عارف بالله  ، خادم العباس حاج محمود آرزومند رمضانی



عارف بالله  ، خادم العباس حاج محمود آرزومند رمضانی

من ادامه دهنده راه ایشان هستم

دكتر سعید ایرانمنش:آقای آرزومندمی فرمودند:پدر بزرگ شان(پدرِ مادرشان)زحمات زیادی در راه اهلبیت عصمت و طهارت كشیده بودند و حالات معنوی خاص خودش را داشته و از خداوند خواسته بود كه این حالات و این نزدیكی به خداوند ، در نسلشان باقی بماند و دعای ایشان مستجاب شده و من ادامه دهنده راه ایشان هستم  و من یقین دارم كه پدربزرگمان یكی از یاران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستند.

هرچه برایمان بفرستید بازهم كم است

ابالفضل آرزومند:پدرم، جایگاه ،پدرو مادرشان را دیده بودند و می فرمودند مادرم نور بیشتری داشتند،زیرا زیاد قرآن تلاوت می كردند و هنوز پدر و مادرم احتیاج به خیرات دارند كه برایشان بفرستیم. پس از گذشت چند روزی كه بسیار برای پدر و مادر حاجی ثواب تلاوت قران ، صلوات و ... فرستادیم، پدرم باز آنها را دیده بودند و فرمودند: مادرم می گوید، هرچه برایمان بفرستید بازهم كم است! 

بروید این حاجت را از پدرتان بخواهید.

مهندس علی ایرانمنش:در كنار قبر عارف بالله میرزا جواد ملكی تبریزی ، از آقای آرزومند درخواست كردیم، برای حاجتی كه داشتیم از ایشان طلب استعانت نمایند ، و بعد از چند لحظه آقای آرزومند فرمودند: آقای ملكی تبریزی می فرمایند: بروید این حاجت را از پدرتان "شهید حسین جان"بخواهید.(منظور این بود كه حاجات مهمتری از ایشان درخواست نماییم و این حاجت را پدر خودمان هم قادر به برآورده كردن هستند).


به شكل پیروان همانها در آمده اید

جناب جابر بن عبدالله انصاری که با عطیه از شاگردانش در اربعین به زیارت امام حسین عیه السلام آمد، فرمود: یَا عَطِیَّةُ سَمِعْتُ حَبِیبِی رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ وَ مَنْ أَحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ أُشْرِكَ فِی عَمَلِهِمْ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ نِیَّتِی وَ نِیَّةَ أَصْحَابِی عَلَى مَا مَضَى عَلَیْهِ الْحُسَیْنُ وَ أَصْحَابُه‏
از رسول خدا شنیدم که می فرمود: هرکس قومی را دوست بدارد با آنها در روز قیامت محشور خواهد شد و هرکس که عمل قومی را دوست بدارد با آنها در عملشان شریک است.
ای عطیه و قسم به خداوندی که محمد را به نبوت مبعوث گردانیده، همانا نیت من و یارانم بر همان نیتی بود که امام حسین علیه السلام و یارانشان داشتند.

اباالفضل ارزومند:زمانی كه پدرم مغازه عطاری داشتند، شخصی ،نزد پدرم آمده و به ایشان می گوید:هنگامی كه مشغول خواندن نماز بودم، بدون اینكه متوجه شوم دستهایم به روی هم آمده است،مانند اهل سنت.پدرم در جوابش فرموده بودند:شما درجایی از خلیفه دوم اهل سنت تعریف نموده اید و  بنابراین به شكل پیروان همانها  در آمده اید.


موجودی ملكوتی به نام حوریه

در اسرار معراج حضرت محمد(ص) آمده : اگر یک حوری بهشت سر از دریچه ی بهشت به طرف دنیا بیرون کند از نور جمال او نور خورشید مضمحل و نابود می گردد ، هیچ بنده ای نیست که وارد بهشت شود مگر این که دو حوریه دربالای سر او و دو حوریه در پایین پای او می نشینند و با صدا و نوای خوش از برای او خوانندگی می کنند . حوری های بهشتی از خاک بهشت خلق شده اند و به قدری بدن آن ها لطیف است که مغز ساق پاهای آن ها از زیر هفتاد حله دیده می شود و خداوند به هر مومنی که وارد بهشت شود هشتصد حوریه ی باکره و چهار هزار حوریه ی بیوه تزویج می کند و در بهشت نهری است که در کنار آن مانند علف ها حوریه روئیده می شود ! و چون مومنی از آن نهر عبور می کند ، از هر یک آن ها که خوشش آمد دست او را می گیرد و به همراه خود می برد و خدا او را برای او حلال و تجویز می نماید و فورا به قدرت الهی به جای آن حوریه یک حوریه ی دیگر روئیده می شود !

 امام صادق(ع) می فرمایند : عشق بازی با حوریه های بهشتی در هر نوبت به مقدار پانصد سال از عمر دنیا طول می کشد !

دكتر سعید ایرانمنش:

در روزهای ابتدایی كه با آقای آرزومند آشنا شده بودم،در مراسم اعتكاف از ایشان سئوال كردم، آیا پدرم در عالم برزخ حوری بهشتی هم دارند، ایشان با تبسم فرمودند: چه خبر است، او مقامش هنوز آنقدر بالا نرفته كه به او حوریه بدهند. شاید چند سال بعد بود كه با توصیه هایی كه آقای آرزومند به ما گفته بودند و فرستادن ثواب اعمال برای پدرمان، در گلزار شهدا، كنار قبر پدرمان فرمودند: شهید مقامش به جایی رسیده، كه به او موجودی ملكوتی به نام حوریه داده اند، برویم و مزاحمشن نباشیم!


بروید عالم بشوید

پیامبر  اكرم (ص):عالم یک درجه از شهید بالاتر است و شهید یک درجه از عابد ...و برتری عالم بر سایر مردم مانند برتری من بر کوچکترین آنهاست .

 امیرالمؤمنین علی (ع):کسی که مرگ او فرا رسد درحالی که در طلب علم است میان او و پیامبران یک درجه فاصله است

پیامبر  اكرم (ص):برتری عالم برعابد همچون برتری ماه در شب بدر بر سایر فرشتگان است.

مهدی اسدی:

در گلزار شهدای كرمان ، فرزند یكی از شهدا كه مدرك پزشكی هم داشت از آقای آرزومند سئوال كردند:از پدرم سئوال می كنیدكه آیا  رشته پزشكی ام را ادامه بدهم یا به دنبال علوم دینی بروم ؟ آقای آرزومند فرمودند:پدرتان می گویند:بروید عالم بشوید. و چند دقیقه بعد وقتی  این سئوال را آقای آرزومند از شهید مغفوری در كنار قبرشان پرسیدند، باز ایشان فرمودند: شهید مغفوری هم می گویند بروید عالم بشوید(عالم دینی)



چیزی عاید شما نشد
خداوند در قرآن كریم نیكی به پدر و مادر را وظیفه ای واجب معرفی فرموده است:

وَ قَضى رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِیماً 
پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستید و به پدر و مادر (خود) احسان كنید؛ اگر یكی از آن دو یا هر دو در كنار تو به سالخوردگی رسیدند به آنها (حتی) «اف» مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنی شایسته بگوی.
امام رضا ـ علیه السّلام ـ فرمودند:
اگر لفظی كوتاهتر و سبك تر از «اف» وجود داشت، خداوند آن را در آیه ذكر می فرمود.
و در روایت دیگری آمده است كه مقصود از «اف»، كمترین آزار است و اگر كلمه ای وجود داشت كه بر آزاری كوچكتر دلالت می كرد، خداوند از آن نهی می فرمود

  امام باقر ـ علیه السّلام ـ از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آ و آو سلّم ـ نقل فرمودند:
ایاكم و عقوق الوالدین فان ریح الجنة توجد من مسیرة الف سنة و لا یجدها عاقٌ...؛
از آزار پدر و مادر بپرهیزید، زیرا بوی بهشت از هزار سال فاصله احساس می شود، ولی آزاردهنده پدر و مادر آن را نمی یابد.

امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: كسی كه به پدر و مادرش به حالت دشمنی و تنفر نگاه كند خداوند نمازش را نمی پذیرد

علی اصغر آرزومند:

 آماده رفتن به مراسم روضه ای بودم كه مادرمان آمد و  با من مطلبی را در میان گذاشتند و من هم با شندن حرفهایشان بسیار ناراحت گشتم و بی اختیار به ایشان اخم كردم و به سرعت برای برگزاری مراسم دعا از منزل خارج شدم، بعد از برگشتن از مراسم هنگامی كه خوابیدم در عالم خواب پدرم را دیدم كه فرمودند:«جلسه دیشب برای شما سودی نداشت» و فردا وقتی خوابم را برایشان تعریف كردم ، فرمودند:«علت اینكه از روضه دیشب چیزی عاید شما نشد این بود كه به مادرتان اخم نمودید و همین مقدار خودش كافی است كه شما را  از بهره های معنوی بی نصیب كنند.»


جایگاه مسجد

قال رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ : اَلضِّحْكُ فِی الْمَسْجِدِ ظُلْمَهٌ فِی الْقَبْرِ. « كنزالعمال، ج7، ص668»

پیامبراكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ می‌فرماید: خندیدن در مسجد سبب تاریكی قبر می‌شود.

 

علی اصغر آرزومند:در  یكی از مساجد كرمان  بعد از نماز جماعت مغرب و عشاء به جمع دوستانم پیوستم و بعد از سلام و احوال پرسی ، برخلاف همیشه به مزاح و خنده پرداختیم و آن شب اینگونه سپری شد و روز بعد پدرم بعد از دیدن من فرمودند: «هركس توی مسجد حرف دنیایی بزند، خط قرمزی روی هفتاد سال عبادتش می كشند» و درجایی دیگر می فرمودند: «هركس در مسجد تسبیحی را خرید و فروش كند كار مكروهی انجام داده است»



ای كاش بجای شهادت به درجه علما می رسیدم

از امام صادق(ع) وارد شده فرمود: «إذا کان یوم القیامه جمع الله عزّ و جلّ الناس فى صعیدٍ واحدٍ و وضعت الموارین فتوزن دماء الشهدا مع مداد العلماء فیرحجّ مداد العلماء على دماء‌الشهداء؛
« چون روز قیامت فرا رسد، خداوند اولین و آخرین مخلوقات را در یک سرزمین گرد مى آورد و ترازوها بر قرار مى گردد، سپس خون شهیدان با مرکب قلم عالمان سنجیده مى شود و این نتیجه به دست مى آید که مداد عالِمان از خون شهیدان سنگین تر است».(1)

از این حدیث شریف استفاده مى شود که مرکب قلم عالِم با خون شهیدى که در راه خدا مى جنگد در روز قیامت وقتى با هم سنجیده مى شود، مرکّب قلم عالِمان سنگین تر مى باشد.(2)

1- بحارالانوار، ج 2، ص 14، ح 26.
2- ، گفتار فلسفی، ج3، ص 142.

 مهدی اسدی:جناب آقای آرزومند در كنار قبر یكی از شهدا در شهرخانوك فرمودند: «این شهید بزرگوار می گوید من قبل از اینكه به شهادت برسم ، دوست داشتم پیرو  امام محمدباقرعلیه السلام باشم و عالم بشوم» ، و هنوز هم حسرت می خورد كه ای كاش زنده بودم و پیرو ایشان بودم . و بعد آقای آرزومند در جواب شهید فرمودند: خوب قسمت شما رو   پروردگار مقدر كرده و او خواسته  كه شما شهید بشوید،دلتان می خواسته بمانید و پیرو امام باقر علیه السلام بشوید، خیلی چیزها آدم دلش می خواهد،آنچه دلم خواست نه آن شد، آنچه خداوند تبارك و تعالی خواست همان شد. و اگر دلتان می خواهد خادم حضرت عباس علیه السلام بشوید مثل شهیدان علی اصغر ناظمی و  سید مهدی خوانساری كه خادم علی بن ابی طالب علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام هستند من دعا میكنم ان شاءالله به این مقام برسید، من خودم جارو كش ایشان بوده ام و از ایشان می خواهم كه شما خادم ایشان بشوید از من دعا كردن و از خداوند متعال اجابت كردن و از عباس علیه السلام دعوت كردن. چند شهید را خودم دیدم و دیگران دیده اند كه در صحن و سرای اهلبیت علیهم السلام رفت و آمد می كنند، شهید علی اصغر ناظمی وقتی از نجف می آید به خانه ی پدر بزرگوارش سری بزند با تعدادی زیادی از شهدا می آیند و موقع خواندن روضه آنجا با ادب می نشینند و از سال گذشته آنقدر مقامش بالا رفته كه با خود آقا قمربنی هاشم علیه السلام می آید و در مراسم روضه شركت می كند ، هرچه كه برای شهید بفرستید مقام شهید بالاتر می رود اگر شهیدی یك لااله الاالله از شهید دیگری بیشتر داشته باشد مقامش بالاتراست یه پله بالاتر است چه مرده و چه شهید.


دیدن صحنه شهادت امام حسین علیه السلام
دكتر سعید ایرانمنش:به آقای آرزومند عرض كردم:بعضی از اشخاص معتقد هستند كه از صحنه های عاشورا ،از لحظه ای كه آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام برای نبرد به میدان می روند تا زمان شهادت ایشان را  فقط امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می تواند ببیند، آیا شما هم همین نظر رادارید؟ ایشان فرمودند: صحنه های روز عاشورا را كفار و قاتلین اباعبدالله  الحسین علیه السلام مشاهده نموده اند و آن وقت شیعه علی علیه السلام نمی تواند ببیند، آنوقت من كه نوكر حسین علیه السلام هستم، نمی توانم ببینم!
شما اهل كربلا هستید؟
دكتر سعید ایرانمنش: در مسجد فاطمیه قم كه آقای آرزومند می فرمودند:«بسیاری از اولیاء و یاران امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در این مكان حضور پیدا می كنند». پیرمردی نورانی كه بعدها متوجه شدیم كه جزو اولیاءالله می باشند،  بعد ازپایان نماز به سوی آقای آرزومند آمدند و به ایشان فرمودند:شما اهل كربلا هستید؟ آقای آرزومند هم گفتند:خیر من اهل كرمانم. و آن پیرمرد با قا طعیت فرمود: نه شما اهل كربلا هستید. و باز آقای آرزومند فرمودند: خیر من اهل كرمانم!و در آخر  پس از چند بار تكرار این سئوال و جواب، آن شخص به ایشان فرمودند: پس شما  به تازگی از سفر كربلا آمده اید. و چند روز بعد از این ماجرا آقای آرزومند فرمودند: «از نماز آیت الله بهجت نوری به سمت آسمان متصاعد می شد كه به اقا اباعبدالله الحسین علیه السلام وصل می گردید» به نظر می آمد كه آن پیرمرد اثرات زیارت امام حسین علیه السلام در نماز آیت الله بهجت(ره) را در سیمای آقای آرزومند مشاهده نموده بود.

منابع:کتاب و http://arezoomand.mihanblog.com

خوف شیخ مرتضی زاهد  از شیطان (حتما بخوانید  )

امام صاد ق علیه السلام -بحا ر ج-65-ص125

اذ ا اتاکَالشیطان موسوسا لِیُصد کَ عن سبیل الحق وینسیک ذ کر الله فاستعذ  بر بک وربه ...فانه یفتح لک تسعه وتسعین بابا من الخیر لیظفربک عند  تمام المائه

هر  گاه میل وسوسه کند  به تو شیطان .تا تو را گمراه کند  واز راه حق بیرون برد پس پناه ببربه خد ای خود  وهمانا او (شیطان برای فریب تو)نود  ونه باب خیر به رویت باز میکند  تا د ر  صدُمی تورا بفریبد  وزمین زند  .

یک شب شیخ مرتضی زاهد  د ر نماز چند  جا اشتباه د ر رکعت ها د اشته معلوم بود ه که حواسش جای د یگر است انگار که چیزی فکر او را به هم ریخته .سه چهار روز اینطور بود ه.تا اینکه عد ه ای از د وستان می ر سند  خد مت شیخ .حاج اقا تقی کرمانشاهی از شیخ می پرسد  اقا شما حواس پرتی پیدا کرد ید  .؟ما نگر ان حال شماییم .او با انحال زار ش فرمود :راستش چند  شب قبل حد یثی خواند م .حد یثی از ر سول اکر م صلوات الله علیه .(چه حد یثی که شیخ رو اینطور گیج کرد ه بود  )

شیخ گفت:در ان حد یث پیامبر  به امیر المومنین ع می فر ماید  :(یا علی به اند ازه ای که تو با خوبیها ور اههای هد ایت اشنا هستی شیطان نیز به همان اند ازه با همه بد یها وراههای گمر اهی د ر  زمین واسمان اشنایی  دار د  ...)

وسپس شیخ ار ام زیر لب میگفت: من با این شیطان چه کنم .

شیخ مرتضی زاهد  -ص153

د عا کنیم خد اوند  متعال ما رااز تمام وساوس شیطان و مکر حیله شیاطین حفظ ومصون بد ارد  .ان شاءالله


یادی از حاج اقا حسین مظلومی

توفيق زيارت و يادي از مرحوم آقاي مظلوم (ره)
 

زيارت کردن حرم مطهر امامان (ع) آرزوي همه شيعيان است، اما خود امامان بايد بطلبند تا فردي افتخار ورود به حرم مطهر آنان نصيبش شود. يکي از اساتيد، کرامتي را که در مورد جناب آقا حسين مظلوم (ره) در زيارت امام رضا (ع) بهره اش شده بود، چنين بيان مي کرد: يک روز که آقاي مظلوم به زيارت حضرت معصومه (س) مي رود، در مسجد بالاسر، دو رکعت نماز مي خواند و هديه به امام رضا (ع) مي کند، دو رکعت نيز به نيت امام حسين (ع) و دو رکعت هم به نيت حضرت عباس (ع) هديه مي کند. آقاي مظلوم مي گويد: بعد از نماز، سيدي کنارم نشست و بدون مقدمه گفت: «دوست داري به زيارت امام رضا (ع) بروي؟» جواب دادم: «بله، بسيار دوست دارم ولي امام رضا (ع) بايد عنايت کنند و مرا بطلبند.» او مي گويد: آن مرد پس از شنيدن پاسخ من، رفت و من نيز از حرم خارج شدم، در حالي که همه حواسم به سخن آن مرد بود و با خود مي گفتم: بايد سخن اين مرد را به فال نيک بگيرم؛ شايد امام مرا طلبيده باشد. آن گاه دارايي جيبم را شمردم و ديدم با پول من، حتي تا تهران هم نمي توان رفت.
بيرون از حرم، ميني بوس هاي تهران ايستاده بودند، راننده يکي از ماشين ها گفت
: «تهران مي روي؟ بيا سوار شو.» گفتم: «مي خواهم به تهران بروم، اما کمتر از کرايه شما همراهم است و از آن گذشته، مي خواهم نزديک حرم حضرت عبدالعظيم (ع) پياده شوم.» راننده قبول نکرد؛ پس از مدتي وقتي ديد مسافري نيست، گفت: «بيا سوار شو.» من هم سوار شدم، اين در حالي بود که به خانواده خبر نداده بودم. وقتي به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) رسيدم شب جمعه بود، دعاي کميل مي خواندند. من هم دعاي کميل را خواندم و تا صبح در حرم ماندم. صبح بعد از دعاي ندبه، شخصي کنارم نشست و گفت: «اين پول براي شماست تا با آن به زيارت امام رضا (ع) برويد.» من از سخن او تعجب کردم و پول را نپذيرفتم، اما او بسيار اصرار مي کرد؛ از اين رو گفتم: «بايد استخاره کنم و اگر خوب آمد، پول را از شما مي پذيرم» آن شخص که از پاسخ استخاره مطمئن بود، پيشنهاد من را قبول کرد. من هم استخاره کردم چون خوب آمد، به ناچار پول را قبول کردم.
پولي که پذيرفته بودم مبلغ زيادي بود؛ از طرفي هم با خود گفتم: اگر در اين راه طولاني همسفري داشته باشم راحت تر سفر خواهم کرد؛به همين سبب، نزد يکي از دوستانم که در شهر ري مغازه داشت رفتم و از او خواستم براي زيارت امام رضا (ع) همسفرم باشد و گفتم که: هزينه سفرش را هم پرداخت خواهم کرد. او پذيرفت و با هم به سمت مشهد حرکت کرديم.
وقتي به مشهد رسيدم، از دوستم جدا شدم و تنها به زيارت امام رضا (ع) رفتم. با خود گفتم: اگر به راستي آقا دعوتم کرده باشند، بايد جواب سلامم را بدهند. با توجه خاصي سلام دادم، اما پاسخي نشنيدم. دلم شکست و با خود گفت: يک بار ديگر خدمت آقا سلام مي کنم و اگر جواب ندادند به اين معناست که ايشان مرا دعوت نکرده اند و من هم بازخواهم گشت و وارد حرم نمي شوم. بار ديگر سلام دادم، ولي باز هم پاسخي نشنيدم. با نااميدي قصد بازگشت داشتم که ناگهان شخصي صدايم کرد و گفت: «آقاي مظلوم! چرا مي خواهي برگردي؟»
ماجراي آمدنم به مشهد را براي او شرح دادم و عدم پاسخ امام را گفتم. آن مرد لبخندي زد و گفت: «جواب سلام واجب است؛ مگر مي شود امام جواب سلام کسي را ندهد؟ اين شما هستيد که پاسخ را نمي شنويد.» او دستم را گرفت و مرا همراه خود به زيارت برد. در راه نيز با من صحبت کرد و قانعم کرد. با او همراه شدم و با هم نزديک حرم، منزلي براي اقامت گرفتيم. چند روز بعد گفت: «آقاي مظلوم! دوست داري به مدينه بروي و قبر پيامبر اکرم (ص) را زيارت کني؟» گفتم: «آري، خيلي دلم مي خواهد.» او دست مرا گرفت و همان لحظه خود را در مدينه ديدم. پس از مدتي گفت: «آيا دوست داري به زيارت حرم مقدس حضرت اميرمؤمنان علي (ع) در نجف برويم؟» من موافقت کردم و دستم را در دستش قرار داده، خود را اطراف حرم حضرت امير (ع) ديدم. مدتي بعد، مرا به زيارت کربلا دعوت کرد و همراه هم به کربلا رفتيم. پس از آن، دستم را گرفت و به کاظمين و زيارت قبر مطهر امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) برد و سپس به سامرا رفتيم.
عجيب آن که در اين سفرها، نه تشنه مي شدم نه گرسنه و نيازي هم به خواب نداشتم. وقتي به خودم آمدم، دريافتم که سيزده روز است از قم خارج شده ام و خانواده از من بي خبرند. آن مرد، نظرم را درباره بازگشت به قم پرسيد و چون موافقت کردم، خود را اطراف حرم حضرت معصومه (س) ديدم. پس از سيزده روز به خانه بازگشتم و در جواب خانواده که بسيار نگرانم شده بودند، تنها گفتم که: به زيارت امام رضا (ع) رفته بودم.
اين همه توجه و لطف، تنها به سبب چند رکعت نماز کوتاه البته با اخلاص است که از سوي ائمه (ع) انجام مي شود. آنها پاسخ سلام زيارت هاي ما را مي دهند و اگر لياقت لازم را بيابيم، کرامت هاي بسياري از آنها مشاهده خواهيم کرد.
در اين قسمت حکايتي را که در کتاب شريف منتهي آلامال (19) جناب شيخ عباس قمي (ره) با اسناد روايي نقل مي کند عرض مي کنيم و اميدواريم که لطف و توجه حضرت حق شامل حال ما نيز شود.
شيخ مفيد و طبرسي و ديگران روايت کرده اند از جناب علي بن خالد که گفت: زماني در عسکر يعني در شهر سامرا بودم، شنيدم که مردي را از شام در زندان کرده اند و مي گويند: او ادعاي نبوت و پيغمبري کرده، من رفتم به طرف آن خانه که او را در آن جا حبس کرده بودند و با پاسبانان او مدارا و محبت کردم تا مرا به نزد او بردند. چون با او صحبت کردم، فهميدم او صاحب فهم و عقل است. از او پرسيدم: اي مرد، بگو قصه تو چيست؟ گفت: من مردي بودم که در شام در موضع معروف به رأس الحسين (ع) يعني موضعي که سر امام حسين (ع) را در آنجا گذاشته بودند عبادت خدا را مي نمودم، شبي در محراب عبادت مشغول به ذکر خدا بودم که ناگاه شخصي را ديدم که نزد من است و به من فرمود: «برخيز!» پس برخاستم و مرا کمي راه برد، ناگاه ديدم در مسجد کوفه مي باشم، فرمود: اين مسجد را مي شناسي؟ گفتم: بله، اين مسجد کوفه است. پس نماز خواند و من با او نماز خواندم. پس از آن بيرون رفتيم و مرا کمي راه برد، ديدم که در مسجد رسول خدا (ص) مي باشم. پس سلام کرد بر رسول خدا (ص) و نماز خواند و من هم نماز خواندم. پس با هم بيرون آمديم و قدري که راه رفتيم، ديدم که در مکه مي باشيم. پس طواف کرد و من هم طواف کردم و بيرون آمديم و کمي راه آمديم، ديدم که در همان محراب عبادت خود در شام مي باشم و آن شخص از نظر من غائب شد. از اين قضيه، من تا يک سال در تعجب ماندم، چون سال ديگر شد باز آن شخص را ديدم که نزد من مي آمد، من از ديدن او مسرور شدم، مرا صدا زد و با خود به همان مواضعي که در سال گذشته برده بود برد. چون مرا برگردانيد به شام و خواست از من مفارقت کنم، به او گفتم: تو را قسم مي دهم به حق آن خدائي که اين قدرت و توانايي را به تو داده بگو تو کيستي؟ فرمود منم محمد بن علي بن موسي بن جعفر (ع) (حضرت امام جواد (ع)).
پس من اين حکايت را براي شخصي نقل کردم، اين خبر کم کم بگوش وزير معتصم محمد بن عبدالملک رسيد. فرستاد مرا در زندان کردند و مرا به عراق آوردند و حبس نمودند و به من تهمت زدند که من ادعاي پيغمبري کرده ام. راوي مي گويد: به آن مرد گفتم: ميل داري که من قصه تو را براي محمد بن عبدالملک بنويسم تا بر حقيقت حال تو مطلع گردد و تو را رها کند؟ گفت: بنويس. پس من نامه اي به محمد بن عبدالملک نوشتم و شرح حال آن مرد زنداني را در آن درج کردم. چون جواب آمد ديدم همان نامه خودم است در پشت آن نوشته بود: «به آن مرد بگو که بگويد به آن کسي که او را در يک شب از شام به کوفه و مدينه و مکه برده و از مکه به شام برگردانيده، بيايد او را از زندان بيرون ببرد.» راوي مي گويد: من از مطالعه جواب آن نامه خيلي ناراحت شدم و دلم بر حال آن مرد سوخت. روز ديگر صبح زود گفتم بروم و او را از جواب نامه اطلاع دهم و او را به صبر و شکيبايي سفارش کنم. چون به در زندان رسيدم، ديدم پاسبانان زندان و لشکريان و مردمان بسياري به سرعت تمام گردش مي کنند و جستجو مي نمايند. گفتم: مگر چه خبر است؟ گفتند: آن مردي که ادعاي نبوت مي کرد در زندان حبس بود، ديشب مفقود شده و هيچ اثري از او نيست، نمي دانيم به زمين فرو رفته يا مرغ هوا او را ربوده، علي بن خالد مي گويد: فهميدم که حضرت امام محمد تقي (ع) به اعجاز الهي او را بيرون برده است. چون اين معجزه را ديدم، شيعه مذهب شدم.
شيخ عباس قمي مي گويد: محمد بن عبدالملک به سزاي خود رسيد، چون خلافت به متوکل عباسي منتقل شد و چند ماه از خلافت او گذشت بر محمد بن عبدالملک غضبناک شد، جميع اموال او را گرفت و او را از وزارت معزول ساخت. محمد بن عبدالملک در ايام وزارت خود تنوري از آهن ساخته بود و او را ميخ کوب نموده بود و هر که را مي خواست عذاب کند امر مي کرد تا او را در آن تنور مي انداختند تا هلاک مي شد. چون متوکل بر او غضبناک شد امر کرد تا او را در همان تنور آهن افکندند و چهل روز در همان تنور بود تا وقتي که به هلاکت رسيد.

نگاهي به چند خاطره از مرحوم حاج حسين مظلوم (ره)
 

شهر مقدس قم به برکت مرقد مطهر حضرت معصومه (س) به سبب وجود حوزه علميه، مکان زندگي عالمان و فاضلان بسياري است، اما در اين مکان، افراد بي سواد يا کم سواد بسياري هستند که به واسطه ايمان قلبي خويش، مورد لطف پروردگار و توجه ائمه اطهار (ع) قرار گرفته اند.
يکي از اين افراد خاص آقاي حاج حسين مظلومي است که در مورد ايشان چند حکايت بيان مي کنيم:(20)
زماني که آذربايجان به تصرف روس ها درآمده بود جهت سهولت در تهيه مواد غذايي، بين مردم کوپن پخش مي شد. اما از آن جا که اين کار تنها به قصد فريب مردم انجام مي گرفت، آقاي مظلومي همراه امام جماعت روستا به اين نحوه پخش مواد غذايي اعتراض کردند. به همين سبب، نيروهاي روسي آن دو را دستگير کرده به زندان بردند و آزار و شکنجه کردند.
در يکي از روزهايي که آن دو در زندان به سر مي بردند، آقاي مظلومي خواب مي بيند که حضرت زهرا (س) همراه چند بانوي ديگر، به اتاقي که آن دو در آن زنداني بودند آمده اند و به دنبال انگشتر گم شده اي مي گردند. آقاي مظلومي بي بي دو عالم را در يافتن انگشتر کمک مي کند و حضرت خبر آزادي را به او مي دهند. آقاي مظلومي مي گويد: «در همان ساعتي که حضرت فاطمه (س) فرموده بودند، آزاد شدم.»
يکي از استادان دانشگاه در توصيف آقاي مظلومي، خاطره اي را از زبان ايشان چنين بيان مي کند: زماني که ساکن آذربايجان بودم، مغازه شيرفروشي داشتم. يکي از صاحب مقامات ارتش روس، هر روز به مغازه من مي آمد و يک ليوان شير مي خورد. يک روز وقتي آن فرد به مغازه من آمد و درخواست شير کرد، شير تمام شده بود، اما من از ترس جان خود، مقداري آب به ته مانده شير افزودم و به او دادم، او پس از خوردن مقداري از آن متوجه شد که آب به آن افزوده ام، از اين رو اسلحه خود را بيرون آورد و آماده شليک کردن شد. من که خود را در يک قدمي مرگ مي ديدم، با همه توان فرياد زدم: «يا صاحب الزمان!» ناگهان دست آن مرد فلج شد. او که به شدت شگفت زده شده بود، پرسيد: اين کلامي که گفتي طلسم است يا کيميا! اين دومين بار است که اين کلمه جادو مي کند، زيرا در زمان حمله به ايران از آب هاي درياي خزر گذشته، به سمت ايران مي آمديم. در نزديکي ساحل، قايقي به سمت مان آمد و فردي از داخل آن به ما دستور داد تا به سمت روسيه بازگرديم. در ابتدا امتناع کرديم و مي خواستيم طبق برنامه به خاک ايران وارد شويم، اما وقتي صلابت آن مرد را ديديم، تصميم گرفتيم توسط دستگاه هاي مخابره از پايگاه نظامي خود کسب تکليف کنيم، ولي با تعجب بسيار دريافتيم که تمام دستگاه ها از کار افتاده است! آن فرد يک دستگاه به ما نشان داد و گفت که با آن دستگاه تماس بگيريم.
پس از تماس، به ما دستور داده شد که به روسيه بازگرديم.هنگام بازگشت، در حالي که آن قايق عجيب و متفاوت را نگاه مي کردم، ديديم در وسط آن پرچمي نصب شده که روي آن نوشته شده است «يا صاحب الزمان» يعني همين کلامي که امروز نيز باعث شگفتي من شد.
همچنين يکي از ارادتمندان حضرت ولي عصر (ع) نقل مي کند:
در تعطيلات نوروز، خدمت آقاي مظلومي رسيدم و تقاضا کردم که همراه هم به مشهد مقدس مشرف شويم. ايشان همان روز نپذيرفت، اما روز بعد اعلام آمادگي کرد. با آن که در ايام تعطيلات بود و وسيله نقليه و هتل يا مسافرخانه بسيار کم بود، به راحتي و بدون تقاضا از کسي، بليط و مسکن براي مان فراهم شد.
از اقامت مان در مشهد چيزي نگذشته بود که شخصي به منزل و محل سکونت ما آمد. او که طالب معنويت و حقيقت بود، اظهار داشت که به من گفته شده شخصي به نام «حسين مظلومي» در اين منزل مسافر است و او مشکل مرا حل کرده، پاسخ سؤالم را مي دهد. هرچه او اصرار کرد، آقاي مظلومي گفت که: من شخص بي سوادي هستم و چيزي نمي دانم. اما وقتي آن شخص اصرار را از حد گذراند، آقاي مظلومي گفت: «نامه اي بنويس و مشکل خود را در آن بيان کن، من آن نامه را داخل ضريح حضرت رضا (ع) مي اندازم تا ايشان جواب تو را بدهند.»
آن شخص چنين کرد و آقاي مظلومي نامه را به حرم برد و از آن فرد خواست همان جا منتظر پاسخ نامه باشد. همراه آقاي مظلومي به حرم رفتيم. اطراف ضريح پر از جمعيت بود، اما ناگهان از همان جايي که آقاي مظلومي ايستاده بودند، راهي شبيه يک کوچه به طرف ضريح باز شد. آقاي مظلومي در جلو و من پشت سر ايشان حرکت کرديم. پس از زيارت، آقاي مظلومي نامه را داخل ضريح انداختند و بازگشتيم.
در راه بازگشت، آقاي مظلومي گفت: «آن شخص در منزل ما مشغول نماز خواندن است. او در سجده پاياني نمازش جواب سؤال خود را مي يابد.» هنگامي که به منزل رسيديم، او شادمان به سمت ما آمد و گفت: «من در سجده پاياني نمازم بود که به من گفتند: افضل الاعمال انتظار الفرج

ناگفته‌هایی از زیارت قبور ائمه توسط آیت‌الله خوشوقت


رئیس دفتر مقام معظم رهبری خاطراتی ناگفته از نحوه زیارت ائمه توسط آیت‌الله خوشوقت مطرح کرد. 

 ناگفته‌هایی از زیارت قبور ائمه توسط آیت‌الله خوشوقت

به گزارش خبرگزاری اهل‏بیت(ع) ـ ابنا ـ حجت‌الاسلام محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری در مراسم دهمین سالگرد شهادت سردار مجید حاج حاتم به ذکر دو خاطره ناگفته از مرحوم آیت‌الله خوشوقت پرداخت.

محمدی گلپایگانی در این مراسم اظهار داشت: روزی در مشهد مقدس نزد آیت‌الله خوشوقت تنها بودم و از ایشان سؤال کردم وقتی که به حرم امام رضا(ع) مشرف می‌شوید، کدام زیات‌نامه را می‌خوانید و فکر می‌کردم که پاسخ ایشان زیارت جامعه و زیارت امین‌الله را مطرح می‌کند ولی ایشان گفتند، هیچکدام و من تعجب کردم. آیت‌الله خوشوقت گفتند هیچ زیارتی نمی‌خوانم و من پرسیدم پس در حرم چه می‌خوانید و ایشان در پاسخ گفتند، خودم با حضرت حرف می‌زنم، می‌گویم و می‌شنوم.

محمدی گلپایگانی ادامه داد: من این خاطره را الان که ایشان فوت کرده‌اند می‌گویم و بنا نداشتم تا زمانی که زنده هستند، آن را بگویم و خودشان هم راضی نبودند.

رئیس دفتر مقام معظم رهبری تاکید کرد: ‌سپس آیت‌الله خوشوقت گفت، روزی در مدینه طیبه در مسجد‌النبی بودم و جمعیت زیادی اطراف حرم را گرفته بودند و من در فاصله زیادی از حرم بودم و هرچه فکر کردم چگونه می‌توانم نزدیک شوم، امکان نداشت. همانجا خطاب کردم به حضرت که من نمی‌توانم بیایم به نزدیک شما. پاهایم هم درد می‌کند. شما عنایتی کنید و ایشان عنایت کردند.


ملاقلی جولا یکی از ابواب حضرت بقية الله ارواحناله الفدا

 

ملاقلي جولا يکي از اوتاد است و درباره او گفته اند که يکي از ابواب حضرت بقية الله است   . 

 

تاجري از ثروتمندان تبريز صاحب اولاد نمي شد . هر چه نزد اطبا به معالجه پرداخت نتيجه اي نديد  .   به نجف اشرف مشرف شد و مدتي در آنجا جهت تشرف خدمت امام عصر ارواحنا فداه به عمل استجاره مشغول بود . استجاره از سابق تا حال متداول بوده و هست . مردان پاک و پارسا از اهل نجف يا مسافرين ،چهل شب چهارشنبه نماز و اعمالي در مسجد سهله را به جا مي آورند و بعد به مسجد کوفه مي‌روند و در آنجا بيتوته مي کنند . در ظرف اين مدت ، يا شب آخر خدمت امام زمان عليه السلام مشرف مي شوند و بسا باشد که آن حضرت را نشناسند و بسياري از افراد اين اعمال را انجام داده و به مقصود رسيده اند .اين مرد تاجر تبريزي نيز پس از موفقيت و انجام آن اعمال شبي بين خواب و بيداري ، حالتي به او دست مي دهد و شخصي را مشاهده مي کند که به او مي گويد : نزد ملاقلي جولاي دزفولي (نساج و بافنده) برو ، به حاجت خود خواهي رسيد و ديگر کسي را نديد   .

مرد تاجر مي گويد : تا آن وقت نام دزفول را نشنيده بودم ، به نجف آمدم و از دزفول پرسش نمودم  .

به من آنجا را معرفي کردند ، با فردي که با من بود به دزفول رفتم   .

به همراهم گفتم تو جائي بمان بعد تو را مي بينم . خودم راه افتادم و از مولا قلي جولا جويا شدم   .

اغلب او را نمي شناختند ، تا فردي او را شناخت . گفت : بافنده اي است در زي فقرا و با وضع شما تناسبي ندارد . من آدرس او را گرفتم . روانه شدم تا به دکان او رسيدم   .

فردي را ديدم با پيراهن و شلوار کرباس در محلي که يک متر در دو متر بود ، مشغول بافندگي بود  .

تا مرا ديد گفت : حاج محمد حسين مطلب و حاجت شما روا شد ، بر حيرتم افزوده شد .بعد از اذن و اجازه بر او داخل شدم ، هنگام غروب بود ، اذان گفت و به نماز مشغول شد .به او گفتم من غريبم و امشب ميهمان شما هستم . قبول نمود .

چون پاسي از شب گذشت کاسه چوبي که قدري ماست در آن بود و دو قرص نان جويني در طيفي چوبين پيش رويم گذارد ، من با اينکه به غذاهاي خوب عادت داشتم با او شرکت کردم .

بعد تخته پوستي که داشت به من داد و گفت تو ميهمان مايي روي آن بخواب ، و خود روي زمين خوابيد .

نزديک سپيده بلند شد ، اذان گفت ، نماز صبح و تعقيب مختصري خواند .

به او گفتم : من اينجا آمدم و دو مقصود داشتم ، يکي از آنها عملي شد ، دومي آن است که با چه عملي به اين مقام رسيدي که ولي عصر ارواحنا فداه مرا به تو محوّل فرمود و از نام و ضميرم اطلاعم دادي ؟ گفت : اين چه پرسش است ، حاجتي داشتي روا گرديد ، برو .

به او گفتم : تا نفهمم نميروم ، چون ميهمان شمايم ، به پاس احترام ميهمان بايد مرا خبر دهي . گفت : در اين مکان به کار خود (جولائي) مشغول بودم ، در مقابل اين دکان ،خانه يک ستمکار بود و سربازي از آن حفاظت ميکرد ، يک روز آن سرباز پيش من آمد و گفت :از کجا براي خود غذا تهيه مي‌کني ؟گفتم : سالي يک خروار گندم مي خرم و آرد مي کنم و مي‌پزم و زن و فرزندي هم ندارم ، گفت : من در خانه اين مرد مستحفظم و خوش ندارم از مال اين ظالم استفاده کنم ، اگر قبول زحمت فرمايي ، براي من هم يک خروار جو بخر و بپز ، من روزي دو قرص نان از تو مي گيرم ، قبول کردم و او هر روز مي آمد دو قرص نان مي برد .اتفاقا روزي نيامد ، از او پرسيدم ، گفتند : مريض است و در اين مسجد خوابيده است . به آنجا رفتم از حال او جويا شدم ، خواستم طبيب برايش بياورم ، قبول نکرد ، گفت : احتياجي نيست .من امشب از دنيا مي روم ، چون نصف شب شد ، در دکانت مي آيند ، تو بيا و هر چه به تو دستور دادند عمل کن ، بقيه آردها هم براي خودت .خواستم شب را پيش او بمانم ، قبول نکرد ، گفت : برو ، من نيز اطاعت کردم .نيمي از شب رفته بود که در دکان زده شد و گفتند ملاقلي بيرون بيا ، من از دکان آمدم به مسجد رفتم ، ديدم آن سرباز جان سپرده ، دونفر آنجا بودند ، به من گفتند : بدن او را به جانب رودخانه حرکت دهم ، اجابت کردم ، آن دو نفر او را غسل دادند ، کفن کردند ، بر او نماز خواندند و آوردند در مسجد دفن کردند .من به دکان برگشتم ، چند شب بعد در دکان زده شد ، کسي گفت : بيرون بيا ، من بيرون آمدم .گفت : آقا تو را طلب نموده است ، با من بيا ، رفتم . با اينکه اواخر ماه بود ، ولي صحرا مانند شبهاي مهتاب روشن بود و زمينها سبز و خرّم ، ولي ماه پيدا نبود .در فکر فرو رفته و تعجب مي کردم ، ناگاه به صحراي لور (شهري در شمال دزفول) رسيدم. از دور عده بزرگواراني را ديدم به دور هم نشسته اند و يک نفر مقابل آنان ايستاده است ، ولي در بين ايشان يک نفر جليل و از همه بالاتر بود ، به نحوي که هول و هراس مرا ربوده و استخوانهايم به صدا در آمد . مردي که با من بود گفت : قدري جلوتر بيا ، رفتم و بعد توقف کردم ، آن نفر ايستاده گفت : بيا ، بيم نداشته باش ، قدري جلوتر رفتم ، آن شخص که در بين آن جماعت از همه برتري داشت ، به يکي از آن عدّه فرمود : منصب سرباز را به او بده . به من گفت : براي خدمتي که به شيعه ما نمودي ميخواستم منصب سرباز را به تو بدهم ، عرض نمودم : من کاسب و بافنده هستم ، مرا به سربازي و سرهنگي چه ؟ مي پنداشتم که مي خواهند مرا به جاي سرباز نگهبان قرار دهند . تبسمي فرمود و گفت : منصب او را مي خواستيم به تو دهيم ، باز تکرار کردم و گفتم : مرا چه به سربازي. در اين هنگام يکي از آنها گفت : او عامي است به او بگوئيد منصب سرباز را مي خواهيم به تو بدهيم ، نمي خواهيم سرباز باشي و منصب او را به تو داديم ، برو . من برگشتم و در بازگشت هوا را تاريک ديدم و از آن روشني و سبزي و خرّمي هم در صحرا خبري نبود .از آن شب به بعد دستورات آقا يعني حضرت صاحب الامر ارواحناله فداه به من مي رسد و از آن جمله دستورات آن حضرت انجام گرفتن مقصد و حاجت تو بود .

اين حضرت مولاقلي جولا است که سلسله بسياري از اهل سير و سلوک و عرفان به او منتهي مي شود.

 

(زندگاني شيخ انصاري ، ص 53 ، گويند اين حکايت را حاج ميرزا احمد آبادي در جلد دوم الشمس الطالعه ،ص 352 آورده است و آن را از حاج محمد طاهر تاجر دزفولي در اصفهان نقل کرده است.)

 

عنایت امام عصر به میرزا جواد اقا ملکی تبریزی

 
 



یکی از شاگردان حاج میرزا جواد آقا، جناب حجت الاسلام حاج سید جعفر شاهرودی، چنین نقل می‌کند: «شبی، در شاهرود، در خواب دیدم که گویا حضرت صاحب الامر علیه السلام با جماعتی در صحرا به نماز جماعت ایستاده است . نزدیک رفتم تا جمال حضرت علیه السلام را زیارت کنم و بر دست مبارکش بوسه زنم . چون جلو رفتم شیخ بزرگواری را دیدم که در کنار آن حضرت ایستاده، آثار جمال، وقار و بزرگواری از سیمایش پیداست .
وقتی بیدار شدم درباره آن شیخ فکر کرده، از خود پرسیدم: او کیست که تا این اندازه به امام عصر - ارواح من سواه فداه - نزدیک است؟ برای یافتنش به مشهد و تهران رفتم، ولی او را ندیدم . سرانجام به قم مشرف شدم، ناگاه او را در یکی از حجره‌های مدرسه فیضیه مشغول تدریس یافتم . آن بزرگوار با من بسیار ملاطفت کرد و فرمود : کی آمدی؟! گویا مرا شناخته و از قضیه کاملاً آگاه بود .
از آن پس در کنارش مانده، همراه او بودم . هر چه می‌گذشت او را چنان می‌دیدم که دیده بودم و می‌خواستم » 1
یکی از کسانی که خود، میرزا جواد ملکی را زیارت کرده، از روح بلند و الهی او بهره برده است، می‌گوید: «حاج میرزا جواد آقا روزی پس از پایان درس، عازم حجره یکی ازطلبه‌های مدرسه دارالشفاء شد . من نیز خدمتش بودم . به حجره آن طلبه وارد شد و پس از به جای آوردن مراسم احترام و اندکی جلوس برخاست و حجره را ترک گفت .
در بین راه علت این دیدار آن هم از سوی ایشان و رفتن به حجره یکی از طلبه‌ها را پرسیدم، در پاسخ فرمودند : شب گذشته هنگام سحر، فیوضاتی بر من افاضه شد که فهمیدم از ناحیه خودم نیست و چون توجه کردم، دیدم این آقای طلبه به تهجد برخاسته و در نماز شبش به من دعا می‌کند و این فیوضات، اثر دعای اوست. این بود که به خاطر سپاسگزاری از عنایتش به دیدارش رفتم ». 2
آری اینان از آن رادمردان خدایی هستند که پرده‌ها را برداشته، از اسرار اطلاع دارند .
گروه دین تبیان

1. گنجینه دانشمندان، ج 1، ص 232 و 233 .
2. رساله لقاءالله، مقدمه، ص ه .


پیشوازی علما و انبیاء هنگام مرگ آیت الله حجت

 


حجت الاسلام فاطمی نیا نقل می کنند:


در تهران بزرگی بود به نام حاج شیخ محمود یاسری رضوان الله علیه. بخشی از پیرمردهای تهران تربیت شده او بودند. بنده آقا شیخ محمود را دیده بودم. سلمان زمانه بود، بسیار پاک و بزرگوار...

قضیه ای را از خود ایشان شنیدم که شرحش مفصل است و ذکرش لزومی ندارد.


اجمالاً اینکه بنا بود روح شیخ بهایی را احضار کنند. روح شیخ را احضار کرده بودند. شیخ یک مسئله ای را که یک سوال علمی بوده حل کرده بود... خواستند سوال دیگری بکنند، شیخ فرموده بود:


من دیگر وقت ندارم، من و تمام علما و انبیاء باید برویم پیشواز آقا سید محمد تبریزی!


می گوید جلسه تمام شد، ساعتی بعد ضجه از قم بلند شد که آیت الله حجت مرحوم شدند.(1)


(1)   نکته ها از گفته ها، دفتر اول، صفحه 175


شیخ محمد تقی بافقی وامر به معروف ونهی از منکر

 
 
 

مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقی یکی از علمای بزرگ، جلیل القدر، صاحب مقامات و کرامات و در امر به معروف و نهی از منکر بسیار سختگیر و با شجاعت و بی باک بود. چنانکه در یکی از حمام ها دید سرهنگی ریش خود را می تراشد؛ نزدیک آمده به او گفت: مگر تو نمی دانی که در اسلام ریش تراشی حرام و گناه است؛ چگونه به این گناه اقدام می کنی؟

سرهنگ از جرأت و اهانت ایشان عصبانی شده؛ کشیده ای به صورت شیخ زد و گفت به تو چه من ریشم را می تراشم؟ شیخ با کمال خونسردی مانند یک پدر دلسوز که فرزندش را نصیحت کند؛ طرف دیگر صورتش را به سمت او گرفت و فرمود: یک کشیده هم به این طرف صورتم بزن؛ ولی خواهش می کنم ریشت را نتراش.

سرهنگ از مشاهده این حلم و موعظه خیرخواهانه از عمل خود پشیمان شده از سلمانی حمام، سؤال کرد؛ این آقا کیست؟ سلمانی گفت: این آقا شیخ محمد تقی بافقی است. سرهنگ چون شیخ را شناخت؛ بیشتر ناراحت شد. آمد و دست آقا را بوسید و عذر خواهی کرد و بعد به دست ایشان توبه کرد. بالاخره از نفس پاک شیخ عاقبت به خیر شد. مرحوم شیخ محمد تقی بافقی در تمام شهر قم، ریش تراشی را قدغن کرد و از سلمانی های قم تعهد گرفته بود که ریش نتراشند.

در ایام سلطنت رضاخان، دستگاه سلطنتی، تعمد داشتند که فحشا و منکرات را آشکار سازند؛ این مرحوم با همکاری سایر علمای قم با شدت با منکرات مبارزه می کرد. این جریان به گوش حکومت جابر رسید و از طرف دولت آگاهی منتشر شد که کسی حق نهی از منکر ندارد و باید مردم در اعمال وکارهای خود آزاد باشند. این اطلاعیه را به دیوارهای شهر نصب کردند. مردم متدین مخصوصا علماء قم از این اقدام دولت بسیار ناراحت شدند. ولی از ترس حکومت دیکتاتوری رضاخان، جرأت مخالفت نداشتند. در این هنگام بود که باز از طرف علما و حوزه علمیه، صدا بلند شد.

مخصوصا وقتی که ایام عید رسید و مردم از هر طرف برای تحویل سال در حرم و صحن حضرت معصومه سلام الله علیها اجتماع کردند از طرفی خانواده سلطنتی با آن وضع بی حجابی و بزک کرده در جلو حجرات بالای صحن در انظار مردم، خود نمایی می کردند؛ مرحوم بافقی که طاقت تحمل این فحشا و منکرات را نداشت به خانواده سلطنتی پیام داد؛ اگر شما مسلمانید چرا با این وضع در حضور حضرت معصومه حاضر شده اید و اگر مسلمان نیستید اینجا چرا آمده اید                                                                                                                                                                                                                                        منابع : مردان علم در میدان عمل، جلد یک، اثر سید نعمت الله حسینی

کرامتهای اخلاقی حضرت امام  خمینی رحمه الله علیه


جلوتر از شما نخواهم رفت

حجه الاسلام و المسلمین امام جمارانی :

روز دوازده بهمن 57 وقتي هواپيماي امام در فرودگاه تهران به زمين نشست آيت الله پسنديده برادر امام به استقبال ايشان به داخل هواپيما رفتند.امام به حسب روحيه اي که داشتند فرمودند آقاي پسنديده جلوتر از ايشان از هواپيما خارج شود ؛چون هيچگاه امام در راه رفتن از برادر بزرگترشان سبقت نمي گرفتند.از طرفي به دليل حساسيت سياسي ورود امام آقاي پسنديده هم نمي توانستند جلوتر از امام راه بيفتند.امام فرمودند:((پس شما جلوتر از ما از هواپيما پايين برويد والا من جلوتر از شما نخواهم رفت)).

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 13 )

*********************

تا گفتم خانم گفته چیزی نگفتند

خانم فریده مصطفوی (دختر امام):

یادم می آید بچه که بودم و با توپ توی اتاق بازی می کردم توپ را زدم وشیشه شکست , آقا با ناراحتی آمدند که ما را تادیب کنند که چرا این کار را کرده ایم ؟ من گفتم خانم به ما گفتند در اتاق بازی کنید ,عیبی ندارد . تا من این را گفتم , ایشان هیچ نگفتند و سرشان را پایین انداختند و از اتاق بیرون رفتند

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 80 )

 

*********************

حق ندارم به خانم دستور بدهم

خانم زهرا مصطفوی (دختر امام):

«من ندیدم در طول زندگی، امام به خانمشان بگویند: در را ببندید. بارها و بارها میدیدم که خانم میآمدند و کنار آقا مینشستند ولی امام خودشان بلند میشدند و در را میبستند و حتی وقتی پا میشدند، به من هم نمیگفتند که در را ببندم. یک روز به آقا گفتم: «خانم که داخل اتاق میآیند، همان موقع به ایشان بگویید در را ببندند.» گفتند: «من حق ندارم به ایشان امر کنم!» حتی به صورت خواهش هم از ایشان چیزی را نمیخواستند. »                      (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 87 )

*********************

چرا شما نشسته اید؟

خانم صديقه مصطفوي (دختر امام):

يك روز من در خدمت امام ايستاده بودم و دخترهايم نشسته بودند. ايشان با ناراحتي به بچه ها گفتند: بلند شويد و برويد. اصلاً وقتي مادر جلوي شما ايستاده چرا شما نشسته ايد بلندشويد از جايتان

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 34 )

*********************

كنجكاوي نمي كردند

همسر امام :

امام كم نصيحت مي كردند. از هفت سالگي در تربيت ديني دقت داشتند؛ يعني مي گفتند از هفت سالگي نماز بخوان. مي گفتند اينها (بچه ها) را وادار به نماز كن تا وقتي ۹ ساله شدند عادت كرده باشند. من به ايشان مي گفتم تربيت هاي ديگر با من، نمازشان با شما، شما بگو، من كه مي گويم گوش نمي كنند. خودشان مقيد بودند و مي پرسيدند، اما همين كه بچه ها مي گفتند نماز خوانده ام قبول مي كردند و كنجكاوي نمي كردند.                                   (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 42 )

*********************

در مجالس غيبت شرکت نکنيد

خانم فاطمه طباطبایی (عروس امام)

يک روز قبل از اينکه امام به بيمارستان بروند توصيه اي در مورد غيبت کردند.نمي گفتند غيبت نکنيد چون آن را نبايد بکنيم بلکه مي گفتند:((سعي کنيد حتي در مجالسي که غيبت مي شود شرکت نکنيد.))ايشان در پرهيز از غيبت و مسخره کردن خيلي تأکيد داشتند.

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 59 )

*********************

براي پست انقلاب نکرديم

خانم فاطمه طباطبایی (عروس امام)

امام ما را تصدي پستهاي حساس منع مي کردند ؛مثلاً دوست نداشتند دخترشان نماينده مجلس بشود.چون مي گفتند:((دلم نمي خواهد اين احساس و توهّم پيدا شود که به خاطر منسوب بودن به من ، دخترم فلان پست را گرفته است.يا مي گفتند:((ما انقلاب نکرديم که پست بين خودمان تقسيم کنيم و اصلاً براي اينکه اين شايعه در ذهن مردم بوجود نيايد دنبال اين کارها نرويد. هزار جور کار ديگر هست که مي توانيد آنها را انجام دهيد.                                                                             (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 51 )

*********************

برو آخوند بشو

آقای سید رضا مصطفوی (نوه امام )

یک روز وارد اتاق امام شدم دیدم آقا مسیح نوه امام هم پیش ایشان هستند ...امام رو به مسیح کردند و فرمودند : "اگر می خواهی در جهان سعادتمند باشی , برو آخوند شو . که بتوانی همیشه از حق دفاع کنی و جلوی ناحق باستی و از چیزی نترسی و به حق عمل کنی . حتی اگر برای خودت ناگوار باشد

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 60 )

*********************

چگونگی رفتار زن و شوهر هنگام عصبانیت

خانم زهرا مصطفوی (دختر امام):

تنها يکي دو مورد بوده که ايشان به ما نصيحت هايي کرده اند. يکي در ازدواج دختر خودم بوده که موقعي که خطبه عقد ايشان را خواندند و ما خصوصي خدمت ايشان بوديم به دختر من نصيحت کردند که: «تو هر وقت شوهرت وارد مي شود و ديدي خيلي عصباني است و حتي در آن عصبانيت به تو تهمت زد و يک چيزهاي خلاف گفت، تو در آن موقع به ايشان هيچي نگو، بعد از آنکه از عصبانيت افتاد، بعدها بگو اين حرفت تهمت بوده» و بعد برگشتند رو به داماد کردند و گفتند: «شما هم همين طور، اگر يک وقتي وارد شديد و ديديد ايشان عصباني است، آن موقع تذکرات را ندهيد» (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 54 )

*********************

همیشه کفش هایشان را دستمال می کشیدند

خانم زهرا اشراقی (نوه امام ):

امام در نجف هر وقت می خواستند به حرم مشرف بشوند، همان طوری که خانم می گویند، همیشه کفش هایشان را دستمال می کشیدند. یک آیینه هم توی حیاط داشتند که جلوی آن می رفتند و محاسن را شانه می زدند، عطر می زدند و از خانه بیرون می رفتند. ایشان حتی مستحبات را هم ترک نمی کردند. همیشه هم این را به ما می گفتند.                               (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 2 صفحه 156 )

*********************

پیش بند برای غذا

خانم زهرا اشراقی (نوه امام ):

هرگاه امام می خواستند غذا بخورند دستمالی بلند شبیه پیش بند بود را جلوی گردن و سینه خود قرار می دادند تا احیاناً غذایی روی لباس ایشان نریزد و لباسشان لک نگیرد

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 2 صفحه 160 )

*********************

از این گوشت نمی خورم

خانم مرضیه حدیدچی:

یکی از خصوصیات بارز امام این بود که حتی در مملکت کفر هم حقوق و قوانین اجتماعی آن را رعایت میکردند. از جمله وقتی در پاریس برادران پولی جمع کرده و گوسفندی خریدند و آن را در پشت حیاطی که امام برای نماز به آنجا میآمدند ذبح کردند و به مناسبت شب عاشورا مقداری از آن خوراک را تهیه کردند و مقداری از آن را هم به منزل امام فرستادند. چون در فرانسه قانونی وجود دارد که طبق آن ذبح هر حیوانی در خارج از کشتارگاه به خاطر رعایت مسائل بهداشتی ممنوع است تا امام از چنین قانونی اطلاع یافتند، فرمودند: چون تخلف از قانون حکومت اینجا شده است، من از آبگوشت نمیخورم.

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 4 صفحه 291 )

*********************

از فقر مردم گریه می کردند

حجه الاسلام محمد علی انصاری کرمانی:

علاقه امام به مردم, يك علاقه عادي نيست, يك عشق است. . . واقعا امام براي مردم مي سوزند و مانند يك پدر مهربان هميشه براي فرزندان پاك خود سعادت آرزو مي كنند امام بارها در كنار تلويزيون كه صحنه هاي دلخراش فقر و محروميت نشان داده مي شود گريه كرده اند.

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 218 )

 

*********************

تا اذان شد برخاستند

حجه الاسلام فرقانی

ظهر آن روزى كه مرحوم حاج آقا مصطفى رحلت كرده بودند و منزل امام پر بود از كسانى كه براى تسليت به محضر ايشان مى‏آمدند. وقتى همه رفتند، تا اذان ظهر شد امام بلند شده و تشريف بردند و وضو گرفتند و فرمودند: «من مى‏روم مسجد» گفتم اى واى، آقا امروز هم برنامه هميشگى نماز جماعت خود را ترك نمى‏كنند. لذا به يكى از خادمها گفتم زود برود به خادم مسجد خبر دهد. وقتى مردم فهميدند كه امام به مسجد مى‏آيند جمعيت از هر طرف به مسجد ريختند .             (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 3 صفحه 54 )

*********************

نماز جماعت را سریع می خواندند

یکی از محافظین بیت امام:

من بارها پشت سر آقا در صف نماز جماعت ایستاده ام . امام همیشه در نماز جماعت رعایت مامومین را نیز می نمودند و نماز را طولانی نمی کردند و طوری نماز را ساده برگزار می نمودند که اگر شخص دیگری جای آقا بود من فکر می کردم که نماز او اشکال دارد. نماز امام در جماعت بسیار ساده و پر محتوا بود

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 3 صفحه 63 )

*********************

از پانزده سالگی نماز شب می خواندند

خانم نعیمه اشراقی (نوه امام):

خویشاوندان امام که از پانزده سالگی با ایشان بودند،  می گفتند: «از پانزده سالگی ایشان که ما در خمین بودیم، آقا یک چراغ موشی کوچک می گرفتند و می رفتند به یک قسمت دیگر که هیچ کس بیدار نشود و نماز شب می خواندند.» خانم می گویند: «تا حالا نشده که من از نماز شب ایشان بیدار شوم.» چون چراغ را مطلقا روشن نمی کردند. نه چراغ اتاق را روشن می کردند، نه چراغ راهرو را و نه حتی چراغ دستشویی را. برای اینکه کسی بیدار نشود، هنگام وضوی نماز شب، یک ابر زیر شیر می گذاشتند که آب چکه نکند و صدای آن کسی را بیدار نکند.                                                           (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 3 صفحه 113 )

*********************

دستمال کفاف اشکشان را نمی داد

خانم فاطمه طباطبایی (عروس امام):

رمضان سال قبل از رحلت امام را خوب به یاد دارم. بعضی وقتها هر بار که به دلیلی نزد ایشان می رفتم و سعادت پیدا می کردم با ایشان نماز بخوانم، وارد اتاقشان که می شدم می دیدم قیافه ایشان کاملا برافروخته است و چنان اشک می ریختند که دیگر دستمال کفاف اشکشان را نمی داد و کنار دستشان حوله می گذاشتند. امام شبها چنین حالتی داشتند و این واقعا معاشقه ایشان با خدا بود.

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 3 صفحه 133 )

*********************

در هر فرصتی قرآن می خواندند

حجت الاسلام انصاری کرمانی:

امام بعد از نماز شب تا هنگام نماز صبح قرآن می خواندند. پس از نماز صبح نیز قرآن می خواندند.ایشان در هر فرصتی که بین کارها فراغت داشتند، قرآن قرائت می کردند و روزانه هشت مرتبه قرآن می خواندند. امام ماهی یک مرتبه قرآن را تمام می کردند.

(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 3 صفحه 4 )

*********************

به آقای خامنه ای نگاه خاصی می كردند

خانم فرشته اعرابی (نوه امام):

آقای خامنه ای خدمت ایشان بودند. یك نگاهی ایشان به آقای خامنه ای كردند، یك نگاهی ایشان داشتند ـ دیگر تقریبا نمی توانستند راحت صحبت كنند ـ كه من خدمتشان بودم، با یكی دیگر از بستگان گفتم به این نگاه، نگاه كن، اصلا این نگاه طبیعی نیست,یك دنیا محبت است. به اضافه اینكه آن موقع عقلمان نرسید كه با این نگاه دارند مسئولیت را منتقل می كنند. با این نگاه دارند بار را منتقل می كنند. آن موقع ما عقلمان نرسید،چون آنقدر امیدوار بودیم(برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 318 )

*********************

آخرین سفارش در آخرین وداع

خانم زهرا اشراقی (نوه امام):

آقا ساعت 12 ظهر همان روز (رحلت) گفتند خانمها را صدا بزنید، كارشان دارم. وقتی خانمها رفتند، گفتند: «این راه، راه سختی است» و بعد هی می گفتند: «گناه نكنید». بعد گفتند كه آقایان توسلی، آشتیانی و انصاری بیایند. صحبتهایی راجع به اختلاف نظر فقها كردند، كه نمی دانم چه بود؟

ساعت 10 و 20 دقیقه شب بود كه نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه كردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود. ده روز درد كشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هر بار می پرسیدیم: «آقا چطورید؟» می گفتند : «ان شاء الله تو سلامت باشی»  (برداشتهایی از سیره امام خمینی  رحمه الله علیه جلد 1 صفحه 325 )

نگاه کن وثواب ببر

[تصویر:  IMAGE633765314089687500.jpg]

نگاه کن وثواب ببر

[تصویر:  139102310461.jpg]

حاج اسماعیل دولابی (امام زمان (عجل الله)غایب است یعنی چه؟

حاج محمد اسماعیل دولابی در پاسخ به پرسش «امام زمان(عج) غایب است، یعنی چه؟» چنین پاسخ داد:

 

غایب، کدام غایب؟

بچه دستش را از دست پدر رها کرده و گم شده می‌گوید: پدرم گم شده است.

ما مثل بچه‌ای هستیم که پدرش دست او را گرفته تا به جایی ببرد و در طول مسیر از بازاری عبور می‌کند.

بچه جلب ویترین مغازه‌ها می‌شود و دست پدر را رها می‌کند و در بازار گم می‌شود و وقتی متوجه می‌شود که دیگر پدر را نمی‌بیند، گمان می‌کند پدرش گم شده است، در حالی‌که در واقع خودش گم شده است.

انبیاء و اولیاء پدران خلق‌اند و دست خلایق را می‌گیرند تا آن‌ها را به سلامت از بازار دنیا عبور دهند، غالب خلایق جلب متاع‌های دنیا شده‌اند و دست پدر را رها کرده و در بازار دنیا گم شده‌اند.

امام زمان(عج) گم و غایب نشده است، ما گم شدیم و محجوب گشته‌ایم، امام غایب نیست، تو نمی‌بینی آقا را، او حاضر است.

چشمت که اسیر دنیا شده، اگر از دنیا دست بردارد، آقا را می‌بیند، خلاصه نگو آقا غایب است، تو نمی‌بینی.

منبع:کتاب «امام زمان در کلام اولیای ربانی»

مرحوم میرزا اسماعیل اربابی وحکایت دو جوان

مرحوم میرزا اسماعیل اربابی(ره) نقل می فرمودند: در ایام محرم صبح ها برنامه داشتیم. یک روز صبح دو جوان وارد تکیه شدند خیلی شاد! و حالشان مناسب مجلس نبود. من خودم را خوردم و به احترام اباعبد الله (ع) هیچ نگفتم. گذشت... فردا صبح دیدم آن دو جوان با سر و وضع محزون وارد تکیه شدند! و تا آخر اشک ریختند. مجلس که تمام شد سراغشان رفتم و پرسیدم: دیروزتان را دیدم و امروزتان را هم دیدم!! داستان چه بود؟ دو جوان گفتند: دیروز ما پس از مجلس رفتیم مدرسه و سپس خانه. شب که خوابیدیم هر دو این خواب را دیدیم که حضرت حسین (ع) دارند اسامی نوکران دستگاهشان را می فرمایند و آقا ابالفضل (ع) یادداشت می نمایند. به ما که رسیدند فرمودند این دو را هم بنویس. آقا ابالفضل (ع) گفتند اینان که کاری نکردند. حضرت فرمودند: چرا! وقتی داشتند بیرون می رفتند هر کدامشان یک استکان از جلوی پای مردم برداشتند. پس اسم این دو را هم بنویس.

اثبات خدا با تخم مرغ در لسان مبارک امام صادق علیه السلام

  اثبات خدا

از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
دلّنى على معبودك تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود)

عنایت امام رضا علیه السلام به علامه خوبیها حسن زاده املی حفظ الله

  دو ركعت نماز حاجت

در عنفوان جوانى و آغاز درس زندگانى كه در مسجد جامع آمل سرگرم به صرف ايام در اسم و فعل و حرف بودم و محو فراگرفتن صرف و نحو، در سحر خيزى و تهجد عزمى راسخ و ارادتى ثابت داشتم . در رؤ ياى مبارك سحرى ، به ارض اقدس ‍رضوى تشرف حاصل كرده ام و به زيارت جمال دل آراى ولى الله اعظم ثامن الحجج على بن موسى الرضا - عليه و على آبائه آلاف التحية والثناء - نايل شدم . در آن ليله مباركه قبل از آن كه به حضور باهرالنور امام عليه السلام مشرف شوم ، مرا به مسجدى بردند كه در آن مزار حبيبى از احباءالله بود و به من فرمودند: در كنار اين تربت دو ركعت نماز حاجت بخوان و حاجت بخواه كه برآورده است . من از روى عشق و علاقه مفرطى كه به علم داشتم ، نماز خواندم و از خداوند سبحان علم خواستم .
سپس به پيشگاه والاى امام هشتم سلطان دين رضا - روحى لتربته الفداء، و خاك درش تاج سرم - رسيدم و عرض ادب نمودم . بدون اين كه سخنى بگويم امام كه آگاه به سرّ من بود و اشتياق و التهاب و تشنگى مرا براى تحصيل آب حيات علم مى دانست ، فرمود: نزديك بيا، نزديك رفتم و چشم به روى امام گشودم ديدم آب دهانش را جمع كرد و بر لب آورد و به من اشارت فرمود كه بنوش امام خم شد و من زبانم را در آوردم و با تمام حرص و ولع كه گويى خواستم لبهاى امام را بخورم ، از كوثر دهانش آن آب حيات را نوشيدم و در همان حال به قلبم خطور كرد كه اميرالمؤ منين على عليه السلام فرمود: پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آب دهانش را به لبش آورد و من آن را بخوردم كه هزار علم و از هر درى هزار در ديگرى بر روى من گشوده شد.
پس از آن امام عليه السلام طى الارض را عملا به من بنمود، كه از آن خواب نوشين شيرين كه از هزاران سال بيدارى من بهتر بود، به در آمدم . به آن نويد سحرگاهى اميدوارم كه روز به گفتار حافظ شيرين سخن به ترنم آيم كه :دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند.

نگاه به نامحرم (میرزا اسماعیل ارباب)

میرزااسماعیل ارباب از بکاعین بودند ایشان فرمودند روزی در خواب زن نامحرمی رانگاه کردم ازخواب بیدار شدم به خودم امدم  گفتم هنوز ادم نشده ام لذا توسل به خدا واهل بیت نمودم انها مرا موفق بدارند که درخواب هم به نامحرم نگاه نکنم تااینکه دوباره زن نامحرمی رو درخواب دیدم ولی اینبار سرم رو به زیر انداختم ونگاه نکردم

نگاه به نامحرم (شیخ رجبعلی خیاط)

 کتاب کیمیای محبت توصیه‌ی زیبا از شیخ رجبعلی خیاط (آن مرد وارسته) آمده است.
ایشان می‌فرمایند:

«چشمت به نامحرم می‌افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: (خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه، اینها دوست داشتنی نیستند، هر چه که نپاید دلبستگی نشاید...»


آتش و سرب گداخته

پدرم (شیخ رجبعلی خیاط) با چشم برزخی چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند.

یکی از دوستان پدرم میگفت:
یک روز با جناب شیخ به جایی میرفتیم، یکدفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه میکند!
از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه میکند!

فهمید گفت: تو هم میخواهی ببینی که من چه میبینم؟ ببین!

من نگاه کردم دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشمهایشان به دنبال اوست سرایت میکند. جناب شیخ گفت: این زن راه میرود و روحش یقه مرا گرفته، او راه میرود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم میبرد.
محمود نکوگویان فرزند شیخ (در گفتگو با «کیهان فرهنگی» ش 206 آذر 1382 ص 66). نقل از گنجينه عفاف: مهدى نصيريان دهزيري

نگاه به نا محرم (علما)

توصیه استاد است که در حال نماز یا ذکر و عبادت، در برابر زیبایی مطلق و جمال جمیل الهی، هر چه دیدید و شنیدید شما را مشغول نکند و مبادا که به بهانه بهشت، از بهشت آفرین غافل شوید. و شاگردی چون علامه طباطبائی در این سیره توحیدی استاد پرورش می یابد که می فرماید:
« روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم.
در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم
آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »
آقا سید هاشم حداد می فرمودند: « من در تمام مدت سلوک در خدمت مرحوم آقا (قاضی) نامحرم نمی دیدم، چشمم به زن نامحرم نمی افتاد.
یک روز مادرم به من گفت: عیال تو از خواهرش خیلی زیباتر است.
من گفتم: من خواهرش را تا به حال ندیده ام، گفت: چطور ندیده ای در حالی که بیشتر از دو سال است که در اطاق ما می آید و می رود و غالباً بر سر یک سفره غذا می خوریم؟! به رسم اعراب که زنانشان حجاب درستی ندارند و در منزل غالباً همه با هم محشورند؛ در عین عصمت تام و عفت کامل.
من گفتم: والله! که یک بار هم چشم من به او نیفتاده است!!

حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط (ره)

 تحول معنوی

230474 8HHM8stm حکایاتی از شیخ رجبعلی خیاط

شیخ رجبعلی خیاط

شبيه داستان حضرت یوسف

جناب شيخ در ديداری كه با حضرت آيت الله سيد محمدهادی ميلانی داشته تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است كه:

« در ايام جوانی ( حدود 23 سالگی ) دختری رعنا و زيبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: « رجبعلی! خدا میتواند تو را خيلی امتحان كند، بيا يك بار تو خدا را امتحان كن! و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن. سپس به خداوند عرضه داشتم:

« خدايا! من اين گناه را برای تو ترك میكنم، تو هم مرا برای خودت تربيت كن.»»

آنگاه دليرانه، همچون يوسف (ع) در برابر گناه مقاومت می‌كند و از آلوده شدن دامن به گناه اجتناب می‌ورزد و به سرعت از دام خطر میگريزد. اين كف نفس و پرهيز از گناه، موجب بصيرت و بينايی او می‌گردد. ديده برزخی او باز می‌شود و آن چه را كه ديگران نمی‌ديدند و نمی شنيدند، می‌بيند و می‌شنود. به طوری كه چون از خانه خود بيرون می‌آيد، بعضی از افراد را به‌صورت واقعی خود می‌بيند و برخی اسرار برای او كشف می‌شود.

از جناب شيخ نقل شده‌است كه فرمود:

« روزی از چهارراه «مولوی» و از مسير خيابان «سيروس» به چهار راه «گلوبندك» رفتم و برگشتم، فقط يك چهره آدم ديدم! »

مشروح این داستان را شیخ برای کمتر کسی بیان کرده است، گاهی به مناسبتی بدان اشارتی می کرد و می فرمود:

« من استاد نداشتم، ولی گفتم: خدایا! این را برای رضایت خودت ترک می کنم و از آن چشم می پوشم، تو هم مرا برای خودت درست کن. »

 

تاوان اندیشه مکروه

آيت الله فهری نقل می‌كند كه جناب شيخ به ايشان فرمود:

« روزی برای انجام كاری روانه بازار شدم، انديشه مكروهی در مغزم گذشت، ولی بلافاصله استغفار كردم. در ادامه راه، شترهايی كه از بيرون شهر هيزم می‌آوردند، قطاروار از كنارم گذشتند، ناگاه يكی از شترها لگدی به سوی من انداخت كه اگر خود را كنار نكشيده بودم آسيب می‌ديدم. به مسجد رفتم و اين پرسش در ذهن من بود كه اين رويداد از چه امری سرچشمه می‌گيرد و با اضطراب عرض كردم: خدايا اين چه بود؟

در عالم معنا به من گفتند: اين نتيجه آن فكری بود كه كردی.

گفتم: گناهی كه انجام ندادم.

گفتند: لگد آن شتر هم كه به تو نخورد! »

 

آزردن كودك

يكی از شاگردان بزرگوار شيخ گفت:

فرزند دو ساله‌ام – كه اكنون حدود چهل سال دارد – در منزل ادرار كرده بود و ماردش چنان او را زد كه نزديك بود نفس بچه بند بيايد. خانم پس از يك ساعت تب كرد، تب شديدی كه به پزشك مراجعه كرديم و در شرايط اقتصادی آن روز شصت تومان پول نسخه و دارو شد، ولی تب قطع نشد، بلكه شديدتر شد. مجدداً به پزشك مراجعه كرديم و اين بار چهل تومان بابت هزينه درمان پرداخت كرديم كه در آن روزگار برايم سنگين بود.

باری، شب هنگام جناب شيخ را در ماشين سوار كردم تا به جلسه برويم همسرم نيز در ماشين بود، جناب شيخ كه سوار شد، اشاره به خانم كردم و گفتم:

والده بچه‌هاست، تب كرده، دكتر هم برديم ولی تب او قطع نمی‌شود.

شيخ نگاهی كرد و خطاب به همسرم فرمود:

« بچه را كه آن طور نمی‌زنند،استغفار كن، از بچه دلجويی كن و چيزی برايش بخر، خوب می‌شود. »

چنين كرديم تب او قطع شد!.

 

 

 

منبع:   کتاب کیمیاي  محبّت- محمدی ری شهرینگا

تواضع شیخ جعفر کاشف الغطا

جسارت به شیخ جعفر کاشف بعد از نماز
روزی ایت الله شیخ جعفر کاشف در نماز جماعتوقتی در سجاده نماز نشسته بودند
سیدی امد و گفت از وجوهاتی که نزد شماست مقداری به من کمک کنید.شیخ فرمودند .:فعلا چیزی ندارم ان سید عصبانی شد و اب دهانش را به صورت اقا انداخت. شیخ هیچ نفرمود بلند شد و رو به جمعیت کرده و فرمودند .:هر کس محاسن شیخ را دوست دارد به این سید کمک کند سپس خودشان در میان صف ها گشتند و پول جمع کردند . اتفاقا پول زیادی هم جمع شد و همه را به سید دادند.داستان های عارفانه ص 51

حفاظت ملائکه از آیة الله محمد کوهستانی

یکی از علماء در مورد مقام والای آیة الله کوهستانی می گوید :

« مرحوم آیة الله کوهستانی کسی بود که ملائکه افتخار خدمتگذاری او را داشتند. من برای این مطلب دلائلی دارم که غیر از قصه ای که نقل می کنم بقیه دلائلم را نمی توانم نقل کنم و آن قصّه این است:

« روزی یکی از محترمین مشهد که در خیابان نادری نزدیک میدان شهدا مغازه دارد ، نزد من آمد و گفت " دختری دارم که در حدود 14 سال از سنش می گذرد و همه روزه صبح که از خواب برمی خیزد ، مطالب عجیبی برای ما می گوید و معتقد است که ارواح ، به او آنها را خبر داده اند . اتفاقاً اکثرش هم مطابق واقع است. اگر برای شما زحمت نباشد به منزل ما تشریف بیاورید و ببینید او چه می گوید و اینها را از کجا یاد می گیرد ، نکند خدای نکرده دیوانه شده باشد "


من به منزل آنها رفتم . آن دختر برای من مطالب عجیبی از کُرات بالا و ساکنین آنها گفت و معتقد بود که ارواح ، در شبهای گذشته او را به آن کُرات برده اند و آنها را دیده است. و ضمناً از زیارتگاهها و مشاهده مشرّفه و چگونگی ساختمان عتبات مقدّسه ، زیاد اسم می برد و چون من آن ها را دیده بودم ، می دیدم بدون کم و زیاد ، آنها را معرفی می کند و حال آنکه پدر و برادرانش می گفتند " او هنوز از مشهد بیرون نرفته است"

در چند جلسه با حضور پدر و برادرانش که با من رفیق بودند ، مطالب زیادی برای ما گفت و ما از او استفاده کردیم که شرحش مفصّل است. در یکی از جلسات به من گفت " شما آقای کوهستانی را می شناسید؟"

گفتم "بله خدمتشان ارادت دارم"

گفت "دیشب مرا به خانه ایشان بردند " و شروع کرد به توضیح خصوصیات جاده و کوچه های قریه کوهستان و کیفیت درب ورودی منزل آیة الله کوهستانی و گفت " وقتی دیشب وارد منزل ایشان شدیم ، اطاق بزرگی طرف راست و چند اطاق کوچک روی سر درب منزل طرف چپ بود که طلاب در آن استراحت کرده بودند و در مقابلمان درب کوچکی بود که به قسمت اندرونی منزل ایشان می رفت. ما به آنجا رفتیم. قبل از اینکه به درب اطاق خواب آقای کوهستانی برسیم ، ارواحی که همراه من بودند ، گفتند " اینجا خانه یکی از اولیا خداست"
گفتم " اسمش چیست ؟
"
گفتند " شیخ محمد کوهستانی "
سپس اضافه کردند " اگر ما را راه بدهند و ایشان بیدار باشد از او استفاده خواهیم کرد "
ولی متاسفانه وقتی به درب اطاق خواب او رسیدیم ، دو نفر ملک حافظ ایشان بودند ، از ورودمان جلوگیری کردند و چون اصرار کردیم فقط به من اجازه دادند که از بیرون اطاق او را ببینم ولی او خواب بود.

در اینجا خصوصیات قیافه آیة الله کوهستانی را شرح داد که مطابق واقع بود و بلکه تمام آنچه از نشانی های قریه کوهستان و منزل آیة الله کوهستانی توضیح داده بود همه صحیح بود و حتی خصوصیات خانه ی اندرونی معظّم له که بعد ها من آن را دیدم بدون کم و زیاد ، او قبلا برای من شرح داده بود.

وقتی من خدمت مرحوم آیة الله کوهستانی رسیدم و جریان این دختر را برای او نقل کردم تبسمی فرمود و گفت " بعید نیست ، همه ما تحت حفاظت ملائکه ، طبق امر الهی هستیم"

 

مشاهده عجیب ملائکه و باغ و بوستان ِ برزخی ِ یکی از شیعیان

شیخ حسین تبریزی که یکی از شاگردان سیّد بحرالعلوم بود روزی هنگام غروب آفتاب ، زمانی که در وادی السّلام نجف بوده است و قصد داشته که وارد قلعه ی نجف شود ، می گوید :

" در اثنای راه ، جمعی را دیدم بر اسبان تیز رو ، سوار شده و در پیش روی آن ها سواری بود در نهایت حسن و جمال ، من گمان کردم که یکی از آن ها مانند آقا سید صادق که یکی از علمای آن زمان بود و یکی دیگر شیخ محسن برادر شیخ جعفر می باشند لذا آنها را به اسم صدا کردم و به آنها سلام نمودم. جواب سلام مرا دادند و گفتند:
"ما آن دو نفری که نام بردی نیستیم ، بلکه ما از ملائکه هستیم که به این صورت در آمده ایم و آن شخص خوش سیمایی که جلوی ما است یکی از صلحاء اهل اهواز است که او را باید به این مکان شریف برسانیم خوب است تو هم با ما بیایی "

من با آنها رفتم تا به مکان وسیعی رسیدیم که دارای هوای خوب و مناظر عالی بود که مثل آن را ندیده بودم.

ملائکه از اسبهای خود به زمین فرود آمدند و رکاب آن اهوازی را گرفته ، او را در باغی پیاده کردند که دارای قصری بود که به اقسام فرشها مفروش بود و از هر گونه زیور و زینت از حریر و استبرق ، آراسته و در اطراف همان موضع ، مشعلها افروخته و قندیلها آویخته بودند. پس آن اهوازی را در صدر آن مجلس نشانیدند و به افسام ملاطفت به او تهنیت گفتند. پس سفره ای انداختند که در آن همه قسم میوه جاب بود.

آن شخص شروع به خوردن کرد و من هم امر به خوردن نمود. من هم از آنها خوردم. پس به من فرمود :
"ای مرد صالح ! آیا می دانی که سبب نشان دادن این منظره در این نشات برای تو چیست؟
گفتم " نمی دانم "
گفت " سرّش این است که پدر تو ، دو مَن گندم از من طلب داشت ، نشد که در دنیا به او بدهم . چون خدا خواست مرا بیامرزد و درجه ی مرا کامل فرماید ، مقام مرا به تو نشان داد تا دین تو را اداء کنم و بری الذّمّه از پدرت شوم. یا از من بگذر و یا حقّت را از من بگیر."

یکی از آن ملائکه به من گفت " عبای خود را بگشای "
پس مقداری گندم در آن ریخت و گفت " به حق خودت رسیدی "

ناگاه تمام آنها از نظرم غائب شد و عبا و آن مقدار گندم در دست من ماند. آن را به منزل آوردم و تا مدتها از آن گندم می خوردم و تمام نمی شد ولی وقتی سرّ آن را برای دیگران بیان کردم ، آن گندم ها تمام شد.

این شخص اهوازی عالم نبود ، بلکه مرد عوامی از طایفه شیعه بود که محبت و دوستی زیادی به اهل بیت پیغمبر علیه السلام داشت و کاسبی بود که در ایام سال از عایدی خود ، پولی جمع می کرد و در دهه محرم ، صرف عزاداری و اطعام مجالس حضرت سیدالشهداء علیه السلام می نمود و چراغ در مجالس عزاداری را روشن می کرد و شربت می داد.


میرزا عبدالله شالچی ودیدن ملک بهشتی

از مرحوم شالچی نقل شده که فرمودند :

شبی از شب ها به علت خستگی زیاد ناشی از کار روزانه ، برای برخاستن جهت نماز شب در ساعت مقرّر ، توانی در خود ندیدم و خواب بر من سنگینی می کرد.

ناگهان دیدم صدایی ظریف مرا می خواند که : " میرزا عبدالله ! وقت ِ نماز شب است."

سراسیمه برخاستم و در بیداری و نه در خواب ، مشاهده کردم مَلَکی از ملائکه حقّ ، با لبخندی ملیح و نمکین از پس پنجره ی اطاقم مرا می خواند که برای نماز شب برخیزم.

بی درنگ برخاستم و وضو گرفته و به راز و نیاز با معبود مشغول شدم.

آن شب مناجات با دوست چنان لذتی داشت غیر قابل توصیف.

جزیره خضرا(ربطی به امام زمان علیه السلام ندارد)

جناب عارف واصل حکیم متاله وحید عصر علامه حسن حسن زاده املی در هزار و یک نکته ،نکته ۹۹۰ اورده که جناب استادشان علامه شعرانی  تعلیقاتی مخلوط غیر مطبوع بر رد فصل الخطاب مرحوم محدث نوری دارد ازان جمله در قصه جزیره خضرا فرماید :جزیره خضرا در سرزمین اندلس مباشد و بدون تردید داستان ساختگی میباشد واصل دران این بوده که در زمان حکومت سلاطین (عبیدیین)پیش از انکه بر مصر مسلط شوند ،مردی از مشرق زمین به سوی مغرب الا قصی (تونس ومراکش اقیانوس اطلس )مسافرت کرد .زیرا مهدی فاطمی حکومتشرا از انجا شروع کرد وانگاه به توسعه پرداخت .وبعد ازوی فرزندانش به حکومت پرداختند .وجزیره خضرا مدتها جزءقلمرو حکومت وی بود . این مسافر ،دیدار خود از دولت  اولاد فاطمی را باز گو کرده  سپس بعصی ازساده لوحان شیعه ان را حمل بر صاحب الامر (عج) کرده اند  ودر ان تصرف نموده اند .وبعض از جهال با مثلث برمودا ارتباط دادند . چه کارها کردند.وچه چیزها دنباله  این حرف اوردند .

 

آيت الله علي پهلواني (سعادت پرور)

آيت الله علي پهلواني تهراني (سعادت پرور)، در سال 1305 هجري شمسي در تهران تولد يافت. وي از نوجواني در محضر اساتيد بزرگي مانند شيخ محمد زاهد، آيت الله حاج شيخ علي اكبر برهان، آيت الله العظمي مرعشي نجفي، آيت الله العظمي بروجردي و حضرت امام خميني(ره) حاضر شد و تا مرحله اجتهاد پيش رفت.
از آنجا كه وي به مباحث اخلاقي- عرفاني و طي مراحل سير و سلوك علاقه فراواني داشت، مدت چهل سال در محضر علامه طباطبايي حضور يافت. آيت الله پهلواني به واسطه انجام دستورات اخلاقي و درك فيوضات روحاني مرحوم علامه، به درجاتي از عرفان و معنويت دست يافت كه پس از رحلت علامه طباطبايي، برخي از شاگردان آن استاد فرزانه، با اصرار فراوان، خوشه چين اخلاق و عرفان آيت الله پهلواني شدند و ايشان در طول حيات خود، شاگردان بسياري را تربيت كرد.
آثار قلمي به يادگار مانده از آن سالك الي الله عبارتند از:

-مجموعه نفيس و گرانقدر شرح غزليات حافظ با عنوان «جمال آفتاب» كه به عنوان كتاب برگزيده سال تاكنون چندين نوبت به چاپ رسيده است.
- قرآن و فطرت
-جلوه نور: در فضايل معنوي- توحيدي حضرت فاطمه زهرا(س)
-فروغ شهادت: تحقيقي نو در زمينه نهضت حسيني
-سرالاسراء: شرح و تفسير حديث شريف معراج
-معارف ادعيه
-راز دل: تقرير بيانات مرحوم علامه طباطبايي در شرح گلشن راز شبستري

سرانجام در سحرگاه پنج شنبه دوازدهم شوال 1425 برابر 5 آذر 1383قلب شان از حركت ايستاد و روح پر فتوحش در نزد پروردگار جاي گرفت. بدن مبارك ايشان را پس از غسل و كفن و خواندن نماز به امامت حضرت آيت الله بهجت(ره) در حرم مطهر حضرت معصومه(س) در مسجد شهيد مطهري(ره) در نزديكي مرقد مرحوم علامه طباطبايي(ره) به خاك سپردند. مقام معظم رهبري در پيام خود ضمن تفقد و دلجويي از خانواده محترم آن مرحوم، چنين مرقوم فرمودند: «آن بزرگوار عمر طيب و طاهر و همراه با تلاش مباركي را در تعليم و ترويج معارف الهي و توحيدي گذراندند و نمونه اي از صفا و اخلاص بودند.»

سید  عبد الکریم  کشمیری  اذکار برای خود موکلی دارند

 

اذکار همه برای خود موکل دارند و موکلین ذاکر را کمک می کنند و گاهی از بعضی حوادث حفظ می کنند و دشمن را به نحوی دفع می نمایند؛و گاهی در حین ذکر توجه و عنایت می کنند.

استاد عبدالکریم کشمیری(ره) فرمودند:ذکری شروع کردم و به تعداد 1500 تا از آن باقی مانده بود که خوابم برد،کسی(موکلی)گفت:1500 تا مانده است.وقتی از خواب بیدار شدم،هنوز شبح او در نظرم بود.

 

سید بحر العلوم وحکایت دیدن تا نسل ادم

آیت الله بهجت (رحمة الله علیه) فرمودند: یکی را دیدند که خیلی گریه می کند. به او گفتند: چرا اینقدر گریه میکنی؟ گفت: در درس عارف کامل، سید بحرالعلوم بودم، روایتی خواند که در سند روایت، «احمد بن محمد» بود. من گفتم: محمد بن احمد درست است نه احمد بن محمد.
سید بحرالعلوم فرمود: احمد بن محمد را میشناسم، بلکه آباء و اجداد او را تا حضرت آدم می شناسم، بلکه اهل مجلس را میشناسم و میدانم که چه کسی بهشتی است و چه کسی جهنمی.

در وقت گفتن «جهنمی» به من اشاره کرد، علت گریه ام به خاطر این اشاره است.

(در محضر بهجت، 2/94)

عذاب غیبت کننده

  • سلام امروز یادی میکنم از پدر بزرگ مرحوممان که نفسهای قدسی او اگر نبود نمی دانم الان درچه صراطی بودیم . تااخر عمر غریبانه ودر نهایت کتمان زندگی کرد وکسی هم حتی از نزدیکان ،او را نشناخت .چند روز اخر عمر گوشه ای از خوارق عاداتی که از جناب ایشان سر زده بود به این حقیر فرمودند ،شاید که در سایه سار نفس قدسی اش ما هم به نون نوایی برسیم . اما :گیرم پدر تو هست فاضل     از فضل پدر تو را چه حاصل      اخرین  روزها بود اکثر ارحام به ملاقاتش میامدند. ظهری به ما در خلوت فرمودند :از قبرستان ده میگذشتم  دیدم چند کودک یک اهنی فرو میکنند  داخل قبری ودر میاورند .واین عمل رو تکرار میکنند . رفتم جلو وداد زدم  بچه ها در رفتند . اومدم نزدیک قبر  دیدم اهن سیخ مانندی رو از این گوش میت زدند  ازاون طرف گوش میت در اومده . با ناراحتی اهن رو در اوردم . قبر رو پوشاندم  اومدم اهنرو بندازم به دلم افتاد ببرم از این چاقویی بکشم . اوردم شهر دادم به یک اهنگری  گفتم یک چاقویی بکش چند روز دیگه میام رفتم بعد از چند روز که اومدم دیدم اهنگر با حالت پریشان گفت :حاجی کجایی  گفتم چی شده اوستا  گ: بیا داخل  اومدم دیدم اهن مارو گذاشته داخل  کوره  هرچی باد میزنه و اتیش رو تند می کنه فایده نمی ده  گفت حاجی سه روزه کارم و ول کردم دارم به این باد می دمم  وقتی میخوام از کوره در بیارم با دست  خودم درش می ارم اصلا اتیش بهش اثر نمی کنه این اهن رو از کجااوردی . گفتم از قبرستون.  بعد ادامه داد که اون عذاب میت بود که به چشم ما اینطور دیده شد  . درحالی که تو اون ده همه رو میشناختم اون بچه ها رو نه بعدا دیدم ونه می شناختم . بعد فرمود گناه غیبت خیلی سخت است مدتها اون اهن بالای سردر خانه اویزان بود .  ان شا ءالله بعدا از احوالات این بزرگوار برایتان بیشتر شرح خواهم داد   

ملاقات‌ حاج‌ هادي‌ ابهري‌ با شيخ‌ مرتضي‌ طالقاني‌

دوستي‌ داشتم‌ صاحب‌ ضمير و روشن‌ دل‌ و متّقي‌ و دلسوخته‌ و حقّاً از عاشقان‌ حسيني‌ بود، بسيار با فهم‌، به‌ نام‌ حاج‌ هادي‌ خان‌صنمي‌ ابهري‌؛ 82 سال‌ عمر كرد و پنج‌ سال‌ است‌ رحلت‌ كرده‌؛ مدّت‌ رفاقت‌ من‌ با او قريب‌ هجده‌ سال‌ طول‌ كشيد و من‌ با او صيغۀ اخوّت‌ خوانده‌ بودم‌ و به‌ استشفاع‌ از او اميدمندم‌. نقل‌ مي‌كرد:

در يك‌ سفر كه‌ به‌ عتبات‌ عاليات‌ مشرّف‌ شدم‌ و چند روزي‌ در نجف‌ اشرف‌ زيارت‌ مي‌كردم‌، كسي‌ را نيافتم‌ كه‌ با او بنشينم‌ و درد دل‌ كنم‌ تا براي‌ دل‌ سوختۀ من‌ تسكيني‌ حاصل‌ گردد.

روزي‌ به‌ حرم‌ مطهّر مشرّف‌ شده‌ زيارت‌ كردم‌ و مدّتي‌ هم‌ در حرم‌ نشستم‌ خبري‌ نشد. به‌ حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ عرض‌ كردم‌: مولي‌ جان‌! ما مهمان‌ شمائيم‌، چند روز است‌ من‌ در نجف‌ مي‌گردم‌ كسي‌ را نيافتم‌ حاشا به‌ كرم‌ شما!

از حرم‌ بيرون‌ آمده‌ و بدون‌ اختيار در بازار حُوَيش‌ وارد شدم‌ و به‌ مدرسۀ مرحوم‌ سيّد محمّد كاظم‌ يزدي‌ درآمدم‌. و در صحن‌ مدرسه‌ روي‌ سكّوئي‌ كه‌ در مقابل‌ حجره‌اي‌ بود نشستم‌. ظهر شد، ديدم‌ از مقابل‌ من‌ از طبقۀ فوقاني‌ شيخي‌ خارج‌ شد بسيار زيبا و با طراوت‌ و زنده‌دل‌، و از همانجا رفت‌ به‌ بام‌ مدرسه‌ و اذان‌ گفت‌ و برگشت‌. و همينكه‌ خواست‌ داخل‌ حجره‌اش‌ برود چشمم‌ به‌ صورتش‌ افتاد، ديدم‌ در اثر اذان‌ دو گونه‌اش‌ مانند دو حقّۀ نور مي‌درخشد. درون‌ حجره‌ رفت‌ و در را بست‌.

من‌ شروع‌ كردم‌ به‌ گريه‌ كردن‌ و عرض‌ كردم‌: يا أميرالمؤمنين‌! پس‌ از چند روز يك‌ مرد يافتم‌، او هم‌ به‌ من‌ اعتنائي‌ نكرد.

فوراً شيخ‌ در حجره‌ را باز كرد و رو به‌ من‌ نمود و اشاره‌ كرد بيا بالا.

از جا برخاستم‌ و به‌ طبقۀ فوقاني‌ رفته‌ و به‌ حجره‌اش‌ وارد شدم‌. هر دو يكديگر را در آغوش‌ گرفتيم‌ و هر دو مدّتي‌ گريه‌ كرديم‌، و سپس‌ هر دو به‌ حال‌ سكوت‌ نشسته‌ مدّتي‌ يكديگر را تماشا مي‌كرديم‌. و سپس‌ از هم‌ جدا شديم‌.

اين‌ شيخ‌ روشن‌ ضمير مرحوم‌ شيخ‌ مرتضي‌ طالقاني‌ أعلي‌ الله‌ مقامَه‌ الشّريف‌ بوده‌ است‌ كه‌ داراي‌ ملكات‌ فاضلۀ نفساني‌ بوده‌ است‌، و تا آخر دوران‌ زندگي‌ در مدرسه‌ زيست‌ نمود و مانند حكيم‌ هيدجي‌ به‌ تدريس‌ اشتغال‌ داشت‌. و هر فرد از طلاّب‌ هر درسي‌ كه‌ مي‌خواستند مي‌گفت‌؛ «جامع‌ المقدّمات‌»، «مغني‌»، «مطوّل‌»، «شرح‌ لمعه‌»، «مكاسب‌» شيخ‌، «شرح‌ منظومه‌»، «أسفار». و قاعده‌اش‌ اين‌ بود كه‌ طلاّب‌ ميخواندند و او معني‌ مي‌كرد و شرح‌ ميداد.



منبع: معاد شناسي حضرت علامه طهراني (ره)، ج1

داستان‌ حاج‌ مؤمن‌ و ملاقات‌ او با يكي‌ از مردان‌ خدا در راه‌ مشهد


حضرت علامه طهراني (ره) در كتاب شريف معاد شناسي (ج 1) چنين مي فرمايد:

دوستي‌ داشتم‌ از اهل‌ شيراز بنام‌ حاج‌ مؤمن‌ كه‌ قريب‌ پانزده‌ سال‌ است‌ به‌ رحمت‌ ايزدي‌ واصل‌ شده‌ است‌. بسيار مرد صافي‌ ضمير و روشن‌ دل‌ و با ايمان‌ و تقوي‌ بود، و اين‌ حقير با او عقد اخوّت‌ بسته‌ بودم‌ و از دعاهاي‌ او و استشفاع‌ از او اميدها دارم‌.

مي‌گفت‌: خدمت‌ حضرت‌ حجّة‌ بن‌ الحسن‌ العسكريّ عجّل‌ الله‌ فرجَه‌ الشّريف‌ مكرّر رسيده‌ام‌. و بسياري‌ از مطالب‌ را نقل‌ مي‌كرد و از بعضي‌ هم‌ إبا مي‌نمود.

از جمله‌ مي‌گفت‌: يكي‌ از ائمّۀ جماعت‌ شيراز روزي‌ به‌ من‌ گفت‌: بيا با هم‌ برويم‌ به‌ زيارت‌ حضرت‌ عليّ بن‌ موسي‌ الرّضا عليه‌السّلام‌، و يك‌ ماشين‌ دربست‌ اجاره‌ كرد و چند نفر از تجّار در معيّت‌ او بودند. حركت‌ نموده‌ به‌ شهر قم‌ رسيديم‌ و در آنجا يكي‌ دو شب‌ براي‌ زيارت‌ حضرت‌ معصومه‌ عليها السّلام‌ توقّف‌ كرديم‌. و براي‌ من‌ حالات‌ عجيبي‌ پيدا مي‌شد و ادراك‌ بسياري‌ از حقائق‌ را مي‌نمودم‌. يك‌ روز عصر در صحن‌ مطهّر آن‌ حضرت‌ به‌ يك‌ شخص‌ بزرگي‌ برخورد كردم‌ و وعده‌هائي‌ به‌ من‌ داد.

حركت‌ كرديم‌ به‌ طرف‌ طهران‌ و سپس‌ به‌ طرف‌ مشهد مقدّس‌. از نيشابور كه‌ گذشتيم‌ ديديم‌ يك‌ مردي‌ به‌ صورت‌ عامي‌ در كنار جادّه‌ به‌ طرف‌ مشهد ميرود و با او يك‌ كوله‌ پشتي‌ بود كه‌ با خود داشت‌. اهل‌ ماشين‌ گفتند اين‌ مرد را سوار كنيم‌ ثواب‌ دارد، ماشين‌ هم‌ جا داشت‌.

ماشين‌ توقّف‌ كرده‌ چند نفر پياده‌ شدند و از جملۀ آنان‌ من‌ بودم‌، و آن‌ مرد را به‌ درون‌ ماشين‌ دعوت‌ كرديم‌. قبول‌ نمي‌كرد، تا بالاخره‌ پس‌ از اصرار زياد حاضر شد سوار شود به‌ شرط‌ آنكه‌ پهلوي‌ من‌ بنشيند و هرچه‌ بگويد من‌ مخالفت‌ نكنم‌.

سوار شد و پهلوي‌ من‌ نشست‌، و در تمام‌ راه‌ براي‌ من‌ صحبت‌ ميكرد و از بسياري‌ از وقايع‌ خبر مي‌داد و حالات‌ مرا يكايك‌ تا آخر عمر گفت‌. و من‌ از اندرزهاي‌ او بسيار لذّت‌ مي‌بردم‌ و برخورد به‌ چنين‌ شخصي‌ را از مواهب‌ عَليّۀ پروردگار و ضيافت‌ حضرت‌ رضا عليه‌السّلام‌ دانستم‌. تا كم‌كم‌ رسيديم‌ به‌ قدمگاه‌ و به‌ موضعي‌ كه‌ شاگرد شوفرها از مسافرين‌ «گنبدنما» ميگرفتند.

همه‌ پياده‌ شديم‌. موقع‌ غذا بود، من‌ خواستم‌ بروم‌ و با رفقاي‌ خود كه‌ از شيراز آمده‌ايم‌ و تا بحال‌ سر يك‌ سفره‌ بوديم‌ غذا بخورم‌. گفت‌: آنجا مرو! بيا با هم‌ غذا بخوريم‌. من‌ خجالت‌ كشيدم‌ كه‌ دست‌ از رفقاي‌ شيرازي‌ كه‌ تا بحال‌ مرتّباً با آنها غذا مي‌خورديم‌ بردارم‌ و اين‌ باره‌ ترك‌ رفاقت‌ نمايم‌، ولي‌ چون‌ ملتزم‌ شده‌ بودم‌ كه‌ از حرفهاي‌ او سرپيچي‌ نكنم‌ لذا بناچار موافقت‌ نموده‌، با آن‌ مرد در گوشه‌اي‌ رفتيم‌ و نشستيم‌.

از خرجين‌ خود دستمالي‌ بيرون‌ آورد، باز كرده‌ گويا نان‌ تازه‌ در آن‌ بود با كشمش‌ سبز كه‌ در آن‌ دستمال‌ بود، شروع‌ به‌ خوردن‌ كرديم‌ و سير شديم‌؛ بسيار لذّت‌ بخش‌ و گوارا بود.

در اينحال‌ گفت‌: حالا اگر مي‌خواهي‌ به‌ رفقاي‌ خود سري‌ بزني‌ و تفقّدي‌ بنمائي‌ عيب‌ ندارد. من‌ برخاستم‌ و به‌ سراغ‌ آنها رفتم‌ و ديدم‌ در كاسه‌اي‌ كه‌ مشتركاً از آن‌ مي‌خورند خون‌ است‌ و كثافات‌، و اينها لقمه‌ بر ميدارند و مي‌خورند و دست‌ و دهان‌ آنها نيز آلوده‌ شده‌ و خود اصلاً نمي‌دانند چه‌ مي‌كنند؛ و با چه‌ مزه‌اي‌ غذا مي‌خورند. هيچ‌ نگفتم‌، چون‌ مأمور به‌ سكوت‌ در همۀ احوال‌ بودم‌.

به‌ نزد آن‌ مرد بازگشتم‌. گفت‌: بنشين‌، ديدي‌ رفقايت‌ چه‌ مي‌خوردند ؟ تو هم‌ از شيراز تا اينجا غذايت‌ از همين‌ چيزها بود و نمي‌دانستي‌؛ غذاي‌ حرام‌ و مشتبه‌ چنين‌ است‌. از غذاهاي‌ قهوه‌خانه‌ها مخور؛ غذاي‌ بازار كراهت‌ دارد.

گفتم‌: إن‌ شاء الله‌ تعالي‌، پناه‌ مي‌برم‌ به‌ خدا.

گفت‌: حاج‌ مؤمن‌! وقت‌ مرگ‌ من‌ رسيده‌، من‌ از اين‌ تپّه‌ مي‌روم‌ بالا و آنجا مي‌ميرم‌. اين‌ دستمال‌ بسته‌ را بگير، در آن‌ پول‌ است‌، صرف‌ غسل‌ و كفن‌ و دفن‌ من‌ كن‌. و هر جا را كه‌ آقاي‌ سيّد هاشم‌ صلاح‌ بداند همانجا دفن‌ كنيد. (آقاي‌ سيّد هاشم‌ همان‌ امام‌ جماعت‌ شيرازي‌ بود كه‌ در معيّت‌ او به‌ مشهد آمده‌ بودند.)

گفتم‌: اي‌ واي‌! تو مي‌خواهي‌ بميري‌ ؟! گفت‌: ساكت‌ باش‌! من‌ مي‌ميرم‌ و اين‌ را به‌ كسي‌ مگو.

سپس‌ رو به‌ مرقد مطهّر حضرت‌ ايستاد و سلام‌ عرض‌ كرد و گريۀ بسيار كرد و گفت‌: تا اينجا به‌ پابوس‌ آمدم‌ ولي‌ سعادت‌ بيش‌ از اين‌ نبود كه‌ به‌ كنار مرقد مطهّرت‌ مشرّف‌ شوم‌.

از تپّه‌ بالا رفت‌ و من‌ حيرت‌ زده‌ و مدهوش‌ بودم‌، گوئي‌ زنجير فكر و اختيار از كفم‌ بيرون‌ رفته‌ بود.

به‌ بالاي‌ تپّه‌ رفتم‌، ديدم‌ به‌ پشت‌ خوابيده‌ و پا رو به‌ قبله‌ دراز كرده‌ و با لبخند جان‌ داده‌ است‌؛ گوئي‌ هزار سال‌ است‌ كه‌ مرده‌ است‌.

از تپّه‌ پائين‌ آمدم‌ و به‌ سراغ‌ حضرت‌ آقا سيّد هاشم‌ و سائر رفقا رفتم‌ و داستان‌ را گفتم‌. خيلي‌ تأسّف‌ خوردند و از من‌ مؤاخذه‌ كردند چرا به‌ ما نگفتي‌ و از اين‌ وقايع‌ ما را مطّلع‌ ننمودي‌ ؟

گفتم‌: خودش‌ دستور داده‌ بود، و اگر مي‌دانستم‌ كه‌ بعد از مردنش‌ نيز راضي‌ نيست‌، حالا هم‌ نمي‌گفتم‌.

رانندۀ ماشين‌ و شاگرد و حضرت‌ آقا و سائر همراهان‌ همه‌تأسّف‌ خوردند، و همه‌ با هم‌ به‌ بالاي‌ تپّه‌ آمديم‌ و جنازۀ او را پائين‌ آورده‌ و در داخل‌ ماشين‌ قرار داديم‌ و به‌ سمت‌ مشهد رهسپار شديم‌. حضرت‌ آقا مي‌فرمود: حقّاً اين‌ مرد يكي‌ از اولياي‌ خدا بود كه‌ خدا شرف‌ صحبتش‌ را نصيب‌ تو كرد، و بايد جنازه‌اش‌ به‌ احترام‌ دفن‌ شود.

وارد مشهد مقدّس‌ شديم‌. حضرت‌ آقا يكسره‌ به‌ نزد يكي‌ از علماي‌ آنجا رفت‌ و او را از اين‌ واقعه‌ مطّلع‌ كرد. او با جماعت‌ بسياري‌ آمدند براي‌ تجهيز و تكفين‌؛ غسل‌ داده‌ و كفن‌ نموده‌ و بر او نماز خواندند و در گوشه‌اي‌ از صحن‌ مطهّر دفن‌ كردند، و من‌ مخارج‌ را از دستمال‌ مي‌دادم‌. چون‌ از دفن‌ فارغ‌ شديم‌، پول‌ دستمال‌ نيز تمام‌ شد نه‌ يك‌ شاهي‌ كم‌ و نه‌ زياد، و مجموع‌ پول‌ آن‌ دستمال‌ دوازده‌ تومان‌ بود.




منبع: معاد شناسي حضرت علامه طهراني (ره)، ج1

داستان‌ حكيم‌ هيدجي‌ و مرگ‌ اختياري‌ مرد عامي‌

مرحوم‌ شيخ‌ محمّد حكيم‌ هيدجي‌ از علماي‌ طهران‌ بود كه‌ تا آخر عمر حجره‌اي‌ در مدرسه‌ منيريّه‌ متّصل‌ به‌ قبر امامزاده‌ سيّدناصرالدّين‌ داشت‌، و فعلاً آن‌ مدرسه‌ به‌ واسطۀ توسعه‌ خيابان‌ خراب‌ شده‌ است‌.

مردي‌ حكيم‌ و عارف‌ و منزّه‌ از رويّۀ اهل‌ غرور، و مراقب‌ بوده‌، ضميري‌ صاف‌ و دلي‌ روشن‌ و فكري‌ عالي‌ داشته‌ است‌.


حكيم‌ هيدجي‌ تا آخر عمر به‌ تدريس‌ اشتغال‌ داشت‌. هر كس‌ از طلاّب‌ علوم‌ دينيّه‌ هر درسي‌ مي‌خواست‌ او مي‌گفت‌؛ «شرح‌ منظومة‌» سبزواري‌، «أسفار» ملاّ صدرا، «شفا»، «إشارات‌» و حتّي‌ دروس‌ مقدّماتي‌ عربيّت‌ مانند «جامع‌ المقدّمات‌» را مي‌فرمود. هيچ‌ دريغ‌ نداشت‌ و براي‌ دروس‌ دينيّه‌ همه‌ را مي‌پذيرفت‌.


عالم‌ متّقي‌ آقاي‌ آخوند ملاّ علي‌ همداني‌ كه‌ فعلاً از علماي‌ برجستۀ همدان‌ هستند، شاگرد مرحوم‌ هيدجي‌ بوده‌ و حكمت‌ را نزد او تتلمذ نموده‌اند.

مي‌گويند مرحوم‌ هيدجي‌ منكر مرگ‌ اختياري‌ بوده‌ است‌ و خلع‌ و لبس‌ اختياري‌ را محال‌ ميدانسته‌، و اين‌ درجه‌ و كمال‌ را براي‌ مردم‌ ممتنع‌ مي‌پنداشته‌ است‌، و در بحث‌ با شاگردان‌ خود جدّاً انكار مي‌نموده‌ و ردّ مي‌كرده‌ است‌.

يك‌ شب‌ در حجرۀ خود بعد از بجا آوردن‌ فريضۀ عشاء رو به‌ قبله‌ مشغول‌ تعقيب‌ بوده‌ است‌ كه‌ ناگهان‌ پيرمردي‌ دهاتي‌ وارد شده‌، سلام‌ كرد و عصايش‌ را در گوشه‌اي‌ نهاد و گفت‌: جناب‌ آخوند! تو چكار داري‌ به‌ اين‌ كارها ؟ هيدجي‌ گفت‌: چه‌ كارها ؟ پيرمرد گفت‌: مرگ‌ اختياري‌ و انكار آن‌؛ اين‌ حرفها به‌ شما چه‌ مربوط‌ است‌ ؟

هيدجي‌ گفت‌: اين‌ وظيفۀ ماست‌، بحث‌ و نقد و تحليل‌ كار ماست‌. درس‌ مي‌دهيم‌، مطالعات‌ داريم‌، روي‌ اين‌ كارها زحمت‌ كشيده‌ايم‌؛ سر خود نمي‌گوئيم‌!

پيرمرد گفت‌: مرگ‌ اختياري‌ را قبول‌ نداري‌ ؟! هيدجي‌ گفت‌: نه‌.

پيرمرد در مقابل‌ ديدگان‌ او پاي‌ خود را به‌ قبله‌ كشيده‌ و به‌ پشت‌ خوابيد و گفت‌: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّآ إِلَيْهِ رَ'جِعُونَ و از دنيا رحلت‌ كرد، و گوئي‌ هزار سال‌ است‌ كه‌ مرده‌ است‌.

حكيم‌ هيدجي‌ مضطرب‌ شد. خدايا اين‌ بلا بود كه‌ امشب‌ بر ما وارد شد؟ حكومت‌ ما را چه‌ ميكند ؟ مي‌گويند مردي‌ را در حجره‌ برديد، غريب‌ بود و او را كشتيد و سمّ داديد يا خفه‌ كرديد.

بيخودانه‌ دويدم‌ و طلاّب‌ را خبر كردم‌، آنها به‌ حجره‌ آمدند و همه‌ متحيّر و از اين‌ حادثه‌ نگران‌ شدند. بالاخره‌ بنا شد خادم‌ مدرسه‌ تابوتي‌ بياورد و شبانه‌ او را به‌ فضاي‌ شبستان‌ مدرسه‌ ببرند تا فردا براي‌ تجهيزات‌ او و استشهادات‌ آماده‌ شويم‌، كه‌ ناگاه‌ پيرمرد از جا برخاست‌ و نشست‌ و گفت‌: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ، و سپس‌ رو به‌ هيدجي‌ كرده‌ و لبخندي‌ زد و گفت‌: حالا باور كردي‌ ؟ هيدجي‌ گفت‌: آري‌ باور كردم‌، به‌ خدا باور كردم‌؛ امّا تو امشب‌ پدر مرا درآوردي‌، جان‌ مرا گرفتي‌!

پيرمرد گفت‌: آقاجان‌! تنها به‌ درس‌ خواندن‌ نيست‌؛ عبادت‌ نيمه‌ شب‌ هم‌ لازم‌ دارد، تعبّد هم‌ مي‌خواهد، چه‌ مي‌خواهد، چه‌ مي‌خواهد... فقط‌ تنها بخوانيد و بنويسيد و بگوئيد و بس‌، مطلب‌ به‌ اين‌ تمام‌ مي‌شود ؟!

از همان‌ شب‌ حكيم‌ هيدجي‌ رويّۀ خود را تغيير مي‌دهد، نيمي‌ از ساعات‌ خود را براي‌ مطالعه‌ كردن‌ و نوشتن‌ و تدريس‌ كردن‌ قرار مي‌دهد و نيمي‌ را براي‌ تفكّر و ذكر و عبادت‌ خداي‌ جلّ و عزّ. شبها از بستر خواب‌ پهلو تهي‌ مي‌كند و خلاصۀ امر به‌ جائي‌ ميرسد كه‌ بايد برسد. دلش‌ به‌ نور خدا منوّر و سِرّش‌ از غير او منزّه‌، و در هر حال‌ انس‌ و الفت‌ با خداي‌ خود داشته‌ است‌. و از ديوان‌ شعر فارسي‌ و تركي‌ او مي‌توان‌ حالات‌ او را دريافت‌. حاشيه‌اي‌ بر شرح‌ منظومۀ سبزواري‌ دارد كه‌ بسيار مفيد است‌. 


در آخر ديوانش‌ وصيّت‌نامۀ او را طبع‌ نموده‌اند. بسيار شيرين‌ و جالب‌ است‌. پس‌ از حمد خدا و شهادت‌ و تقسيم‌ اثاثيّه‌ و كتابهاي‌ خود مي‌گويد: «از رفقا تقاضا دارم‌ وقتي‌ مُردم‌ عمامۀ مرا روي‌ عماري‌ نگذارند، هاي‌ و هوي‌ لازم‌ نيست‌، و براي‌ مجلس‌ ختم‌ من‌ موي‌ دماغ‌ كسي‌ نشوند زيرا كه‌ عمر من‌ ختم‌ شده‌ است‌ و عمل‌ من‌ خاتمه‌ يافته‌ است‌. دوستان‌ من‌ خوش‌ باشند زيرا من‌ از زندان‌ طبيعت‌ خلاص‌ و به‌ سوي‌ مطلوب‌ خود ميروم‌ و عمر جاودان‌ مي‌يابم‌. و اگر دوستان‌ از مفارقت‌ ناراحتند إن‌ شاء الله‌ خواهند آمد و همديگر را در آنجا زيارت‌ مي‌كنيم‌. دوست‌ داشتم‌ پولي‌ داشتم‌ و به‌ رفقا مي‌دادم‌ كه‌ در شب‌ رحلت‌ من‌ مجلس‌ سوري‌ تهيّه‌ كرده‌ و سروري‌ فراهم‌ آورند، زيرا كه‌ آن‌ شب‌، شب‌ وصال‌ من‌ است‌.

مرحوم‌ رفيق‌ شفيق‌ آقاي‌ سيّد مهدي‌ رحمة‌ الله‌ عليه‌ به‌ من‌ وعدۀ ميهماني‌ و ضيافت‌ داده‌ إن‌ شاء الله‌ به‌ وعدۀ خود وفا خواهد نمود.»

تمام‌ طلاّب‌ مدرسۀ منيريّه‌ ميگفته‌اند كه‌: مرحوم‌ هيدجي‌ هنگام‌ شب‌ همۀ طلاّب‌ را جمع‌ كرد و نصيحت‌ و اندرز مي‌داد و به‌ اخلاق‌ دعوت‌ مي‌نمود، و بسيار شوخي‌ و خنده‌ مي‌نمود، و ما در تعجّب‌ بوديم‌ كه‌ اين‌ مرد كه‌ شبها پيوسته‌ در عبادت‌ بود چرا امشب‌ اين‌ قدر مزاح‌ مي‌كند و به‌ عبارات‌ نصيحت‌ ما را مشغول‌ ميدارد؛ و ابداً از حقيقت‌ امر خبر نداشتيم‌.

هيدجي‌ نماز صبح‌ خود را در اوّل‌ فجر صادق‌ خواند و سپس‌ در حجرۀ خود آرميد. پس‌ از ساعتي‌ حجره‌ را باز كردند ديدند رو به‌ قبله‌ خوابيده‌ و رحلت‌ نموده‌ است‌. رحمة‌ الله‌ عليه‌.



منبع: معاد شناسي حضرت علامه طهراني (ره)، ج1

تجسّم مهربانىحضرت آية اللّه حاج ميرزا جواد آقا تهرانى (رض )

 با همه مهربان بود و خوش رفتار. هيچ كس را نيازرد، حتّى آزار مورى را تاب نمى آورد.اين جريان كه از خانواده ايشان نقل شده معروف است :آخر شبى از مسافرت برمى گردند. ديروقت است و موقع خواب و استراحت. به ملاحظه اينكه خانواده ناراحت و بدخواب نشوند از كوبيدن در خوددارى مى كند. پشت در تكيه مى زند و منتظر مى ماند.پس از لحظاتى همسر ايشان كه مشغول خواب و استراحت بوده اند در عالم رؤ يا مى بينند كه كسى به او مى گويد: برخيز! برخيز و در منزل را بگشاى !همسر محترمه ميرزا جواد آقا از خواب بلند مى شود و در را باز مى كند و مى بيند ميرزا پشت در است .سؤال مى كند: آقا! حال كه از سفر آمده ايد پس چرا در نزديد؟آقا مى فرمايد: ديدم نيمه شب است و ديروقت ، نخواستم اسباب زحمت شما را فراهم كنم

عارف بی بدیل عزت الله ایراندوست

طی الزمان و ملاقات با پیرمردی کشاورز در روزگار انوشیروان

....... بعد از ظهر تو حرم حضرت عبدالعظیم بودیم که ناگهان به آقای ایراندوست حالی دست داد که بسیار متحول شدند و از جای خود برخاستند و فریادی کشیدند و الله اکبر و سبحان الله می گفتند و دستانشان را محکم بر پای مبارک می کوبیدند. بعد از لحظاتی دانستم که در گوش وی از غیب ندایی رسید و لحظاتی آقا را سکوتی فرا گرفت و به دنبال آن هم مکاشفه ای برایشان روی داد، که فرمودند: باید سریعا به منزل بروم.

فردای آن صبح که آقا را زیارت کردم حالشان بسیار محزون بود و از دیروز که پرسش نمودم خود آقا بی پرده فرمودند: آقا جان در آن لحظه یکی از اولیای بسیار بزرگ از غیب در گوشم به سخن آمد که سریعا به منزل برگشتم و به زمان آن ولی خدا و آن یگانه روزگار در زمان انوشیروان طی زمان نمودم و نیم روز با آن اعجوبه الهی که پیرمردی کشاورز بود ملاقات نمودم و بنده خاص پرورگار را حزنی بود که ما را هم محزون نموده است و چنان مظلوم واقع شده بود که برای وی گریستم، چرا که پیرمرد زمانی که در منزل نبود،سربازان انوشیروان خانه اش را خراب کرده و اموالش را به غارت برده و مزرعه اش را درهم کوبیده بودند که پیرمرد در بازگشت خانه اش را که این چنین میبیند چنان به خداوند شکایت می کند که ندایش را در حرم عبدالعظیم شنیدم که می گفت:

خدایا من نبودم تو که بودی

و با خود رازی داشت که می بایست سریعا به نزد ایشان بروم و نیم روزی را با آن ولی روزگار که ازدواج هم نکرده بود بگذرانم که الحمدالله لحظه ای که پیرمرد در حال خواندن اسم اعظم الهی بر انوشیروان بود رسیدم و ایشان هم دعوت ما را از همان حرم لبیک گفته بودند و ....

آقا فرمودند: بعد از بازگشت از طی زمان اتفاق بزرگی در اتاقم افتاد و آن لحظه فهمیدم که دست بالای دست چه بسیار است و مشاهده نمودم قبل از ان که بنده از طی زمان به حال برگردم آن پیرمرد زودتر از ما در اتاق نشسته و منتظر ما هستند و با دیدن ما فرمودند: خسته نباشی جوان.

که ایشان قدم مبارک را روی چشمان ما گذاشتند و دیدن ما را پس دادند و پس از لحظاتی ایشان هم در نیم شب بازگشتند و به روزگار خویش رهسپار شدند.

آقای ایراندوست از آن جا که درس نخوانده بودند لذا در آن لحظه نخست در حرم که صدایی در گوش مبارکشان رسید به ما فرمودند: آقا جان، انوشیروان برای چند سال پیش بود؟گفتم شاید حدود دو یا دو هزار و پانصد سال بیشتر یا کمتر بوده، فردای آن روز با خبر شدم که چرا پرسیدند.

ناگفته نماند که مرحوم ایراندوست طبق آنچه بعدها در پس کنایه فرمودند معلوم شد که با بیشتر انبیای الهی با طی زمان ملاقات نموده اند که حتی از یک سری از حضرات هم هدیه ای دارند، از جمله استخاره که آن را از حضرت یعقوب علیه السلام دارند. (1)

(1) کجا بودم کجا رفتم ، صفحه 85

مرحوم محمد علی فشندی


درباره مرحوم حاج محمّد علي فشندي تهراني ،جز چند تشرّف که بزرگان از وي نقل کرده اند ،چيزي نمي دانيم ؛با اينکه ظاهراً ديري نيست که به رحمت حق پيوسته اند . اينکه خاستگاه ،خانواده ،خاندان ،تربيت و تحصيلات ،زمينه و زمانه ،زيست و زندگي ،حتّي شغل و پيشه واحياناً استادان اخلاقي و مربيّان و مرشدان سلوکي اين نيک بخت چه کساني بوده اند ،آگاهي چنداني در دست نيست يا حدّاقل نويسنده حقير بدان دست نيافته است . اگر چه از جهتي نيز ،شايد دانستن خيلي از اين دست اطلاعات هم چندان مهم هم نباشد.
نکته حائز توجّه اينکه او عبد صالح و بنده برگزيده حق بوده ،عمري را با پاکي ،پارسايي و عشق و علاقه به علي (ع)و فرزندان او به ويژه امام عصر (ع)گذرانده و به خاطر سرشت پاک ،طينت طيّب و صفاي باطن ،چندين بار توفيق تشرّف به محضر آن موعود مهربان را يافته و جمال جميل يوسف زهرا(ع) را به تماشا نشسته است. در نقل تشرّفات اوآنچه قابل توجّه و تأمّل برانگيز است اينکه آن بزرگوار ،فراوان مورد اعتماد و اعتقاد مراجع معظمّ تقليد و ديگر علما وبزرگان بود و آنان در نقل تشرّفات اوترديد نکرده،او را ستوده و از وي به ..عنوان دوستدار حقيقي،خالص و مخلص اما م عصر (ع)نام برده اند.
در درستي ديدارهاي او همين بس که شخصيّت هاي بزرگواري مانند مرحوم آيت الله العظمي بهجت ،شهيد محراب آيت الله دستغيب و پير غلام اهل بيت مرحوم حاج محمّد علامه ـ رضوان الله عليهم اجمعين ـ و حضرت آيت الله ناصري دولت آبادي و جناب حجّت الاسلام احمد قاضي زاهدي ـ حفظهما الله ـ از صحت گفتار ،درستي کردار ،سلامت نفس وپاکي ضمير او سخن گفته و دلدادگي او را به امام عصر (ع)شهادت و گواهي داده اند .از تشرّفات نقل شده از اومي توان فهميد که حاجي فشندي از نظر تحصيلات ظاهري و مراتب علمي در حد متوسط بوده است امّا از نظر سلوکي و مقامات معنوي بسي برتر و بالاتر قرار داشته است . مرتبه اي که موجب حسرت و غبطه بسياري از بزرگان بلند مرتبگان و برترنشينان و بالا مکانان است .
امام ،باران رحمت ربوبي است و در سرزمين سينه سيناي هر مؤمن متديّني که ببارد هزاران گل روح افزا و فرح بخش مي روياند ؛امّا مهم آن است که ما خود زمينه ساز ديدار دوست باشيم و براي باريابي به بارگاه بلند و آستان آسماني آن منظومه مهرباني زمينه را مهيّا کنيم.
«فَشِند» بنا به آنچه در دايرةالمعارف تشيّع درج شده ،روستايي در شهرستان ساوجبلاغ (غرب شهرستان کرج)،در يازده کيلومتري شمال شرق شهر هشتگرد است .بيشتر اهالي اين روستا ،کشاورز و دامپرورند . امام زاده سه تن ـ طاهر ،مطهّر و مظفّر ـ درخت چنار هشتصد ساله و تپّه تاريخي فشند از آثار قديمي آن مي باشد. کهن ترين آثار موجود در آنجا متعلّق به هزاره اوّل پيش از ميلاد مسيح (ع)است . همچنين بناي «خاتون قيامت »که مردان ،حقّ ورود به داخل آن را ندارند از ديگر بناها و آثار مهم تاريخي و باستاني اين روستا است . «آل فشندي »يکي از خاندن هاي علمي در شهر قزوين که شاخه اي از آل برغاني هستند ،ازاين روستا برخاسته اند. از بزرگان اين سامان مي توان از مرحوم حاج حسن بيگلري فشندي صاحب «سرّالبيان در تجويد » شيخ احمد آل فشندي (رهبر انقلابيون مشروطه خواه قزوين )،استاد جمشيد اميني (از شاگردان کمال الملک و مبتکر رشته نقاشي قالي در ايران ،مرحوم مصباح نجم الملک (منجم و صاحب تقويم )و بالاخره مرحوم حاج محمد .علي فشندي را نام برد.
از نگاه عالمان
شهيد محراب و معلّم اخلاق،شهيد آيت الله دستغيب (ره)که دو تشرّف از مرحوم فشندي را در کتاب «داستان هاي شگفت»به نقل از خود وي آورده ،درباره آن مرحوم چنين نوشته است :«مکرّر شنيده بودم که يکي از اخيار زمان ،توفيق تشرف به خدمت حضرت بقيّةالله (عج)نصيبش شده و داستان هايي [در اين باب ]دارد. دوست داشتم او را ببينم و [آن داستان ها را ]از زبان خودش بشنوم ،تا اينکه در ربيع الثاني 1395در تهران به همراه حاج آقا معين شيرازي ،او را ملاقات نمودم. آثار خير ،صلاح،صداقت، و دوستي اهل بيت (ع)از [سيماي ]او آشکار بود. از حاج آقا معين خواهش کردم که مطالب حاجي را مرقوم فرمايند و اينک عين مرقومه ايشان ثبت مي شود».(2) همچنين حجّت الاسلام احمد قاضي زاهدي صاحب مجموعه «شيفتگان حضرت مهدي (ع)»نيز درباره حاجي فشندي نوشته است :«در روز 16ذي الحجةالحرام سال 1400ق.شخصا در صحن مقدّس فاطمه معصومه (س)او را زيارت کردم. آثار صدق و دوستي اهل بيت (ع)از سيمايش مشهود بود».(3) حضرت آيت الله ناصري دولت آبادي ـ حفظه الله ـ نيز از حاجي با عنوان «عبد صالح خداوند»که تشرّفات متعددي برايش روي داده ،نام مي برد.
شاعر و مدّاح اهل بيت (ع)مرحوم حاج محمّد علامه در خاطرات شصت سال خدمت گزاري خود درباره مرحوم حاج محمّد علي فشندي اين چنين نوشته است :«مرحوم حاج محمّد علي فشندي ،مردي والامقام و از نيکان روزگار بود که من بيش از پنجاه سال با او آشنا بودم . پنجاه سال قبل در سامرا از امام هادي (ع)حجت خواستم. به وسيله حاجي از ناحيه امام (ع)پيغام رسيد. آن وقت فهميدم که اين بزرگوار چه مقامي دارد . قبر اين مرد شريف در بهشت زهرا(س)است . بسياري از دوستان قبر ايشان را از من سراغ مي گيرند. مدفن او از مکان هايي است که هر کسي در آنجا هفتاد بار حمد بخواند، با مشيّت پروردگار حاجت او روا مي شود.
نشاني قبراو اين است :بهشت زهرا (ع)قطعه 96،رديف 273،شماره 21.بعضي از تهراني هاي جمع شدند تا براي حاجي خانه اي بخرند. فرمود:من يک اتاق در نارمک در خانه خواهر زاده ام دارم ،همين کفايت مي کند. يکي از رفقا از من خواست که براي سنگ قبر مرحوم فشندي اشعاري بگويم من اين شعر ها را گفتم:
اي خرمن گُل اينجا،بر بوي تو مي آيم
تنها به خيال تو ،در کوي تو مي آيم
اي آهوي صحرايي ،اي صيد گريزنده
دنبال دو چشمان آهوي تو مي آيم
اي قبله گه آمال ،رو سوي تو خواهم کرد
هر سوي که خواهي رفت من سوي تو مي آيم
اي پشت و پناه من ،اي مايه اميدم
آشفته به دنبال گيسوي تو مي آيم

تشرف اوّل ؛احترام به سادات
مرحوم حاج محمّد علي فشندي ،تشرّف نخست خود را اين گونه براي آيت الله شهيد دستغيب و مرحوم حاج آقا معين شيرازي نقل کرده است:
قريب سي سال پيش،براي زيارت اربعين عازم کربلا شدم. آن زمان جهت [صدور]گذرنامه ،از هر نفر،چهار صد تومان مي گرفتند. بعد از اخذ گذرنامه ،خانواده ما [همسرم]گفت :«من هم مي آيم». ناراحت شدم و گفتم :«چرا قبلا نگفتي؟!». خلاصه بدون گذرنامه [عيال]حرکت کرديم .جمعيّت و همراهان ما پانزده نفر بودند .که عبارت بودند از چهار مرد و يازده زن . [که در ميان زنان ]يک پيرزن سيّد علويّه ـ که عمر او 105سال بود ـ نيز وجود داشت .اين پير زن علويّه با دو نفر از همراهان ما ،قرابت و خويشاوندي داشت.
[با اينکه جابه جايي و انتقال پير زن علويّه خيلي زحمت و گرفتاري داشت امّا او را حرکت داديم و با خود برديم.
هر چند گذرنامه نداشتيم امّا به آساني از مرز ايران و عراق گذشتيم و قبل از اربعين حسيني (ع)به کربلا مشرف، شديم . بعد از اربعين و پس از زيارت به نجف اشرف مشرّف گرديديم و بعد از 17ربيع الاول هم قصد زيارت کاظمين و سامرا نموديم. در اين وقت خويشاوندان پير زن علويه از بردن او به کاظمين و سامرا و جا به جايي وي خيلي اظهار ناراحتي کرده و گفتند :«او را با خود نبريم. در نجف بماند تا برگرديم »اما من گفتم :زحمت اين پيرزن و سيد علويه با من است [شما نگران و ناراحت نباشيد!]
به اتّفاق همراهان به راه افتاديم . ايستگاه قطار کاظمين و سامرا شلوغ بود و همه در انتظار قطار بودند به هر حال با آن جمعيت زياد تهيه بليط و اسکان مشکل مي نمود . در اين هنگام سيّدي عرب ـ که شالي سبز به کمر داشت ـ نزد من آمد و فرمود :«سلام عليکم !حاج محمّد علي !شماها پانزده نفر هستيد؟!عرض کردم :بله !فرمود :اين پانزده بليط را بگيريد و همين جا باشيد !من مي روم بغداد و بعد از نيم ساعت با قطار بر مي گردم و يک کوپه (اتاق)دربست براي شما نگه مي دارم.شما از جاي خود حرکت نکنيد !
قطاري از کرکوک آمد و سيد سوار شد و رفت . بعد از نيم ساعت قطاري آمد و جمعيت هجوم آوردند. رفقا و همراهان من خواستند سوار شوند که من مانع شدم و آنها از اين حرکت من کمي ناراحت شدند. همه که سوار شدند، آن سيد آمد و ما را در يک کوپه دربست سوار قطار کرد. وقتي وارد سامرا شديم آن سيد بزرگوار به من فرمود :شما ـ به اتفاق همراهان به منزل سيد عباس خادم برويد!
من [نشاني سيد عباس خادم را يافتم ]و نزد او رفته ،گفتم ما پانزده نفر هستيم ،شش روز هم در اينجا مي مانيم و دو اتاق مي خواهيم . ضمنا هزينه و کرايه محل چقدر مي شود ؟
سيد عباس خادم گفت: يک آقاي سيدي کرايه شش روز شما را به همراه مخارج خوراک و زيارت نامه خوان پرداخت و «فرمود که :«روزي هم ،دو مرتبه شما را به سرداب و حرم ببرم!».
گفتم :آن سيد کجاست؟گفت همين الان از پلّه هاي ساختمان پايين رفت. فورا به دنبال سيد پايين آمدم امّا هر چه گشتم او را نديدم و نيافتم.دوباره به سيد عباس خادم مراجعه کردم و گفتم ـ آن سيد هزينه پانزده بليط را از ما طلب کار بود. نمي داني کجا رفت ؟گفت:من نمي دانم !تازه تمام مخارج شما را هم در اين شش روز پرداخت کرده است!
[زيارات کاظمين و سامرا که تمام شد]دوباره به کربلا برگشتيم . در کربلا نزد مرحوم آيت الله سيد مهدي شيرازي ـ از مراجع معظم تقليدـ رفتم ،جريان را براي آقا نقل کردم و درباره بدهي خود به آن سيد عرب بزرگوار پرسيدم .مرحوم آيت الله شيرازي فکري کردند و بعد فرمودند :درجمع شما از سادات کسي هست ؟
عرض کردم :بله ،يک پيرزن علويه کهنسالي است!
فرمود :امام زمان (ع)شما را ـ به خاطر احترام به آن پيرزن علويه ـ ميهمان کرده است!
مرحوم شهيد دستغيب در خاتمه تشرف مي نويسد. :«به نظر حقير شايد آن سيد بزرگوار عرب ـ يکي از «رجال الغيب»يا «ابدال»ـ که ملازم خدمت آن حضرت اند ـ بود ه باشد»
.(6)
تشرّف دوم ؛آماده شدن مقدّمات زيارت کربلا
شهيد محراب و معلّم اخلاق، مرحوم آيت الله دستغيب همچنين اين تشرّف را که از زبان بنده برگزيده و برتر خدا،مرحوم فشندي تهراني شنيده ،در کتاب «داستان هاي شگفت »خود آورده است:
«قريب بيست سال پيش ،شب جمعه اي به همراه آقا سيد محمّد علي باقر خياط و ديگر دوستان به مسجد جمکران رفته بوديم . در آنجا همه [بعد از اعمال و آداب مسجد]خوابيدند وتنها من و پير مردي بيدار بوديم . او بر پشت بام ،شمعي روشن کرده و [در پرتو آن ]دعا مي خواند. من هم به نماز شب مشغول بودم. در اين وقت ديدم که ناگاه هوا روشن شد.با خود گفتم :حتما ماه طلوع کرده است. اما هر چه نگاه کردم. ماه را [در آسمان ]نديدم !يک مرتبه متوجّه شدم که در فاصله پانصد متري من ،سيد بزرگواري در زير درختي ايستاده است و اين نور [تابش ]از آن آقا مي باشد. به پيرمرد کنار خود گفتم :شما کنار آن درخت ،آقايي را مي بينيد؟!پيرمرد گفت:هوا تاريک است و چيزي هم ديده نمي شود [توهم ]خوابت مي آيد،برو بگير بخواب!
دانستم که پير مرد سيّد را نمي بيند.
[در اين وقت به نزد سيد رفتم ]عرضه داشتم :آقا دلم مي خواهد به کربلا بروم اما نه پولي دارم و نه گذرنامه اي . اگر تا صبح پنج شنبه آينده ،گذرنامه من با پول آماده شد، مي دانم که امام زمان (ع)هستيد و گرنه يکي از سادات مي باشيد[بعد از عرض اين حاجت ]ناگهان ديدم که همه جا تاريک شد و آن آقا هم نيست. صبح ،داستان را براي رفقا و همراهان تعريف کردم .بعضي از آنها مرا مسخره کردند [و به ساده دلي من خنديدند].
گذشت تا روز چهارشنبه هفته آينده آن ؛صبح زود در ميدان فوزيه [ميدان امام حسين (ع)فعلي] براي کاري رفتم و به خاطر باران ،کنار ديواري ايستادم . در اين هنگام پير مردي ناشناس نزد من آمد و گفت :حاج محمّد علي !مايل هستي به کربلا بروي ؟!
عرض کردم :خيلي مايلم اما نه پولي دارم و نه گذرنامه اي!
گفت :شما دو عدد عکس با دوعدد رونوشت شناسنامه براي من آماده کن!
گفتم: عيالم را مي خواهم ببرم !گفت اوهم مانعي ندارد!
با عجله به خانه رفتم،اسناد و مدارک را برداشتم، آوردم به پيرمرد دادم . پير مرد گفت :فردا صبح همين وقت اينجا بياييد و مدارک و گذرنامه هاي خود را از من بگيريد!
فردا صبح به همان محل رفتم. پير مرد آمد و گذرنامه ها را با ويزاي عراقي به همراه پنج هزار تومان پول به من داد و رفت و بعد هم ديگر او را نديدم.
از آنجا به منزل آقا سيد محمد باقر خيّاط ـ که در آن مجلس ختم صلوات برقرار بود ـ رفتم . بعضي از رفقا و همراهان آن شب از راه تمسخر به من گفتند :حاج محمد علي !گذرنامه ها را گرفتي؟
گفتم بله !و گذرنامه هاي را با پول به آنها نشان دادم [با تعجب] تاريخ گذرنامه را خواندند و ديدند تاريخ آن روز چهارشنبه است . همه به گريه افتادند و گفتند :خوشا به سعادتت !ما که سعادت نداشتيم.
تشرف سوم ؛دوستان ما ناراحت نيستند
اين تشرّف نيز از زبان مرحوم آيت الله العظمي بهجت درباره حاج محمّد علي فشندي نقل شده است . ايشان فرمودند :حاج محمّد علي فشندي هنگام تشرّف به محضر حضرت صاحب (ع)،عرض مي کند :مردم دعاي توسّل مي خوانند ودر انتظار شما هستند و شما را مي خواهند و دوستان شما ناراحت اند. حضرت مي فرمايند :دوستان ما ناراحت نيستند!(8)
تشرّف چهارم؛شيعيان ما ،به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند
احمد قاضي زاهدي در کتاب «شيفتگان حضرت مهدي (ع)»از زبان مرحوم فشندي تهراني آورده است :«در مسجد جمکران اعمال را به جا آورده ،به همراه همسرم بر مي گشتم .در راه ،آقايي نوراني را ديدم که داخل صحن شده ،قصد دارند به طرف مسجد بروند. با خود گفتم :اين سيد در اين هواي گرم تابستان تازه از راه رسيده و [حتماً]تشنه است.به طرف سيد رفتم و ظرف آبي را به ايشان تعارف کردم . [سيد ظرف آب را گرفت و نوشيد ]و ظرف آن را برگرداند در اين حال عرضه داشتم :آقا شما دعا کنيد و فرج امام زمان (ع)را از خدا بخواهيد تا امر فرج ايشان نزديک شود!
آقا فرمودند :«شيعيان ما به اندازه آب خوردني ،ما را نمي خواهند. اگر بخواهند ،دعا مي کنند و فرج ما مي رسد».
اين سخن را فرمود و تا نگاه کردم کسي را نديدم. فهميدم که وجود اقدس امام زمان (ع)را زيارت کرده ام و حضرتش ،امر به دعا کرده است».
تشرّف پنجم ؛تبسّم امام زمان (ع)
همچنين در مسجد خَيف در منا ،زير طاق، در حالي که به برد يماني احرام بسته ،مشغول عبادت بودم ،امام را زيارت نمودم . سلام کردم ،پاسخ دادند و تبسّم فرمودند . در اين حال خانمي از کاروان ما ،از پشت سر مرا صدا زد ،تا برگشتم ديگر کسي را نديدم.
تشرّف ششم ؛امام زمان (ع)در صحراي عرفات
اين تشرّف از مهم ترين و روح افزا ترين رويدادهاي زندگاني مرحوم فشندي (ره)است. تشرّف حاضر ،به سبب بعضي از جنبه هاي منحصر به فرد ـ که به برخي از آنها اشاره خواهد شد ،مورد توجه تعداد زيادي از شيفتگان اما عصر (ع)مي باشد.
آيت الله ناصري دولت آبادي که خود مستقيما از زبان حاجي شنيده و در کتاب «آب حيات »آورده است . همچنين جناب قاضي زاهدي نيز آن را از زبان آن مرحوم شنيده و در کتاب خود نقل کرده است . ما اينک تلفيق دو روايت را جهت تتميم آن براي خوانندگان محترم مي آوريم.
حاج محمّد علي فشندي تهراني مي گويد :سال اوّلي که به مکّه مکرمه مشرّف شدم ،از خداي مهربان در آنجا خواستم که توفيق دهد تا در سال هاي بعد نيز ،تا بيست سفر به مکّه بيايم تا شايد امير الحاج و امام زمان (ع)را هم زيارت کنم . خداوند هم توفيقي بخشيد و منّتي نهاد که من علاوه بر آن بيست سفر ،چند بار ديگر نيز به زيارت خانه خدا موفّق شدم.
سالياني بود که به همراه کارواني ـ به عنوان خدمه و کمکي کاروان ـ مشرّف مي شدم تا اينکه در سالي [ظاهرا 1353شمسي]مدير کاروان به من اطّلاع داد که امسال از ديدن من معذور است. شايد تصوّر و پندار او اين بود که سن من رو به پيري رفته و نگران بود که نتوانم در کارهاي خدماتي کاروان به او ياري برسانم. از شنيدن اين خبر خيلي افسرده و پژمرده شدم . لذا به سوي مشهد مقدّس حرکت کردم تا دست توسّلي به دامان سلطان طوس ،حضرت رضا (ع)بزنم و از ايشان بخواهم که سفر معنوي حج را امسال نيز نصيب من کند.
در حرم خيلي منقلب و مضطرب بودم و به سختي مي گريستم و از آن حضرت روايي حاجت خود ر ا مي خواستم. پس از زيارت جانانه ،به قصد بازگشت به تهران با آن حضرت وداع کرده ،از حرم خارج شدم. در اين حين ،سيدي مرا صدا زد و فرمود:«آقا! سفر شما را حضرت حجّت (ع)امضا کردند و فرمودند :به حاج محمّد علي بگو برو !منتظر تو هستند!»
من از سيد پرسيدم :خود حضرت اين سخن را فرمودند ؟
سيد گفت: بله!
من نيز بدون درنگ به منزل خود در تهران بازگشتم. به محض آنکه به خانه رسيدم، همسرم با عجله گفت :اين چند روز را کجا بودي ؟ مرتب از کاروان زنگ مي زنند و مي خواهند شما را با خود همراه ببرند.
من هم بلافاصله به مدير کاروان مراجعه کردم و پرسيدم :شما که نيت بردن مرا نداشتيد ،حالا چه شده که مي خواهيد مرا هم در اين سفر همراه کنيد ؟!مدير کاروان سربسته اشاره کرد که از تصميم قبلي خود پشيمان شده و مي خواهد من نيز در اين سفر طبق معمول سال هاي گذشته به عنوان خدمه با او همراهي کنم.
به هر ترتيب به عنوان کمکي کاروان به مکه مشرّف شديم. شب هشتم ماه ،که فرداي آن روز حاجيان مي بايد در عرفات باشند ،مدير کاروان مرا خواست و گفت :وسايل کاروان را زودتر از ديگر کاروان ها به منا منتقل کن و در عرفات در کنا ر «جبل الرحمة»خيمه ها را بر پا ساز تا کاروان ما در بهترين جاي ممکن سکنا گزيند. من نيز فوراً لوازم و خيمه ها را با اتومبيلي به آنجا منتقل کردم ،چادرها را برافراشتم و فرش ها را گستردم . در اين حال يکي از شرطه هاي سعودي (=پليس هاي عربستان )نزد من آمد و به زبان عربي گفت :چرا حالا آمدي ؟اينجا که کسي نيست!
من هم با زبان عربي شکسته بسته ـ که تقريبا در اين سفرها آموخته بودم ـ بدو گفتم :براي انجام مقدما ت کار ،زودتر آمدم . گفت :«پس امشب نبايد بخوابي !»پرسيدم :چرا؟گفت :به خاطر اينکه ممکن است دزداني پيدا شوند و به وسايل حجّاج دستبرد بزنند يا اينکه شما را بکشند . بايد خيلي مراقب باشي !با شنيدن اين سخنان ترس عميقي وجود مرا فرا گرفت.
در اين حال به ياد حضرت ولي عصر (ع)افتادم. به آن حضرت التجا و پناه بردم و پيوسته و پياپي نام مقدُس آن قبله عالم را بر زبان مي آوردم . مي گفتم :«يا حجّة بن الحسن أدرکني !يا خليفة الله الأعظم أغثني!»
تصميم گرفتم شب را نخوابم . به همين جهت براي نماز و نافله شب وضويي ساختم و به نماز ايستادم . آن شب در آن بيابان تنهايي ،به ياد آمام زمان (ع)حال خوشي پيدا کردم. در همين حال صداي پايي شنيدم و به دنبال آن پرده چادر کنار رفت . آقايي در آستانه خيمه بعد از سلام فرمود :«حاج محمد علي تنها هستي؟»
عرض کردم :بله آقا، تنهايم !و ناخود آگاه از جا برخاستم و پتويي را چند لا کرده ،زير پاي آقا افکندم.
آقا نشست و فرمود :«حاج محمد علي !خوب جايي را براي سکونت کاروان انتخاب کرده اي !اين جا همان جايي است که جدّم حسين بن علي (ع)در روز عرفه خيمه زده بودند !»بعد فرمودند :«حاج محمد علي !يک چايي درست کن !»عرض کردم :اتّفاقا همه وسايل چاي فراهم است جز چاي خشک که آن را از مکه نياورده ام.
فرمود:«شما آب جوش تهيه کنيد ،چاي خشک آن برعهده من!»
آب که جوش آمد مقداري چاي ـ که در حدود صد گرم بود به من مرحمت کردند. چاي که دم کشيد و آماده شد ،فنجاني به ايشان تعارف کردم . نوشيدند و فرمودند :«شما هم بفرماييد!»من هم با اجازه آقا ،فنجاني از آن چاي نوشيدم که لذّت خوبي براي من داشت.
در اين وقت ،دو جوان زيباروي نوراني (در روايت هاي قاضي زاهدي چهار جوان )جلوي چادر آمدند و همان جا با احترام ايستادند و به آقا سلامي عرض کردند. آقا از من خواستند که به ايشان چاي تعارف کنم . من نيز اطاعت کردم و برايشان چاي بردم . آنان چاي را نوشيدند . آقا از من خواستند که چاي ديگري نزد ايشان ببرم که من نيز دوباره چاي براي آن دو جوان بردم . در اين وقت آقا به آنان فرمود :«شما برويد !آنان نيز خداحافظي کرده و رفتند».
در اين هنگام ،آقا نگاهي به من کردند و سه بار فرمودند :«خوشا به حالت حاج محمد علي !»گريه راه گلويم را بست . عرض کردم :از چه جهت؟ فرمود :«چون امشب کسي براي بيتوته در اين بيابان نمي آيد. امشب شبي است که جدم امام حسين (ع)در اين بيابان آمده است »بعد فرمود:«دلت مي خواهد نماز و دعاي مخصوصي را که از جدم رسيده بخواني؟»
عرضه داشتم :بله آقا جان !فرمود :«برخيز و غسلي به جا آور و وضو بگير !»عرض کردم :هوا طوري است که نمي توانم با آب سرد غسل کنم. فرمود :«من بيرون مي روم تو آب را گرم کن و غسل نما!»
من هم بدون اينکه متوجّه قضايا باشم و اينکه اين آقا کيست ؟مقداري آب را گرم کردم و غسل و وضويي ساختم .
چون از غسل فارغ شدم ،آقا به خيمه برگشتندو فرمودند :«حالا دو رکعت نماز با اين کيفيت که مي گويم بخوان :بعد از حمد [در هر رکعت ]يازده مرتبه سوره توحيد را بخوان که اين نماز جدم امام حسين (ع)در اين مکان است».
و بعد از نماز فرمودند :«جدّم ،امام حسين (ع)در اين بيابان دعايي خوانده است که من آن را مي خوانم ،تو هم با من بخوان!» اطاعت کردم . دعاي آقا نزديک به بيست دقيقه به درازا کشيد و در حال دعا ،اشک از چشمان مبارکش مانند ناودان فرو مي ريخت . هر جمله اي را که مي خواند در ذهن من مي ماند و من فوراً آن را حفظ مي کردم. ديدم عجب دعاي خوبي بود و چه مضامين عالي دارد.
من با اينکه با کتاب هاي دعا آشنا بودم، اما تا کنون به چنين دعايي برنخورده بودم در همين وقت به ذهنم رسيد که فردا براي روحاني کاروان مضامين اين دعا را بخوانم تا او آنها را يادداشت کند به محض خطور اين فکر در خاطرمن آقا فرمودند :«اين دعا مخصوص امام (ع)است و در هيچ کتابي نوشته نشده و کسي غير از امام نمي تواند آن را بخواند و از ياد تو نيز مي رود!»
با گفتن اين سخن، ناگهان تمامي عبارات دعا از ذهن ،زبان ،خيال وخاطر من محوشد. و حتي کلمه اي از آن در ذهن من باقي نماند.
پس از پايان دعا به آقا عرضه داشتم :آقا اين توحيد من ـ به نظر شما ـ خوب است ؟من مي گويم که همه هستي را از درخت و گياه و زمين و...خداوند آفريده است . فرمودند :«خوب است !و بيش از اين از شما انتظار نمي رود!»
عرض کردم :آيا من حقيقتا دوستدار اهل بيت هستم ؟فرمودند :«آري !و تا اآخر هم خواهي بود . اگر آخر کار شياطين بخواهند فريب دهند، آل محمد (ص)به فرياد مي رسند».
پرسيدم :آيا امام زمان (ع )در اين بيابان تشريف مي آورند؟فرمودند :«امام الان در چادر نشسته است »!
من با همه اين نشانه ها و قرينه ها باز متوجه نشدم . به نظرم رسيد منظور اين است که امام (ع)اکنون در چادر مخصوص خود نشسته اند.
دوباره پرسيدم :آيا فردا امام با حاجيان به عرفات مي آيند ؟فرمودند :«آري »عرض کردم :کجا مي روند ؟فرمودند «جبل الرحمة»
دوباره عرضه داشتم :اگر رفقاي کاروان بروند ،امام (ع)را مي بينند ؟فرمود :«مي بينند اما نمي شناسند!»
عرض کردم :فردا شب امام زمان (ع)به چادر حاجيان هم سر مي زنند و عنايتي مي کنند؟
فرمود :«در چادر شما ،آنگاه که روضه عمويم عباس (ع)خوانده مي شود مي آيد ».بعد از اين سخنان و پاسخ به اين سؤال ها ،آقا برخاستند تا از خيمه خارج شوند . در اين حال رو به من نموده فرمودند «حاج محمد علي !شما امسال به نيابت از کسي حج مي گزاريد ؟»
عرض کردم :خير آقاجان !فرمودند :«مي شود از طرف پدر من امسال نيابت کنيد ».عرضه داشتم: بله آقاجان!
در اين حال دو اسکناس صد ريالي سعودي به من مرحمت کردند و فرمودند :«اين پول را بگير و حج امسالت را به نيابت پدر من انجام بده!»
پرسيدم: آقا نام پدر شما چيست ؟فرمودند «حسن!»عرض کردم :نام خودتان چيست ؟فرمود «سيد مهدي!»
آقا را تا دم چادر بدرقه کردم . در اين وقت آقا براي معانقه و روبوسي جهت خداحافظي برگشتند و با هم معانقه اي کرديم . خوب به ياد دارم که خال طرف راست صورتش را بوسيدم . آقا دوباره مقداري پول خرد ديگر به من مرحمت کردند وفرمودند :«اين پول ها را نيز به همراه داشته باش و برگرد!»
عرض کردم :آقا جان من شما را کي و کجا ملاقات خواهم کرد؟
فرمود :«وقتي که حاجيان نماز مغرب و عشاي خود را خواندند و مداح کاروان شروع به ذکر مصيبت عمويم قمر بني هاشم (ع)کرد من به چادر شما مي آيم». در اين وقت آقا از خيمه خارج شد و من ديگر او را نديدم هر چه به اين طرف و آن طرف نظر کردم، ديگر کسي را نيافتم. داخل چادر شدم و به فکر فرو رفتم. راستي او که بود ؟سيد مهدي فرزند حسن !از کجا نام مرا مي دانست ؟چند بار فرمود :جدّم حسين عمويم عباس ...قرينه ها و نشانه ها را يکي پس از ديگري کنار هم نهادم . خيلي منقلب و بي تاب شده بودم . فهميدم که با امام زمان (ع)هم سخن بوده ام.
از صداي گريه و ناله من شرطه سعودي (=پليس عربستان )سراسيمه آمد و گفت چه شده ؟دزدها آمده اند و اثاثيه ات را غارت کرده اند؟
گفتم: نه! مشغول مناجات با خدايم. او با تعجّب به من نگاه مي کرد و سرانجام رهايم کرد و رفت. تا صبح به ياد حضرت گريستم.
فرداي آن روز قصه را براي روحاني کاروان تعريف کردم و او هم براي حاجيان نقل کردوگفت :اي حجّاج !متوجّه باشيد که اين کاروان مورد توجّه و عنايت امام زمان (ع)است.
همه مطالب را به روحاني کاروان گفتم جز آنکه فراموش کردم بگويم، آقا وعده کرده که شب ، به هنگام ذکر مصيبت عمويش قمر بني هاشم (ع)به چادر ما بيايد.
شب هنگام ،حاجيان پس از نماز ،روضه اي گرفتند ومداح کاروان هم ،گريزي به روضه علمدار کربلا ،حضرت قمر بني هاشم(ع)زدند و حالي در چادر بر پا شد. در آن وقت به يادسخن آقا افتادم . هر چه نگاه کردم آن حضرت را درون چادر نديدم .ناراحت شدم و با خود گفتم:«خدايا!وعده امام (ع)حق است!»
در اين وقت امام به خيمه تشريف فرما شدند و در ميان حاجيان نشستند و در مصيبت عموي خود گريستند.
من که آقا را ديدم ،خواستم تا عرض ادبي کنم و بوسه اي بر پاي حضرتش بزنم و به مردم بگويم که :«بياييد و امام زمان تان را ببينيد!»
که امام اشارتي کردند و من بي اراده و بي اختيار بر جاي خود ايستادم . روضه که تمام شد،آقا نيز برخاستند و خيمه را ترک کردند ومن ديگرحضرت را ندیدم
نکته هايي برگرفته از تشرّفات مرحوم فشندي
از تأمّل و درنگ در تشرّفات مرحوم فشندي ،مي توان به راحتي سرّ توفيقات اين مرد خدا را دريافت . از آنجايي که رمز و راز و سرّ توفيقات او موضوع مقاله اي ديگر مي باشد به جهت خودداري از طولاتي شدن اين نوشتار ،از آوردن آن صرف نظر شد و تنها به چند نکته اساسي آن اشارت مي رود.
1ـ ضرورت احسان به سلسله جليله سادات؛
2ـ اهتمام به زيارت سيد الشهدا (ع)؛
3ـ شوق به ديدا ر امام عصر (ع)؛
4ـ اهتمام و عنايت به نماز شب؛
5ـ اهتمام به حضور در مجالس ختم صلوات؛
6ـ اهتمام به حضور در مشاهد مشرّفه امامان اطهار (ع)ومسجد مقدس جمکران ؛
7ـ اهتمام به حضور در مناسک حج (20سفر)به شوق ديدار کعبه مقصود و قبله موعود.

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا

علامه جعفری رضوان الله علیه

از علامه جعفری می پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنن و اظهار میكنند كه هر چه دارند از كراماتی ست كه بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد . عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید . سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی .

گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟

کنگره بزرگداشت علامه جعفری در تبریز برگزار می شود

معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )

کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم

نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

منبع: سایت علمی دانشجویان ایران

نگا ه به نامحرم شیخ رجبعلی خیاط

در کتاب کیمیای محبت توصیه‌ی زیبا از شیخ رجبعلی خیاط (آن مرد وارسته) آمده است.
ایشان می‌فرمایند:

«چشمت به نامحرم می‌افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: (خدایا من تو را می‌خواهم، این‌ها چیه، اینها دوست داشتنی نیستند، هر چه که نپاید دلبستگی نشاید...»


آتش و سرب گداخته

پدرم (شیخ رجبعلی خیاط) با چشم برزخی چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند.

یکی از دوستان پدرم میگفت:
یک روز با جناب شیخ به جایی میرفتیم، یکدفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه میکند!
از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه میکند!

فهمید گفت: تو هم میخواهی ببینی که من چه میبینم؟ ببین!

من نگاه کردم دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشمهایشان به دنبال اوست سرایت میکند. جناب شیخ گفت: این زن راه میرود و روحش یقه مرا گرفته، او راه میرود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم میبرد.
محمود نکوگویان فرزند شیخ (در گفتگو با «کیهان فرهنگی» ش 206 آذر 1382 ص 66). نقل از گنجينه عفاف: مهدى نصيريان دهزيري

آقا سیّد مهدی قوام (ره)


چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

***

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

***

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این زن ... چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

***

چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مردی گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت… آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است… سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند. زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…

خاطره ای از آیت الله سید موسی زر آبادی در مورد مكاشفه شیطانی

 

 

استاد علی اكبر مهدی پور در كتاب اجساد جاویدان به نقل از آیت الله حاج سیّد موسی زرآبادی می نویسد[1]:

در روزهائی كه در قزوین امام جماعت بودم مدّتی به سیر و سلوك پرداختم، و به قدری پیش رفتم كه پرده ها از جلو چشمم برداشته شد، دیوارها در برابر من حائل نبود، وقتی كه در خانه نشسته بودم، رهگذرها را در كوچه و خیابان می دیدم. روزی به من گفته شد: "حال كه به این مقام رسیده ای، اگر بخواهی به مدارج بالاتر و مقامات والاتر برسی، فقط یك راه دارد، و آن ترك اعمال ظاهری است !!!".

مرحوم زرآبادی می فرماید: گفتم: "این اعمال ظاهری با دلائل قطعی و براهین مسلّم شرعی به ما ثابت شده است، من هرگز تا زنده ام آنها را ترك نخواهم كرد".

گفته شد : "در این صورت همة آنچه به شما داده شده، از شما سلب خواهد شد ".

گفتم:"به جهنّم".

از همان لحظه آن حالت از من سلب شد و یك فرد عادی شدم، دیگر از آن كشف و شهود خبری نبود.

در آن هنگام متوجّه شدم كه شیطان از این اعمال ظاهری ما با آنهمه نقصی كه دارد، شدیداً در رنج و عذاب است.

و لذا تصمیم گرفتم كه با تمام قدرت به اعمال مستحبی روی بیاورم و در حدّ توان چیزی از مستحبات را ترك نكنم.

از فضل پروردگار در پرتو التزام به شرع مبین حالاتی به من دست داد، كه حالات پیشین در برابر آن ناچیز بود.[2]

[1] - استاد مهدی پور به محضر آیت الله حاج شیخ محمد باقر ملكی می رسند و ایشان این داستان را به واسطه ی آیت الله شیخ مجتبی قزوینی از مرحوم آیت الله زرآبادی نقل می كنند.

[2] - اجساد جاویدان، ص 314-

ترک حج

حجة الاسلامسید موسی اصفهانی می گفتند :
دائی من با آیت الله العظمی حکیم مرتبط بود و به درس ایشان می رفت .
ایشان گفت آقای حکیم فرمودند با شخصی دوستی فراوانی داشتم و با هم قرار گذاشته بودیم که هر کدام زودترازدنیا رفتیم به خواب دیگری بیاییم .
دوست من وفات یافت و حدود یکسال گذشت و به خوابم نیامد .
پس از گذشت یکسال بخوابم آمد گفتم قرار بود زود به خوابم بیایی !
گفت: هنگامی که مردم به من گفتند : مت یهودیا او نصرانیا
گفتم چرا؟ گفتند چون حج به گردن داری بسیار ناراحت شدم اما در آن حال فاطمه زهرا و ائمه اطهار علیهم السلام را دیدم .
دست به دامن حضرت زهرا سلام الله علیها شدم آن بزرگوار سفارش مرا به حضرت مهدی علیه السلام کرد. آن حضرت حج مرا بگردن گرفت تا در سال آینده بجا آورد و من تا حج را آن حضرت انجام نداد آزاد نشدم.


شمس تبریزی

شمس تبریزی از اول شیعه بوده ضمنا سید هم بوده وبا بیست واسطه به امام صادق علیه السلام میرسد انسان بسیار برجسته ای بوده سواد هم نداشته ،شعر هم نگفته ،الا یک شعر وان اینکه :                         من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر     من عاجزم زگفتن  وخلق از شنیدنش                                             دیوان جناب شمس را مولای رومی به احترام استادش شمس نوشته است

حکایتی از وجود خدا

حاج حسین خندق آبادی(رحمه الله علیه)می فرمود:روزی رفتم به حمام دلاک گفت:مراموعظه کن گفتم که یک دستگاهی آمده از این طرف علف می ریزی از آن طرف فرش و جوراب وکاپشن وپنیروکره وشیروغیره درست می شود.باتعجب گفت این چه دستگاهی است گفتم گاو وگوسفند است سازنده آن هم خداست./بااینکه گوسفندسالی یک یا دو تا بره می زاید اینهمه مردم قربانی می کنند درتمام مراسم ها و خورد و خوراک سرمی برند ولی از تعداد گوسفندان کم که نمی شود زیاد هم می شود ولی سگ سالی ۵ یا۶بچه بلکه بیشتر می زاید ولی کسی آنها رانمی کشدزیادهم نمی شودبازبگو کارخدا در کار نیست .

سیدعبدالکریم پینه دوز(رحمه الله علیه)

در گوشه ای از بازار تهران به پینه دوزی مشغول بود.آقا سید کریم در پرتو ارتباط خاص ولایی با ساحت مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)به مقامات والای عرفانی و توحیدی دست یافته بود تا جایی که بیشتر علمای اهل معنای تهران معتقد بودند که حضرت مهدی (علیه السلام)به مغازه کوچک آن جناب تشریف می آوردند و با او هم صحبت می شدند.

در دوران حیات آقا سید کریم تنها برخی از اولیای خدا و معدودی از دوستان صمیمی آن جناب از مقامات و حالات و تشرفات او باخبر بودن.همین عده اندک نیز تنها به برخی از تشرفات آقا سید کریم آن هم بعد از وفات او اشاره کرده اند.

آقا سید کریم پینه دوز همچون آقا و مولایش حضرت بقیت الله الاعظم به صورت دایم در هر صبح و شام دقایقی را به یاد سرور و سالار شهیدان گریان می گشته است و بدون استثنا در طول سال در هر صبح و شام قطره های اشکی جانسوز از دیدگانش سرازیر می شده است.

جناب شیخ عبدالکریم حامد نقل می کند که از جناب سید کریم پینه دوز که هر هفته به ملاقت مولا توفیق می یافت پرسیده شد:چه کرده ای که به چنین توفیقی دست یافته ای؟

او در جواب گفت شبی جدم پیامبر ختمی مرتبت را در عالم رویا دیدم از ایشان تقاضای ملاقات با امام عصر را نمودم آن حضرت فرمودند:در طول شبانه روز دوبار برای فرزندم سید الشهدا گریه کن!

از خواب بیدار شدم و این برنامه را به مدت یکسال اجرا نمودم تا به تشرف خدمت آن حضرت نایل آمدم.

حضرت آیت الله حاج محسن خرازی می فرمود مرحوم پدرم برای ما نقل کرد و گفت:یک روز آقا سید کریم پینه دوز برای حداحافظی به حجره ما آمد او قرار بود به عتبات عالیات و کربلای امام حسین مشرف شود در حالیکه با ما خداحافظی می کرد گفت:من به کربلا مشرف می شوم ولی از این سفر باز نخواهم گشت در همان کربلا از دنیا خواهم رفت و در همان جا مدفون می شوم!

ما این سخن را در حالیکه دوست نداشتیم آن را باور کنیم از آقا سید کریم شنیدیم و او به کربلا مشرف شد بعد از مدتی خبر رسید که آقا سید کریم پینه دوز در کربلا از دنیا رفته است و او را در صحن مطهر امام حسین علیه السلام به خاک سپرده اند.

منبع:کتابسالنامه بسوی ظهور-۱۳۸۵