جناب حاج آقا الطافی نشاط می فرمایند :

آرامش در همه چیز است . آهسته راه بروید تا به زمین نیفتید ، آهسته حرف بزنید تا حرف اشتباه نزنید و بدانید كه چه می گویید . آهسته بنویسید تا اشتباه ننویسید . آهسته عبادت كنید تا بدانید كه چه كسی را عبادت می كنید . كسی كه خدا را آهسته و با آرامش عبادت كند تمام روح و جسمش در آرامش قرار می گیرد ؛ همه ی هستی دنیا و دل مشغولی های آن از او دور می شود و فقط خدا در كنار او می ماند .

خانه ی صاحبمان نزدیك است !

جناب حاج محمد رضا الطافی نشاط می فرمایند:

برخی از حیوانات را صبح در بیابان ول می کنند، عصر که شد خودشان بر می گردند خانه ی صاحبشان. ما هم که انسانیم لااقل باید مثل این حیوانات باشیم.
ما که در بیابان ملک خدا ول هستیم، باید هر لحظه بدانیم که کسی صاحب ماست و باید به سوی او برگردیم. باید خانه صاحبمان را بلد باشیم، اشتباه نرویم، خانه ی غریبه نرویم.
من این را باور کرده ام که اگر کسی یک عمر دنبال دنیا برود، نمی رسد، اما خانه خدا نزدیک است . خوش به حال آنان که از همه هستی دست برداشتند، ولی از خدا دست برنداشتند... این اشتباه رفته ها، چرا یک راه روشنایی، یک امید، برای خودشان باقی نمی گذارند؟

آشنایی

حاج محمد رضا الطافی نشاط، فرزند خداداد، در سال 1305 هجری شمسی در یکی از روستاهای شهرستان « بهار» در استان همدان به دنیا آمده است. دوستان و آشنایان او را «حاج محمد» می خوانند. تا پیش از عزیمت به همدان، در زادگاه خود به کشاورزی می پرداخته. اما در سال 1331 به همدان می آید و به لحاف دوزی مشغول می شود. تا امروز نیز ساکن همدان است.

نخستین دیدار

آقای .......( از ارادتمندان و دوستان صمیمی حاج آقای الطافی ) می گوید:
یکی از دوستان چندین ساله ام مرحوم دکتر توکلی ( از شاگردان مرحوم جناب شیخ رجبعلی خیاط) بود که چندی پیش به رحمت ایزدی پیوست. من بیش از سی و پنج سال با ایشان رفت و آمد داشتم. مردی بسیار با ایمان بود.
او که خود یکی از اولیای خدا بود، سبب آشنایی من با حاج آقا محمد رضا الطافی شد؛ روزی منزل ما بود و گفت:
می خواهم به همدان بروم تا با یکی از دوستانم ملاقات کنم.

می دانستم که دوستان او غالباً از خوبان هستند، از این رو پیشنهاد کردم که من هم همراه او بروم. خوشحال شد و پذیرفت. خلاصه همراه دكتر و یکی دو تا دیگر از دوستان راهی همدان شدیم. و بدین شکل نخستین بار حاج محمد رضا را دیدم و این دیدار باعث آشنایی ما شد.
در همدان که بودیم، از حاج محمد رضا پرسیدم:
شما تهران هم تشریف می آورید؟
پاسخ داد که:بله، گاهی برای خرید لوازم کارم به تهران می آیم.

از ایشان خواستم که سری هم به بنده بزند. نشانی و شماره تلفن هم دادم. حدود یک ماه پس از آن، حاج محمد رضا به تهران آمد و زنگی هم به من زد. دعوت کردم به منزل بیاید؛ عجله داشت نپذیرفت. ولی پذیرایی در مغازه را قبول کرد و ساعتی بعد همراه یکی از دوستانش وارد مغازه من شد.
من چای آماده کرده بودم، سینی چای را جلوی حاجی گذاشتم و تعارف کردم. چای نخورد.
عرض کردم: « چای را برای شما دم کرده ام. » با دست به قندانی که در سینی چای بود اشاره کرد و گفت:

آقا جان! این كه مال شما نیست به من تعارف می کنید.

من حرفی نزدم و دیگر تعارف نکردم؛ راست می گفت ؛ آن قندان در واقع ظرف آبنباتی از مغازه های اطراف بود که برای من آورده بودند و مال خودم نبود و احدی از این ماجرا جز خودم خبر نداشت. البته من حتما در آینده از صاحب قندان در صورت استفاده جلب رضایت میكردم و او هم كه از دوستانم بود قطعا رضایت میداد ....چیزی كه برای بیشتر ماها معمولی و پیش پاافتاده بنظر میرسد... ولی در هر حال این، نشانه ای بود در دومین دیدار من و حاجی تا بیشتر به او علاقمند شوم. در همان روز که در مغازه ی ما چای نخورد، قسمش دادم و از او خواستم که هر وقت به تهران می آید منزل ما باشد. حاجی هم پذیرفت و قول داد که همین طور باشد. و همین طور هم شد.
آقای ..... می گفت:
بیست سال پیش، از مرحوم دکتر توکلی پرسیدم:
با این کمالات و درجات که شما دارید، آیا کسان دیگری هم مثل شما پیدا می شوند؟
دكتر که روی سجاده نشسته بود سرش را بلند کرد و گفت:

من كه کسی نیستم، اما خود من این سوال را از مرحوم شیخ رجبعلی خیاط(ره) پرسیدم که مثل شما کیست؟ در پاسخ فرمود: من کسی نیستم، اما شخصی به نام حاج محمد رضا در همدان به سر می برد که شغلش لحاف دوزی است...

آری مردان خدا راه نیستی پیموده اند تابه خزانه ی هستی پیوسته اند:
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد


علم خدادادی

حاج محمد رضا الطافی سواد خواندن و نوشتن نداشت و به حسب ظاهر بی سوادبود، ولی وقتی از خداشناسی برای دوستان می گفت، همه متأثر گشته و اشكهایشان جاری می شد.
آقای .... گفتند : یکی از كارشناسان مسایل دینی در تهران چیزهایی درباره حاج محمد رضا شنیده بود. به واسطه آشنایی ای که با ما داشت؛ یک بار در منزل ما خدمت حاج محمد رضا رسید. دیر وقت هم آمده بود تا با حاج محمد رضا تنها باشد. حدود ساعت دوازده شب که می خواست برود، به بدرقه اش رفتم و پرسیدم:
چیزی دستگیرتان شد؟
گفت: به خداقسم، خیلی پای صحبت بزرگان نشسته ام، اما حرف های ایشان برای من تازگی داشت. این حرف ها را خودش نمی زند؛ خدا به او تحفه داده است.

تربیت الهی

هنگامی که این مطلب را در کنار بی سوادی ظاهری ایشان در خواندن و نوشتن لحاظ کنیم، بی گمان دستی از اعجاز حق را در کار خواهیم دید؛ گذشته از محتوای گفتار، رفتار حاج محمد رضا نیز به گونه ای بود که گویا سال ها در محضر بزرگان فن اخلاق، شاگردی کرده و یا مدت ها برای حفظ بایدها و احتراز از نبایدها ممارست نموده و از جماعت مردم فاصله گرفته است؛ حال آن که حاج محمد رضا در میان مردم و با مردم بوده و سیر باطنی اش هیچ گاه در خلوتی دنج یا کنجی آرام نبوده است و با فنون علم اخلاق و پیچیدگی های قاعده مندانه آن آشنایی ندارد.

معاشرت

آقای ... میگویند : من خودم دیده ام که حاج محمد رضا با چه صبر و حوصله ای به سؤالات کسانی که نزدش می روند، گوش می دهد و برایشان صحبت می کند. حتی یک بار که همراه او به همدان رفته بودم، دو پزشک از تهران و دو روحانی از قم آمده بودند جلوی مغازه ی حاج محمد رضا ؛ ایستاده و منتظر ؛ تا او بیاید.
صحبتهای حاج محمد رضا تا غروب طول کشید. صبح فردا هم که به مغازه رفتیم، گروه دیگری آن جا بودند و عصر هم همین طور. خلاصه در دو سه روزی که من همدان بودم، کار و کاسبی حاج محمد رضا، صحبت کردن با مردم بود؛ آن هم با صبر و حوصله و بی آن که عصبانی شود.

بندگی، ویژگی بارز

آسودگی حاج محمد رضا از دل مشغولی های دنیا و تأکید فراوان او بر به جا آوردن آداب بندگی از ویژگی های بارز اوست. حتی در مورد کوچک ترین رفتارهای اجتماعی نیز تأکید بر حفظ شؤون «بندگی» می کند و از در غلتیدن به وادی «شرمندگی» در پیشگاه معبود می گریزد و می گریزاند. و شاید همین بندگی، باعث شده تا در حریم اولیا حضوری داشته باشد که دیگران غبطه ی آن را می خورند.
یک بار به دوستان نزدیک گفته بود:

در بیشتر شب ها جسم من در خانه است، ولی روح من در جای دیگر است.

دوستان علاقه مند شدند که بدانند روح او به کجا می رود. حاج محمد رضا در پاسخ فرمود:

« ............................

چگونگی فتح باب

بی شک چنین مقامی در توفیقات خداوندی ریشه دارد و بس. اما این که چرا چنین توفیق هایی به کسی چون حاج محمد رضا الطافی داده می شود و دیگران از فیض آن محرومند، سؤالی است که باید پاسخ آن را در کردار و منش خود حاج محمد رضا یافت.
یک بار که در نشست دوستانه کسی از حاج محمد رضا پرسید:
از کجا به این مقام رسیدید؟


حاجی متواضعانه پاسخ داد:

من هیچ مقامی ندارم، ولی تا جایی که به یاد دارم، از پانزده شانزده سالگی فحش و غیبت و تهمت از دهان من بیرون نیامده است. همیشه احترام پدر و مادرم را نگه داشته ام. در معامله با مردم دروغ نگفته ام. نمازهای خود را تمام و سر وقت خوانده ام و تا به حال یک نماز من قضا نشده است.

البته حاج محمد رضا معتقد است که خدا نگهدار او بوده و می گوید:

خدا خودش نگذاشته که من دنبال دنیا و گناه و این چیزها بروم. از روزگار جوانی سوی گناه نرفته ام و هر جا مورد گناهی پیش آمده، از خدا خجالت کشیده ام.

و نیز به دیگران سفارش می کند که:

« اگر عاقبت خیر می خواهید، نمازتان را به موقع بخوانید و از دروغ و حرام پرهیز کنید.


صدق و انصاف

آقای ........ نقل میکند که:
به یاد دارم که در سال 65، در بحبوحه ی جنگ که قیمت بسیاری از کالاها در بازار آزاد بسیار گران تر از نرخ های رسمی و دولتی بود، از حاج محمد رضا خواستم که چند دست لحاف و تشک برای ما بدوزد. قرار بر این شد که پارچه و لوازم را هم خودش تهیه کند.

رختخواب ها را که تحویل گرفتیم، خودمان محاسبه کردیم دیدیم که قیمت آن ها حدود پنجاه هزار تومان می شود.
ولی وقتی می خواستیم با حاجی تسویه کنیم، گفت: جمعاً سیزده هزار و پانصد تومان بدهید.گمان می کردم اشتباه می کند و دستمزد و قیمت پارچه ها را حساب نکرده، ولی تأکید می کرد که اشتباهی رخ نداده و قیمت همان است. وقتی تعجب مرا دید، توضیح داد که :

پنبه و آستر را با قیمت تعاونی به ما می دهند تا در اختیار مردم بگذاریم و قیمتی هم تعیین کرده اند و من همان قیمت را با شما حساب کرده ام. نه فقط برای شما، برای همه مشتری ها به همین قیمت حساب می کنم. از شما همان قدر می گیرم که از دیگران می گیرم؛ نه یک ریال کم تر و نه یک ریال بیشتر.

والدین

حاج محمد رضا درباره ی مرحوم پدرش، خداداد الطافی، می گفت:

پدرم کشاورزی مؤمن بود، به هیچ کس آزاری نمی رساند و همیشه به ذکر خدا مشغول بود. فصل تابستان، فصل کار ما بود. روز جمعه ای که مشغول استراحت بودیم، پدرم به من گفت: آگاه شده ام که امشب ساعت ده از دنیا خواهم رفت. فلانی و فلانی را برای شام دعوت کن و تا هوا روشن است، مقدمات دفن و کفن مرا فراهم کن.

مادرم از شنیدن این سخن ناراحت شد، ولی من گوش به حرف پدر، همه کسانی را که گفته بود، دعوت کردم. می گفتند: « چه خبر است؟ » می گفتم: « حالا تشریف بیاورید! پدرم گفته. » شب که همه جمع شدند، از همه حلالیت خواست. چون خیلی سر حال بود، کسی باور نمی کرد. بعضی ها به شوخی می گفتند که « حالا ببینیم چطور می میری! » ربع ساعت به ده شب مانده بود که مرا پهلوی خود نشاند و مقداری نصیحت کرد و برایم دعا کرد و عرض کرد: « خدایا، من از این فرزندم نرنجیده ام. به حق امام حسین(ع) در دنیا و آخرت هر چه می خواهد به او بده. » سپس به من گفت که از من راضی است و مرا حلال کرده. بعد هم به آرامی جان سپرد.

در آن هنگام، من حدود 25 سال سن داشتم، ولی همه برادران و خواهرانم از من کوچکتر بودند و چون صغیر بودند، من همان موقع اموال پدرم را تقسیم کردم؛ زمین و باغی که داشت، قیمت گذاری کردیم و من سهم خودم را خرج پدرم کردم و به اموال ورثه ی صغیر دست نزدم.

مادر حاج محمد رضا هم زنی مؤمن و پرهیزکار بود. گذشته از واجبات، به رعایت بسیاری از مستحبات نیز علاقه مند بود. حتی در سال های پایانی عمرش که به اقتضای کهنسالی می بایست سستی هایی در رفتارش پدید آید، در سرمای شدید همدان، یخ حوض را می شکست تا وضو بگیرد و از اعمال همیشگی اش باز نمی ماند.
در واپسین لحظات عمرش، هنگامی که به خواست خود با فرزندش حاج محمد رضا تنها شده بود، اظهار داشته بود که بزرگانی بر بالینش حاضر شده اند و سیبی به او داده اند و گفته اند که تو داری می میری و غیر از حاجی کسی را بالای سرت راه نده.

حاجی هم تا وقتی مادرش فوت کرد، همان جا مانده بود. بعد از فوت مادر، ایشان را در خواب می بیند. مادر به او می گوید:
وقت مردن دست بر سینه ام گذاشته بودی و احساس می کردم که کوهی بر سینه ام گذاشته ای. به همین خاطر می گویند همیشه در حال احتضار، دست خود را بر شانه ی میت بگذارید تا راحت جان دهد.

حاج محمد رضا بارها به ما گفته که در احترام گذاشتن به پدر و مادرش بسیار تلاش کرده، و دیگران را نیز به این امر سفارش می کند. حاج محمد رضا می گوید:

هیچ وقت پدر و مادرم را نرنجانده ام و هر دوی آن ها هنگام رفتن از من راضی بوده اند.

شهادت فرزند

یکی از پسران حاج محمد رضا الطافی، در دوران جنگ به شهادت رسید. خود حاج محمد رضا درباره پسر شهیدش می گفت:

مدتی پیش از شهادتش، شب جمعه ای به مرخصی آمد. عصر جمعه به من گفت: « برویم قدری قدم بزنیم. » با هم رفتیم قدری گشتیم و قدم زدیم. در همان حال که صبحت می کردیم، عکسی به من نشان داد و گفت: این عکس را برای حجله ام استفاده کنید.
من می روم و دیگر بر نمی گردم. کم تر از یک هفته ی دیگر شهید خواهم شد. ولی به مادرم چیزی نگو وعکس را به او نشان نده.

یکی، دو هفته بعد زنگ زد و گفت: « پدر جان! نمی دانم چرا شهید نمی شوم. از وقتم گذشته. عاجزانه می خواهم که دعا کنی شهید شوم.
گفتم: « نمی شود که همه شهید بشوند! تو کار خودت را بکن، ثواب شهادت را به تو می دهند. » ولی خیلی اصرار می کرد که برای شهادتش دعا کنم.
من هم عرض کردم:« خدایا، هر چه صلاح اوست به او بده.

فردای همان روزی که زنگ زده بود، خمپاره ای به او می خورد و شهید می شود. برادر بزرگش هم بالای سرش بوده. او می گفت:

جناب حاج آقا الطافی نشاط می فرمایند :

آرامش در همه چیز است . آهسته راه بروید تا به زمین نیفتید ، آهسته حرف بزنید تا حرف اشتباه نزنید و بدانید كه چه می گویید . آهسته بنویسید تا اشتباه ننویسید . آهسته عبادت كنید تا بدانید كه چه كسی را عبادت می كنید . كسی كه خدا را آهسته و با آرامش عبادت كند تمام روح و جسمش در آرامش قرار می گیرد ؛ همه ی هستی دنیا و دل مشغولی های آن از او دور می شود و فقط خدا در كنار او می ماند .

خانه ی صاحبمان نزدیك است !

جناب حاج محمد رضا الطافی نشاط می فرمایند:

برخی از حیوانات را صبح در بیابان ول می کنند، عصر که شد خودشان بر می گردند خانه ی صاحبشان. ما هم که انسانیم لااقل باید مثل این حیوانات باشیم.
ما که در بیابان ملک خدا ول هستیم، باید هر لحظه بدانیم که کسی صاحب ماست و باید به سوی او برگردیم. باید خانه صاحبمان را بلد باشیم، اشتباه نرویم، خانه ی غریبه نرویم.
من این را باور کرده ام که اگر کسی یک عمر دنبال دنیا برود، نمی رسد، اما خانه خدا نزدیک است . خوش به حال آنان که از همه هستی دست برداشتند، ولی از خدا دست برنداشتند... این اشتباه رفته ها، چرا یک راه روشنایی، یک امید، برای خودشان باقی نمی گذارند؟.

پروانه ی سوخته:یکبار که حاج آقا به تهران تشریف آورده بودن گفتند آقا بنده در حالت مکاشفه ابرها را به صورت قطعه ی آتشی میبینم که میخواهند زمین را در بر بگیرند ولی این اتفاق نمی افتد وفرمودند که برایم سوال شد که این چه حالت است که ازعالم معنا بهم پاسخی دادند که این آتش ها هردم میخواهد تهران را فرا بگیرد ونشانه ای ازعذاب الهی است ولی به دلیل مجالس ذکر اهل بیتی که در تهران برگزار میشود این اتفاق نمی افتد

برای شادی روح اولیاء بالاخص مرحوم حاج محمدرضا الطافی صلوات