استاد نعمت تقیان سورکی متخلص به نعمت که حضرت حق سرنوشتی برایش نوشت تا او را از حضیض به اوج عزت برساند

میگفتند فن کشتی را نیک می دانست و با تختی و حبیبی محشور بود

میگفتند یک چشمش را در نزاعی خونین از دست داد

میگفتند در جوانی چه ها بود و چه ها کرد

اما این سنت الهی است که رجال برگزیده اش کسانی باشند که از گناهان بزرگ توبه کرده اند توبه ای نصوح وار

میگفتند روزی با عارفی آشنا میشود که او را به ترک گناهان فرا میخواند عارفی که گفت و رفت و دیگر نشانی از او پیدا نشد نعمت اما 120 روز معتکف مسجد محل میشود و سه بار چله نشینی و ذکر حق از یک فرد کم سوادی چون او قاری قران و شاعری می سازد که می گفتند هر شب بر کتیبه قلبش الهام میشود یک قطعه از شعر ایشان

گفتمش يك خواهشي دارم بگويم؟ گفت نه

خواهشم يك بوسه باشد ميدهيدم؟ گفت نه

گفتمش مرحم نداري از براي قلب من؟

گفت دارم گفتمش بر من دوا كن گفت نه

گفتمش داروي من باشد ميان لعل لب

گر ندادي بوسه مي ميرم،بميرم؟گفت نه

گفتمش اي دلبر افسونگر زيباي من

تو مگر ياري دگر داري بجز من؟گفت نه

گفتمش گويا،تو هم مانند من ديوانه اي

پس تو آن سر دستة ديوانه هايي؟گفت نه

گفتمش بستی چرا در گردنم زنجير عشق

يا بكش يا بوسه ده يكبار ديگر گفت نه

نعمتا گر بوسه مي خواهي بيا نازم بكش

گفتمش خواهم به وصل تو رسيدن؟گفت نه

وصل من روزي براي تو ميسر مي شود

گفتمش آنروز من باشم کنارت؟گفت نه

این عاشق مدتی است از خاک عدم رخت بر بسته وبه دا ر بقا شتافته روحش قرین رحمت باد