس می کردند.

درباره اساتید خودشان فرمودند:
مقداری از سطح را نزد آقا شیخ مجتبی لنکرانی و مکاسب را نزد شیخ راضی تبریزی و قسمت استصحاب و تعادل و تراجیح را نزد آیت الله بهجت، و کفایة الاصول را نزد شیخ محمد حسین تهرانی و شیخ عبدالحسین رشتی خواندم.

 فلسفه را نزد شیخ صدرا بادکوبه ای و حاج آقا فیض خراسانی تلمذ کردم. مقداری از اسفار را نزد شیخ عبدالحسین رشتی خواندم.

استاد در درس آیات عظام و بزرگانی همانند میرزا حسن بجنوردی و شیخ علی محمد بروجردی و سید عبدالهادی شیرازی و شیخ عبدالاعلی سبزواری و شیخ کاظم شیرازی و سید ابوالقاسم خوئی شرکت و بهره ها بردند.

لکن عمده استفاده ایشان در فقاهت از محضر مرحوم آیت الله خوئی ( ره) بوده است تا جائی که در اجازه نامه اجتهادی که برای استاد نوشتند، این چنین مرقوم داشتند.

«  یحرم علیه التقلید فیما یستبط.
آنچه از ادله استنباط کنند حرام است تقلید کنند.
( و شفاها" هم اجتهاد ایشان را متذکر شدند.) »

از مرحوم آیت الله حاج آقا بزرگ طهرانی اجازه روائی داشتند، و فرمودند:

من در ایام تحصیل کفایة الاصول را شرح نوشتم و آیت الله خوئی و آیت میلانی تفریظ نوشتند، ولی همه نوشته جات و اجازات و دفتر اخلاق و اذکار را صدامیان به غارت بردند.

به دنبال اولیاء خدا

استاد از طفولیت با جذبه ای که در نهادشان بود، به سوی حق و اولیاء الهی و کشیده می شدند.
 با اینکه نوجوان بودند  ملاقات با بزرگان  نصیبشان می شد و آنها را دوست می داشت، فرمودند:

« من از اول دنبال پیرمردها بودم و رفیق جوان کم داشتم... و هر کدام را می دیدم که بوئی از طریق اهل بیت - ع -  برده باشد دستورالعملی از آنها می گرفتم. »

اولین کسی که ایشان را در کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. استاد فرمودند:

« نزدیک مدرسه جد ما سید کاظم یزدی ، با بچه های کوچه هم سن و سال بازی می کردم .
شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، به نزدش رفتم و فرمود :
در مغزت نور است با بچه ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی خوری!! »

آغاز تحول

عرفای بزرگ آغازی از تحول درونی دارند  .
استاد هم از این قاعده مستثنی نبودند.
کلامی که  آیت الله  شیخ مرتضی طالقانی قدس سره  به ایشان فرمودند از جمله این نقاط بوده است ، این واقعه در سنین طفولیت تقریبا" حدود هفت، هشت سالگی ( 1350 یا 1351ه ق)، اتفاق می افتد در حالی که شیخ مرتضی استادی در سن قریب هفتاد سالگی بوده است .

بیش از ده سال ( تا سن 21 سالگی)  استاد به ایشان متصل بوده و حتی فرمودند: سالها هم حجره ایشان بودم .


شجره اساتید

اساتید اخلاق و عرفان ایشان به دو طریق به آقا محمد بید آبادی متصل می گردد، چنانکه آقا سید احمد کربلائی فرموده بود که عرفاء حقه نجف اشرف شجره اساتید خویش را به عارف کامل آقا محمد بید آبادی می رسانند.

اول:
 سید عبدالکریم کشمیری متوفی 1419ه ق،
 سید علی آقا قاضی 1366،
 سید احمد کربلائی 1332،
ملا حسینقلی همدانی 1311،
 سید علی شوشتری 1283،
سید صدرالدین کاشف دزفولی 1258
آقا محمد بید آبادی 1198.

دوم:
 سید عبدالکریم کشمیری،
 شیخ مرتضی طالقانی متوفی 1364ه ق،
 آخوند ملا محمد کاشی 1333،
 آقا محمد رضا قمشه ای 1306،
سید رضی مازندرانی 1270،
آخوند ملا علی نوری 1246
آقا محمد بید آبادی 1198ه ق


هجرت از نجف

از استاد سئوال شد :
با همه علاقه به نجف چرا به ایران آمدید؟
فرمود:

 روزی در صحن امیرالمؤمنین علیه السلام بودم کسی از من پرسید:
صدام چطور آدمی است؟
گفتم: کلب عقور « سگ گزنده و نیش زن است.»
فردا بعضی از آشنایان برایم خبر آوردند که اسم تو را حزب بعث در لیست دستگیر شوندگان و اخراجی ها نوشتند.
 صدام هم کسی نبود که از این مسائل به سادگی بگذرد، لاجرم با خوف و عواقب بعدی و اصرار بعضی به ایران آمدم با دست خالی، حتی دفتر جزوات اذکار و اخلاق را از من گرفتند.



تألیف

وقتی از استاد درباره نوشتن جزوات درسی و اخلاقی و ذکری سؤال شد، فرمودند:

من درسهای اخلاق شیخ مرتضی طالقانی را نوشتم، جزوه اذکار و اوراد که از بزرگان گرفتم داشتم، و کفایة الاصول آخوند خراسانی را شرح نوشتم و آیت الله خوئی و آیت الله میلانی بر آن تفریظ نوشتند.
اشعاری هم به عربی سروده ام لکن همه آنها را وقتی از عراق به ایران می آمدم بعثی ها از من گرفتند و از بین بردند و هیچ دفتر و یادداشتی برایم نماند.


اقامت در ایران

بارها صحبت می شد که استاد به عراق باز گردند، با دید درونی می فرمودند :

نه، صدام کسی نیست که به او اطمینان کرد ( همانطور که بسیاری از علماء را کشت) چنانکه با دیگران چه ها  که نکرد.
فرمودند:
 یک بار گفتم  با قرآن استخاره بگیرم ببینم چه می آید، این آیه آمد « لا تعثوا فی الارض مفسدین
 در روی زمین به فساد نکوشید ( هود: 85)
 که نهی در رفتن آمد. »

نامه مرحوم آیت الله خوئی 

جناب علامه حجة الاسلام سید عبدالکریم رضوی کشمیری دام موفقا"

بعد از تحیت طیبه و دعا برای دوام صحت شما و شفای عاجل؛ نامه ای که متضمن تصمیم قطعی برای بازگشت شما به نجف اشرف است به ما رسید و بسیار مسرور شدیم؛ چرا که حوزه علمیه نجف اشرف، به امثال شما بسیار نیاز دارد، خداوند شما را برای خدمت دین موفق بدارد.
اما آنچه ما از سیره پسندیده و طیبه شما از نجف اشرف دیدیم، از مسائل مربوط به سیاست پرهیز شده و مورد شهادت ما است.
و نیز این مطلب که تمام علاقه شما در وظائف دینیه و سلوک حسن صرف می باشد.
و این نامه من به منزله شهادت کتبی درباره سلوک شما در حوزه علمیه نجف اشرف می باشد. با وجود این، من تضمین می کنم که هر گاه نیاز به شهادت شفاهی هم باشد، نزد ما مانعی از این گونه شهادت نیست.
من منتظر قدوم شما به نجف اشرف هستم تا حوزه علمیه نجف اشرف از وجود مبارک شما استفاده کند. وفقکم الله
تعالی لما فیه الخیر و الصلاح، فإنه سبحانه ولی التوفیق و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
 تاریخ 9 جمادی الاولی 1406 الخوئی


اقامت در قم تا وفات

استاد بعد از ورود به ایران در قم اقامت داشته و به تربیت انفاس مستعد پرداختند .
ایشان قریب ده سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کردند.
در تاریخ 30 آبان 1374 مانند همان مطلب که امیرالمؤمنین علیه السلام بر کفن سلمان نوشت می فرمود:

 سفر مرگ نزدیک است اما دست خالی هستم.
می فرمود:
مرگ در پیش است و شوخی نیست!
 چند بار سؤال شد آقا در چه حالی هستید؟
می فرمود:
 در حال نزع ( جان دادن) .
فرمود:
 آقاسید هاشم حداد را در خواب دیدم بمن گفت چرا غمناکی؟ فرج نزدیک است.
 

به دفعات این شعر را می خواند:

کجا رفتند آن رعنا جوانان      کجا رفتند آن پاکیزه جانان
همه بار سفر بستند و رفتند    مرا خونین جگر کردند و رفتند
بعد می فرمودند: همه رفتند و آخری آنها سید هاشم حداد بود.

تذکر موت و زمزمه پرواز گاهگاهی برزبان ایشان جاری بود، تا جائی که وقتی به ایشان بعضی واردین عرض می کردند: آقا بسیاری توضیح المسائل نوشته اند ... !
در جواب می فرمودند:

مرگ در پیش است، و این آیه را می خواندند :

و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون. کل نفس ذائقه الموت.
 ای پیامبر پیش از تو برای هیچ انسانی جاودانگی قرار ندادیم ، آیا اگر تو بمیری آنان جاوید خواهند ماند ؟ هر انسانی طعم مرگ را می چشد . سوره انبیا / 34 و 35
 

عشق به نجف اشرف بقدری در دلش بود که مشتاق بود به آنجا باز گردد ودر کنار قبر جدش امیرالمؤمنین علیه السلام دفن شود.

لیکن اواخر عمر زمزمه قم و حرم حضرت معصومه علیهما السلام را می کرد و می فرمود :

اگر مُردم مرا در حرم حضرت معصومه علیهما السلام دفن کنید.

بعضی دوستان می گفتند: آقا انشاء الله شما نجف می روید...
اما همان خواست ایشان، جنبه عملی پیدا کرد ...

وفات

آخرالامر این مصباح هدایت در اواخر ماه مبارک رمضان 1419 در قم سکته می کنند، دوستان ایشان را به بیمارستان شرکت نفت تهران انتقال می دهند و حدود سه ماه در بیهوشی بودند، تا اینکه در روز چهارشنبه 18 فروردین 1378 مطابق با 20 ذی الحجه 1419 در سن 74 سالگی به لقاء محبوب شتافت.

جنازه شریفش را از تهران به قم منتقل و پس از تغسیل و تکفین آیت الله بهجت دام توفیقاته در صحن حرم حضرت معصومه علیها السلام بر آن نماز گزاردند.
به دستور مقام معظم رهبری، جنازه شریفش در قسمت بالا سر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها جنب قبر دیگر شاگرد آقا سید علی آقا قاضی یعنی علامه سید محمد حسین طباطبائی دفن نمودند.

والسلام علیه یوم یبعث حیا

نگاه به نامحرم (میرزا اسماعیل ارباب)

میرزااسماعیل ارباب از بکاعین بودند ایشان فرمودند روزی در خواب زن نامحرمی رانگاه کردم ازخواب بیدار شدم به خودم امدم  گفتم هنوز ادم نشده ام لذا توسل به خدا واهل بیت نمودم انها مرا موفق بدارند که درخواب هم به نامحرم نگاه نکنم تااینکه دوباره زن نامحرمی رو درخواب دیدم ولی اینبار سرم رو به زیر انداختم ونگاه نکردم

نگاه به نامحرم (شیخ رجبعلی خیاط)

 کتاب کیمیای محبت توصیه‌ی زیبا از شیخ رجبعلی خیاط (آن مرد وارسته) آمده است.
ایشان می‌فرمایند:

«چشمت به نامحرم می‌افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: (خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه، اینها دوست داشتنی نیستند، هر چه که نپاید دلبستگی نشاید...»


آتش و سرب گداخته

پدرم (شیخ رجبعلی خیاط) با چشم برزخی چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند.

یکی از دوستان پدرم میگفت:
یک روز با جناب شیخ به جایی میرفتیم، یکدفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه میکند!
از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه میکند!

فهمید گفت: تو هم میخواهی ببینی که من چه میبینم؟ ببین!

من نگاه کردم دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشمهایشان به دنبال اوست سرایت میکند. جناب شیخ گفت: این زن راه میرود و روحش یقه مرا گرفته، او راه میرود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم میبرد.
محمود نکوگویان فرزند شیخ (در گفتگو با «کیهان فرهنگی» ش 206 آذر 1382 ص 66). نقل از گنجينه عفاف: مهدى نصيريان دهزيري

ملا اقا جان زنجانی

حاج ملا آقاجان زنجانی

 

 

مرحوم حاج ملا آقا جان در سال 1252 شمسی در روستای « آق کند» از توابع زنجان متولد شد و در سال 1335 در شهر زنجان وفات یافته است .

 

دوران تحصیلات علوم دینیه را در زنجان مدرسه « سید» در محضر علمای بزرگ مانند آیة الله فیاض دیزجی که از مراجع تقلید بوده و آقای آخوند ملا قربانعلی و سائر علمای بزرگ به پایان رسانده و انصافا" از فقه و اصول و علوم فلسفه و عرفان و علوم غریبه اطلاع کافی داشت .

شاید به دلیل شیوه خاص زندگی ایشان ، اطلاعات جامعی از مراحل مختلف تحصیل و تهذیب ایشان موجود نباشد ، اما همین مقداری هم که باقی است از عمق اخلاص و ارادت ایشان به اهل بیت - ع - حکایت می کند .

حکایات زیادی از شیفتگی و ارادت ایشان به اهل بیت در منابع مختلف نقل شده است از جمله به نقل بزرگانی چون آیت الله محمد جواد انصاری همدانی و جناب شیخ جعفر مجتهدی که شرح حالشان پیشتر از نظرتان گذشت ، دیدار با جناب حاج ملا آقا جان برای آنان از نقاط مهم و تاثیر گذار زندگی بوده است .

توسل مثال زدنی ایشان به اهل بیت - ع - از جمله ویژگی های بارز و شاخص ایشان است که در جای جای این سطور ملاحظه میشود .

جمعی از علمای بزرگ معاصر ایشان مانند آیة الله مصطفوی ،علامه طباطبائی و آقای حاج شیخ موسی زنجانی به علم و دانش وی اعتراف نموده و ایشان را از نوابغ عصر خود دانسته اند.

 

حکایاتی که در ذیل از ایشان مطالعه خواهید فرمود ، از زبان و قلم یکی از آخرین شاگردان ایشان ، آیت الله سید حسن ابطحی نقل شده است .

اگر چه این سطور به هیچ رو نمی تواند این انسان وارسته معرفی نمایند ، اما حداقل ادای دین و احترامی است ، نسبت به دوستان و ارادتمندان اهل بیت - ع - که خداوند همه ما را از آن جمله قرار دهد .

 

انسان واقعی

یک روز از او سؤال شد :

شما از علم کیمیا و علوم غریبه هم اطلاع دارید؟

دیدم با یک نگاه تأسف آوری گفت:

اگر انسان برای این گونه از امور خلق شده بود،خیلی کم بود،انسان بیشتر از این ارزش دارد که حتی درباره این گونه از مطالب فکر کند. اگر انسان،انسان بشود همه این علوم و فضائل خود به خود به سراغش می آید و او به آنها اعتنائی نمی کند.

 

مرشد واقعی

از ایشان نقل شده که مکرر توضیح می داد و سفارش می کرد و می گفت:

از هرگونه بت پرستی و قطب پرستی و عقب مرشدهائی رفتن که از جانب خود به آن سمت رسیده اند دوری کنید.

ائمه معصومین ما ( علیهم السلام) زنده اند، خودشان واسطه بین خدا و خلق اند،آنها دیگر واسطه نمی خواهند؛ زیرا هر قطب و مرشدی را که شما تصور کنید دور از خطا و اشتباه نیست، در حالی که ائمه اطهار ( صلوات الله علیهم اجمعین)،اشتباه و خطا ندارند، آنها واسطه وحی اند،آنها واسطه فیض اند.

یکبار یکی از همراهان، وسط کلام ایشان می دود و گوید:

اگر این چنین است پس جمله :

« هلک من لیس له حکیم پرشده» ( هلاک است کسی که برای او حکیمی، مرد داشنمندی نباشد که او را ارشاد کند)

چیست؟

ایشان در پاسخ فرمودند:

اگر حدیث صحیحی باشد و از امام ( علیه السلام) رسیده باشد، منظور خود امام بوده است؛ زیرا در آن زمانها مردم با بی اطلاعی کامل خودسرانه به برنامه های اسلامی عمل می کردند، حتی در آن زمان مرجع تقلید هم نداشتند، چون خود ائمه ( علیهم السلام) بودند.

و شاید هم درا ین روایت راهنمائیهای معمولی منظور باشد که البته در این صورت چنان که من الان با شما صحبت می کنم برای هر فردی مذکر و رفیق و استاد و مرشدی در راه رسیدن به کمالات لازم است اما اگر من گفتم: فلان عمل را با تأثیر نفس من انجام دهید که مؤثر خواهد بود غلط است. بیائید خود را به من بسپارید و با من بیعت کنید و من بر شما با آنکه معصوم نیستم و یا نائب معصوم نیستم ولایت داشته باشم غلط است.

بهره مندی از فیض حضرت علی ( ع )

 

یکی ازهمراهان در جلسه ای به ایشان گفت:

شنیده ایم که روزی ملای رومی با شمس تبریزی در بیابانی می رفتند به شط آبی رسیدند شمس گفت: « یا علی» و از آب گذشت ولی ملای رومی در آب فرو رفت، شمس از او سؤال کرد: مگر تو چه گفتی؟

گفت: همان که تو گفتی.

شمس گفت: نه تو هنوز به آن مقام نرسیده ای که علی دستت را بگیرد، تو باید بگوئی « یا شمس» و من باید بگویم « یا علی».

ایشان از نقل این قصه ناراحت شد به دوست ما گفت:

من برای شما حدیث و روایت می خوانم،شما برای من قصه می گوئید.

از خصوصیات علی ( علیه السلام) این بود، در زمان حیات دنیائیش که امام همه بود دربان و حاجب نداشت، حالا که از دنیا

رفته و دستش بهتر باز است، واسطه لازم دارد؟!

آنها نه این را بگویند و نه در کلماتشان تصریح کنند که انسان به مقامی می رسد که مستقلا" از جلال و جمال الهی استفاده می کند و به وساطت انبیاء و ائمه ( علیهم السلام) کاری ندارد.

خود در عرض پیامبر ( صلی الله علیه و آله ) واقع می شود و آنچنان که پیامبر و امام ( علیهم السلام) در احکام و شریعت و طریقت و حقیقت و فیوضات ظاهری و معنوی از خدا استفاده می کنند،او هم استفاده می کند.

 

روش و سلیقه معنوی

روش حاج آقا جان این بود که تنها وسیله ای که انسان را سریعتر به مقاصد معنوی و ترقیات روحی می رساند توسل به خاندان عصمت ( علیهم السلام) به معنی عام آن و تکمیل محبت و ولایت آنها در دل است.

او می گفت:

بعد از واجبات، بهتر از هر چیز، زیارت امامان و بلکه امامزاده ها و احترام به سادات و اظهار عشق و علاقه به آنها است.

شغل خودش روضه خوانی بود ولی نه به عنوان آنکه آن را به عنوان شغل مادی انتخاب کرده باشد، بلکه حتی اگر چند نفر در یک محل جمع می شدند او یک مقدار از فضائل اهل بیت ( علیهم السلام) سخن می گفت و بعد روضه می خواند و اشکی می گرفت.

هیچ کجا برای روضه خواندن،از کسی تقاضای پول نمی کرد مگر جائی که مصالح اهمی را در نظر گرفته بود.

 

اخلاص در ماموریت

آیت الله ابطحی نقل می کند ، یک روز ایشان در مشهد به من گفت:

در صحن نو مردی هست که اشتباهی دارد، بیا برویم اشتباه او را رفع کنیم. وقتی نزدیک یکی از حجرات فوقانی صحن رسیدیم، دیدم به طرف اتاق یکی از علمائی که من او را می شناختم رفت.

گفتم: این آقا از علمای محترم است.

گفت: اگر نبود که ما مأموریت برای رفع اشتباه او نمی داشتیم.

من گمان می کردم که حاج ملا آقا جان با او سابقه دارد و یکدیگر را می شناسند. دیدم وقتی به در اتاق رسید مرا وادار کرد که بر او مقدم شوم؛ ( زیرا هیچگاه بر سادات مقدم نمی شد). طبعا" ناشناس وارد اتاق شد، آن عالم به خاطر آنکه حاج ملا آقا جان لباس خوبی نداشت و اساسا" ظاهر جالبی از نظر لباس به خود نمی گرفت، زیاد او را مورد توجه قرار نداد و فقط به احوالپرسی از من اکتفا کرد و با یکی از علما و اهل منبر معروف مشهد که قبل از ما در اتاق نشسته بود، گرم صحبت بود.

حاج ملا آقا جان سرش را بلند کرد و گفت:

« مثل اینکه شما درباره فلان حدیث که در علائم ظهور وارد شده، تردید دارید و حال آنکه معنی حدیث این است و شرح آن این چنین است و مفصل مطالب را برای آن عالم شرح داد».

من در چهره آن عالم نگاه می کردم اول اعتنائی نمی کرد ولی کم کم سرش را بالا آورد. یک مرتبه گفت: تو کی هستی؟ جانم به قربانت از کجا مشکل مرا دانستی؟! و چه خوب این مشکلی که کسی از آن اطلاع نداشت حل کردی!

از جا بلند شد و حاج ملا آقا جان را در بغل گرفت، او را می بوسید و می گفت: از تو بوی بهشت را استشمام می کنم.

 

زیارت ائمه (ع)

یکی از شاگردان مرحوم حاج ملا آقا جان نقل می کند :

در مسافرتی که با ایشان به زیارت ائمه عراق ( علیهم السلام) مشرف شده بودم یک روز در نجف به من گفت:

بیا برویم بصره که در آنجا مسجدی است باید در آن دو رکعت نماز بخوانیم.

من چون در آن روز نمی دانستم بصره با نجف چقدر فاصله دارد، فکر می کردم بصره هم مانند کوفه است که نهایت یک فرسخ بیشتر فاصله ندارد، لذا گفتم: برویم.

با هم حرکت کردیم چند قدمی از شهر نجف بیشتر بیرون نرفته بودیم که وارد بصره شدیم در آنجا به مسجدی رفتیم و دو رکعت نماز خواندیم و بیرون آمدیم باز به همان ترتیب چند قدمی که از بصره بیرون آمدیم وارد نجف شدیم.

من بعدها که فهمیدم بصره با نجف فاصله زیادی دارد به بصره رفتم تا ببینم آن مسجد در بصره است و آیا آن شهری که دیده ام حقیقتا" بصره بوده است،یا خیر؟ با کمال تعجب دیدم بدون کم و زیاد و با جمیع خصوصیات، بصره همان بصره و مسجد هم همان مسجد است....

 

توصیه به میزبان

مرحوم حاج ملا آقا جان سفارش می کرد :

در زندگی طوری رفتار کن که میهمان، خودش بدون دعوت به منزلت بیاید.

 

هدایت اهل بیت (ع)

یکی دیگر از شاگردان نقل می کند :

روزی در حرم حضرت عبدالعظیم ( علیه السلام) جمعی بودیم که در خدمت مرحوم حاج ملا آقا جان قصد داشتیم گوشه خلوتی را انتخاب کنیم و از محضر او استفاده نمائیم .

پس از تحقیق، حرم حضرت امامزاده طاهر که در گوشه صحن حضرت عبدالعظیم ( علیه السلام) است انتخاب نمودیم، او نشسته بود و ما هم دور او نشسته بودیم، برای ما از کلمات حضرت موسی بن جعفر ( علیه السلام) درباره کیفیت ترقیات روح و عقل سخن می گفت،من حالم منقلب شده بود سرم را روی زانویم گذاشته بودم و قطعا" به خواب نرفته بودم ولی در عین حال دیدم حضرت موسی بن جعفر ( علیه السلام) در کنار حرم ایستاده اند و آنچه حاج ملا آقا جان برای ما می گوید آن حضرت به او تلقین می فرماید.

وقتی سرم را برداشتم حضرت موسی بن جعفر ( علیه السلام) را ندیدم ولی می دیدم که حاج ملا آقا جان به همان محلی که امام ایستاده بودند نگاه می کند و برای ما حرف می زند.

دوباره سرم را روی زانویم گذاشتم باز هم امام ( علیه السلام) را دیدم که به حاج ملا آقا جان مطالب را تلقین می کنند و او همان کلمات را می گوید.

این موضوع چند مرتبه تکرار شد وقتی مجلس تمام شد و از حرم امامزاده بیرون رفتیم خواستم مشاهده خود را به حاج ملا آقا جان بگویم دیدم قبل از آنکه من حرف بزنم این شعر را خواند:

در پس آینه طوطی صفتم داشته است

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

مخالفت با کشیدن سیگار

ایشان هیچ وقت دوست نداشت در مجلسی که منبر می رود کسی سیگار بکشد. روزی در مجلس با عظمتی که درمنزل مرحوم « آیة الله  میلانی» در مشهد برقرار بود،از ایشان تقاضای منبر شد، ایشان به درخواست آیه الله میلانی منبر رفت.

در وسط منبر که تمام علما مبهوت سخنان علمی او بودند، ناگهان سخنش را قطع کرد و به گوشه ای نگاه  کرد، معلوم شد یکی از علما سیگار می کشید که ایشان به او نگاه می کند. سپس گفت:

اگر انسان بتواند تمام حواسش را به جنبه های روحی بدهد بیشتر استفاده می کند.

 

پرهیز از غلوّ در مورد اهل بیت(ع)

ایشان می گفت:

درباره ائمه اطهار ( علیهم السلام) تنها اعتقاد به چهار چیزنه بیشتر و نه کمتر غلو است.

« یعنی نباید درباره ائمه اطهار ( علیهم السلام) غلو کنیم ،  و منظور از غلو این است که معتقد به آنچه در آنها نیست ( یعنی زیاده روی است و غلط است) و خود آنها آن را نهی کرده اند باشیم. و این غلو که نباید به آن معتقد بود در اعتقاد به چهار چیز درباره آنها است.»

 

اول آنکه: معتقد شویم یکی از آنها و یا روح آنها خدا است و خدای دیگری جز آنها وجود ندارد،این غلو است و غلط است.

دوم آنکه: معتقد باشیم که آنها را خدا خلق نکرده و همیشه بوده اند و اعتقاد به ازلی بودن آنها را داشته باشیم. این هم غلو است.

سوم آنکه: معتقد باشیم که خدا تمام کارها را به آنها واگذاشته و خود کناری نشسته است. این هم غلو است و معنی تفویض همین است و غلط است.

چهارم آنکه: مقام نبوت را به آنها نسبت دهیم و آنها را هم پیغمبرانی مانند خاتم الانبیاء ( صلی الله علیه و آله) بدانیم. این هم غلو و غلط است.

از این چهار موضوع که بگذریم می توانیم آنچه از فضائل و مقامات کمالیه که عقلمان محال نداند و می پذیرد در حق آنها بگوئیم.

 

دست خدا !

روزی حاج ملا آقا جان عرق چهل گیاه را که شاید  بدمزه ترین داروها باشد، می خورد و مثل کسی که عسل می خورد، لذت می برد. از او سؤال کردند:

این چه حالت است؟

فرمود: این چیزی است که خدای محبوبم خواسته ایجاد شود و به وسیله دستش آن را ایجاد کرده پس هر چه باشد لذت بخش و شیرین است.

او می گفت:

دست خدا به تصریح روایاتی که در تفسیر آیه: « ید الله فوق ایدیهم» آمده نور مقدس چهارده معصوم ( علیهم السلام) است، یعنی همچنان که ما هر اظهار قدرتی را به وسیله دستمان انجام می دهیم، خدا هم هر کاری را تشریعا" و تکوینا" به وسیله این انوار مقدسه انجام می دهد.

 

زیارت امامزاده ها

او می گفت :

هر کجا امامزاده ای باشد ولو اصل و نسبش را ندانی و یا اصلا" کسی از سادات هم در آن مکان دفن نشده باشد،زیارت کن؛ زیرا آن محل به نام فرزند پیغمبر ( صلی الله علیه و آله) ساخته و معرفی شده است.

اساسا" ما روح امامزاده را زیارت می کنیم حال می خواهد بدنش آنجا دفن شده و از بین رفته باشد یا به کلی دفن نشده باشد چه فرقی می کند؟

آیت الله ابطحی نقل می کند :

من خودم با مرحوم حاج ملا آقا جان، حضرت امامزاده حمزه بن موسی بن جعفر ( علیه السلام) را در شهر ری زیارت کردیم و تصادفا" در همان سفر به قم مشرف شدیم و باز مرقد مطهر این امامزاده را در خیابان چهارمردان قم که به همین نام معروف است زیارت نمودیم، وقتی از ایشان سؤال کردم که آیا حضرت حمزه بن موسی بن جعفر ( علیه السلام) اینجا دفن است یا در شهر ری؟

فرمود:

چه فرقی می کند ما که نمی خواهیم جسد او را زیارت کنیم و از جسدش حاجت بخواهیم، بلکه منظور استمداد از روح مقدس آن بزرگوار است. که ممکن است در هر دو جا در یک زمان حاضر باشد.

حتی فرمود:

بعضی می گویند: حضرت حمزه بن موسی بن جعفر ( علیه السلام ) در کاشمر مدفون است، اگر برای من میسر می شد آنجا هم می رفتم و ایشان را در آنجا هم زیارت می کردم.

 

 ملاقات با اولیا خدا

یکی ازعلمای بزرگ از مرحوم حاج ملا آقا جان نقل می کند و می گوید:

ایشان روزی در تشییع شخصی شرکت کرده و بی تابی زیادی می کردند ، و از آنجا که به ظاهر شخص فوت شده را نمی شناخت باعث تعجب همگان گردید .

مرحوم حاج ملا آقا جان در این مورد به من فرمود:

 در سفر کربلا وارد شهر کرمانشاه شدم، دستور رسید با آقائی ملاقات کنم، رفتم بازار، سراغ آن آقا را گرفتم، در بازار گفتند: آن آقا دیوانه است و قابل اعتنا نیست .

گفتم: شما آدرس ایشان را بدهید،آدرس را گرفته رفتم و پیدا کردم.

وقتی که وارد حجره محقرش شدم گفت:

« سرزده داخل مشو، میکده حمام نیست»

اجازه خواستم ، اجازه ورود داد و گفت: بایست. ایستادم. گفت: من مأمورم به تو چهار چیز را بگویم:

1-  طوری زندگی کن که کسی شما را نشناسد.

2- از این تاریخ دیگر اینجا نیائی.

3- سلام مرا به اولیائی که می شناسی برسان.

4 - بلند شو یکی از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) که فوت کرده تشییع می شود، در تشییع او شرکت کن.

از حجره بیرون آمدم و به سراغ تشییع رفتم، وقتی که به قبرستان رسیدم موقع دفن بود. به خاطر گفته آن ولی خدا که گفته بود: فوت شده از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) است گریه می کردم و از گریه من اولیاء میت تعجب می کردند.

 

تشرف به خدمت حضرت ولی عصر - عج

حاج آقای مظفری نقل می کنند :

 روزی من از مرحوم حاج ملا آقا جان سؤال کردم که آیا شما در این تازگی

خدمت حضرت بقیه الله ( روحی و ارواح العالمین له الفداء ) رسیده اید؟

گفت: بله، چند روز قبل که خدمت آن حضرت رسیدم دیدم با روی بشاشی این جمله را می گویند:

« منم که شرق دو عالم و غرب دست من است»

و به روی من تبسم می کنند.

من هم در جواب، در حالی که اشک شوق می ریختم و به پای مقدسش برای بوسه زدن می افتادم گفتم:

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز

 

روضه سید الشهداء -ع

مرحوم حاج ملا آقا جان می گفت:

 روزی دیدم دو نفر پیرزن در مسجد کنار یکدیگر نشسته و با هم صحبت

می کنند یکی از آنها می گوید: پا و کمرم درد می کند. دومی با کمال اخلاص و جدی به او گفت: مگر تو روضه نمی روی؟

گفت: چراگاهی می روم.

گفت: خوب آسان است از اشک چشمت بگیر به محل درد بمال خوب می شود. مگر نمی دانی که شفای تمام دردها به دست خدا است و وقتی تو برای سید الشهداء حسین بن علی ( علیه السلام) که ولی خدا است گریه کردی خدا تو را دوست خواهد داشت و هیچ وقت نمی خواهد که دوستش از درد بنالد.

 

عنایت اهل بیت -ع - ونهی از منکر

آقای سید محمد موسوی واعظ مکرر برای همه نقل کرده بود روزی در خدمت مرحوم حاج ملا آقا جان با آیت الله مصطفوی به امامزاده « داوود» رفتیم شب رسیدیم و چون آقای مصطفوی و حاج ملا آقا جان خسته بودند استراحت کردند و من چون جوان بودم با توجه به پریشانی ام منقلب شدم و حالی پیدا کردم و در حرم امامزاده کنار قبر نشستم و گریه و زاری می نمودم و سه حاجت از آن حضرت خواستم .

وقتی به حجره ای که آنها در آنجا بودند رفتم حاج ملا آقا جان وقتی مرا دید همان گونه که به پشت خوابیده بود دست مرا گرفت و روی سینه اش گذاشت و گفت: نشد که شما فرزندان فاطمه زهرا ( سلام الله علیها) چیزی بخواهید و به شما داده نشود.

 سید جان تو که سه حاجت برای خود خواستی می خواست لااقل برای من هم یک حاجت می خواستی سپس گفت: تو سه حاجت که یکی وضع مالی خوبی داشته باشی و دوم از آینده خوبی برخوردار شوی و سوم لکنت زبانت برطرف شود .

همه اش را به تو دادند ولی من در سیمای تو یک خطر احساس می کنم و آن این است که تو شاه ظالم را دعا می کنی.

 

حکایاتی از عنایت سید الشهدا ء -ع - و حضرت ابوالفضل - ع

مرحوم حاج ملا آقا جان می فرمود:

در سفر کربلائی که چند سال قبل مشرف بودم و شبها در ایوان حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) می خوابیدم و معمولا" اول شب به زیارت حضرت اباالفضل ( علیه السلام) می رفتم، در یکی از شبها وقتی وارد صحن حضرت ابا الفضل ( علیه السلام) شدم، دیدم دو نفر جوان مثل اینکه با هم نزاعی دارند و در مقابل حرم به طوری که ضریح دیده می شد ایستاده اند، یکی از آنها خواست کلامی بگوید که به زمین خورد و بیهوش شد. دومی هم فرار کرد.

مردم دور او که به زمین خورده بود جمع شدند و او را شناسائی کردند و گفتند: از فلان قبیله است، رئیس آن قبیله را خبر کردند آمد پیرمردی بود.

به او گفتم: او اشاره به قبر حضرت اباالفضل ( علیه السلام) نمود و می خواست چیزی بگوید که دیگر نتوانست و به زمین افتاد.

رئیس قبیله گفت: او مورد غضب حضرت اباالفضل ( علیه السلام) واقع شده؛ زیرا بدنش کبود شده و استخوانهایش خرد گردیده است. او را ببرید به صحن حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) که اگر راه نجاتی داشته باشد از آنجا خواهد بود.

دوستانش او را به دوش کشیدند و به صحن حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) بردند.

دو شبانه روز در کنار یکی از غرفه ها به حال اغما افتاده بود، شب سوم که من هم نزدیک او می خوابیدم و منتظر بودم که امشب یا باید او از دنیا برود و یا از این وضع نجات پیدا کند؛ زیرا شخصی که مورد غضب واقع شده،بیشتر از سه شبانه روز زنده نمی ماند.

ناگاه دیدم به خود تکانی داد و برخاست و نشست. افرادی که محافظ او بودند، از او پرسیدند: چه می خواهی؟

گفت: ریسمانی بیاورید و به پاهای من ببندید و مرا به طرف حرم حضرت اباالفضل ( علیه السلام) بکشید.

این کار را کردند در بین راه نزدیک صحن حضرت اباالفضل ( علیه السلام) درخواست کرد که فلان مبلغ را به فلانی بدهید. و همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقراء اتفاق کنید.

دوستانش این عمل را تعهد کردند که انجام دهند سپس از در صحن دستور داد ریسمان را به گردنش ببندند و با حال تذلل عجیبی او را وارد حرم کردند.

وقتی مقابل ضریح حضرت اباالفضل ( علیه السلام) رسید، کلماتی به زبان عربی گفت که خلاصه اش این است:

آقا از تو توقع نبود که این گونه آبروی مرا ببری و مرا بین مردم مفتضح نمائی.

مضمون این شعر را می گفت:

من بد کنم و تو بد مکافات کنی    پس فرق میان من و تو چیست بگو

در این موقع رئیس قبیله رسید و او را بوسید و ابراز خوشحالی کرد. مردم از اطرافش پراکنده نمی شدند و نسبت به او که دوباره مورد لطف حضرت اباالفضل ( علیه السلام) واقع شده بود،ابراز علاقه می نمودند.

من صبر کردم تا کاملا" دورش خلوت شود،به او گفتم: من از اول جریان تا پایان آن با تو بوده ام بعضی از قسمتهای سرگذشت تو را نفهمیده ام، مایلم برایم تعریف کنی.

گفت: آن جوان که با من وارد صحن شد مدتی بود از من مبلغی پول طلب داشت، آن شب زیاد اصرار می کرد که باید طلب مرا همین الآن بپردازی، من ناراحت شدم به او گفتم: از من طلبی نداری.

گفت: به جان اباالفضل ( علیه السلام) قسم بخور، من بی حیائی کردم خواستم قسم بخورم که دیگر نفهمیدم چه شد تا امشب که درد و ناراحتی و فشار فوق العاده ای داشتم.

درهمان عالم بیهوشی می دیدم که برای تشریفات عبور شخصی به حرم حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) مراسمی قایل می شوند ، سئوال کردم چه خبر است ؟ یکی از آنها گفت حضرت ابالفضل ( علیه السلام) به زیارت برادرش حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) می آید.

 من برای عذرخواهی خود را آماده می کردم که دیدم حضرت اباالفضل ( علیه السلام) بالای سر من ایستاده و با نُک پا به من می زند و می فرمایند :

برخیز، به در خانه ای آمده ای که اگر جن و انس به آن متوسل شوند، محروم بر نمی گردند.

از همان جا حالم خوب شد و امیدوارم دیگر این گونه جسارت به مقام مقدس حضرت اباالفضل ( علیه السلام) نکنم.

 

ملائک روز و شب

خطیبی که در مراسم ترحیم ایشان سخنرانی می کرد بعد از اینکه دید اطرافیان می خواهند حاج ملاآقا جان را به او معرفی کنند در منبر گفت :

از شما تعجب است که می خواهید او را به من معرفی کنید، من خودم یک کرامت از او دیده ام که نقل آن شما را هم به عظمت روحی این مرد بزرگ بیشتر آشنا می کند.

شب جمعه ای که من و او در حرم حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام) بیتوته کرده بودیم ،من منتظر اذان صبح بودم و ساعت دقیقی هم نداشتیم، از حاج ملا آقا جان سؤال کردم: صبح شده یا نه؟

اشاره ای کرد و گفت: ببین ملائکه صبح پائین می آیند و ملائکه شب بالا می روند.

آن واعظ در منبر نگفت که من در آن موقع چه دیدم ولی قسم خورد و گفت: به خدا قسم می دید و می گفت: و وقتی دقت کردیم و تفحص نمودیم متوجه شدیم که همان لحظه اذان صبح و طلوع فجر بوده است.

 

آخرین نامه

فرازی از آخرین نامه حاج ملا آقا جان خطاب به شاگردشان:

تو تنها فردی بودی که مرا تا حدی شناختی،اسرار مرا به نااهل نگو و فکر کن که « محمود» در دنیا نبوده است؛ مگر آنکه مصلحتی در نقل آنها به نظرت برسد.

تا می توانی دست توسل از دامن مقدس حضرت بقیه الله ( عجل الله تعالی فرجه) برندار؛ زیرا تمام سعادت در همین موضوع خلاصه می شود.

به معلمین و اساتید و علما بالأخص مراجع تقلید احترام بگذار؛ زیرا علی بن ابی طالب ( علیه السلام) فرمود:

« من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا" »

یعنی: کسی که یک جمله از علم را به من تعلیم دهد مرا بنده خود کرده است.

به دروایش و متصوفه اعتماد نکن و حتی از علما و مراجعی که با آنها هم مذاق هستند بپرهیز.

و فراموش نکن که امام عسکری ( علیه السلام) فرمود:

« علمائهم  شرار خلق الله علی وجه الارض لأنهم یمیلون الی الفلسفه و التصوف».

فلسفه قدیم آفت دین و دنیای تو است، اگر خواستی اطلاعاتی از فلسفه داشته باشی بیشتر از فلسفه جدید استفاده کن.

روش وهابیت را اگر چه به اسم تشییع جلوه کرده باشد،بزرگترین مخرب اعتقادات تو است از دوستی با معتمدین به مبانی آن بپرهیز.

و مرا از دعا فراموش نکن و برای من طلب مغفرت کن.

شکست عمر بن خطاب از شیخ مفید در مناظره

 

یکی از اموری که اهل سنّت به عنوان فضیلت برای خلیفه اول خود به آن تمسّک می‌‌کنند، «آیه غار» است.


در قرآن کریم آمده است: «إلاّ تَنْصُروُهُ فَقَدْ نَصَرهُ اللهُ اِذْ اَخْرَجَهُ الَّذینَ کَفَروُا ثانِیَ اثْنَیْنِ إذْ هُما فی الْغارِ اِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ اِنَّ اللهَ مَعَنا فَاَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ اَیَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها ...» (توبه:40)؛

ترجمه: اگر پیامبر(ص) را یاری نکنید، خداوند او را یاری خواهد کرد(همانگونه که در سخت‌ترین ساعات، او را تنها نگذارد) آن هنگام که (در جریان هجرت) کافران او را (از مکه) بیرون کردند، در حالی که دومین نفر بود (و یک نفر همراه او بیش نبود) در آن هنگام که آن دو، در غار بودند، و او به همراه خود می‌‌‌‌‌گفت: غم مخور، خدا با ما است، در این موقع خداوند آرامش خود را بر او(پیامبر) فرستاد، و با لشگرهایی که آن‌ها را نمی‌دیدند او را یاری و تقویت نمود....

علمای اهل تسنّن، ‌این آیه را از دلائل معروف فضائل ابوبکر می‌‌‌دانند، ‌و ابوبکر را به عنوان «یار غار» خوانده، و برای تأیید خلافت او، به آن تکیه می‌‌‌‌نمایند.

مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج نقل می‌‌‌کند:

شیخ مفید(ره) گفت: شبی در خواب دیدم به راهی می‌‌‌روم، ناگاه چشمم به جمعیّتی افتاد که به دور شخصی حلقه زده بودند، و آن شخص برای آنها مطالبی می‌‌‌گفت که من چیزی نفهمیدم. پرسیدم او کیست؟ گفتند: «عمربن خطّاب» است.

نزدش رفتم و سخنانش را قطع کرده و گفتم: ای شیخ بگو در آیه غار(ثانی اثنین اذهما فی الغار ...) چه دلیلی بر برتری ابوبکر است؟

عمر گفت:

شش نکته در این آیه وجود دارد که بیانگر فضیلت ابوبکر است.

آنگاه آن شش نکته را چنین برشمرد:

1) خداوند در قرآن (سوره توبه:40) از پیامبر(ص) یاد کرده، و ابوبکر را دومین نفر قرار داده است (ثانِیَ اثْنَیْن).

2) خداوند در آیه فوق، آن دو (پیامبر و ابوبکر) را در کنار هم، در یک مکان یاد کرده‌،‌ و این بیانگر پیوند آن دو است (اِذْ هُما فِی الْغارِ).

3) خداوند در آیه مذکور، ابوبکر را به عنوان صاحب (رفیق) پیامبر(ص) یاد نموده تا آنها را هم رتبه کرده باشد. (اِذْ یقول لِصاحِبِهِ).

4) خداوند از مهربانی پیامبر(ص) نسبت به ابوبکر خبر داده، آنجا که طبق آیه مذکور،‌ پیامبر به ابوبکر می‌‌‌گوید «وَ لا تَحْزَنْ»؛ (ناراحت نباش).

5) پیامبر(ص) به ابوبکر خبر داده که خداوند یاور هر دوی ما به طور مساوی،‌ و مدافع ما است (اِنَّ اللهَ مَعَنا).

6) خداوند در این آیه از نازل شدن سکینه و آرامش به ابوبکر خبر داده ‌است، زیرا پیامبر(ص) همیشه دارای آرامش بود و نیازی به فرود آمدن آرامش نداشت (فَاَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ).

این شش نکته از آیه مذکور، بیانگر برتری ابوبکر است، که برای تو و دیگران قدرت بر ردّ آن نیست.

 

شیخ مفید(ره) می‌‌‌گوید:

من به عمر گفتم: به راستی حقّ رفاقت با ابوبکر را أدا کردی.‌

ولی من به یاری خدا به همه آن شش نکته پاسخ می‌‌‌دهم، مانند تندبادی که در روز طوفانی، خاکستری را می‌‌‌‌‌پراکند. و اما جواب تو این است:

1)‌‌‌‌‌‌‌ دومین نفر قرار دادن ابوبکر، دلیل فضیلت او نیست. بلکه گزارشی از تعداد است. زیرا ممکن است مؤمن با مؤمن، و همچنین مؤمن با کافر، در یک‌ جا قرار ‌گیرند، وقتی که انسان بخواهد یکی از آن‌‌ها را ذکر کند می‌‌‌‌گوید دوّمین آن دو نفر (ثانی اثنین).

2) ذکر پیامبر(ص) و ابوبکر در کنار هم، نیز دلالتی بر فضیلت ابوبکر ندارد، زیرا(چنان‌که در دلیل نخست گفتیم) در یک‌ جا جمع شدن، دلیل بر خوبی نیست، چه بسا مؤمن و کافر در یک ‌جا‌ جمع می‌‌‌شوند، چنانکه در مسجد پیامبر(ص) که شرافتش از غار بیشتر است، مؤمن و منافق و... می‌‌‌‌آمدند و در آنجا کنار هم اجتماع می‌‌‌کردند، از این رو در قرآن می‌‌‌خوانیم:

«فَمالِ الَّذِینَّ کَفَروُا قِبَلَکَ مُهْطِعِینَ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزِینَ»؛ این کافران را چه می‌‌‌شود که با سرعت نزد تو می‌‌‌آیند، ‌از راست و چپ، گروه گروه.(معارج:36 و 37)

هم‌چنین در کشتی نوح‌(علیه‎‌السلام)،‌ هم پیغمبر بود و هم شیطان و حیوانات، پس اجتماع در یک مکان،‌ دلیل فضیلت نیست.

3) اما در مورد مصاحبت(همراهی)، این نیز دلیل فضیلت نیست، زیرا «مصاحِب» به معنی «همراه» است، و چه بسا کافر با مؤمنی همراه باشد، چنانکه خداوند در قرآن کریم می‌‌‌فرماید:

«قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ...»؛ همراه (با ایمان) او که با او به گفتگو پرداخته بود، گفت: آیا به خدائی که تو را از خاک آفریده کافر شدی؟» (کهف:37)

4) اما این ‌‌که پیامبر(ص) فرمود: «لاتَحْزَنْ»؛ (محزون مباش) این دلیل خطای ابوبکر است نه دلیل فضیلت او،‌ زیرا حزن ابوبکر، یا طاعت بود یا گناه؛ اگر طاعت بود، پیامبر(ص) از طاعت، نهی نمی‌‌کرد، بلکه به آن دعوت می‌‌‌کرد، و اگر گناه بوده، نهی از آن درست است و آیات و دلیلی نیامده که ابوبکر اطاعت و امتثال کرده باشد و از اندوه خوری خودداری کرده باشد.

5) پیامبر(ص) فرمود: «اِنَّ الله مَعَنا»؛ (خدا با ماست) این دلیل آن نیست که منظور، هر دو باشند، بلکه پیامبر به او اعلام کرده که خدا همراه من است، منظور شخص پیامبر‌ به تنهایی است، و پیامبر از خودش تعبیر به جمع کرده است،‌ چنانکه خداوند در قرآن از خود با لفظ جمع یاد کرده و می‌‌‌فرماید:

«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ «ما ذکر(قرآن) را فرو فرستادیم، و ما قطعاً آن را نگهبانیم.» (حجر:9)

و برخی نیز گفته‌‌‌اند ابوبکر به پیامبر(ص) گفته: ای رسول خدا، اندوه من، برای برادرت علی بن ابی‌طالب است  که چه بلایی سرش می‌‌‌آید(چون همان شب، علی در بستر پیامبر خوابیده بود که نقطه هجوم مشرکان برای قتل پیامبر بود) و پیغمبر فرمود: خدا با ما است، یعنی با من و برادرم علی بن ابی‌طالب.

6) اما این ‌که گفتی «سکینه و آرامش بر ابوبکر نازل شده»، این خلاف قرآن است، زیرا سکینه بر آن کس نازل شد که طبق قسمت آخر آیه، لشکر نامرئی خدا به یاری او شتافت، که پیامبر‌ اکرم(ص) باشد.

اگر بر ابوبکر سکینه فرود آمده، باید به سبب لشکریان نامرئی خدا یاری شده باشد و اگر بخواهی بگویی هر دو (سکینه و یاری لشکر نامرئی) برای ابوبکر بود، باید پیامبر‌(ص) را در این ‌جا از نبوّت خارج سازی.

بنابراین اگر به این آیه(آیه غار) برای رفیقت استدلال نکنی بهتر است.

شیخ مفید(ره) گفت: عمر دیگر نتوانست، پاسخ مرا بدهد، و مردم از دورش پراکنده شدند، و من از خواب بیدار شدم.

[منبع: الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی) ‏2: 499]


نگاه به نا محرم (علما)

توصیه استاد است که در حال نماز یا ذکر و عبادت، در برابر زیبایی مطلق و جمال جمیل الهی، هر چه دیدید و شنیدید شما را مشغول نکند و مبادا که به بهانه بهشت، از بهشت آفرین غافل شوید. و شاگردی چون علامه طباطبائی در این سیره توحیدی استاد پرورش می یابد که می فرماید:
« روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم.
در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم
آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »
آقا سید هاشم حداد می فرمودند: « من در تمام مدت سلوک در خدمت مرحوم آقا (قاضی) نامحرم نمی دیدم، چشمم به زن نامحرم نمی افتاد.
یک روز مادرم به من گفت: عیال تو از خواهرش خیلی زیباتر است.
من گفتم: من خواهرش را تا به حال ندیده ام، گفت: چطور ندیده ای در حالی که بیشتر از دو سال است که در اطاق ما می آید و می رود و غالباً بر سر یک سفره غذا می خوریم؟! به رسم اعراب که زنانشان حجاب درستی ندارند و در منزل غالباً همه با هم محشورند؛ در عین عصمت تام و عفت کامل.
من گفتم: والله! که یک بار هم چشم من به او نیفتاده است!!

سخنی با دوستان

سلام دوستان وبزرگواران از اینکه می بینم عزیزان در جستجوی معارف ناب شیعی ید سیمرغ گونه خودرا گسترده اند ودر پهنای مکان بی کران دوست  هو هو کنان در کوی او (عبیدک مبتلایند) بسیار خرسندم .اگر یک بنده ای هم در وادی محبت از این طریق ،به صراط افتاد ودل نازنینش در خلوت شبانه اش با محبوب به کمند گیسوی او اویخت ،این حقیر سرا پا تقصیر رادعا کند .ولذا هر مطلبی که این حقیر ودوستان عزیزم    در وبلاگ گذاردیم  پخش وترویج ان بلا مانع می باشد .          

نگاه حرام

نگاه حرام

(1)

در مكتب انسان ساز اسلام، پاكدامنی از ارزش های والای انسانی به حساب می آید و در مقابل، بی عفّتی و بی بندوباری جنسی محكوم شده است. اسلام نخست با راهنمایی و هدایت،‌مسائل جنسی و شهوانی را كنترل و تعدیل می كند، مسلمانان را به عفاف و پاكدامنی فرا می خواند، سپس با تدابیر حكمت آمیز و اصولی زمینه های انحراف را از میان بر می دارد. هم به پیروان خویش دستور می دهد، بی عفتی نكنند و هم از آنان می خواهد كه اسباب لغزش و گناه دیگران را فراهم نسازند.

چشم چرانی، اولین قدم انحراف

گذرگاه ورود به منجلاب انحرافات و فساد جنسی «چشم چرانی» و نگاه به نامحرم است. نگاههای آلوده، تخم شهوت را در دل بارور ساخته، صاحبش را به فتنه و انحراف مبتلا می كند.

حضرت امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:

«اَلنَّظرَهُ بَعْدَ النًّظرَهِ تَزرِعُ فی الْقَلبِ الشَّهْوَهَ وَ كَفی بِها لِصاحِبِها فِتْنَه»[1]

چشم چرانی، تخم شهوت را در دل می كارد و چنین كاری برای نگاه كننده كافی است كه منشأ فتنه گردد.

نگاه كردن به ناموس دیگران،‌خواست شیطان است. چشمی كه تیرهای آلوده نگاه را به نامحرمان پرتاب می كند، محل كمین شیطان است.شیطان از كمان چشم های او ناموس دیگران را نشانه می گیرد.

پیامبر خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«النَّظَرُ سَهمٌ مَسْموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبلیسَ…»[2]

نگاه (به نامحرم) تیز زهرآلودی از تیرهای شیطانی است….

امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ فرمود:

«الْعُیونُ مَصائِدُ الشَّیطانَ»[3]

چشمها، كیمنگاه های شیطان است.

پس باید مراقب چشمان خویش باشیم، تا شیطان از آن برای تخریب ایمان ما و ناموس مردم استفاده نكند.

سفارش قرآن به چشم پوشی از نامحرم

امام باقر ـ علیه السلام ـ فرمود:

جوانی از انصار، در مدینه با زنی برخورد كرد. در آن زمان، مقنعه زن ها تا پشت گوششان را می پوشاند (گوشها، گردن و صورت حجاب نداشت) جوان به آن زن خیره شد و چشم از او بر نداشت تا عبور كرد. همین طور كه با نگاه به پشت سرش آن زن را تعقیب می كرد، وارد كوچه تنگی شد در این هنگام صورتش به استخوانی كه از دیوار بیرون زده بود برخورد و شكافت. وقتی آن زن رفت، جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است. با خود گفت: به خدا سوگند! نزد رسول خدا می روم و این ماجرا را با او در میان می گذارم.

جوان نزد پیامبر رفت. حضرت پرسید این چه وضعی است؟ او جریان را نقل كرد.در این هنگام جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد؛[4]

قُل لِلمؤمِنینَ یغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ یَحفَظُوا فُرٌجَهُمْ ذلِكَ اَزْكی لَهٌم اِنًَّ اللهَ خَبیرٌ بِما یَصْنَعونَ»[5]

به مؤمنان بگو چشمان خود را فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند،این برای آنها پاكیزه تر است و خدا به آنچه می كنند، آگاه است.

و پس از آن فرمود:

«وَ قُلْ لِلْمؤمِناتِ یَغْضُضنَ‌مِنْ اَبْصارِهنَّ وَ یَحفَظنَ‌ فُروجَهُنًّ…»[6]

به زنان با ایمان بگو چشمانشان را (از نامحرم) فرو بندند و دامن خود را حفظ كنند.

پس خواست قرآن رعایت عفت عمومی برای زن و مرد است و این كار ضروری و واجب شمرده شده است:

نگاه كردن مرد به بدن زن نامحرم چه با قصد لذّت و چه بدون آن حرام است و نگاه كردن به صورت و دستها، اگر با قصد لذّت باشد، حرام است، بلكه احتیاط واجب آن است كه بدون قصد لذت هم نگاه نكنند و نیز نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم حرام است.»[7]

ارزش چشمان پاك

هر یك از اعضای بدن مؤمن نسبت به عبادت پروردگار متعال وظیفه خاصی بر عهده دارد كه اگر بدان وظیفه عمل كرد، ارزشمند است.

حضرت علی ـ علیه السلام ـ درباره مواظبت و حفاظت از چشمها فرمود:

«لَیْسَ فِی الْبَدَنِ‌ شَیءٌ اَقَلَّ شٌكراً مِنَ الْعَیْنِ فَلا تُعطوها سٌؤلَها فَتَشْغَلكُم عَنْ ذِكْرِ اللهِ‌ عَزَّ وَجَل»[8]

ش:9658 2622 م چیزی در بدن كم سپاستر از چشم نیست، خواسته اش را ندهید كه شما را از یاد خدا باز می دارد.

رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ چشمان با ارزش را این گونه توصیف می كند:

«كُلُّ عَیْنٍ باكِیَهٌ یَومَ القِیامَهِ اِلّا ثَلاًًثَهُ اَعیُنٍ: عَیْنٌ بَكَتْ مِنْ خَشیَهِ اللهِ وَ عَیْنٌ غَضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللهِ وَ عَیْنٌ باتَت ساهِرَه فی سبیلِ الله»[9]

همه چشمها روز قیامت گریانند جز سه چشم: چشمی كه از ترس خدا بگرید، چشمی كه از نامحرم فرونهاده شود، چشمی كه در راه خدا (و پاسداری از كیان اسلام) شب زنده دار باشد.

چشمی كه به نگاه حرام آلوده نگردد، سبب بركات زیر می گردد:

1 . دیدن شگفتیها: رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«غُضُّوا اَبْصارَكُم تَرَوْنَ الْعَجائِبَ»[10]

چشمهایتان را (از نامحرم) بپوشانید تا عجایب و شگفتیها را ببینید.

2 . راحتی قلب: امام علی ـ علیه السلام ـ فرمود:

«مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ اَراحَ قَلْبَهُ»[11]

آنكه از نامحرم چشم خود را فرو نهاد، قلبش را راحت كرده است.

3 . نیك خویی:‌همچنین آن حضرت فرمود:

«مَن‌ غُضَّتْ اَطرافُهُ حَسَنَتْ اَوصافُهُ»[12]

كسی كه نگهاههایش كنترل شود، صفاتش نیكو گردد.

4 . پاداش الهی: امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:

«مَنْ نَظَرَ اِلی امْرأَهٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ اِلیَ السَّماءِ اَوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ یَرْتَدَّ اِلَیْهِ بَصَرُهُ حَتّی یُزَوَّجَهُ اللهُ مِنَ الْحُورِ العینِِ»[13]

هر كسی زنی را ببیند و (بلافاصله) دیده اش را به آسمان بدوزد یا چشم فرو بندد، چشم باز نگرداند مگر خداوند حوریان بهشتی را به عقد او در آورد.

5 . چشیدن شیرینی ایمان: پیامبر اسلام ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«اَلنَّظَرُ سَهْمٌ مَسموُمٌ مِنْ سِهامِ اِبْلیسَ‌ فَمَنْ تَرَكَها خَوْفاً مِنَ اللهِ اَعطاهُ اللهُ ایماناً یَجِد حَلاوَتَهُ فی قَلْبِهِِ»[14]

نگاه (به نامحرم) تیر زهرآلودی از تیرهای شیطان است و هر كس آن را از ترس خدا ترك كند، خداوند چنان ایمانی به او عطا كند كه شیرینی اش را در دل خویش احساس كند.

قرآن و زیباترین داستان

قرآن كریم برای عبرت و راهنمایی مردم، داستانهای گوناگونی را نقل كرده كه میان همه آنها از داستان حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ به عنوان «احسن القصص» یا زیباترین داستان یاد شده است. در این داستان حضرت یوسف از زشت ترین عمل كه «خیانت به ناموس دیگران»‌است پرهیز كرده، با فراهم بودن تمام مقدمات با توجه به حضور و قدرت الهی، شهوت خود را كنترل كرده و از نامحرم چشم پوشیده است و این كاری بزرگ است كه تنها با كمك ایمان به پروردگار انجام‌پذیر است.

قرآن مجید حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ را به عنوان قهرمان میدان «عفاف» مطرح می كند تا جوانان مسلمان كه در پی قهرمان یابی و الگوپذیری هستند، از یوسف ـ علیه السلام ـ كه شجاعترین مرد روزگار بود پیروی كنند؛ چرا كه حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبُ هَواهُ»[15]

شجاع ترین مردم كسی است كه بر خواهش نفسانی اش چیره شود.

نكته شایان توجه در داستان حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ استمداد از خدای سبحان و پناه بردن به قدرت سرمدی اوست كه هیچ چیز جز ایمان به پروردگار نمی تواند جلوی نفس سركش و غریزه نیرومند شهوت را بگیرد.

از امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ سؤال كردند:

«بما یستعان علی غمض بصر؟»

به كمك چه چیزی می توان چشم از نامحرم پوشید؟

پاسخ داد:

«بالخَمُودِ تَحْتَ السُّلطانِ الْمُطَّلَعِ عَلی سَتْرِكَ»[16]

با خاموش كردن آتش شهوت، زیر نظر قدرتمندی كه بر مخفیگاهت آگاه است.

عفت در برابر عفت

نكته ظریف دیگری كه در مسأله «ناموس»‌نهفته است و روایات نیز آن را تأیید كرده اند این است كه به هر دستی بدهی به همان دست پس می گیری، چنان كه فرموده اند:

«كَما تُدینُ تُدانُ»[17]

آن طور كه جزا دهی جزا بینی.

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود:

«در زمان حضرت موسی ـ علیه السلام ـ مردی با زنی زنا كرد وقتی به خانه خویش آمد، مردی را با زن خود دید، آن مرد را نزد حضرت موسی آورد و از او شكایت كرد. در آن لحظه جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و گفت: هر كس به ناموس

دیگران تجاوز كند به ناموسش تجاوز كنند. حضرت موسی به آن دو فرمود: با عفت باشید تا ناموستان محفوظ بماند.»[18]

بنابراین، مؤمن با غیرت هرگز به ناموس دیگران نگاه حرام نمی كند، چرا كه نمی خواهد كسی به ناموسش نظر بد داشته باشد.

هر كه باشد نظرش در پی ناموس كسان پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان

شخصی از امام صادق ـ علیه السلام ـ پرسید: آیا نگاه كردن به پشت سر زنهایی كه عبور می كنند جایز است؟ حضرت پاسخ داد: اگر به ناموس شما این گونه نگاه كنند، خوشنود می شوید؟! آنگاه فرمود: برای مردم همان را بخواهید كه برای خود می خواهید.[19]

خلوت با نامحرم

«اگر مرد و زن نامحرم در محل خلوتی باشند كه كسی در آنجا نباشد در حالی كه دیگری هم نتواند وارد شود چنانچه بترسند كه به حرام بیفتند، باید از آنجا بیرون بروند.»[20]

یكی دیگر از راههای پیشگیری از انحراف این است كه مؤمن با نامحرم در جای خلوت اجتماع نكند، چرا كه دور از چشم مردم، زمینه لغزش و انحراف فراوان است.

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«مَنْ كانَ یُؤْمِنُ بِاللهِ و الیَوْمِ الاخِرِ فَلا یَبیتَ فی مَوْضِعٍ تُسمَعُ نَفَسُ امْرأَهٍ لَیْسَتْ لَهُ بِمَحرَمٍ»[21]

آن كه به خدا و روز جزا ایمان دارد نباید در جایی بخوابد كه صدای نفس زن نامحرم شنیده می شود.

[1] . روضه المتقین، ج 9،‌ص 434.

[2] . بحارالانوار، ج 104، ص 38.

[3] . همان، ج 77، ص 294.

[4] . فروع كافی، ج 5، ص 521.

[5] . نور (24)، آیه 30.

[6] . نور (24)، آیه 31.

[7] . رساله حضرت امام خمینی (قدس سره)، مسأله 2440،‌انتشارات اسلامی.

[8] . بحارالانوار، ج 101، ص 35.

[9] . بحارالانوار، ج 101، ص 35.

[10] . همان، ص 41.

[11] . شرح غررالحكم، آمدی،‌ج 5، ص 449.

[12] . میزان الحكمه، ج 10، ص 7.

[13] . بحارالانوار، ج 101، ص 37.

[14] . بحارالانوار، ج 101، ص 38.

[15] . نهج‌ الفصاحه، پاینده، حدیث 299، ص 58.

[16] . بحارالانوار، ج 101، ص 411.

[17] . فروع كافی،‌ج 5، ص 553.

[18] . همان.

[19] . مستدرك الوسائل، ج 2، ص 555.

[20] . رساله توضیح المسائل امام خمینی(ره)، مسأله 2452.

[21] . بحارالانوار، ج 101، ص 50.

علي اصغر الهامي نيا ـ اخلاق اسلامي، ص 70

(2)

امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ فرمود:

«لا یَخْلُوا بِامْرَأَهٍ رَجُلٌ، فَما مِنْ رَجُلٍ خَلا بِامْرَأهٍ الّا كانَ الشًّیطانُ ثالِثَهُما»[1]

هیچ مردی با زنی(نامحرم) خلوت نكند. اگر مردی با زن بیگانه ای خلوت كند، سوّمی آن دو شیطان است.

همچین فرمود:

«ثلاثَهٌ مَنْ حَفِظَهُنَّ كانَ مَحْصوُماً مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ وَ‌مِنْ كُل بَلیَّهٍ: مَنْ‌ لَمْ یَخْلُ بِامْرَأَهٍ لایَملِكُ مِنها شَیئاً…»[2]

هر كس سه چیز را رعایت كند، از دست شیطان رانده شده و از هر گرفتاری در امان خواهد ماند: اول اینكه با زن نامحرم خلوت نكند… .

سزای چشم ناپاك

علاوه بر ابتلا به مثل آنچه فرد انجام داده كه خود به خود در مسائل ناموسی انجام می گیرد، «چشم ناپاك» از عذاب و شكنجه الهی نیز بی نصیب نمی ماند.

رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«مَنْ مَلَاَ عَیْنَیْهِ مِنِ امْرَأَهٍ حَراماً حَشاهُما اللهُ عَزَّ وَجَلَّ یَوْمَ القِیامَهِ بِمَسامیرَ مِنْ نارٍ وَحَشاهُما ناراً حَتّی یَقْضِیَ بَیْنَ‌ النّاسِ ثُمَّ یُؤمَرُ بِه اِلَی النّارِِِ»[3]

آن كه چشمانش را از نگاه به زن نامحرم پر كند، روز قیامت، خداوند چشمانش را با میخ های آتشین و از آتش پر كند، تا وقتی كه به حساب مردم رسیدگی كند، سپس امر می شود كه او را به جهنم ببرند.

اسلام برای پاكدامنی پیروان خویش حتی شنیدن سخنان نامحرم را نیز اگر از روی غرض باشد، ممنوع كرده است. این خود هشداری بجا و حساب شده است كه تماس نامشروع با نامحرمان به هیچ عنوان و از هیچ راهی حاصل نشود البته رویارویی جدّی و ضروری و بدون هیچ گونه غرض، آنهم با حجاب كامل اسلامی و با رعایت ادب و سایر مسایل اخلاقی اشكالی ندارد.

پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود:

«لِكُلِ عُضْوٍ مِنِ ابْنِ ادَمَ حَظّاً مِنَ الزِّنا فَالْعَینُ زِناهُ النَّظَرُ وَ للِّسانُ زِناهُ الْكَلامُ وَ‌الأُذُنان زِناهُما السَّمْعُ…»[4]

(در مورد رابطه نامشروع) برای هر عضوی از آدمی سهمی از زناست؛ زنای چشم،نگاه كردن، زنای زبان، سخن گفتن و زنای گوشها، شنیدن (سخن نامحرم) است.

همچنین درباره شوخی كردن با نامحرم فرمود:

«مَنْ فاكَهَ بِامْرَأَهٍ لا یَمْلِكُها حُبِسَ بِكُلِّ كَلِمَهٍ كَلَّمَها فِی الدُّنیا اَلْفَ عامٍ فِی النّارِ…»[5]

هر كسی با زن نامحرمی شوخی كند برای هر كلمه ای كه با او در دنیا سخن گفته، هزار سال در جهنم زندانی می شود.

یك راه حل

امیر مؤمنان علی ـ علیه السلام ـ برای گریز از خطر آلوده شدن و رهایی از دام شیطان هنگام رو به رو شدن با نامحرم، این گونه رهنمود می دهد:

اگر یكی از شما زنی را دید و خوشش آمد، چشم از او برداشته، نزد همسر خود رود كه آنچه او دیده است، همسرش نیز دارد و مواظب باشد كه شیطان را بر دل خویش راه ندهد و آن كه متأهل نیست، دو ركعت نماز بخواند و خدا را زیاد سپاس گوید و صلوات بر پیامبر و خاندانش فرستد، آنگاه از فضل خدا بخواهد و خدا نیز با رحمت خویش او را از راه مباح بی نیاز می گرداند.[6]

به امید آنكه با یاری خداوند، تمام اعضای خویش را از آلوده شدن حفظ كنیم و عفت و پاكدامنی بر جامعه اسلامی سایه گستر باشد

ان شاء الله.

[1] . مستدرك الوسائل، ج 14، ص 265.

[2] . همان، ج 13، ص 123.

[3] . ثواب الاعمال، ص 338.

[4] . مستدرك الوسائل، ج 14، ص 269.

[5] . ثواب الاعمال، ص 334.

حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط (ره)

 تحول معنوی

230474 8HHM8stm حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط

شیخ رجبعلی خیاط

شبيه داستان حضرت یوسف

جناب شيخ در ديداری كه با حضرت آيت الله سيد محمدهادی ميلانی داشته تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:

« در ايام جوانی ( حدود 23 سالگی ) دختری رعنا و زيبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: « رجبعلی! خدا میتواند تو را خيلی امتحان كند، بيا يك بار تو خدا را امتحان كن! و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن. سپس به خداوند عرضه داشتم:

« خدايا! من اين گناه را برای تو ترك میكنم، تو هم مرا برای خودت تربيت كن.»»

آنگاه دليرانه، همچون يوسف (ع) در برابر گناه مقاومت می‌كند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر میگريزد. اين كف نفس و پرهيز از گناه، موجب بصيرت و بينايی او می‌گردد. ديده برزخی او باز می‌شود و آن چه را كه ديگران نمی‌ديدند و نمی شنيدند، می‌بيند و می‌شنود. به طوری كه چون از خانه خود بيرون می‌آيد، بعضی از افراد را به‌صورت واقعی خود می‌بيند و برخی اسرار برای او كشف می‌شود.

از جناب شيخ نقل شده‌است كه فرمود:

« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسير خيابان «سيروس» به چهار راه «گلوبندك» رفتم و برگشتم، فقط يك چهره آدم ديدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:

« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. »

 

تاوان اندیشه مکروه

آيت الله فهری نقل می‌كند كه جناب شيخ به ايشان فرمود:

« روزی برای انجام كاری روانه بازار شدم، انديشه مكروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار كردم. در ادامه راه، شترهايی كه از بيرون شهر هيزم می‌آوردند، قطاروار از كنارم گذشتند، ناگاه يكی از شترها لگدی به سوی من انداخت كه اگر خود را كنار نكشيده بودم آسيب می‌ديدم. به مسجد رفتم و اين پرسش در ذهن من بود كه اين رويداد از چه امری سرچشمه می‌گيرد و با اضطراب عرض كردم: خدايا اين چه بود؟

در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فكری بود كه كردی.

گفتم: گناهی كه انجام ندادم.

گفتند: لگد آن شتر هم كه به تو نخورد! »

 

آزردن كودك

يكی از شاگردان بزرگوار شيخ گفت:

فرزند دو ساله‌ام – كه اكنون حدود چهل سال دارد – در منزل ادرار كرده بود و ماردش چنان او را زد كه نزديك بود نفس بچه بند بيايد. خانم پس از يك ساعت تب كرد، تب شديدی كه به پزشك مراجعه كرديم و در شرايط اقتصادی آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد، ولی تب قطع نشد، بلكه شديدتر شد. مجدداً به پزشك مراجعه كرديم و اين بار چهل تومان بابت هزينه درمان پرداخت كرديم كه در آن روزگار برايم سنگين بود.

باری، شب هنگام جناب شيخ را در ماشين سوار كردم تا به جلسه برويم همسرم نيز در ماشين بود، جناب شيخ كه سوار شد، اشاره به خانم كردم و گفتم:

والده بچه‌هاست، تب كرده، دكتر هم برديم ولی تب او قطع نمی‌شود.

شيخ نگاهی كرد و خطاب به همسرم فرمود:

« بچه را كه آن طور نمی‌زنند،استغفار كن، از بچه دلجويی كن و چيزی برايش بخر، خوب می‌شود. »

چنين كرديم تب او قطع شد!.

 

 

 

منبع:   کتاب کیمیاي  محبّت- محمدی ری شهرینگا

عاقبت شوخی با زن نامحرم

1- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:

هر کس با یک زن نامحرم دست بدهد، روز قیامت در غل و زنجیر به محشر وارد می­شود و خداوند دستور می­دهد که او را به آتش جهنم بیفکنند، و هر کس با یک زن نامحرم شوخی کند ، در مقابل هر کلمة حرامی که به او گفته است، هزار سال حبس خواهد شد.

2- امام صادق در حدیث مناهی فرمود: «رسول خدا فرمان داده بود که زن مسلمان با مردان نامحرم بیش از پنج کلمه – که آن هم در موضوعات ضروری باشد- سخن نگوید».

3- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:

النّظّر سهم من سهام ابلیس فمن ترکها خوفاً من الله اعطاه الله ایماناً یجد حلاوته فی قلبه؛ نگاه به نامحرم، تیری از تیرهای شیطان است هر کس آن را از خوف خدا ترک کند خداوند حلاوت ایمان را به او می چشاند.

4- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «عفُّوا عَن نساء الناس تَعِفَّ نُساءَکم؛

در مورد زنان مردم عفت بورزید تا دیگران نیز در مورد زنان شما عفت بورزند و زنان شما از تعرض نامحرمان در امان بمانند».

5- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: تمام چشم­ها در روز قیامت گریان خواهد شد، مگر چشمی که از خوف و عظمت خدا بگرید، و چشمی که از حرام بسته شود، و چشمی که در راه خدا شب­ها بیدار بماند و شب زنده داری کند.


56- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «هر کس چشمان خود را از نگاه به زن نامحرم پرکند (و با خیال راحت به این نگاه خود ادامه دهد)، خداوند متعال در روز قیامت میخ­های آتشین به چشمان او فرو خواهد برد و بعد از رسیدگی به کار مردم، دستور خواهد داد که او را به آتش جهنم بیندازند»

7- یکی از راویان می گوید در کوفه به زنی قرآن می آموختم، روزی با او شوخی کردم، بعد به دیدار امام باقر (علیه السلام) شتافتم، فرمود: آن که ( حتّی) در پنهان مرتکب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجّهی ندارد، به آن زن چه گفتی؟ از شرمساری چهره ام را پوشاندم و توبه کردم، امام فرمود: تکرار نکن.

8- حضرت علی (علیه السلام) : اختلاط و گفتگو مردان با زنان نامحرم سبب نزول بلا و بدبختی خواهد شد ، و دلها را منحرف میسازد.

9- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:هر خانمی که خود را معطر و خوشبو کند ( عطر بزند ) و سپس از خانه خارج شود ، همواره مورد لعنت خدا و ملائکه خواهد گرفت ، تا وقتی که به خانه برگردد ، هرچند برگشتش به خانه طول بکشد.

10- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: شیطان به حضرت موسی (ع) گفت : ای موسی ! با زنی که به تو محرم و یا حلال نیست خلوت مکن ( تنها مباش ) ، به خاطر آنکه هیچ مردی با زن نامحرمی خلوت نمی کند ، مگر این که من همراه آن دو هستم. ( و خودم شخصا آن دو را برای گناه و رابطه نامشروع تحریک و وسوسه می کنم )

11- امام صادق علیه السلام فرمود : هر کس نامحرمی را دید و چشم خود را به طرف آسمان بلند کرد یا بست، خداوند در بهشت، حورالعین بهشتی را به عقدش درمی‌آورد.

12- امام باقر علیه السلام: سخن گفتن با زن نامحرم ، از دامهای شیطان است.

پیامدهای شوم نگاه به نامحرم


توجّه به اینکه روح بشر فوق العاده تحریک پذیر است اشتباه است که گمان کنیم تحریک پذیری روح بشر محدود به حدّ خاصی است و از آن پس آرام می گیرد. هیچ فردی از تصاحب زیبا رویان و هیچ زنی از متوجّه کردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالأخره هیچ دلی از هوس، سیر نمی شود.


نگاه حرام
چشم، دریچه دل و اندیشه انسان است، اگر چگونه نگریستن را یاد بگیریم و چگونه دیدن را تجربه کنیم، چشم، چشمه امید و ایمان می شود و نگاه ما، عبادت و سبب رشد و تکامل خواهد شد، و اگر آن را رها کنیم تا به هر چه هوی و هوس دستور داده نگاه کند، زیانهای متعددی متوجه انسان خواهد شد، و به گناهان ناخواسته ای دچار خواهد شد، مگر فاصله نگاه تا گناه چه قدر است؟

اگر عقل و خرد انسان در اختیار چشم قرار گیرد، پیامدهای روانی و غیر روانی فراوانی در پی خواهد داشت که ممکن است انسان را به تباهی بکشاند.

حضرت علی(علیه السلام) فرمود: «اَلعَینُ جاسُوسُ القَلبِ وَ بَرید العَقل؛(1) چشم جاسوس و مأمور دل و نامه رسان عقل است».

در جای دیگر فرمود: «اَلعَین بَریدُ القَلب؛(2) چشم پیغام رسان دل است.»

کلمه «جاسوس» در روایت اول نشان از آن دارد که چشم بر دل مؤثر است، چون جاسوس هرچه گزارش دهد دل و فرمانده می پذیرد، چنانکه سخنان پیغام رسان برای پیغام دهنده حجّت و اعتبار دارد. از اینجا می توان حدس زد که نگاه، تأثیرات عمیقی بر روح و روان انسان می گذارد.

گام اول در روابط نامشروع نگاه آلوده است و گام گذاران در این وادی، چه بسا گرفتار عادت مذموم دائمی خواهند شد. روان شناسان، چشم چرانی را نوعی بیماری روانی می شمارند. بینایی، یکی از مهم ترین اعضا برای تحریکات جنسی است. اگر فرد تنها از نظربازی برای ارضای کشش جنسی استفاده کند، دچار نوعی انحراف شده است معمولاً شخص نَظَر باز با مشاهده و نگاه ارضا نمی شود و به همین جهت گاه مبتلا به استمناء و خود ارضائی می شود

در روایت دیگری تعبیر ظریف تری آمده، آنجا که علی(علیه السلام) فرمود: «القلب مصحف البصر؛ دل کتاب (دست نوشته) دیده است» یعنی این نگاه است که هرگونه بخواهد کتاب دل را می نویسد و بر آن نوشتاری بوجود می آورد. پیامدهای نگاه را در چند بخش مورد بررسی قرار می دهیم.

 

الف: پیامد روانی

1ـ نوعی بیماری یا عادت مذموم

گام اول در روابط نامشروع نگاه آلوده است و گام گذاران در این وادی، چه بسا گرفتار عادت مذموم دائمی خواهند شد. روان شناسان، چشم چرانی را نوعی بیماری روانی می شمارند. بینایی، یکی از مهم ترین اعضا برای تحریکات جنسی است. اگر فرد تنها از نظربازی برای ارضای کشش جنسی استفاده کند، دچار نوعی انحراف شده است معمولاً شخص نَظَر باز با مشاهده و نگاه ارضا نمی شود و به همین جهت گاه مبتلا به استمناء و خود ارضائی می شود.(3)

 منابع دینی نیز قرنها قبل از روانشناسان، چشم چرانی را نوعی انحراف و بیماری دانسته است رسول خدا(ص) فرمود: «لکلّ عضوٍ من ابن آدم حظٌّ من الزّنا العین زناها النّظر؛(4) هر عضوی از بنی آدم بهره ای از زنا دارد، و زنای چشم نگاه کردن (به بدن نامحرم) است.»

 

2ـ کاهش آرامش روانی و افزایش التهاب و اضطراب

چشم چرانی آرامش روحی و روانی انسان را نابود ساخته و فرد را دچار اضطراب و تشویش می نماید.(5)

استاد شهید مطهری می گوید: «با توجّه به اینکه روح بشر فوق العاده تحریک پذیر است اشتباه است که گمان کنیم تحریک پذیری روح بشر محدود به حدّ خاصی است و از آن پس آرام می گیرد. هیچ فردی از تصاحب زیبا رویان و هیچ زنی از متوجّه کردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالأخره هیچ دلی از هوس، سیر نمی شود. تقاضای نامحدود خواه ناخواه انجام ناشدنی است و همیشه مقرون به نوعی احساس محرومیت و دست یافتن به آرزوها و به نوبه خود منجر به اختلالات روحی و بیماری های روانی می گردد که امروزه در دنیای غرب بسیار به چشم می خورد.»(6)

 

عقل

3ـ بیمار شدن عقل

امام علی(علیه السلام) در این باره می فرماید: «قرین الشّهوة مریض النّفس معلول العقل؛(7) کسی که با شهوت همراه است جان و عقلش مریض و بیمار است.»

و در جای دیگر فرمود: «ذهاب العقل بین الهوی و الشّهوة؛(8) نابودی عقل در هوا(پرستی) و شهوت است.»

وقتی عقل بیمار شد تصمیم گیریها و رفتارهای انسان نیز بیمارگونه خواهد بود.

 

4ـ تنوع طلبی

ویل دورانت می گوید: «فساد پس از ازدواج بیشتر محصول عادت های پیش از ازدواج است.»(9)

در ادامه سخنان خود می گوید: «میل به تنوع(طلبی) گرچه از همان آغاز در بشر بوده است. ولی امروزه به سبب اصالت فرد در زندگی نو و تعدد محرکات جنسی (از جمله چشم چرانی) در شهرها و تجاری شدن لذّت جنسی ده برابر گشته است.»(10)

جوانانی که از طریق نگاههای هوس آلود بهم رسیده و ازدواج و پیوند زندگیشان بر اساس این بنیان سست بنا شده است همیشه طرفین، خصوصاً زنان این نگرانی را دارند که نکند همسرش دوباره صید نگاه دیگری شود و زندگی او از هم بپاشد، و همین نگرانی همیشگی در عدم آرامش روحی و روانی او کافی است که زندگی او را به تلخ کامی بکشاند

ب-پیامدهای خانوادگی و اجتماعی نگاه

1ـ بدنامی طرفین

چه بسیاری دوستی ها و ارتباط های نامشروع که از نگاه و یک چشمک زدن آغاز شده ولی نگاه های هوس آلود و تداوم آن و تسلّط طبیعی شهوت آن را به ناکجا آباد کشانیده، سبب بدبختی و بدنامی طرفین گردیده و حتی افشا شدن برخی از این روابط بعد از ازدواج، کانون گرم خانوادگی را متلاشی نموده، سبب بروز مشکلات خانوادگی و اجتماعی شده است.

در تحقیقی که در نیواورلئان آمریکا(1982) در مورد خودکشی انجام گرفته است مشخص شده که ویژگی مهم عدّه ای از زنانی که دست به خودکشی زده اند، این است که پس از نگاه های حرام و برقراری ارتباط و بچه دار شدن نتوانسته اند همسر را برای خود حفظ کنند.اینان تا توانسته اند از نگاهها و بدن خود به سایرین بهره داده اند به این امید که شاید کسی نیز حاضر شود در غم ها و شادی های آنها شریک باشد، ولی نتوانسته اند به این مقصد نایل شوند،(11) چرا که مردی که با نگاه شهوت آلود در داخل زندگی او آمد با نگاه به دیگری نیز می رود.

 

2ـ مقایسه های هوس آلود

 زنی که سال ها در کنار شوهر و در مشکلات با او زندگی کرده، پیداست اندک اندک بهار چهره اش، شکفتگی خود را از دست می دهد و روی در خزان می گذارد و در چنین حالی است که سخت محتاج مهربانی و وفاداری همسر خویش است، امّا ناگهان زن جوان تری از راه می رسد و در کوچه و بازار و اداره و مدرسه با پوشش نامناسب خود و نگاههای حرام به همدیگر، فرصت مقایسه ای را پیش می آورد که مقدمه می شود برای ویرانی اساس خانواده.(12)

امام هشتم می فرمایند: نگاه کردن به موی زنان شوهردار و غیر آنها حرام است چون باعث تحریک(شهوت) مردان و کشیده شدن به فساد و وارد شدن به چیزی می شود که برای او حلال و زیبا نیست و همین طور نگاه کردن به چیزهایی که مانند مو می باشد حرام است

دختران جوانی که امروزه در اوج نشاط و شادابی مغرور از دلبری ها و جلوه گری هاست و سعی می کنند با آماده نمودن جاذبه های تحریکی نگاههای دیگران را صید کنند باید بدانند که در فردایی نه چندان دور، خود دچار سرنوشت فرهنگ مقایسه خواهند شد و همان سرنوشتی را که برای دیگران رقم زده اند، برای خود او رقم می خورد.

 

3ـ نگرانی دائمی

جوانانی که از طریق نگاههای هوس آلود بهم رسیده و ازدواج و پیوند زندگیشان بر اساس این بنیان سست بنا شده است همیشه طرفین، خصوصاً زنان این نگرانی را دارند که نکند همسرش دوباره صید نگاه دیگری شود و زندگی او از هم بپاشد، و همین نگرانی همیشگی در عدم آرامش روحی و روانی او کافی است که زندگی او را به تلخ کامی بکشاند.

 

4ـ از هم پاشیدگی خانواده

بسیاری از ازدواج هایی که از نگاههای خیابانی، پارک و دانشگاه ها شروع شده اند یا به سرانجام روشنی نرسیده، یا قبل از ازدواج رها شده و حاصلی جز بدنامی نداشته اند.(13) عشقی که با نگاه آمده با نگاه هم می رود.

 

5 ـ زایش گناه

در منابع دینی به شدّت روی این مسئله تکیه شده که گناه، گناه می آورد، از جمله امام صادق(علیه السلام) فرمود: «النّظرة بعد النّظرة تزرع فی القلب الشهوة و کفی بها لصاحبها فتنة؛ نگاه پی در پی در قلب، شهوت ایجاد می کند و همین برای انحراف بیننده کافی است.»

از جمله مطالبی که امام هشتم در جواب محمد بن سنان فرمود این است: «نگاه کردن به موی زنان شوهردار و غیر آنها حرام است چون باعث تحریک(شهوت) مردان و کشیده شدن به فساد و وارد شدن به چیزی می شود که برای او حلال و زیبا نیست و همین طور نگاه کردن به چیزهایی که مانند مو می باشد حرام است.»(14)

لذا بهترین راه برای دوری از شهوات حرام، چشم پوشی از نگاه حرام است.

علی(علیه السلام) فرمود: «نعم صارف الشهوات غضّ الابصار؛(15) چشم پوشی از نگاه (حرام) بهترین عامل بازدار از شهوت است.»

 

پی نوشت ها:

 1. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، دارالکتب الاسلامیة، ج 104، ص 41، ح 52؛ منتخب میزان الحکمه، محمدی ری شهری، قم دارالحدیث، 1382، ج 1، ص 504.

2. میزان الحکمه، همان، ص 504.

3. دکتر احمد احمدی، روانشناسی نوجوان و جوانان، اصفهان، نشر مشعل، چهارم، 1373، ص 125 جوانان و روابط، ابوالقاسم حاجی، مرکز مطالعات و پژوهش های حوزه، 1380، ص 136.

4. جامع الاخبار، ص 408،ح 1129، به نقل از منتخب میزان الحکمه، ج1، ص 504، ح 6141.

5. مشکلات جنسی، ناصر مکارم شیرازی، قم، انتشارات نسل جوان، ص 167.

6. مسأله حجاب، مرتضی مطهری، قم، انتشارات صدرا، 1374، ج 42، ص 84 ـ 87.

13. میزان الحکمه، محمدی ری شهری، همان، ج 10، ص 74 و غررالحکم، ج 2، ح 304.

14. منتخب میزان الحکمه، همان، ص 504، ح 61313.

15. همان، ج 1، ص 504، ح 6133.

16. همان، ح 6141

12. ر.ک: فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، حداد عادل، تهران انتشارات سروش، ص 70، جوانان و روابط، ص 46، با تغییرات.

13. جوانان و روابط، ص 55 با تغییرات.

14.منتخب میزان الحکمه، ص 230، ح 2740.

15. میزان الحکمه، مکتبة الاعلام الاسلامی، ج 1، ص 72.

فرآوری: محمدی

تواضع شیخ جعفر کاشف الغطا

جسارت به شیخ جعفر کاشف بعد از نماز
روزی ایت الله شیخ جعفر کاشف در نماز جماعتوقتی در سجاده نماز نشسته بودند
سیدی امد و گفت از وجوهاتی که نزد شماست مقداری به من کمک کنید.شیخ فرمودند .:فعلا چیزی ندارم ان سید عصبانی شد و اب دهانش را به صورت اقا انداخت. شیخ هیچ نفرمود بلند شد و رو به جمعیت کرده و فرمودند .:هر کس محاسن شیخ را دوست دارد به این سید کمک کند سپس خودشان در میان صف ها گشتند و پول جمع کردند . اتفاقا پول زیادی هم جمع شد و همه را به سید دادند.داستان های عارفانه ص 51

اداب سلوک الی الله

 

دستور العملها:

  • ابراز محبت و رفتار محبت آميز نسبت به خدا و پيامبر و اهل بيت عليهم السلام و به تبع آنان ، سادات و مؤمنان .
  • درك محضر و حضور در مجلس اولياء ، كاملان ، اهل يقين و نيكان روزگار خود .
  •  مطالعه كتابهايي كه در مورد زندگي ، احوال و سخنان اولياء نگاشته شده و آثاري كه به قلم اولياء تاليف شده است .
  •  حضور در جلسات معنوي متناسب با روحيه و سطح خود .
  •  تفاوت مربيان و مجالس معنوي
  •  از نظر سبك :
  1. سلوك ( مناجاتي ) . تاكيد بر خوف و ادب .
  2. جذبه ( خراباتي ) . تاكيد بر رجاء و صميمت .

 از نظر سطح :

  1. ابتدايي .
  2. متوسط .
  3. عالي . 
  • در محضر و مجلسي كه احساس كردي تو را با خدا آشناترو متوجه تر و نزديك تر و صميمي تر و مودب تر و مطيع تر و با تقواتر مي كندحاضر شو و در غير اينصورت در آن شركت نكن . نه اينكه الزاماً مجلس خوبي نيست ، بلكه ممكن است خوب و عالي هم باشد ولي با روح تو تناسب ندارد .
  • انتخاب يك رفيق راه هم روحيه و همسطح ( الرّفيق ثمّ الطّريق )
  •   پرهيز از مجالست با اهل شك و انكار
  •   پرهيز از مجالست با اهل گناه و غفلت و دنيا طلبي
  •   ورودي هاي وجودت را كنترل كن تا انبعاثات و رويش هاي درونيت اصلاح شود . چشم ، گوش ، شكم ... را از پليدي و حرام پاك كن تا دلت پاك شود و افكار و نيات خير در آن برويد و روياهاي معنوي و متعالي ببيني . خوردن يك لقمه ، شنيدن يا خواندن يك جمله ، ... ديدن يك منظره و ... مي تواند محروميت هاي عظيم ايجاد كند .
  •  در مسير سلوك اگر طلب صادقانه و تمام عيار در سالك وجود داشت ، ديگر هر چه پيش آمد ، چه توفيق عبادت و طاعت و چه عدم توفيق و حتي دچار شدن به معصيت ، بايد همه را پذيرا باش زيرا لازمه رشدش بوده است كه خدا پيش آورده است
  •   بايد در توفيقات شاكر و در غير آن صابر باشد . آنجا كه مانع از انجام طاعت مي شود يا امكان ارتكاب معصيت را فراهم مي سازد ، سالك را از حالت تكرار عادت گونه و بي روح و بي خاصيت عبادتي خارج ساخته ، يا او را از معرض عجب و خود پسندي به خاطر كثرت طاعت نجات داده ، يا با چشاندن تلخي معصيت او را براي همه عمر از گناه فراري ساخته و در اثر شرمندگي معصيت در او حالت شكستگي ايجاد كرده ، يا ضعفهاي پنهان روح او را در قالب معصيت به او نشان مي دهد تا امكان برطرف كردن آنها را بيابد و يا ...
  •   خطر در دو چيز است :
  1. سوء استفاده كردن از حلم و مداراي بزرگان ( خدا و اولياي الهي ) .
  2.  مدارا نكردن با زير دستان . يعني با خشكه مقدسي فشار بيش از حد وارد كردن به آنان و رنجاندن و بيزار نمودن آنها از دين و ايمان .
  •  با خدا نقد معامله كن . جزا خود عمل است . چه جزايي از خود طاعت و عبادت خداوند بزرگتر ؟
  • علي ( ع ) : وعد الكريم نقد و تعجيل . خداي كريم وعده نسيه نداده است . هر وقت چشمت باز شد و جزا را در خود عمل ديدي ، به قيامت كه يوم الجزاست رسيده اي .
  •  در سلوك ، با نفس خود مدارا كن و ضمن اينكه با بازداشتن آن از راحت طلبي و لذتجويي و واداشتن آن به طاعات و عبادات ، آن را از امّارگي و سركشي خارج مي سازي و رام و مطيع مي كني ، بيش از طاقتش بر آن فشار وارد نكن و يكباره افسار پاره مي كند و حمله ور مي شود .
  •  به طاعات و عبادات مستحب ، كمي پايين تر از حدّ طاقت بپرداز تا بتواني با شادابي مستمر انجام دهي .
  •  رغبت و طراوت و ثبات و دوام عمل سبب نيل به اثار سازنده آن است .
  •  در طاعات و عبادات و اعمال صالحي كه موفق به انجام آنها مي شوي ، خود را كارگزار . كارمند خدا و ابزار و وسيله اي در دست حضرت حقّ بدان و كار را كار خدا بدان و به حساب خودت نگذار .
  • بگو خدا به وسيله من حمد و ثناي خود را گفت و به وسيله من گره از كار خلق گشود و نياز انها را برطرف كرد . لذا به خاطر اين افتخاري كه نصيبت كرده و تو را ابزار فعل خويش قرار داده است ، از خدا منّت بپذير و شاكر باش . نكند به خاطر اين كارها بر خدا و بر خلق خدا منت بگذاري .
  •  كار خوب را به خاطر كوچكي آن ترك نكن . كار اگر براي خدا باشد كوچكش هم بزرگ است .
  •  از آنچه خدا حرام كرده ، صرف نظر كن . علي ( ع ) : غضّوا ابصارهم عمّا حرّم الله عليهم . دنيا را از دلت بيرون كن و از كار بد دل بَركَن .
  • چون زمان و توان عبد محدود است و در زمان واحد امكان انجام همه كارهاي خوب را ندارد ، بايد به يك عمل خير مشغول شود و فراتر از آن را با نيت و رضامندي و شوق به آن كارها ، در ثواب و سازندگي آن اعمال ، با انجام دهندگان آنها شريك شود . رضايت و اشتياق به هر كار نيك ، شخص را در آن سهيم مي كند . پس بيش از آنچه با عمل مي توان رشد كرد ، با نيت مي توان پيشرفت كرد . الرّاضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم .
  •  متخلق به اخلاق الله شو . همان گونه كه خدا با كارهايش با تو حرف ميزند ، تو هم با اعمالت با او حرف بزن و عرض نياز كن . ( فعله قول ) . به زير دستانت لطف كن و دست محبت بر سر يتيم بكش و كساني را كه به تو بدي كرده اند عفو كن و عذر عذرخواهان را بپذير و ... و اين گونه از خدا بخواه كه خدا هم با تو همين طور رفتار كند . ( حديث قدسي : كما تدين تدان )

 
اللهم صل علي محمد و ال محمد  

اللهم عجل لوليك الفرج

منبع:سایت مرحوم آیت الله حق شناس (ره)

یکی از اولیا خدادر نجف اشرف به نقل از ایت الله مستنبط

جناب حجة الاسلام حاج سيد جواد گلپايگانى به نقل از مرحوم آية الله مستنبط فرمود:
روزى طلبه اى موثق به نام شيخ محمد از مدرسه سالميه قزوين به نجف آمد و در بين سخنانش چنين نقل كرد و در سالهايى كه در آن مدرسه علميه حضور داشتم ، مردى به نام شيخ على وجود داشت كه خود را وقف طلاب كرده بود، در حالى كه برخى حريم او را پاس نمى داشتند، هر كس در مدرسه كارى داشت ، او را صدا مى زد و او نيز بدون اظهار كوچكترين ناراحتى آن خواسته ها را انجام مى داد حتى گاه وقت و بى وقت برخى از او پر شدن آفتابه شان را مى خواستند و او در كمال شادابى آن تقاضاها را اجابت مى كرد.
تا آن كه شبى نيمه شب نياز به آب پيدا كردم ، از حجره بيرون آمده تا به نزد وى رفت و از او تقاضا كنم كه برايم آب تهيه كند، ولى به محض رسيدن به اتاقش ، آن جا را فوق العاده پرنور يافتم . تعجب و حيرت من زمانى زيادتر شد كه صداى مرد ديگرى كه با او سخن مى گفت را مى شنيدم او مرتب مى گفت : بله سيدى ، بله سيدى
قدرى ايستادم ولى ديگر طاقتم تمام شد او را صدا كردم ، به محض صدا كردن ، نور خاموش شد، او سراسيمه بيرون دويد و با دستپاچگى گفت : جنابعالى چه مى خواهيد؟ مى خواهيد برايتان آب بياورم ! چشم الان مى آورم :
دستش را گرفته و گفتم : بايد بگويى با چه كسى صحبت مى كردى ، او كه بود؟
ولى التماس كنان همچنان تكرار مى كرد كه : مى خواهى از برايت آب بياورم ، الان ...
ولى من ول كن نبودم ، او را تهديد كردم كه اگر جريان را نگوئى با تكبير همه طلبه ها را از خواب بيدار مى كنم و قضيه را به همه مى گويم ، بالاخره با سه شرط كه يكى از آنها افشا نشدن سرش ، ديگرى ادامه همان رفتارهاى بعضا تحقيرآميز سابق براى متوجه نشدن افراد و... بود پذيرفت كه حقيقت را بگويد و او چنين گفت : آن مرد كسى جز سيد و سالار ما حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف نبود. كه گاه و بيگاه به ديدارش مى آمده است .
طوفانى عجيب سراپاى وجودم را فرا گرفت ، ديگر تاب و توان نداشتم و هرگز نمى توانستم همانند سابق به او امر و نهى كنم حتى در مقام اعتراض ‍ وى كه از من مى پرسيد چرا رفتارت تغيير يافته ؟ مى گفتم : به خدا سوگند در وجودم توانايى ادامه رفتارهاى سابق را نمى يابم .
بالاخره او پذيرفت ، از آن شب به بعد ديگر توجهى به درس نداشتم ، تمام فكر و ذهن من متوجه شيخ على بود او هرگز از رفتارهاى نامناسب برخى ناراحت نمى شد بلكه تمام توجه اش رسيدگى به نيازهاى طلاب بود و بدون كوچكترين اظهار ناراحتى خواسته هايشان را در حد مقدوراتش انجام مى داد رفتارهاى او واقعا تحمل را از من سلب كرده بود تا آن كه در نيمه شبى ، پس از كوبيدن آرام درب حجره به ديدارم آمد و گفت :
يكى از صحابه حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف از دنيا رفته است من به جاى او جهت خدمتگزارى به محضر حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف انتخاب شده ام و بنابراين امشب براى هميشه از جا مى روم تا به محضر حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف تشرف يابم آنگاه در ميان گريه هاى فراوانم ، از من خداحافظى كرد و رفت و براى هميشه ناپديد شد.

ملاقات ملا اقا جان زنجانی با یکی از اولیا خدا

ملاقات با اولیا خدا

یکی ازعلمای بزرگ از مرحوم حاج ملا آقا جان نقل می کند و می گوید:ایشان روزی در تشییع شخصی شرکت کرده و بی تابی زیادی می کردند ، و از آنجا که به ظاهر شخص فوت شده را نمی شناخت باعث تعجب همگان گردید .

مرحوم حاج ملا آقا جان در این مورد به من فرمود:  در سفر کربلا وارد شهر کرمانشاه شدم، دستور رسید با آقائی ملاقات کنم، رفتم بازار، سراغ آن آقا را گرفتم، در بازار گفتند: آن آقا دیوانه است و قابل اعتنا نیست .

گفتم: شما آدرس ایشان را بدهید،آدرس را گرفته رفتم و پیدا کردم.وقتی که وارد حجره محقرش شدم گفت:« سرزده داخل مشو، میکده حمام نیست»

اجازه خواستم ، اجازه ورود داد و گفت: بایست. ایستادم. گفت: من مأمورم به تو چهار چیز را بگویم:1-  طوری زندگی کن که کسی شما را نشناسد.

2- از این تاریخ دیگر اینجا نیائی.

3- سلام مرا به اولیائی که می شناسی برسان.

4 - بلند شو یکی از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) که فوت کرده تشییع می شود، در تشییع او شرکت کن.

از حجره بیرون آمدم و به سراغ تشییع رفتم، وقتی که به قبرستان رسیدم موقع دفن بود. به خاطر گفته آن ولی خدا که گفته بود: فوت شده از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) است گریه می کردم و از گریه من اولیاء میت تعجب می کردند.

5 سفارش امام باقر علیه السلام

امام باقر (ع):

تو را به پنج چيز سفارش مي کنم :
اگر مورد ستم واقع شدي ستم مکن ،
اگر به تو خيانت کردند خيانت مکن ،
اگر تکذيبت کردند خشمگين مشو ،

اگر مدحت کنند شاد مشو ،

و اگر نکوهشت کنند ، بيتابي مکن .



بحار الانوار جلد ۵۷

نگاهی به زندگی و کار مرحوم حاج مرشدچلویی

نگاهی به زندگی و کار مرحوم حاج مرشد

از جمله عباد مخلص خداوند سبحان ، عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به«  مرشد چلویی» و متخلص به (ساعی) است .
 کسی که به افق نبوت و ولایت دسترسی پیدا کرده و معلوم است که در دنیا چه رفتاری  خواهد داشت .

نوه ایشان نقل می کند :
بعد از فوتش یکی از دوستان وی به من گفت:
مرشد به من فرموده بود:
« من سلمان زمان و اولیای خدا بودم که مردم مرا نشناختند».

ایشان می گفت :
«بهترین مردم، کسی است که به دیگران آزار نرساند. وقتی تو با کسی کاری نداشته باشی، مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد. هرچه بدی به انسان می رسد، از نفس بد خود اوست».

خصوصیات زندگی جناب مرشد

مرحوم مرشد، زندگی بسیار ساده ای داشت. اگر کسی او را نمی شناخت، متوجه نمی شد که او یک مرد استثنایی است.
خیلی ساده و بی آلایش زندگی می کرد. سه بار ازدواج کرده بود. خانم اول مرحوم مرشد که والده مرحوم حیدر آقای معجزه بود، هنگام زایمان دختر خود از دنیا رفت.
این همسر که همسر اول جناب مرشد بود، همسری مهربان بود که مرشد از وی به نیکی یاد کرده است.
ایشان  مرشد را« میرزا جان» صدا می زد و در بازار هم او را « آمیرزا احمد» لقب گرفت ، چون گاهی برای دوستان خود صحبت می کرد، آهسته شعر می خواند و پند و اندرز می داد، کم کم به او « مرشد» گفتند
.

بعد از فوت همسر اول، جناب مرشد با همسر دوم خود ازدواج می کند و از او یک دختر متولد می شود .
مرحوم مرشد می گفت:« من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم».

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.
بدرفتاریهای این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.

همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام  اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد

مدارا با همسر بداخلاق

یکروز بعدازظهر همراه مرحوم مرشد از مغازه به طرف خانه او می رفتیم. مرحوم مرشد آب گردان مسی را که مملو از چلوکباب برگ مخصوص بود، زیر عبا در دست داشت. «خانم»، - همسر دوم مرحوم مرشد -  گفته بود: «غذای مشتریان مغازه به درد ما نمی خورد. باید برای ما غذایی جداگانه و مخصوص بپزی و بیاوری». 
برای همین، جناب مرشد هر روز مجبور بود در ظرف جداگانه ای برای همسرش غذا بپزد و به خانه بیاورد.
به منزل که رسیدیم ،«خانم» بدون اینکه جواب سلام ما را بدهد، رو به مرشد کرد و گفت:« سیگار خریدی یا نه؟»
 مرشد
گفت:« یادم رفته»!
 خانم بنای ناسزا به ایشان را گذاشت . من که آن زمان 12 سال داشتم، جلو دویدم  برای اینکه نامادری، پدربزرگم را راحت بگذارد اما جناب مرشد آرام گفت:« خودم می روم»  و از من خواست آرامش خودم را حفظ کنم.

شبی یکی از دوستانش برای دیدن جناب مرشد به منزل او می رود. نزدیک چهارراه دروازه دولاب وارد کوچه می شود.
از دور می بیند جناب مرشد کنار درب منزل خود داخل کوچه نشسته است.
گفت: جلو رفتم و به جناب مرشد سلام کردم. مرا شناخت و به آرامی جواب سلام مرا داد.
 پرسیدم:«حاج آقا این وقت شب چرا داخل کوچه نشسته اید و به داخل خانه نمی روید»؟ مرشد جواب داد:« زنم از منزل بیرونم کرده!»
ادامه داد: داخل منزل رفتم و خانم او که مرا می شناخت، با وساطت من مرشد را به خانه راه داد و آن شب گذشت.
مرشد در حالی در برابر این اعمال همسر خود صبر می کرد که خود در روز صدها مستمند را دستگیری کرده، ده ها بی خانمان را مسکن داده وگرسنگانی را سیر می کرد  .

چند سال که از ازدواج دوم مرحوم مرشد گذشت، خدا دختری به آنها داد و همسرش هنگام زایمان از دنیا رفت. مرشد برای اینکه غمخوار و پناهی داشته باشد، ناچار همسر سومی برای خود اختیار می کند.
زندگی مرحوم مرشد با همسر سوم  بسیار تفاوت داشت. او نسبتاً مهربانتر با وی رفتار می کرد و حرف شنوتر بود. از همسر سوم نیز مرحوم مرشد، سه فرزند دارد .

اعمال روزمره مرشد

مرشد هر روز صبح با آب گردان مسی خالی غذایی که شب گذشته به منزل آورده بود، از منزل خود بیرون می آمد و به طرف بازار- پله های نوروزخان-  به راه  می افتاد.

صاحبان مغازه های اطراف و داخل بازار، چون حاج مرشد را می شناختند، به او سلام می کردند. مرشد پاسخ سلام آنها را می داد و گاهی می گفت:« سلام بابا، باصفا باشی».

وارد دکان که می شد کارگران قبلاً آمده بودند و مقدار زیادی از کارها را کرده بودند.
عبای خود را در می آورد و در کشو میز می گذاشت. روپوش سفید بلندی به تن می کرد. ابتدا وضو می گرفت. داخل آشپزخانه می رفت و به غذاها سر می زد و برای ظهر آماده می کرد.
هنگام ظهر پذیرایی مشتریان شروع می شد و تا ساعت دو الی سه بعدازظهر طول می کشید.
اگر غذای او کباب بود، تکه گوشتی در دهان می گذاشت. پس از جویدن، آن را داخل دریچه ای که به مغازه باز می شد و گربه ها می آمدند، پرت می کرد تا گربه ها هم بی بهره نمانند
.

 برای نماز، گونی برنجی زیر پای خود می انداخت و مهر بزرگی را که داشت، روی گونی برنجی می گذاشت و روی گونی نماز ظهر و عصر خود را می خواند.

لباسی که موقع نماز به تن داشت، همان روپوش سفیدی که موقع کار تن کرده بود، به همراه شلوار چلوار سفید که زیر جامه پوشیده بود و عرقچینی که به سر داشت، بود.
چهره سفید و نورانی مرحوم مرشد با روپوش سفید و قد بلند داخل مغازه، واقعاً دیدنی بود. دیگر هیچ گاه مثل او چهره نورانی موقع نماز ندیدم.

بیشتر شبها موقع اذان مغرب، مرشد به مسجدی که مقابل کوچه آنها نزدیک دروازه دولاب بود، (و هنوز هم هست) می رفت و در آن مسجد نماز جماعت می خواند.
بعد به خانه برمی گشت. کمی در منزل می نشست، وقتی همه می خوابیدند، در اطاق کوچک زیرپله خلوت می کرد.

ظاهر مرشد

مرحوم مرشد، قد بلندی داشت. لاغر اندام و نحیف بود و محاسن سپیدی داشت.
چهره اش آن قدر نورانی بود که از دور می درخشید و نظر انسان را جلب می کرد. صورتی گرد و خنده رو، ابروانی پیوسته و چشمانی زیبا داشت. همیشه عرقچین سیاه رنگ بسیار نرمی بر سر می گذاشت.
پیراهن اورمک سفید یا قهوه ای می پوشید که یقه نداشت
.
شلواری بسیار ساده به پا می کرد. گیوه هی سفید برپا داشت که اغلب، پشت آن را می خوابانید و همیشه با همین گیوه ها و به همین سادگی به مغازه و محافل می رفت.
دو یا سه عدد عبا به رنگهای قهوه ای وسیاه داشت که همیشه بر دوشش می انداخت و فقط موقع کار در مغازه یا داخل منزل آن را بر می داشت. در مغازه، روپوش سفید و در منزل همان پیراهن های بلند و اورمک را به تن می کرد.
شلوارهای چلوار و ساده می پوشید که دارای بند بود و موقع پوشیدن بند آن را می بست.
شلوار رو هم داشت که پارچه ای مردانه و ساده بود و این شلوار کمربند باریکی داشت که روی آن را می بست. پارچه هایی که از آن پیراهن یا شلوار دوخته بود، خیلی خیلی ساده و ارزان قیمت بود؛ ولی برای بچه ها و نوه های خانم و اطرافیان، بهترین پارچه ها و لباس ها را می خرید و همه در رفاه بودند

زبان ویژه

مرحوم حاج مرشد زبان ویژه ای داشت.
او چه در بیان مطالب و چه در خواندن شعر و گفتن لطیفه و چه در حرف زدن عادی، خیلی آرام سخن می گفت؛ ولی به موقع، با حالت پند و بسیار شیرین صحبت می کرد. وقتی حرف می زد یا شعری می خواند، انگار زبان همه بند می آمد.
کمتر کسی ممکن بود صحبت یا شعرهای جناب مرشد را که به همان آهستگی بیان می کرد، بشنود و از لطیفه ای که در درون آن نهفته بود، تبسم نکند.
تكه كلامهاي شيرين

مرحوم مرشد هر جا كه بود؛ چه در مغازه چلوكبابي، چه در منزل، چه در محافل و بين دوستان و آشنايان، معمولاً براي اينكه بياناتش روي گيرنده و مخاطب اثر كند، مطالب خود را با تكه كلامهاي لطيفي همراه مي كرد:

مي گفت:
 روزي تو هميشه مي رسد؛ گاهي كم است و گاهي زياد، ولي روزي حداقل را خداي متعال قطع نمي كند.
مثل جوي آب؛ گاهي آب زياد وتندي در جوي مي آيد و گاهي هم آب كم مي شود، اما قطع نمي شود
آب باريك بند نمياد، آب باريك هميشه مياد»!

موقعي كه روغن روي غذاي مشتري مي ريخت، ملاقه راكه با دست بالا مي برد، مي گفت:« گول نخوردي!» یا «شيطون گولت نزنه»!
 هرحرفي كه مي زد، به دنبالش مي گفت:« گوشي دستته؟»
 اگر كسي خسته مي شد، به اومي گفت:«آدم عاشق خسته نمي شه، از حال مي ره»
 كسي كه قرض مي گرفت، و پولش رانمي آورد و مي گفت، فردا مي دهم، مي گفت:«فرداي قيامت را مي گه!»

اگر كسي ستمي يا بدي از او سر مي زد، مي گفت:«هر چيزي از نازكي پاره مي شه، الا ظلم كه از كلفتي پاره مي شه».
 مي گفت:« يتيم نامه خودش را هوايي پست مي كند».
 وقتي كلام خود را تمام مي كرد، از شنونده مي پرسيد:« بيداري؟»

حاج مرشد  می فرمود: فکر نکنید که در عالم مرد خدا نیست. بلکه بر عکس بین مردم اولیای خدا یافت می شود، ولی چوب گمنامی خورده اند و مردم آنها را نمی شناسند.

تمام پندها و نصايح مرحوم مرشد، امر به معروف و نهي از منكر بود.
البته با تعريف حكايات و داستانهايي که مختص خود او بود، سعي مي كرد شنونده را سرشوق بياورد تا مطلب را با علاقه گوش بدهد و نصيحت او را به كار ببندد.
از منكرات پرهيز مي كرد و ديگران را از كارهاي زشت باز مي داشت.

 روزي به برادر من گفت:
«هر وقت كه تنها مي شوي، مثل موقعي هم كه در بين جمع هستي كار زشت مكن».
او سعي مي كرد با عمل خود، مردم را به معروف، تشويق و از منكر باز دارد. در اين كار هم واقعاً موفق بود، چون اغلب مردم حرف مرشد را گوش مي دادند.
او امر به معروف و نهي از منكر را به عمل نشان مي داد، نه با گفته و اين گونه اثر بيشتري مي گذاشت

كار مرحوم مرشد

 مرحوم حاج مرشد ابتدا در شميران به اتفاق مرحوم آقا مصطفي چلويي و آقاي جدا مغازه چلوكبابي داشتند. بعدها اين سه نفر از مسجد هم جدا شدند. مرحوم آقا مصطفي، در بازار نرسيده به مسجد جامع تهران در يك زيرزمين بزرگ مشغول به كار شد. مرحوم حاج مرشد هم در ضلع شرقي مسجد جامع بازار تهران كه بازار نجارها بود، مغازه اي خريد و سالهاي متمادي در اين مغازه به كار چلويي اشتغال داشت و تا زمان حيات نيز در همين مغازه ماند.

روي ديوارهاي داخل سالن، عكسهايي به شكل مينياتور قديمي، كه داخل قاب آويزان بود و در آن صحنه هاي مصيبت ومشقت اهل جهنم را نقاشي كرده بودند و شياطيني كه آنها را شلاق مي زدند، به چشم مي خورد. دو تابلوي ديگري روي ديوار داخل سالن وجود داشت كه دو نيم بيت شعر به طور جداگانه به خط نستعليق روي آن نوشته شده بود. آن دو نيم بيت كه جمعاً يك بيت شعر بود، بيت ذيل بود:
«ساعتي در خود نگر تا كيستي؟ از كجايي،وزچه جايي، چيستي؟
جناب مرشد در حالي كه روپوش سفيد رنگ تميزي به تن و عرقچين سياه رنگي به سر و گيوه هاي سفيدي در پا داشت، يك كاسه روغن داغ را با آستري كوچكي مي گرفت و با دست ديگر ملاقه مسي بلندي بر مي داشت و خود شخصاً داخل سالن سر هر ميز مي آمد و مشتريها را مي ديد و احوال پرسي مي كرد، گاهي لطيفه اي مي گفت كه مشتريان تبسم مي كردند و مقداري روغن از داخل باديه برمي داشت و روي ظرف غذاي مشتري مي ريخت.

سه مطلب مهم د ر مورد مغازه جناب مرشد بايد بگوييم:
يكي در مورد لقمه هايي بود كه جناب مرشد در دهان كودكان و گاه بزرگسالان مي گذاشت و ديگري در مورد تابلويي كه روي دخل مغازه نهاده بود، مبني بر «نسيه و وجه دستي داده مي شود» و سوم، مساكيني كه براي گرفتن خرجي يوميه و غذاي رايگان به اين مغازه مي آمدند.

 1. جناب مرشد در جلوي آشپزخانه اي كه ايستاده بود، گفته بود كساني كه مي خواهند غذا بيرون ببرند، هدايت كنيد تا از نزد او بگذرند.
بيشتر كساني كه غذا بيرون مي بردند، بچه ها و نوجواناني بودند كه براي كارفرمايان وصاحبان مغازه هاي بازار غذا مي گرفتند و مي بردند و خودشان از آن غذا محروم بودند. مرحوم مرشد كودكي كه با ظرف غذا در دست، نزد او مي آمد قدر پلوي زعفراني روي باديه او مي ريخت و ظرف را كامل مي كرد و بعد تكه كباب يا لقمه گوشت يا اگر تمام شده بود، ته ديگي زعفراني داخل روغن مي كرد و دهان آن پسربچه يا نوجوان مي گذاشت مي گفت:
اين اطفال خودشان مي آيند در مغازه و بوي غذاها را استشمام مي كنند و دلشان مي خواهد و بدين طريق من از همان غذايي كه مي برند به آنها مي چشانم تا اگر استادشان به آنها نداد، لااقل چشيده باشند.
2. تابلوي روي دخل مغازه هم آن جمله معروف و كم نظير جناب مرشد بود، كه نوشته شده بود:« نسیه و وجه دستی داده میشودحتی به جنابعالی » و من خود ناظر بودم كه بارها مردم از اين موضوع و مفاد اين جمله استفاده كرده، غذاي رايگان مي خوردند و مي رفتند و حتي پول دستي هم مي گرفتند.


 3. اما فقيران و مسكينان صفي داشتند كه از داخل راهرو شروع مي شد و به اول سالن مغازه ختم مي گشت. افراد فقيري كه معمولاً عائله مند بودند و بعضي مورد شناسايي مرحوم مرشد قرار داشتند، هر روز مي آمدند و به نسبت تعداد عائله خود غذاي رايگان و خرجي يوميه مي گرفتند.

مرحوم مرشد در اواخر عمر شريفش، نزديك به نود سال سن داشت. عجيب اين است كه اين پيرمرد نحيف و لاغر اندام از ابتداي ناهار بازار تا آخر وقت كه اوج شلوغي مغازه بود، كار مي كرد
.

ارتباط  مرشد با مرحوم حاج اسماعيل دولابي

مرشد، به مرحوم حاج اسماعيل دولابي علاقه داشت و حاج اسماعيل دولابي نيز، از ارادتمندان مرشد بود و اغلب در جلسات و روضه هاي حاج مرشد جناب حاج اسماعيل دولابي تشريف مي آورد واز مستمعين بود. مرحوم حاج اسماعيل دولابي مايل بود كه حاج مرشد صحبت كند و به همين جهت در مجالس او شركت مي فرمود.

نظر مرشد درباره خواجه حافظ شيرازي

مرحوم مرشد اشعار حافظ را پسنديده و مورد امعان نظر قرار داده است.
مرحوم مرشد، به قدري دقيق اشعار خواجه را مطالعه قرار داده كه حتي در تضميناتي كه از بعضي غزليات حافظ نموده،در هر غزل خاصي را انتخاب نموده و تضمين كرده، شايد همه ابيات را قبول نداشته است. در بيشتر موارد حافظ را تحسين فرموده، ولي گفته است:
صد حيف كه حافظ«عليه الرحمه» مرثيه نسروده يا اگر سروده به دست ما نرسيده است

سخنان حکیمانه مرشد

وی می گفت :
«شبی در خواب دیدم که پیرمردی که در مدرسه ای مشغول تدریس است و متوجه شدم که حکیمی بزرگ است. جلو رفتم وسلام کردم. پیرمرد جواب سلام مرا داد و پرسید کیستی؟ عرض کردم: من غریبم. یک غریب در بدر بی سواد و عوام هستم.
علمی هم ندارم.
 پیر می پرسد
: در جهانی که علم جلوه گر است تو چرا بی سواد هستی؟ مرشد جواب داد: ای آفتاب چرخ ادب من « عاشقم » و فکرم در عوالم دیگری است.
پیر می گوید: اشتباه نکن. عاشقی ملک و مال می خواهد. پایه عشق را روی سیم و زر و مال و جان قرار داده اند و الا عاشق بی سر و پا زیاد است.
مرشد از این رویا درس می آموزد که ادعای عاشقی بدون نشانه ای از کرم وجود و سخا، ادعایی واهی است و عشق بی علم و عقل رسوایی است.

تسبیح و تحمید خدای سبحان

حاج مرشد می گوید:
« همه موجودات دارای صفحه ای در خلقت هستند که شرح حال و عظمت آنها در آن نوشته شده است، روی هر برگی از برگهای درختان نوشته شده است که برای مداوای چه بیماری خوب می باشد، ولی بشر با این زبان آشنا نیست».

صبر مرشد

مي گفت:
تقوي و صبر دوكليد بهشت هستند كه در دست و زبان آدمي است! اگر از چيزي ناراحت شدي، زود زبانت را به حرف ناسزا برنگردان؛ بلكه برعكس به طرف خود محبت كن

حیات آدمی

جناب مرشد درمورد حیات آدمی در باب خلقت انسان بیان زیبایی دارد. وی می گوید:
«جالب است که انسان در صلب پدر، قطره آبی است که از وجود خود بی خبر است. نه دختر است نه پسر. بی حواس است و بی شعور و کوروکر است. بعد که به دنیا می آید، چقد رتفاخر و ادعا دارد.»

ثروت آدمی

وی می فرمود:«ثروت آدم نظر است نه زر؛ زیرا: زمانی که چشم بینا شد و حقیقت اشیاء را دید، می داند چه کار کند، کجا برود، چه اندوخته سازد و ... ولی ثروت سیم و زر تمام نشدنی و فانی است و وراث بعد ازمرگ پشیزی برای تو نمی فرستد».

بازار جهان

وی می گفت:«عالم دنیا را مانند یک بازار فرض کنید که هر مغازه دار هر روز صبح می آید و درب مغازه خود را باز می کند. شب هم در مغازه را می بندد و به خانه خود برمی گردد. فاصله این روز را عمر تصور کن هرکدام از اهل این بازار در آن روز به تجارب می پردازند. گروهی سود می کنند و گروهی زیان می برند تازه کسانی هم که سود برده اند، هیچ وقت سیر نمی شوند و مدام دنبال سود بیشتری هستند».

گل و خار

مرشد می گفت:«همه گلها خار دارند جز گل نرگس! که این اشاره به موجود مقدس حضرت مهدی سلام الله علیه است. مرشد تشبیه می کند هر چه آن بزرگوار بخواهد، لطف و محبت است و ما فرمان بردار او هستیم.»

آدم در بدر

مرشد می گفت:«آدم در دنیا دربدر است. یعنی از یک در می آید و از طرف در دیگر بیرون می رود، مثل باغی که دو در دارد.»

انسان ولگرد

مرحوم مرشد می گفت:
«خداوند، زمین و آسمان و هرچه در آن هست را برای انسان آفریده و فرموده است که از آن استفاده کند، صراط مستقیم بپیماید تا به من برسد. همه این کرات آسمانی و زمین دور انسان می گردند ولی خود انسان ولگرد صحرا است. او راه را گم کرده است. »

دهان و دست

می گفت: بهشت دردست و دهان شماست. ای انسان تواین همه به دنبال بهشت می گردی و آرزو می کنی که اهل بهشت باشی، در حالی که نمی دانی جنت در دهان و دست خود توست؛ دهانی که گفتارش حق و در راه اعتلای کلمه حق و اسماء الله باشد و دستی که دست دهنده است، به خلق خدا نیکی می کند وگره کار مردم را می گشاید. کسی که صاحب چنین دست و زبانی باشد، همه عوالم هستی برای او پست و کوچک می شود و ملائکه پایبند او می شوند.

چرخ کج رفتارنیست !

مرحوم مرشد می گفت:
« مردم آنچه خود می کنند به خدا نسبت می دهند و اگر آدم منصفی باشند، چرخ روزگار را مسئول آن می دانند و می گویند: کار دنیا برعکس است یا چرخ کج رفتار است! تو بنا را کج ساختی و گرنه چرخ کج رفتار نیست. حب مال و منال را به قدری در روح و جسمت زیاد کردی که انگار می خواهی مثل قارون شوی.
آن قدر به عیش و نوش پرداختی و موسیقی گوش کردی که آخرت را فراموش کرده ای. تو ازآفرینش چه خبر داری که می گویی چرخ کج رفتار است؟

عمل به دانسته ها

مرحوم مرشد می گفت:
«  آن چه را به زبان می آورید، به همان عمل کنید و الا در امتحان رفوزه می شوید.

رابطه کسب و عبادت

مرحوم مرشد می گفت:«در روایات داریم: الکاسب حبیب الله اما چه کاسبی؟ کاسبی که کارش عبادت باشد».

وفات

جناب مرشد در25 شهریور ماه سال 1357 هجری شمسی در تهران وفات یافت.
عظمتی را با خود به زیر خاک برد، ولی دیری نگذشت که سر از خاک بیرون آورد و رحمت خدای سبحان را به حقیر و سایر دوستان و اطرافیانش نازل ساخت.
مقبره مرحوم مرشد
مزار مرحوم حاج مرشد، درجنب ابن بابویه تهران داخل مسجد ماشاء الله قرار دارد، در ضلع شمالی مسجد که بالای سنگ قبر آن مرحوم است یک بیت شعر از اشعار وی روی سنگ عمودی بالای قبر نوشته شده است و آن بیت این است:

همچو ساعی از دو عالم در گذر           تا شوی از آفرینش با خبر
حرف آخر

همسر سوم مرشد که در موقع فوت آن مرحوم حضور داشته است، نقل می کرد:
هنگام وفات مرشد در حالی که در بستر خوابیده بود و چشمانش بسته بود، سر خود را به طرف قبله چرخانید و به شخص یا اشخاصی که مشاهده می کرد و ما نمی دیدم، گفت:
«خودم می آیم» و آن گاه چشم از جهان بست و یک دنیا خاطره از خود به جای گذاشت.

حفاظت ملائکه از آیة الله محمد کوهستانی

یکی از علماء در مورد مقام والای آیة الله کوهستانی می گوید :

« مرحوم آیة الله کوهستانی کسی بود که ملائکه افتخار خدمتگذاری او را داشتند. من برای این مطلب دلائلی دارم که غیر از قصه ای که نقل می کنم بقیه دلائلم را نمی توانم نقل کنم و آن قصّه این است:

« روزی یکی از محترمین مشهد که در خیابان نادری نزدیک میدان شهدا مغازه دارد ، نزد من آمد و گفت " دختری دارم که در حدود 14 سال از سنش می گذرد و همه روزه صبح که از خواب برمی خیزد ، مطالب عجیبی برای ما می گوید و معتقد است که ارواح ، به او آنها را خبر داده اند . اتفاقاً اکثرش هم مطابق واقع است. اگر برای شما زحمت نباشد به منزل ما تشریف بیاورید و ببینید او چه می گوید و اینها را از کجا یاد می گیرد ، نکند خدای نکرده دیوانه شده باشد "


من به منزل آنها رفتم . آن دختر برای من مطالب عجیبی از کُرات بالا و ساکنین آنها گفت و معتقد بود که ارواح ، در شبهای گذشته او را به آن کُرات برده اند و آنها را دیده است. و ضمناً از زیارتگاهها و مشاهده مشرّفه و چگونگی ساختمان عتبات مقدّسه ، زیاد اسم می برد و چون من آن ها را دیده بودم ، می دیدم بدون کم و زیاد ، آنها را معرفی می کند و حال آنکه پدر و برادرانش می گفتند " او هنوز از مشهد بیرون نرفته است"

در چند جلسه با حضور پدر و برادرانش که با من رفیق بودند ، مطالب زیادی برای ما گفت و ما از او استفاده کردیم که شرحش مفصّل است. در یکی از جلسات به من گفت " شما آقای کوهستانی را می شناسید؟"

گفتم "بله خدمتشان ارادت دارم"

گفت "دیشب مرا به خانه ایشان بردند " و شروع کرد به توضیح خصوصیات جاده و کوچه های قریه کوهستان و کیفیت درب ورودی منزل آیة الله کوهستانی و گفت " وقتی دیشب وارد منزل ایشان شدیم ، اطاق بزرگی طرف راست و چند اطاق کوچک روی سر درب منزل طرف چپ بود که طلاب در آن استراحت کرده بودند و در مقابلمان درب کوچکی بود که به قسمت اندرونی منزل ایشان می رفت. ما به آنجا رفتیم. قبل از اینکه به درب اطاق خواب آقای کوهستانی برسیم ، ارواحی که همراه من بودند ، گفتند " اینجا خانه یکی از اولیا خداست"
گفتم " اسمش چیست ؟
"
گفتند " شیخ محمد کوهستانی "
سپس اضافه کردند " اگر ما را راه بدهند و ایشان بیدار باشد از او استفاده خواهیم کرد "
ولی متاسفانه وقتی به درب اطاق خواب او رسیدیم ، دو نفر ملک حافظ ایشان بودند ، از ورودمان جلوگیری کردند و چون اصرار کردیم فقط به من اجازه دادند که از بیرون اطاق او را ببینم ولی او خواب بود.

در اینجا خصوصیات قیافه آیة الله کوهستانی را شرح داد که مطابق واقع بود و بلکه تمام آنچه از نشانی های قریه کوهستان و منزل آیة الله کوهستانی توضیح داده بود همه صحیح بود و حتی خصوصیات خانه ی اندرونی معظّم له که بعد ها من آن را دیدم بدون کم و زیاد ، او قبلا برای من شرح داده بود.

وقتی من خدمت مرحوم آیة الله کوهستانی رسیدم و جریان این دختر را برای او نقل کردم تبسمی فرمود و گفت " بعید نیست ، همه ما تحت حفاظت ملائکه ، طبق امر الهی هستیم"

 

حمل جنازه به جوار مرقد علی علیه السلام توسط صاحب جنازه

شیخ مهدی ملّا کتاب در سال آخر عمر خود قصد انجام حج داشت ، به او گفتند که خوب است به کربلا بروید و روز عرفه را در کربلا باشید که ثواب حج دارد .

ایشان فرمود " به دو دلیل می خواهم به مکه بروم ، یکی اینکه شاید در راه رفتن یا بازگشتن وفات نمایم تا خدا مرا در محلی که در بهشت است و روضه نام دارد داخل کند و دوم آنکه در اجتماعی که مولایم صاحب الزمان علیه السلام وجود دارد وارد شوم زیرا آن حضرت همه ساله در مراسم حج حاضر می شود.

پس حرکت کرد و به همراه عده ای از علما عازم مکه شد و چون از مکه بازمی گشت در اراضی نجد ، وفات کرد و به فاصله کمی ، عالم بزرگ سید حسین نهاوندی که او را همراهی می کرد نیز درگذشت.

خواستند جنازه ها را به نجف اشرف منتقل کنند ولی چون وهابیها حمل جنازه ها را بدعت و حرام می دانند ، اجازه عبور به آنها نمی دادند.
همراهان ایشان قبل از آمدن بازرس ها فورا جنازه ها را همانجا دفن کردند و آثار قبرها را محو نمودند ولی خیلی ناراحت و محزون بودند که چرا باید آنها غریبانه در آن دیار دفن شوند.

روز دیگر شیخ محمد عبودی که او نیز از همراهان بود گفت : " محزون نباشید که دیشب جنازه ها به نجف اشرف برده شد و من به چشم خود دیدم "
گفتند : " جریان چیست؟!"


گفت :" دیشب که شما به خواب رفتید ، من بیدار بودم و نزدیک آتش نشسته بودم و خود را گرم می کردم . ناگهان سوارانی را دیدم که کنار قبر شیخ ایستاده اند. پرسیدم " شما کیستید؟"


گفتند " آمده ایم تا شیخ را به جوار امیر المؤمنین علیه السلام ببریم . ومن دیدم که شیخ سوار اسب است و همراه آنها می رود. من نیز به دنبال ایشان رفتم و گفتم : می خواهم همراهتان بیایم ، ولی گفتند : برگرد . و خود به سمت نجف حرکت کردند. من چند قدمی برداشته بودم که شیخ رو به من کرد و فرمود :
برگرد که حالا وقت آمدن تو نیست ولی خوشحال باش که تو هم روز سوم که روز جمعه است هنگام نماز ظهر به سوی حرم مطهر امیر المؤمنین علیه السلام حمل می شوی . 

ومن بازگشتم در حالی که دیدم در بین آن سواران ، علمایی از گذشتگان که من آنها را می شناختم نیز بودند.


علامت درستی گفتار من آن است که روز جمعه سوم خواهم مرد . پس در همان روز موعود ، شیخ محمد نیز درگذشت.

مشاهده عجیب ملائکه و باغ و بوستان ِ برزخی ِ یکی از شیعیان

شیخ حسین تبریزی که یکی از شاگردان سیّد بحرالعلوم بود روزی هنگام غروب آفتاب ، زمانی که در وادی السّلام نجف بوده است و قصد داشته که وارد قلعه ی نجف شود ، می گوید :

" در اثنای راه ، جمعی را دیدم بر اسبان تیز رو ، سوار شده و در پیش روی آن ها سواری بود در نهایت حسن و جمال ، من گمان کردم که یکی از آن ها مانند آقا سید صادق که یکی از علمای آن زمان بود و یکی دیگر شیخ محسن برادر شیخ جعفر می باشند لذا آنها را به اسم صدا کردم و به آنها سلام نمودم. جواب سلام مرا دادند و گفتند:
"ما آن دو نفری که نام بردی نیستیم ، بلکه ما از ملائکه هستیم که به این صورت در آمده ایم و آن شخص خوش سیمایی که جلوی ما است یکی از صلحاء اهل اهواز است که او را باید به این مکان شریف برسانیم خوب است تو هم با ما بیایی "

من با آنها رفتم تا به مکان وسیعی رسیدیم که دارای هوای خوب و مناظر عالی بود که مثل آن را ندیده بودم.

ملائکه از اسبهای خود به زمین فرود آمدند و رکاب آن اهوازی را گرفته ، او را در باغی پیاده کردند که دارای قصری بود که به اقسام فرشها مفروش بود و از هر گونه زیور و زینت از حریر و استبرق ، آراسته و در اطراف همان موضع ، مشعلها افروخته و قندیلها آویخته بودند. پس آن اهوازی را در صدر آن مجلس نشانیدند و به افسام ملاطفت به او تهنیت گفتند. پس سفره ای انداختند که در آن همه قسم میوه جاب بود.

آن شخص شروع به خوردن کرد و من هم امر به خوردن نمود. من هم از آنها خوردم. پس به من فرمود :
"ای مرد صالح ! آیا می دانی که سبب نشان دادن این منظره در این نشات برای تو چیست؟
گفتم " نمی دانم "
گفت " سرّش این است که پدر تو ، دو مَن گندم از من طلب داشت ، نشد که در دنیا به او بدهم . چون خدا خواست مرا بیامرزد و درجه ی مرا کامل فرماید ، مقام مرا به تو نشان داد تا دین تو را اداء کنم و بری الذّمّه از پدرت شوم. یا از من بگذر و یا حقّت را از من بگیر."

یکی از آن ملائکه به من گفت " عبای خود را بگشای "
پس مقداری گندم در آن ریخت و گفت " به حق خودت رسیدی "

ناگاه تمام آنها از نظرم غائب شد و عبا و آن مقدار گندم در دست من ماند. آن را به منزل آوردم و تا مدتها از آن گندم می خوردم و تمام نمی شد ولی وقتی سرّ آن را برای دیگران بیان کردم ، آن گندم ها تمام شد.

این شخص اهوازی عالم نبود ، بلکه مرد عوامی از طایفه شیعه بود که محبت و دوستی زیادی به اهل بیت پیغمبر علیه السلام داشت و کاسبی بود که در ایام سال از عایدی خود ، پولی جمع می کرد و در دهه محرم ، صرف عزاداری و اطعام مجالس حضرت سیدالشهداء علیه السلام می نمود و چراغ در مجالس عزاداری را روشن می کرد و شربت می داد.


باز شدن چشم بصیرت ( برزخی ) در اولیای خدا (میرزا عبدالله شالچی)

مرحوم شالچی در مورد استاد عرفان خویش می گوید :
" یکی از روزها ، صبح پس از نماز برای شرکت در جلسه اخلاق استادم به فیضیه رفتم . استاد به من فرمودند :
"میرزا عبدالله چه می بینی ؟"
این صحبت استاد ، گویا خود
را که در فیضیّه هستند در ظاهر می بینم اما باطن آنان را نیز مشاهده می کنم که به صورت تصرفی بود که آن بزرگ در جان من کرد و حجاب ملکوت از برابر چهره ام برداشته شد. دیدم اشخاصی های گوناگون اند.

بار دیگر فرمودند :
" فلانی چه می بینی ؟"
من چون توجه کردم ، دریافتم ، ارواح مؤمنین روی صحن مدرسه فیضیه ، دور هم نشسته اند و با هم مذاکره می کنند.
پس از آن استاد به من فرمودند :
" میرزا عبدالله فکر نکنی اینها مقاماتی است و به جایی رسیده ای ! اینها در برابر آنچه در سیر و سلوک و تقرب الی الله به سالک می دهند هیچ است.

میرزا عبدالله شالچی ودیدن ملک بهشتی

از مرحوم شالچی نقل شده که فرمودند :

شبی از شب ها به علت خستگی زیاد ناشی از کار روزانه ، برای برخاستن جهت نماز شب در ساعت مقرّر ، توانی در خود ندیدم و خواب بر من سنگینی می کرد.

ناگهان دیدم صدایی ظریف مرا می خواند که : " میرزا عبدالله ! وقت ِ نماز شب است."

سراسیمه برخاستم و در بیداری و نه در خواب ، مشاهده کردم مَلَکی از ملائکه حقّ ، با لبخندی ملیح و نمکین از پس پنجره ی اطاقم مرا می خواند که برای نماز شب برخیزم.

بی درنگ برخاستم و وضو گرفته و به راز و نیاز با معبود مشغول شدم.

آن شب مناجات با دوست چنان لذتی داشت غیر قابل توصیف.

دستور العمل جامع از ابوذر غفاری


امام باقر (ع) مي فرمايند:
ابوذر کنار در کعبه مي ايستاد و مي گفت: اي مردم!من جندب پسر جناده غفاري هستم. بياييد نزد برادر خير خواه و مهربان و ناصح تا شما را پند آموزم.
مردم بگردش اجتماع کرده و يکصدا ميگفتند:ما را نصيحت کن. ابوذز گفت:اگر کسي از شما عازم سفري است آيا به اندازه اي از زاد و راحله برنمي دارد تا به مقصد برسد؟گفتند: آري برميدارد. گفت: سفر راه قيامت دورترين سفرها است. پس چرا براي اين سفر زاد و توشه بر نميداريد؟!
گفتند: براي اين سفر چه چيز نيک است؟ گفت: حج خانه ي خدا را انجام دهيد .براي امور بزرگ خود در روز گرم طولاني روزه بگيريد .براي روز حشر دو رکعت نماز در دل شب بخوانيد .براي وحشت قبر سخن نيک بگوييد. از سخن بد دوري کنيد تا در روز سخت قيامت رستگار شويد.

در دنيا دو مجلس اختيار کنيد:
1_براي طلب روزي حلال
2_براي طلب آخرت.
_سومين مجلي بضرر شماست نه بنفع شما

سخنان خود را در دو سخن خلاصه کنيد:1-سخن اخرت
2-سخن براي تحصيل رزق حلال
_سوي بضرر شماست

مال خود را در دو قسمت قرار دهيد:
1-انفاق بر اهل و عيال خود از راه حلال
2-براي اخرت
_سومي بضرر شماست
...