نگا ه به نامحرم شیخ رجبعلی خیاط
در کتاب کیمیای محبت توصیهی زیبا از شیخ رجبعلی خیاط (آن مرد وارسته) آمده است.
ایشان میفرمایند:
«چشمت به نامحرم میافتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: (خدایا من تو را میخواهم، اینها چیه، اینها دوست داشتنی نیستند، هر چه که نپاید دلبستگی نشاید...»
آتش و سرب گداخته
پدرم (شیخ رجبعلی خیاط) با چشم برزخی چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند.
یکی از دوستان پدرم میگفت:
یک روز با جناب شیخ به جایی میرفتیم، یکدفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه میکند!
از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه میکند!
فهمید گفت: تو هم میخواهی ببینی که من چه میبینم؟ ببین!
من نگاه کردم دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشمهایشان به دنبال اوست سرایت میکند. جناب شیخ گفت: این زن راه میرود و روحش یقه مرا گرفته، او راه میرود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم میبرد.
محمود نکوگویان فرزند شیخ (در گفتگو با «کیهان فرهنگی» ش 206 آذر 1382 ص 66). نقل از گنجينه عفاف: مهدى نصيريان دهزيري
ایشان میفرمایند:
«چشمت به نامحرم میافتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!! اما اگر خوشت آمد، فوراً چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو: (خدایا من تو را میخواهم، اینها چیه، اینها دوست داشتنی نیستند، هر چه که نپاید دلبستگی نشاید...»
آتش و سرب گداخته
پدرم (شیخ رجبعلی خیاط) با چشم برزخی چیزهایی میدید که دیگران نمیدیدند.
یکی از دوستان پدرم میگفت:
یک روز با جناب شیخ به جایی میرفتیم، یکدفعه من دیدم جناب شیخ با تعجب و حیرت به زنی که موی بلند و لباس شیکی داشت نگاه میکند!
از ذهنم گذشت که جناب شیخ به ما میگوید چشمتان را از نامحرم برگردانید و حالا خودش اینطور نگاه میکند!
فهمید گفت: تو هم میخواهی ببینی که من چه میبینم؟ ببین!
من نگاه کردم دیدم همینطور از بدن آن زن، مثل سرب گداخته، آتش و سرب مذاب به زمین میریزد و آتش او به کسانی که چشمهایشان به دنبال اوست سرایت میکند. جناب شیخ گفت: این زن راه میرود و روحش یقه مرا گرفته، او راه میرود و مردم را همین طور با خودش به آتش جهنم میبرد.
محمود نکوگویان فرزند شیخ (در گفتگو با «کیهان فرهنگی» ش 206 آذر 1382 ص 66). نقل از گنجينه عفاف: مهدى نصيريان دهزيري
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:50 توسط حسین
|